|
|
|
|
|
من به مهمانی دنیا رفتم پیوست.۱. لینک بغل را می بیند برای کودکان گرسنه می باشد. با هر کلیک روزانه شما بر روی آن و رفتن درون سایت٬ شرکتهای سپانسر این سایت غذای یک کودک گرسنه را فراهم میکنند . زحمتی ندارد و کلاشی هم نیست. آنتنهای کلاه برداری شناسی تان را بفرستید داخل. راست و درست است. اگر خواستید لینک لوگو را هم به شما می دهم که بگذارید روی وبلاگ هایتان خودتان هر روز کلیک کنید. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 7:56 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
رفتم تا میز تا مزه ی ماست ٬تا طراوت سبزی آنجا نان بود و استکان و تجرع حنجره می سوخت در صراحت ودکا. زنگ در را می زنم. در باز می شود. حیاطی سرسبز دارد. برایم نا آشناست . چرا این جا آمده ام؟ کسی صدایم میزند :پروانه آمدی ؟ باز هم دیر . میروم تو ریحانه خانم را می بینم . لباس شب مشکی به تن کرده . میگوید بدو بدو دیرمان شده . گفتم من همین الان رسیدم .۱۶ ساعت است که نخوابیدم. بگذار یک دوش بگیرم . ناگهان کاوه خان در را باز کرد . به من نگاهی کرد و گفت تو که همیشه دیر می رسی. بیا ریحانه بریم نمی بریمش تا بفهمه. ساکت نگاهش کردم گفت اصلاْ جای تو نیست. می رویم و زود بر می گردیم . .......... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 7:19 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
اما ای حرمت سپیدی کاغذ! نبض حروف ما در غیبت مرکب مشاق می زند میگویند:
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 7:31 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
من سازم : بندی آوازم. برگیرم٬بنوازم٬ برتارم زخمه، پیوست.۱. هیچ چیزی بهتر از این نیست که موقعی که میخواهی مطلب را پابلیش کنی پستچی زنگ بزنه و آخرین کادوی تولدت را بهت بده. به به . دو کتاب با یک دفترچه یادداشت بسیار خوشگل از طرف برادره. قربون هر سه تایتان برم من. پیوست.۲. یادم رفت یادم رفت. امروز سالگرد درگذشت فروغ بود.حقش بود شعر بالا از فروغ بوده باشد. امروز دوستداران فروغ به ظهیرالدوله نازنین من رفته بودند.اگر کاشی های ظهیر الدوله زبان داشتند به همه میگفتند که من چندین هزار بار رویشان راه رفته ام. آخرین بارش همین سه ماه پیش بود. خانم یزدی جان این دفعه چه خوش اخلاق شده بودی. آی فروغ عزیز٬ ایرج میرزا ٬ملک الشعرا ٬رهی معیری٬ داریوش رفیعی و ظهیرالدوله نازنین و تمامی خفته گان روح همگی تان شاد باد. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 8:38 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
بزرگ بود و از اهالی امروز بود و با تمام افق های باز نسبت داشت و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید مثل تمامی تولّد های دیگرم به پشت سرم نگاه میکنم. دنبال روزهای خوش میگردم و خاطرات خوب. به زنان و مردانی فکر میکنم که سی و پنج سال همراه من بودند. به یاد همه چیز همه کس افتاده ام. به یاد مدرسه ای که 5 سال در آن تدریس کردم در یکی از دهاتی که اسم شهرک را بطرزی نامانوس یدک میکشید. هنوز هم میتوانم چشم بسته از اولش تا آخرش بروم . خیابان مدرسه از همه جا بهتر بود خاکی خاکی. از اولش بوی بدی می آمد آخر ته کوچه گاوداری بود . به بوی گاو هم عادت کرده بودیم. در حیاط مدرسه همیشه چند جفت چشم نگاهت میکردند . میخواستند از حالت سر دربیاورند و به بقیه اطلاع دهند. هیچوقت به رویشان نیاوردم که میدانم چه میکنید. وقتی دانش آموز بودم عین این کار را خودم میکردم. مدرسه خوبی بود . بچه هایی داشت که همه انار دلشان پیدا بود. میان این بچه ها دانش آموزی بود که با همه متفاوت بود. همیشه منتظرم روزی برسد که من با غرور دستش را بگیرم و به همه بگویم من افتخار این را داشتم که معلم و شاگرد او باشم. دانش آموز من ک.