تبليغاتX
پشت هیچستان
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همّت کن ------------ و بگو ماهی ها،حوضشان بی آب است

من به مهمانی دنیا رفتم
من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
من به ایوان چراغانی دانش رفتم


هر کسی تو زندگیش حکایتی داره که هرگز باورش نمیکنه و هر دفعه مرورش می کنه به دنبالش می گه عجب! حکایت معلمی من هم از اون حکایت هاست. من در خانواده فرهنگی بدنیا آمده ام و اگر ننگ این حافظه کم را بدنبال نمی کشیدم٬ الان کلی خاطره با نمک داشتم که براتون تعریف کنم ولی خوب شرمنده!! تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده بودم و نمیدانستم باید چکار کنم. کار در شرکت ها را دوست نداشتم چون شنیده بودم از آدم انتظارات دیگر هم دارند. روزی در خیابان نصرت با دوستی قدم میزدم (دوستی که زمانی همه کسم بود)٬ دوست ناگهان گفت همینجا وایسا. از یک در سوراخ مانندی سریع رفت تو و ده دقیقه بعد برگشت. اون سوراخی تربیت معّلم بود. دستش یک دفترچه بود . چون خودش هم معّلم بود خیلی کنجکاوی نکردم. نزدیک خانه دفترچه را به من داد و گفت آموزش و پرورش (به قول بابام آموزش و دل روش)  لیسانسیه استخدام میکند٬برو اینا رو پر کن بده به من تا پست کنم. اومدم نق نق کنم با تحکم گفت برو پرش کن.خلاصه پر کردن همان و پست کردن همانا و یک روز دیدم کارتم دستش است و میگه جمعه باید بریم شهر ری امتحان بدی! منو میگید کله ام سوت کشید٬ البته میدانستم که حوزه کاری شهرستانهای استان تهران است نه خود تهران ( شهر ها و روستاهای اطراف تهران) ولی باز هم خارج از تهران بود! خلاصه یک جمعه بنده با یک مانتو مشکی و شلوار جین روشن به کسی هم نگویید روی زانوهایم پاره بودند (عمداْ برای خوش تیپی!)  با دوست رفتیم شهر ری برای امتحان.  مثل کنکور بود ولی فقط ادبّیات ٬زبان٬ معارف٬ هوش٬عربی. تند و تند تست زدم و تمام کردم. نمیدانم چرا ولی من حوصله زیاد نشستن روی صندلی را ندارم و سریع بلند شدم . از پلّه ها که داشتم بال بال زنان می آمدم پایین یک حاج آقایی دم در ایستاده بود  یک دفعه خرِ خرس گنده دستش را حائل کرد بین من و در . منم با اون سرعت رفتم تو دستش. فکر کنم از تماس بدن دخترا به خودش خوشش می آمد!! به من گفت کجا ؟گفتم تموم شد دارم می رم. گفت :خواهرم فکر میکنی با این طرز لباس پوشیدن شما معلّم خوبی برای اسلام خواهید بود ؟ آب دهانم را قورت دادم و گفتم: حاج آقا ما نمی خواهیم معارف درس بدیم میخواهیم زبان درس بدیم. سرش را انداخت پایین و گفت : خداوندا چه معصیتی. در همان حال که دستش پایین بود در رفتم و تو دلم گفتم آی خدا چه معصیتی٬ وای چه معصیتی. دوست بیرون ایستاده بود بود و سوالات مختلف می پرسید٬ جریان حاج آقا را تعریف نکردم٬ اگر می فهمید کله ام را می کند. بر عکس او من به قبولی فکر نمی کردم. میدانستم به دلایل مذهبی مرا قبول نمیکنند. اما زهی خیال باطل!  چند وقت بعد که نتایج اعلام شد از خوشبختی اسم بنده در آمد. یک روز دوست گفت امروز باید برویم اداره ببینم چه کار باید بکنیم. بعد از کلی غرو لند رفتیم. کجا؟ یک جای بهتر٬خزانه بخارایی٬ پشت ترمینال جنوب بغل پارک خزانه. اداره آموزش و پرورش شهرستان های استان تهران. روی یک برد اسمم را پیدا کردم. فکر میکنید چی دیدم بله من از نظر علمی شده بودم دوّم. ببینید بقیه چه زرتکی بودند که من دوّم شده بودم! نفر اول هم کلاسی دانشگاهی ام بود که آنجا بود. من هم سر خوش و سر مست  خرامان خرامان رفتیم تو اتاقی که باید برای پاسخ دادن به چند سوال میرفتم . حاج آقای رفیقم را دیدم که پشت میزی نشسته بود٬ از ترس دنده عقب زدم و برگشتم که صدام کرد و گفت: کجا خواهر بفرمایید؟ دل را به دریا زدم و داخل رفتم٬ گفتم اسمم اینه باید چیکار کنم؟ حاج آقا مثل بقیه حاج آقا های شاغل در وزارتخانه ها از بس هوش سرشار داشت اصلاْ منو نشناخت و  گفت :خواهرم الان شما باید گزینش بشوید. تو دلم گفتم ای ددم ننم! من بی حجاب به قول اینا .... لختی که دیگه گزینش نمیشم. گفت : عکستان را داریم توی محل از شما گزینش می کنیم. توی سرم قیافه خودم و دوست را تصور کردم که چند بار ممکن است کسی ما رو دیده باشد. زهره ترک شدم!!  خلاصه حاج آقا عکس بنده را از پرونده در آورد و با خودم مقایسه کرد. حالا من عینکی ام عکس بی عینک٬شک کرد و از من پرسید: این خودتی ؟ انصافاْ دست عکاس درد نکنه عکس اصلاْ شبیه خودم نبود . خیلی خوشگل و ناز. تازه هر کار کرده بودم باز هم موهایم  از مقنعه بیرون می آمد. یک نگاهی به من میکرد یک نگاهی به عکس . فکر کنم لذّت مضاعف می برد. منم گفتم چه اشکال داره بگذار یک بار هم یکی به این کراهت آدم را دید بزنه کم که نمی آد !! انقدر نگاه کرد که بالاخره رضایت داد فکر کنم اون چند تا سلول دست نخورده مغزش بالاخره یک تکونی خوردند.  گفت: باشه٬ شما سرکار خانم چادر سر میکنید که ؟ برایش توضیح دادم که نه و چرا نه . یاد داشتی کرد و یک دفعه از جا بلند شد و گفت: خواهرم بفرمایید به سلامت. انشالله در سایه آموزش و پرورش و معلّمان تربیتی شما هم به زیر چتر مهربانانه ما در می آیید.( یک چیزی شبیه این گفت ولی قسم می خورم توش چتر بود) گفتم :انشالله حاج آقا .انشالله .الطاف شما کم نشود و در حالیکه بیرون می رفتم توی دلم گفتم: از روزی که پایم را گذاشتم راهنمایی تمام تربیتی ها مشغول هدایت من شدند حالا ببینیم تو چه خوابی برایم دیدی. در راهرو اداره  دوست داشت مخ چند نفر را می زد. بیرون که آمدیم گفت: بیخود مجبورت کردم. عین هفت خوان رستم می ماند. الان باید گزینش محّلی بشوی بعد مصاحبه علمی بعد مصاحبه گزینشی. یک نگاهی بهش کردم و یک فحشی هم توی دلم بهش دادم و راه افتادم.  یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که خانم همسایه سر کوچه راهم را گرفت و گفت :خانم جان آمدند برای تو تحقیق محلی٬ یک عکس بزرگ از شما هم نشانم دادند!! آخ که چقدر خرند این ها! حتماْ فکر کرده بودند اگر عکس را ۲۰ در ۲۰ بکنند مردم بهتر می بینند. شاید هم حاج آقا برای خودش درست کرده!! گفت: یک سوال هایی از من کردند که دیوانه شدم. گفتند رنگ مانتو های این خانم چه رنگی است؟ خانواده اش لختی هستند؟ (من فکر میکنم اینا اصلاْ نمیدانند معنای لخت یعنی چی؟برای این دیوانه ها بدون چادر= لخت) و صد تا سوال مسخره. پرسیدند آیا شما این خانم را با پسر دیده اید ؟ خانم همسایه گفته نه ولله . ما که ندیدیم !!!!!!!  بیچاره را کلافه کرده بودند با سوالهای مسخره. نفر بعدی همسایه دیوار به دیوارمان بود که آن حکایت جدایی دارد. زنی که مرا عین فرزندان خودش دوست داشت. در جواب سوالهای مرد گزینشی گفته ................ .
خوب دیگه این قسمت اوّل ماجرا . میدونم خسته شدید. منم که دستام درد گرفته. قسمت دوم باشه برای بعد.