ز نام دارد ولی من او را اینجا افسانه می خوانم چون همانند افسانه ها گاهی در خیالت نمی گنجید. افسانه زمانی که 14ساله بود و اول دبیرستان کشف شد . تا پیش از آن گزارشی مبنی بر اینکه این بچه هوش سرشاری دارد در هیچ کجا ثبت نشده بود. یادم میاد که روز اول در کلاس سرش را بلند نکرد و من با خودم گفتم ای داد ! نکند بد قلق باشد . من بی تجربه حالا چطور از پس این بر آیم! هفته دوم و سوم بود که فهمیدم هوش سرشاری دارد وبه قول بچه ها :افسانه کتاب را می بلعد! نمیدانم ماه چندم بود که یک روز معلم فیزیک به دفتر آمد و زیر گوشم گفت: پدرمان در آمد. قضیه از این قرار بوده که افسانه معلم را در آبدار خانه گیر آورده و سوالهایی می پرسد که آن بنده خدا با لیسانس فیزیک هیچ جوابی برایش نداشته . "خانم اگه چاهی کنده بشه به طول 200 متر درون زمین جاذبه من نسبت به ارتفاع به طول به ........... چنده؟ " بیچاره هرچی فکر کرده بود به نتیجه نرسیده بود. شرمنده سرش را انداخته پایین و گفته برات توی کتابها میگردم. افسانه با هوش ترین انسانی است که من در عمرم دیدم. این دختر به قول عوام همه چیز تمام است.او زیبایی هوش و عقل همه را با هم دارد. این دختر که من همیشه مطمئن بودم که شاگرد اول کنکور میشود سال اول به دلایلی در کنکور شرکت نکرد و در سال دوم هم فقط سه ماه درس خواند و الان دانشجوی یکی از شهرهای اطراف تهران است. خدا میداند که چقدر التماسش کردم چقدر تهدیدش کردم که همان کنکور را هم داد .افسانه برای من هیچگاه شاگرد نبوده است او یکی از دوستانم است. تلفن منزل و آدرس مرا دارد. او هنوز به من نامه میدهد.چقدر دلم میخواست از زندگی این رفیق خوبم برایتان بگویم ولی نمیتوانم . میدانم راضی نیست.دلم میخواهد تمامی واقعیت های زندگی کودکان مناطق محروم را هوار بکشم و هر چه را در این سالیان بروی دلم تلنبار شده به همه بگویم ولی نمی توانم.با سوگندی زبانم را بسته است.تنها فراز هایی از نامه هایش را اینجا میگذارم تا شما هم او را کمی بشناسید:
جهانی پراز رنگهای بدیع است صداهای نابی که هرگز نخوردی در این شهر و طعمی که هرگز نشنیدی در اینجا تخیّل وسیع است به اندازه ی نیستی قدر دارد مرا تا فضایی دیگر برد تخیّل مرا تا صمیمیت حزن بالا کشانید و آنگاه مرا از "خدایی دیگر" جام نوشاند
پیوست.۱. این کبوتر صلح افتتاحیه دیشب المپیک زمستانی را به همه شما تقدیم میکنم
به امید روز برابری همه انسانها
پیوست.۲. ببخشید شاید فردا پشیمون شدم ولی الان خیلی دلم میخواد بگم: فضولات همه مرغان هوا بر کله اونایی که امروز تو تظاهرات رفتند و عربده کشیدند که ما باید سلاح اتمی داشته باشیم. اونایی که اومدند جلوی تلویزیون و به انگلیسی اظهار فضل و انزجار کردند . مخصوصاْ اون خانمه با روسری کوتاه آبی که پاسپورت غیر ایرانیش (فکر کنم دانمارکی بود:قرمز با مهر سلطنتی طلایی) را تو هوا تکان میداد و زر زر میکرد.
پیوست.۳. برف و دیگر هیچ
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 7:27 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی امروز سه شنبه ۱۸ بهمن سال ۱۳۸۴ هجری خورشیدی ، ۸ محرم سال ۱۴۲۷ هجری قمری و ۷ فوریه سال ۲۰۰۶ میلادی برابراست با روز دین از ماه بهمن (وهومن =اندیشه نیک) سال ۳۷۴۳ باستانی ایرانی حالا خدا وکیلی بعد از چارلز دیکنز من از همه مهمتر نیستم ؟؟!!!! تولّدم مبارک. پیوست.۴. نکنه مامور کامنت دونی هم رفته مسافرت ؟ چرا کامنت دونی کار نمیکنه؟؟؟؟ پیوست.۵. من هنوز دوران پس تولّد را طی میکنم. حرف زدنم نمیاد. یعنی هنوز دارم به دنیای دو رو برم عادت میکنم. هر موقع حالم جا آمد حتماْ یک چیزی می نویسم. ولی تا اون موقع لطفاً به وبلاگ هم رشته ای من آرمین عزیز بروید و درباره ناسزا و فحش های (بی) ناموسی و استفاده از آن در بین خانمها و آقایان نظر بدهید. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 7:4 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
شب از وحشت گرانبار است جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بیدار: چه دیگر طرح می ریزد فریب زیست در این خلوت که حیرت نقش دیوار است ؟ الان ده دقیقه است که زل زدم به مانیتور و فکر میکنم جمله اول چی باشه. پیدا نمیکنم پس شما جمله اول را به من ببخشید. زیاد حوصله ندارم سردماغ نیستم.اتفاقات زیادی دور و بر داره می افته که نمیتونم آخرش را حدس بزنم برای همین کلافه ام.پرونده ایران از آژانس رفته به شورا (هورا بکشید!!) . ایران اعلام کرده تا اینجاشم لطف کرده که کوتاه اومده و از این به بعد اجباری برای زیربار زور رفتن نداره (ماشالله کی داشته که الان داشته باشه!!!). چیزی که اینا زیاد دارند رو است. رفتم تو یک وبلاگی دیدم از طرفداران رژیم است داره خودشو میکشه که امروز روز مبارزه با ظلم و جور است . اون لحظه دلم می خواست هکر بودم خودشو و وبلاگشو هک میکردم دلم خنک بشه. تو اروپا شرّ بزرگی راه افتاده که نتیجه اش معلوم نیست چی میشه. من نمی خواهم بحث کنم که کاریکاتور کشیدن از مقدّسات کار درستی است یا نه، ولی نتیجه اش نباید آتش زدن و کشتن و خون و خونریزی باشه. چرا تا اتفاقی این چنینی می افته علما دستور قتل میدهد؟؟؟ چرا ؟؟ ببینم آن دختر نوزده ساله بی گناه خبرنگار امریکایی که دست افراطیون عراقی اسیر است ارزش اعتراض و همبستگی بقیه مسلمانان ندارد؟؟؟ عجب . یک کشتی مصری توی دریای سرخ زیر آب رفته ۱۰۰۰ نفر کشته شده اند. مصری ها عصبانی هستند . دولت هیچ کوششی در جهت نجات جان مردم انجام نمیده و خانواده های قربانیان همه خشمگین هستند. شاهدین زنده میگویند که خدمه کشتی با علم به آتش گرفتن باز هم به راه خود به طرف دریا ادامه دادند.دلم برای همه قربانیان می سوزد. تو دنیا انگار فقط خبر بد شنیده میشه. می خوام گوشامو بگیرم عین اون موقع ها که تو فرودگاه بودم. صدای موتور هواپیما گوش را کر می کند باید مرتب صداگیر تو گوشم می گذاشتم. الان میرم درشون میارم گوشامو میگیرم . دیگه هیچ اخباری را هم گوش نمیکنم. چون خیلی غر غر کردم و خالی شدم این عکس خوشگل را میگذارم این پایین که لذّتش را ببرید. کلاس آموزشی شنا به نوزادان در بیمارستانی در چین پیوست.۲. بعد از یک روز