راستی یادتان نرود پتیشن بغل را امضا کنید. شاید بتوانیم جلوی این جنایت ها را بگیریم. امضا چیزی از شما  کم نخواهد کرد.
پاسخ فری ناز عزیز را داده ام ولی اینجا هم میگویم که تمامی اشعاری که من ابتدای مطالب می نویسم از سهراب سپهری است و اگر از شاعر دیگری بنویسم حتماْ میگویم.
مرسی از دعاهای خوب شما در پست قبلی . مرسی مرسی مرسی.

 پیوست.۱. لینک بغل را می بیند برای کودکان گرسنه می باشد. با هر کلیک روزانه شما بر روی آن و رفتن درون سایت٬ شرکتهای سپانسر این سایت غذای یک کودک گرسنه را فراهم میکنند . زحمتی ندارد و کلاشی هم نیست. آنتنهای کلاه برداری شناسی تان را بفرستید داخل. راست و درست است. اگر خواستید لینک لوگو را هم به شما می دهم که بگذارید روی وبلاگ هایتان خودتان هر روز کلیک کنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 7:56 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

رفتم تا میز
تا مزه ی ماست ٬تا طراوت سبزی
آنجا نان بود و استکان و تجرع
حنجره می سوخت در صراحت ودکا.

زنگ در را می زنم. در باز می شود. حیاطی سرسبز دارد. برایم نا آشناست . چرا این جا آمده ام؟ کسی صدایم میزند :پروانه آمدی ؟ باز هم دیر . میروم تو ریحانه خانم را می بینم . لباس شب مشکی به تن کرده . میگوید بدو بدو دیرمان شده . گفتم من همین الان رسیدم .۱۶ ساعت است که نخوابیدم. بگذار یک دوش بگیرم . ناگهان کاوه خان در را باز کرد . به من نگاهی کرد و گفت تو که همیشه دیر می رسی. بیا ریحانه بریم  نمی بریمش تا بفهمه. ساکت نگاهش کردم گفت اصلاْ جای تو نیست. می رویم و زود بر می گردیم . ..........

از خواب پریدم . برایم عجیب بود ٬ این خواب چه معنایی داشت. حتماْ جشن عروسی لادن بوده است. کمی بعد با ایران تماس گرفتم. با باز گو کردن خواب مادرم شروع کرد به داستان بافی که گفتم بگو ببینم چه شده کدامشان؟ مادر با صدایی بغض آلود گفت : کاوه خان. سرم گیج رفت . باورش برایم مشکل بود. مادر گفت بالاخره کار خودش را کرد. مشروب کبدش را داغان کرده. سیروز کبدی. از این اسم بیزارم. بیماری خانوادگی ما بطرزی عجیب موروثی. باورم نمیشود هنوز هم باورم نمیشود کاوه خان بمیرد. نمیدانم چند سالش بود ولی جوان بود . ۴۷ یا ۴۸ . سرحال . به سالهای گذشته بر می گردم. به کوچه خاطراتم . به کوچه ای که هیچگاه نام هم عوض نکرد. اولین آپارتمان این کوچه به جای خانه سرهنگی بود که اسمش بر روی کوچه بود. آنها از اولین ساکنان این آپارتمان  بودند. دختر و پسری کوچک داشتند. طبق عادت کوچه همه به هم معرفی شدند. همه از کاوه خان خوششان آمده بود. موهای فرفری بلندی داشت. ریحانه خانم زنی کوچک و چادری. در نگاه اولیه به هم نمیخوردند ولی داستان عاشقی قشنگی داشتند. دختر خانواده مذهبی و پسر بی دین و ایمانی دل در گرو یکدیگر داشتند و با تمام مخالفتها با هم ازدواج کردند . اولین دختر خانواده در خدمت سربازی پدر در جنگ به دنیا آمد. کاوه خان عاشق لادن بود. پس از چند مراوده همسایگی پای من به آنجا باز شد. به لادن در درسهایش کمک میکردم و با ریحانه خانم حرف می زدم. هر از گاهی در دست کاوه خان مشروب بود. میگفت بیا بخور. میگفتم پیف ! میگفت از بس خری! چه کنم با این اخلاق گندت کسی هم نمیاد بگیرتت. عاقبت مجبور میشوم بیایم بگیرمت. غصه نخور پیش ریحانه نمی آورمت . می برمت تو اتاق انباری پایین. روزها بیا بالا و کمک دست ریحانه باش. بعد دادی می کشید و میگفت : ریحانه بدو بدو که برات ور دست آوردم!  همه می خندیدیم تا زمانی دیگر و شوخی دیگر. کاوه خان اهل کتاب و فیلم بود. بیشتر کتابهای خوب را از کتابخانه او میخواندم. همان اتاقک انباری زیرزمین پر بود از کتاب و فیلم. آخ که چقدر فیلم دیدم. هفته ای ۶ تا فیلم اجازه داشتم بگیرم. چقدر مهربان بود. روزی صمیمی ترین دوستم را همراهم دید. نگاهی کرد به من و گفت : تقصیر خودت بود کاشکی نشونش نمی دادی. دیگر تو را نمی گیرم . رفیقت بهتر است. خانم شما می آیید تو زیرزمین...... . ای خدا سرم با یاد آوری خاطرات می ترکد. میدانم از کی معتاد به الکل شد. دخترش که عاشق شد. در سن ۱۷ سالگی عاشق پسر آسمون جلی شد. به سرعت کاری کردند که اجازه ازدواج بگیرند. پدر جشنی گرفت. شب عروسی به من و ریحانه خانم که ماتم گرفته بود گفت ببین بدبخت شدم. داماد هفته بعد عروس را تحت فشار قرار داد که به پدرت بگو مهرت را ببخشد تا با تو زندگی کنم. دختر پیغام را به پدر داد. پدر گفت نمی بخشم. خودش را بکشد نمی بخشم و بیشتر به مشروب روی آورد. صبح را با یک لیوان عرق سگی شروع میکرد و تا شب به ۱۰ تا هم شاید می رسید. همیشه گوشه ای می نشست و میگفت : دخترم آی دخترم . بدبخت شدی. داماد به سال اول نرسیده فراری شد و لادن در گوشه خانه مادر شوهر نشست و به کسی هم چیزی نگفت. در جواب سوال ها می گفت همسرم رفته مسافرت. پس از ۲ یا ۳ سال طلاقش را گرفت و برگشت.بعدها میگفت که شنیده است که داماد فراری با خانواده اش در تماس بوده و به خواهرش میگفته هنوز نرفته ؟!! اما کاوه خان ما اعتیادش بیشتر و بیشتر شد. دستانش به وضوح می لرزیدند تا ....  شنیدم در بیمارستان جان به جان آفرین تسلیم کرد. 
از این اتفاق یک سال میگذرد. دیشب هم دوباره خوابش را دیدم.می دانم حتماْ سالگرد فوتش است.  خوشحال بود . به من گفت خوب شد یکی خر شد تو رو بگیره . کلی خندیدیم.
لادن ازدواج مجدد کرده. همینجاست . به من که میگوید خوشبختم. هیچوقت دلش را پیدا نکردم با ریحانه خانم روبرو شوم. لادن می گفت مامان دیگه هیچوقت مامان قبلی نشد.مرگ کاوه خان برایش مرگ خودش و تمامی آرزوهایش بود. برای شادی روح کاوه خان دعا میکنم. روحت شاد . خدایت بیامرزاند.  

قصدم از نوشتن این مطلب ناراحت کردن و نوشتن غمنامه نیست. دلم خواست از کسی که مدتی در زندگی من حضور داشته و نقشی بازی کرده نامی ببرم و یادش را گرامی بدارم.

پیوست.۱. همیشه در پی فرصتی بودم که از دوستی شما سو‌‌ءاستفاده کنم و از شما بخواهم برای کسی دعا کنید. حالا میگویم پسری را میشناسم که تا بحال ندیده ام ولی میدانم ۳۶ ساله است جوان و
صاحب همسر. این پسر جوان مبتلا به سرطان است و پزشکان همه جوابش کرده اند. همسر این پسر تمامی خانواده اش را از دست داده است ولی مادرش همیشه به خوابش می آید و می گوید شوهرت خوب میشود. من میدانم دعا معجزه میکند . میدانم معجزه وجود دارد . میدانم موج مثبت وچود دارد. دلم می خواهد هر که این جملات را میخواند برای معجزه و سلامتی این پسر دعا کند. خواهش میکنم دعا کنید . بگذارید معجزه دلهای این دو را شاد کند. بگذارید موج مثبت وجودتان بدن این پسر خوب را فرا بگیرد. از همه سپاسگزارم. 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 7:19 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

 
اما
    ای حرمت سپیدی کاغذ!
نبض حروف ما
                 در غیبت مرکب مشاق می زند