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 9:12 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
هر که با مرغ هوا دوست شود دیروز صبح جایی قرار داشتم .به ماشین که نزدیک شدم دیدم بله ! طبق معمول این مرغای آسمون حیاط ما ماشین بنده را با توالت عمومی اشتباه گرفته اند. شاید باورتون نشه ولی این برنامه تقریباْ هر روزشون است. بالای ماشین درختی هم وجود نداره. مثل اینکه خوششون میاد. میان روش میشینند خودشونو اون تو می بیینند و با خیال راحت رفع حاجت می فرمایند. من هم یک سلامت باشید به معده و چینه دانشان میدم و پاک میکنم. آقای مربوطه معتقد است که بگذار باشه شانس برات می آره ولی من اصلاْ باور ندارم . هر دفعه یکی از این خوشگلا رو می بینم یاد شانس اون روزم میافتم: |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 6:52 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
امشب درِ یک خواب عجیب رو به سمت کلمات باز خواهد شد غلت میزنم ، جایم راحت نیست . توی باغچه ای خوابیده ام که رویش را چند تخته چوب گذاشته اند. چوب ها خیلی ناراحتند. تاریک است. صدای نفس های منظم پدرم می آید. هرچی گوش میدم از صدای مادرم خبری نیست. مادرم اون طرف با برادرم و زن همسایه خوابیده اند.چرا اومدم؟ چرا وقتی بهم گفتند میخواهی بریم اونجا نگفتم نه من ازش می ترسم؟ چرا همیشه می ترسم؟ امشب که خبری نشده. باز هم دروغ گفته اند. امروز وقتی مامان آمد خانه گفت همکارا همه امشب میرن تو زیرزمین می خوابند. قراره امشب حمله بشه. می خواهند تمام تهران را بمباران کنند. پدر هیچوقت نمیترسه ولی گفت خوب حالا می خواهی چه کنی؟ ما که زیرزمین نداریم. سر شب همسایه گفت بریم تو اطاقک سیّد بخوابیم امن تره . چرا نگفتم نه ؟ نگفتم من از سیّد می ترسم. همه بچه ها از سیّد میترسند. اون سرایدار این ساختمون 6 طبقه است. همیشه دنبال ما میکنه که سر و صدا نکنیم، هرکی به دستش برسه را میزنه.خودم دو سه بار شنیدم که میگفت من از بچّه ها بدم می آد. خودشم بچه هاشو گذاشته تو شهرستان اومده اینجا. دلم نمیخواست بیام ولی دلمم نمی خواست بمیریم.به خودم گفتم اگه نریم حتماً حتماً می میریم. بمب می خوره رو سرمون می میریم. باز هم غلت میزنم خودم را میچسبانم به بابام . .چشمامو می بندم. رادیو روشن است ولی صداش خیلی کمه . انگار سیّد چسبانده به گوشش که اگه صدای آژیر آمده بلند بشه. چرا بابام خوابه ؟ چرا نمی فهمه من الان حالم بده؟ سعی میکنم فکر کنم پرنسس شده ام و می خوام با یک شاهزاده دیگه عروسی کنم . ملحفه را می کشم روی سرم بوی آشنا میده حالم بهتره. یک دفعه صدا میاد. خودمو جمع میکنه . یک چیزی می خوره به پام. تنم می لرزه میگم اومد،الان به من دست می زنه ، الان منو میبره ، سرم یخ میکنه ،عصبی میشم، دندونام قفله، می خوام جیغ بکشم نمی تونم .....