میگویند:
             خمیر مایه دکان شیشه گر سنگ است
                                                          عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد
با دیدن صحنه هایی از فیلم فارسی آدم آهنی(فکر میکنم اسمش این بود) و با دیدن قطار و پسر بچه ای منتظر به یاد کتابی از دوران کودکی افتادم. هر چه تلاش کردم اسمش به یادم نیامد. برای جستجو به کامپیوتر پناه بردم تا اینکه سایت کانون پرورش فکری کودکان را پیدا کردم. پیدا کردن همانا و یادآوری اسم هم همان . بچه های راه آهن. به راحتی کتاب را پیدا کردم:

 
این کتاب را خیلی دوست داشتم. بقدری خوانده بودم که جلد هم نداشت و در ضمن دو نصف شده بود. داستان زیبایی داشت. با وارد کردن سالهای مختلف کتاب های دیگری پیدا کردم. با یافتنشان خاطرات بسیاری به یادم آمد. خاطراتی که لابلای افکار بزرگسالی گم شده بودند. هر کدام این کتابها نقبی به دنیای کودکی مان میزنند. دلم نیامد با شما تقسیمش نکنم. شما هم حتما خاطراتی مانند من دارید حتی اگر خیلی از من کوچکتر باشید یا بزرگتر. کتاب ها را تقدیم میکنم به همه شما.

                   
   



    





                                                                                                                                   

 

                                        

 

 

                                     

         












 

 

 

 
 گل اومد بهار اومد    نویسنده : منوچهر نیستانی
مهمان ناخوانده        نویسنده: فریده فرجام
ماهی سیاه کوچولو   نویسنده:صمد بهرنگی
هنوز هم بسیاری عکس مانده که بگذارم ولی میدانم حجمش سنگین خواهد شد ولی بردن اسمشان خالی از لطف نیست:
کلاغ ها٬  داستان کرم ابریشم ٬ قصه های مردم آسیا ٬ بز گمشده ٬ مارمولک تنهایی من ٬ کودک سرباز دریا٬ گردآفرید ٬عمو نوروز و هزاران کتاب دیگر.
اگر شما خاطره ای به یادتان آمد بنویسید و اگر کتاب دیگری هم از جا انداختم یاد آوری کنید.

راستی اگر عکس ها بی نظم هستند تقصیر من نیست. الان ۲ ساعت است که اینجا کار میکنم . دو بار به کل پاک شده اند. به مهارت خودتان ببخشید.

پیوست.۱. هر چی با خودم کلنجار رفتم که اینجا نیام مبادا عکسها نپرند نشد که نشد. نسرین نازنین کتاب کدو قلقله زن و گنجشکک اشی مشی را نام برد. آرمین جان کچل کفتر باز. به چه لذتی داشت ساعتها خواندن کتابهای صمد بهرنگی ( راستی پول زور بدید یک آدرس بهتون بدم همه کتابهای صمد را بخوانید!!) دیگه امیرخان یاد کتاب های صمد کرد و کیهان بچه ها. من یک عالم کیهان بچه ها دارم. همه را در یک صندوق مادربزرگی نگه داشتم . یک عالمه مجله قدیمی اون تو هست . شماره های سال اول اطلاعات هفتگی همه صحافی شده و ارث رسیده از عمویی عزیز(راستش دروغ چرا ارث که نه !ورثه میخواستند بریزند دور گفتم بدید به من به روی دیده . الان هم هر سال مادر و برادر را تهدید و ترعیب میکنم که محتوی صندوق را بیرون نریزند!!) لاله جان از کتاب علیمردان خان نام برد.  شهرقصه یادتونه با نوار بود؟پهلوان ممولی را نخواندم. بعد هم کتابهای طلایی و سیب نقره ای. ببینم شما هم مثل من همیشه شاهزاده خانم بودید؟!!!
پیوست.۲. متاسفانه برای لینک دادن به اسامی آمدم ولی باعث از بین رفتن ۵ تا عکس شدم. بیشتر از همه برای ماهی سیاه کوچولو ناراحتم. فردا اگه شد میگذارمش.

پیوست.۳. عشق من رفت غمنامه دردناکی است از آرش سیگارچی برای برادر نازنینش اشکان سیگارچی. کلمه برای توصیفش ندارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 7:31 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

من سازم : بندی آوازم. برگیرم٬بنوازم٬ برتارم زخمه،
                                                            "لا" می زن٬ راه فنا میزن
من دودم:می پیچم ٬می لغزم٬ نابودم.
می سوزم ٬می سوزم :فانوس تمنایم ٬گل کن تو مرا٬ و درآ.
آینه شدم ٬از روشن و از سایه بری بودم٬ دیو و پری آمد٬
                                                     دیو و پری بودم. در بیخبری بودم.
قرآن بالای سرم ٬بالش من انجیل٬بستر من تورات٬ و زبرپوشم اوستا٬ می بینم خواب:
                                                                                                 بودایی در نیلوفر آب.


   a صبح درخشانی است . آفتاب خوبی بر برفهای دیروزی تابیده و سفیدی برفها چشمهایت را میزند. میخواستم امروز از همه چیزهای خوب بنویسم و شکر خدا را گویم ولی نشد. با خواندن این مطلب دوباره بهم ریختم. درد غربت عین دمل چرکی می مونه . یک مدت سرباز میکنه عفونت تخلیه میشه دوباره پوسته می بنده تا چند وقت دیگر که دوباره باز بشه. مال من که اینطوره. همه حرفها برایم ملموس بود به اضافه موارد دیگر. آخ چه دردی است دیدن چروک های جدید صورت مادرت ٬ زمین خوردن پدرت٬ مشکلات برادرت . گاهی اوقات هنگام حرف زدن با عزیزانم تو دلم به خدا میگم " بیا دستم مال تو منو برگردون ایران ٬ بعد میبینم خوب دستم را که احتیاج دارم میگم بیا  ۱ سال از عمرم مال تو " همیشه هم آخرش خنده ام می گیره . چون جمع که می بندم می بینم دیگه وقتشه بمیرم ٬دیگه عمری باقی نگذاشتم. از اون خنده ها که تلختر از گریه است. نمیخوام سر کسی را درد بیارم یا غصه کسی را بیشتر کنم ولی واقعیت داره .
       
   b  چندی پیش تو یکی از این کانال های ماهواره ای گزارشی پخش کرد از دو خواهر ایرانی که هات داگ می فروختند. خواهر بزرگه میگفت ۲۸ سال است که ایران نرفته و دلش هم نمیخواد برای مسافرت بره چون فکر میکنه اونجا آزادی نداره و نمیتونه کاری که می خواد بکنه!!!! پدر و مادرشون هم در ایران زندگی می کنند!!!  هنوز هم در عجب این تفکر و تربیت اون پدر مادر هستم. یعنی تو ۲۸ سال پدر مادر هیچگاه نتوانستند فرزندان را راضی به مسافرت کنند!! نمیدانم. بعد با یکی که آنجا آمده بود مصاحبه میکرد و میگفت شما میدانستید این دو خواهر ایرانی هستند . یک قیافه دانشمندانه به خود گرفت و گفت: نه ! برای اینکه خودشون را یک شکلی درست کردند که شکل ایرانی ها نیستند٬! بعد رو کرد به دختره و گفت فارسی هم بلد نیستید !!! دختره که فارسی جواب داد گفت :اِ فارسی بلدند خوب باریکلا!!! .ببینم شما جای من بودید نمی خواستید بزنید تلویزیون را بشکنید که انقدر جفنگ نشنوید؟
            
  c  هفته پیش اپرا با دادستان محاکمه او.جی. سیمپسون صحبت میکرد. مردی که همسر و معشوق همسرش را کشته بود ولی هیأت ژوری او را تبرئه کرده بود. این مرد از همان موقع یعنی ۱۱ سال پیش از سمت خودش استعفا داده است. او به مشکلات روحی عدیده ای دچار شده و جلسات زیادی را با روانشناس گذرانده تا التیام پیدا کند. او بسیار ناراحت بود که چرا داوران یک پرونده انقدر منصف نبودند که با وجود تمام ادله و نتیجه دی ان ای باز هم او را تبرئه کردند. به نظر او عدالت در میان افراد مشهور آمریکا اجرا نمیشود. به یاد محاکمه مایکل جکسون افتادم و این که چطور او پس از دستگیری و محاکمه بطور معجزه آسایی تبرئه شد. هیچ کس باور نمیکرد که چطور عدالت این گونه از بین رفت. بر همگان مسلم بود که این شخص بیمار است و تمامی مصاحبه ها نشان از رابطه نزدیک او با قربانی داشت و حتی خود او اعتراف به خوابیدن پسر با او در یک تخت خواب کرده بود. کسی نمیداند رابطه های پشت پرده در این قضایا از کجاست . آیا احرای عدالت شامل هیچ یک از مشهورین امریکا نمیشود ؟  آیا بخاطر رنگ پوستشان و آسیب های اجتماعی وارده بر این قشر در سابق  بخشوده میشوند یا اینکه رابطه های مافیایی عمیق و موثری نگه داراین گونه افراد منتخب این جامعه است ؟ 
       
  d  دوباره می خواهم خساست را کنار بگذارم و یک کتاب دیگر بخوانم . این دفعه نوبت سال بلوای معروفی عزیز است. نخوانده میدانم قشنگ است. 
        
  e  به نظر شما با این همه هذیانی که گفتم اسم این مطلب را چه بگذارم؟ پست آبدوغ خیاری!