یک دفعه یکی داد میزنه بلند شین حمله کردند. همه بیایید این طرف ............... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 7:9 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی که دانش لب آب زندگی میکرد انسان در تنبلی لطیف یک مرتع با فلسفه های لاجوردی خوش بود خانم م از آشنایان من است. او شصت ساله است. خانم م زنی ورزشکار است با روحیه مخصوص ورزشکاران. او در جوانی دریکی از تیمهای ورزشی بنام بازی می کرده است .گذشته از آن ایشان شاغل یکی از ادارات هم بوده است. خانم م از جوانی بیماریی داشته به نام بیماری خرید! او معتاد خرید کردن بوده و حالا هم همانطور معتاد می باشد. ایشان برایش هزار دلار یعنی هزار تومان . پس شلوار صد دلاری یعنی صد تومان و هرچه پسر خانم م میگوید : گران است ،او میگوید صد دلار که چیزی نیست، می ارزه!!! لازم به ذکر است که خانم م کار هم نمیکند.اما از آنجایی که او در زمان جوانی هرچه کار کرده است برای فرزندانش خرج کرده و آنها همیشه بهترین ها را داشته اند پس فرزندان هم قدر دانسته و مادر را با خرجهایش قبول دارند. خانم م در خانه است و همه کارهای خانه 5 نفره با اوست. او از هیچ کاری دریغ ندارد و بدون غرغر کردن همه کارها را انجام می دهد. غذاهای او بسیار بسیار خوشمزه و خوردنی است. یکی از علایق جدیدالتاسیس او رسیدگی به پوست می باشد. یعنی از زمان دیدن تلویزیون های لوس آنجلسی و برنامه های گوناگون چی بخورید جوان بمانید و پیر نشوید. از آنروز کار ما شده گشتن توی فروشگاه ها و پیدا کردن محصولاتی که تلویزیون میگوید. از انواع قرص و پودر و کرم و ... . خانم م بنا به توصیه یکی از دوستان از یک سری محصولات بهداشتی آرایشی گران و طبیعی(نه شیمیایی) استفاده میکنه . هر کرم مرطوب کننده این محصول 35 دلار است.خوب ایشان هیچ وقت به ما پافشاری به خریدن این محصول نمیکند، امّا همیشه توصیه میکند که به پوستتان اهمیّت بدهید تا شادابی خود را از دست ندهد. ما هم که ماشالله یک گوش در و یک گوش دروازه. خلاصه کنم که بنده به دلایلی چند روزی ساکن منزل خانم م شدم و توانستم از نزدیک کارهای او را ببینم. بماند که دو روز متوالی روزی دو ساعت من فقط در یک ردیف لوازم آرایشی در یک فروشگاه بزرگ خیره به دنبال بهترین کرم و صابون اسطوخودوس میگشتم و خانم م تند و تند سبد را پر میکرد و باز هم بماند که یک سری دیگر هم داشت که چندی پیش خریده بود و باید پس میداد،او با چنان نظم و راحتی به خودش میرسید که آدم لذّت می برد و نتیجه حاصله این شد که در من چنان تغییر و تحّولی ایجاد شد که به محض بازگشت به خانه به فروشگاه رفتم ، مثل همان روزها خیره به محصولات نگاه کردم، ارزانترین ها را برداشتم .( ارزان که میگم یعنی پانزده دلار که برای من خیلی پیشرفت است ) کرم روز و کرم شب و دور چشم. بنا به قولی که به خودم داده بودم صبح چنان صورتی میشستم که نگو و نپرس. بعد کرم ها را به ترتیب مصرف میکردم. روز اول که به سردرد گذشت چون کرم ها بوی هویج میدادند، روز دوم خوب بود و روزهای بعد هم سپری شدند تا چند روز پیش که یک دفعه متوجه شدم ای وای من چند روز است که کرم هایم یادم رفته !!!!!!!!!! باورتان میشود؟ من کرم زدن را یادم رفته بود. فهمیدم هرکاری بکنم، جان به جان هم شوم آدمی که شلخته است درست شدنی نیست.آقا جان نیست که نیست تحّول چی؟ کشک چی؟. من یک هفته به خودم میرسم هفته بعد یادم میره به همین راحتی! ولی در عوضش بعد که یادم آمد چنان کرمی مالیدم که آقای مربوطه یک دفعه نگاهی به من انداخت و گفت : شدی عین ماهی سرخ کرده
پیوست .۱. امروز دهم بهمن ماه آغاز چله کوچک زمستان و جشن سده می باشد. واژه سده از فارسی کهن به معنی پیدایش و آشکار شدن آمده و آن را برگزازی مراسمی به مناسبت چهلمین روز تولّد خورشید (یلدا) می دانند در این باره نوشته شده : جشن سده سپری شدن چهل روز از زمستان و دقیقآ در پایان چله بزرگ قرار دارد.این واژه "sada" (اسم مونث) به معنای پیدایش و آشکار شدن است. سده جشنی ملّی و میهنی است و هنوز بسیاری از ایرانیان در این روز مراسمی را برگزار میکنند. جشن سده بر همه مبارک. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 7:16 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
شهر من گم شده است من با تاب، من با تب خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام چند وقت پیش مطلبی درباره بدی ایرانیان و قطع رابطه با اونها خواندم. دو روز پیش هم امیر خان درباره این موضوع نظرش را گفت. دلم خواست این دفعه فقط در این مورد اظهار فضل کنم چون هر جا که کامنت میگذارم روم نمیشه بیشتر از 6/7 خط بنویسم نصف حرفهام میمونه. جونم براتون بگه وقتی کسی می گه توی خارج نباید با ایرانیان رفت و آمد کرد و دورشان را باید خط کشید یعنی چی؟ یعنی این که ماشالله بعضی از ایرانیها چنان خوش خدمتی بهشان کرده اند که هنوز هم که هنوز است سرشان داره گیج میره. من تا اینجاش خوب مشکلی ندارم برای اینکه اگر تجربه زندگی خارج از مملکت را داشته باشید احتمالاًَ یکی از این موارد براتون پیش آمده (میگم احتمالاً چون حداقل برای خودم پیش نیامده ولی برای همسرم تا دلتون بخواد پیش آمده).امّا آیا به نظر شما بهتر نیست کلی گویی نکنیم؟ کلی گویی همه را به یک چوب راندن نیست؟ مگر خود ما ایرانی نیستیم؟ آیا فامیل ما شامل این قانون نمیشوند؟ دوستان صمیمی مان چطور؟ آنها مستثنی هستند؟ بهتر نیست وقتی می نویسیم دیگر با هیچ ایرانی رفت و آمد نمیکنیم یک کلمه بعضی را هم بیاوریم؟ یکی از هنرهای خوب زندگی کردن این است یک تعداد دوست از بین انسانهایی که خوب می شناسی انتخاب کنی و با آنها معاشرت کنی . مگر در ایران غیر از این بود ؟ در ایران هم که هرکی سلام می داد را به خانه میبردیم؟ خیلی دلم می خواد بیشتر حرف بزنم ولی میدونم حوصله بعضی ها سر میرود. هی نوشتم هی کوتاه کردم .اگر بخواهم نتیجه بگیرم میگویم : انشای امروزم را با یک خاطره پز دادن ایرانی ها تمام میکنم: جون هر کی که دوست دارید نظر خواستید بدهید نگویید چه وبلاگ خوبی دارید، نظرتان را بدهید. پیوست. ۲.دیشب زلزله ای با قدرت ۳.۷ ریشتر بم را لرزاند . خواستم بگم آقا خدا ! نمیشه فکر کنی اصلاْ بم وجود نداره ؟ میشه به مسوولین بخش زلزله بگی دست از سر این بیچاره ها برداره؟ میشه؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 7:53 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
تقدیم به تو یاس بانوی من
با من بگو از عشق ای آخرین معشوق چشمای تو افسانه نیست امروز دلم می خواد با تو حرف بزنم یاس بانوی من . یاس من امشب دوباره آهنگ تو را گوش دادم. آهنگ آخرین معشوق یادته توی ماشین برادرم این آهنگ که آمد, من داد زدم این چیه؟ گفتی من اینو دوست دارم . یادته نگات کردم , دیدم ای وای بزرگ شدی. تو برای من هیچ وقت بزرگ نمیشی کاشکی می دونستی. یادته تو فرودگاه نشناختمت تعجب کردم که انقدربزرگ شدی هول کردم و هیچی نگفتم فرداش به مامانت گفتی پروانه دیگه منو دوست نداره. مگه میشه؟ مگه میشه من تو رو دوست نداشته باشم. من تو شش ماهگیت اولین روزی که بغل مامانت دیدمت عاشقت شدم. دلم هری ریخت پایین . اون چشمها، من هنوز عاشقشونم. یک دفعه حس کردم مادر شدم . فهمیدم بدون بچه دار شدن هم میشه مادر شد. اون حس دیگه منو ول نکرد تا الان که چند سالته؟ سیزده! اون روز تو ماشین شروع کردی:چشمای تو افسانه نیست و من داشتم حظّ میکردم. وقتی فهمیدی متوجّهم هر کاری کردم دیگه نخوندی.نمیدونی هروقت این آهنگ را گوش میدم چشمات دست از سرم بر نمیداره. یادته همیشه بهت می گفتم یک روز میرم آمریکا, تو فکری میکردی و میگفتی منم که میام ولی مامانم چی اونم می تونه بیاد؟ روزی که با هزار ترس و لرز بهت گفتم من از ایران باید برم, یک نگاهی کردی اون مژه های سیاهتو انداختی روی هم رفتی و در اطاقت را بستی. صدای شکستن دلت و ریختن اشکهایت آتشم زد. لعنت برمن . یادته تا اون موقع همسرم را عمو صدا میزدی از آنروز به بعد دیگه اسمش را هم بر لب نیاوردی. همه میگفتند بری خوب میشه گذر زمان تو رو از یادش می بره, نمیدونستند که شش سال هم نتوانست محّبت بین من و تو را کم کند. تو هر جا که باشی روزی که من باید برگردم از دو ساعت قبلش تو فرودگاهی. یادته این دفعه وسط عروسی دختر عمه ات تو شهرستان بود که پدر و مادرت را مجبور کردی 4 ساعت بکوب رانندگی کنند که ساعت 10 شب فرودگاه باشند. یاس بانوی من از وقتی که این دفعه دیدمت چقدر قد کشیدی, نمیدونی چقدر دلواپست شدم . هم قد خودم شده ای. میدونم دفعه دیگه ببینمت حتماً از من زدی بالاتر . نمیدونی چقدر دلواپس درس ت هستم. هر دفعه که زنگ میزنم رشته ات عوض شده . از ریاضی فعلاً رسیده به انسانی. هر دفعه کسی از رشته اش بد میگه تو سریع رشته عوض میکنی.همش دست و دلم می لرزه .میگم نکنه رشته بد انتخاب کنه نکنه عاشق بشه.نکنه ... نکنه .چقدر به خاطرت با مادرت درافتادم . چقدر با این رفیق عزیزم بحث کردم. آخه من قربون اون شلوارکوتاهتت برم وقتی با مادرتی یکم بکششون پایین . چقدر خودم رو سپرت کردم. دفعه پیش یادته به مامانت حرف بد زدی؟ هیچکس باهات حرف نمیزد . چقدر دلداریت دادم . چقدر گریه کردی گفتی کاشکی تو اینجا بودی میدونی چه حالی شدم ؟ هر دفعه که بهت زنگ میزنم تا یک هفته سگ میشم. دلم نمیخواد با هیچکس حرف بزنم. بهت گفتم برو کتاب دزیره را از تو کتابخانه ام بردار . کلی برات حرف زدم که من 10 سالم بود اون کتاب را خواندم تا آرام شدی. بعد چی شد ؟ هیچی ، با مامان که حرف زدم گفت مامانت گفته دستم به پروانه برسه میدونم چیکارش کنم . امتحان زبانت را شده بودی 7 ؟؟؟گفتند به جای درس خواندن همش کتاب خواندی! موهای خوشگلت در چه حالند؟ یادته این دفعه کوتاهشون کردم. 6 ساعت التماس کردم تا اون چوب جاروها را تونستم کوتاه کنم .اون چشمای خوشگلت پر اشک شد،لبهایت را گاز گرفتی،یک نگاهی کردی به موهای کج وکوله ات و گفتی وای ! فرداش که رفتی مدرسه دوستانت خوششون اومدند . یادته چقدر تشکر کردی. یاس بانوی من گیتار زدنت را هم که گذاشتی کنار.چه آهنگایی با مهارت میزدی که من اصلاً نمی فهمیدم چی هست . هی میگفتی کلاسیک است . قربون اون پشتکارت برم حداقل اگه از درس خوندن خوشت نمیاد و تنبلی عوضش انگشتها و گوشهایت آفریده شده اند برای نواختن و شناختن موسیقی. گل من امشب دلم برات خیلی تنگ، اینا رو نوشتم مکتوب بمونه . اگه زنده موندم قول بهت می دهم یک روز که خانم بزرگی شدی بدمش بهت بخونی. من تو نگاه تو پیوست.۱.خواستم درباره انفجار بمب در اهواز بگم . کلمات یاری ام نکردند. فقط می گویم متأسفم از این همه بلا بر سر وطنم و ملّتم متأسفم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 7:53 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
آب زنید راه را هین که نگار می رسد
مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد © من چه سبزم امروز , من چه شادم امروز . دیروز پروین خانم جانم اینجا آمدند. من هیچوقت از پروین خانم خوبم تعریف نکردم , گذاشتم خودشون بیان ببینید بعد تعریف کنم. چند وقت پیشا من فقط خواننده وبلاگ ها بودم گفته بودم براتون که, پروین خانم هم همینطور . من و ایشون تو کامنت دونی با هم دوست شدیم . بعضی ها ( که مظنون بدنیا می آیند و مظنون هم دنیا را تحویل می دهند) به ما میگفتند که ما یک نفریم . من که حسابی کیف میکردم . خوب بده آدم را جای پروین خانم بگیرند؟ یعنی من انقدر خانمم و با وقار؟ تا اینکه فکر کنم بالاخره همه باور کردند تا الان که من دیگه هیچ جا کامنت نمیدهم . از دوستان قدیمم هم فقط پروین خانم جانم هستند که میدونند پشت هیچستان هم واسه خودش جاییه . حالا صبر کنید بقیه دوستانم که می آیند می بینید چه گلهایی هستند. طاقت داشته باشید . گاماس گاماس. § چند وقتی است تو وبلاگ های مورد علاقه ام که می روم همه اش دعواست. اونم سر هیچ و پوچ .یک عده دارند سر خانمی که حرفهای مردانه می زنند بحث و جدل می کنند. یک عده فرصت گیر آورده اند فمنیست را چماق کرده اند تو سر هر زنی که سر راهشون می آد میزنند.بعضی ها هم که کینه های قدیمیشون رو تازه یادشون اومده , افتادند وسط دعوا. | ||