پیوست.۱. هیچ چیزی بهتر از این نیست که موقعی که میخواهی مطلب را پابلیش کنی پستچی زنگ بزنه و آخرین کادوی تولدت را بهت بده. به به . دو کتاب با یک دفترچه یادداشت بسیار خوشگل از طرف برادره. قربون هر سه تایتان برم من.
کاشکی یکی به مامان من بگه هرچی پستخانه میگه گوش نکن. بابا چرا بسته را گذاشتی تو گونی فرستادی! آبروم رفت. ای خدا !!!!!!!!!!!!

پیوست.۲. یادم رفت یادم رفت. امروز سالگرد درگذشت فروغ بود.حقش بود شعر بالا از فروغ بوده باشد. امروز دوستداران فروغ به ظهیرالدوله نازنین من رفته بودند.اگر کاشی های ظهیر الدوله زبان داشتند به همه میگفتند که من چندین هزار بار رویشان راه رفته ام. آخرین بارش همین سه ماه پیش بود. خانم یزدی جان این دفعه چه خوش اخلاق شده بودی. آی فروغ عزیز٬ ایرج میرزا ٬ملک الشعرا ٬رهی معیری٬ داریوش رفیعی و ظهیرالدوله نازنین و تمامی خفته گان روح همگی تان شاد باد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 8:38 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

بزرگ بود

و از اهالی امروز بود                                                                                                           

و با تمام افق های باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید

 

مثل تمامی تولّد های دیگرم به پشت سرم نگاه میکنم. دنبال روزهای خوش میگردم و خاطرات خوب. به زنان و مردانی فکر میکنم که سی و پنج سال همراه من بودند. به یاد همه چیز همه کس افتاده ام. به یاد مدرسه ای که 5 سال در آن تدریس کردم در یکی از دهاتی که اسم شهرک را بطرزی نامانوس یدک میکشید. هنوز هم میتوانم چشم بسته از اولش تا آخرش بروم . خیابان مدرسه از همه جا بهتر بود خاکی خاکی. از اولش بوی بدی می آمد آخر ته کوچه گاوداری بود . به بوی گاو هم عادت کرده بودیم. در حیاط مدرسه همیشه چند جفت چشم نگاهت میکردند . میخواستند از حالت سر دربیاورند و به بقیه اطلاع دهند. هیچوقت به رویشان نیاوردم که میدانم چه میکنید. وقتی دانش آموز بودم عین این کار را خودم میکردم. مدرسه خوبی بود . بچه هایی داشت که همه انار دلشان پیدا بود. میان این بچه ها دانش آموزی بود که با همه متفاوت بود. همیشه منتظرم روزی برسد که من با غرور دستش را بگیرم و به همه بگویم من افتخار این را داشتم که معلم و شاگرد او باشم. دانش آموز من ک.ز نام دارد ولی من او را اینجا افسانه می خوانم چون همانند افسانه ها  گاهی در خیالت نمی گنجید. افسانه زمانی که 14ساله بود و اول دبیرستان کشف شد . تا پیش از آن گزارشی مبنی بر اینکه این بچه هوش سرشاری دارد در هیچ کجا ثبت نشده بود. یادم میاد که روز اول  در کلاس سرش را بلند نکرد و من با خودم گفتم ای داد ! نکند بد قلق باشد . من بی تجربه حالا چطور از پس این بر آیم! هفته دوم و سوم بود که فهمیدم هوش سرشاری دارد وبه قول بچه ها :افسانه کتاب را می بلعد! نمیدانم ماه چندم بود که یک روز معلم فیزیک به دفتر آمد  و زیر گوشم گفت: پدرمان در آمد. قضیه از این قرار بوده که افسانه معلم را در آبدار خانه گیر آورده و سوالهایی می پرسد که آن بنده خدا با لیسانس فیزیک هیچ جوابی برایش نداشته . "خانم اگه چاهی کنده بشه به طول 200 متر درون زمین جاذبه من نسبت به ارتفاع به طول به ........... چنده؟ " بیچاره هرچی فکر کرده بود به نتیجه نرسیده بود. شرمنده سرش را انداخته پایین و گفته برات توی کتابها میگردم. افسانه با هوش ترین انسانی است که من در عمرم دیدم. این دختر به قول عوام همه چیز تمام است.او زیبایی هوش و عقل همه را با هم دارد. این دختر که من همیشه مطمئن بودم که شاگرد اول کنکور میشود سال اول به دلایلی  در کنکور شرکت نکرد و در سال دوم هم فقط سه ماه درس خواند و الان دانشجوی یکی از شهرهای اطراف تهران است. خدا میداند که چقدر التماسش کردم چقدر تهدیدش کردم که همان کنکور را هم داد .افسانه برای من هیچگاه شاگرد نبوده است او یکی از دوستانم است. تلفن منزل و آدرس مرا دارد. او هنوز به من نامه میدهد.چقدر دلم میخواست از زندگی این رفیق خوبم برایتان بگویم ولی نمیتوانم . میدانم راضی نیست.دلم میخواهد تمامی واقعیت های زندگی کودکان مناطق محروم را هوار بکشم و هر چه را در این سالیان بروی دلم تلنبار شده به همه بگویم ولی نمی توانم.با سوگندی زبانم را بسته است.تنها فراز هایی از نامه هایش را اینجا میگذارم تا شما هم او را کمی بشناسید:


" گمان میکنم خیلی نزدیک هستید و حتی مثل گذشته در دبیرستان .. تدریس میکنید. به همین جهت دلم برایتان تنگ نشده است (یعنی سرش کلاه میگذارم که هیچ چیزی عوض نشده است و آن بیچاره هم زود گول میخورد)گاهی وسوسه میشوم که با شماره ... تماس بگیرم و با شما صحبت کنم . لعنت بر این شیطان ابله بی معلومات که بعد مسافت هم سرش نمیشود "


" آن اوایل مگر 2 ساعت وقت کلاس تمام میشد؟ دایم به ساعتم نگاه میکردم:لعنتی! چرا نمی چرخی؟ احساس بچه گربه ای را داشتم که در اتاقی در بسته محاصره اش کرده اند و می خواهند با چوب دنده هایش را نرم کنند! .....  "


آخرین شعر شاگرد خوبم را به همه شما تقدیم میکنم:

 
تخیّل گیاه عجیبی است

جهانی پراز رنگهای بدیع است

صداهای نابی که هرگز نخوردی در این شهر

و طعمی که هرگز نشنیدی در اینجا

تخیّل وسیع است

به اندازه ی نیستی قدر دارد

مرا تا فضایی دیگر برد

تخیّل مرا تا صمیمیت حزن بالا کشانید و آنگاه

مرا از "خدایی دیگر" جام نوشاند

 

پیوست.۱. این کبوتر صلح افتتاحیه دیشب المپیک زمستانی را به همه شما تقدیم میکنم

 

    به امید روز برابری همه انسانها

 

پیوست.۲. ببخشید شاید فردا پشیمون شدم ولی الان خیلی دلم میخواد بگم:

فضولات همه مرغان هوا بر کله اونایی که امروز تو تظاهرات رفتند و عربده کشیدند که ما باید سلاح اتمی داشته باشیم. اونایی که اومدند جلوی تلویزیون و به انگلیسی اظهار فضل و انزجار کردند . مخصوصاْ اون خانمه با روسری کوتاه آبی که پاسپورت غیر ایرانیش (فکر کنم دانمارکی بود:قرمز با مهر سلطنتی طلایی) را تو هوا تکان میداد و زر زر میکرد.  

  

پیوست.۳. برف و دیگر هیچ

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 7:27 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

روزی
خواهم آمد و پیامی خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ریخت
و صدا خواهم داد :ای سبدهاتان پر خواب! سیب
                             آوردم ، سیب سرخ خورشید

امروز سه شنبه ۱۸ بهمن سال ۱۳۸۴ هجری خورشیدی ، ۸ محرم سال ۱۴۲۷ هجری قمری و ۷ فوریه سال ۲۰۰۶ میلادی برابراست  با روز دین از ماه بهمن (وهومن =اندیشه نیک) سال ۳۷۴۳ باستانی ایرانی 

این چنین روزی:
در سال ۱۱۰۲ میلادی امپراطریس ماتیلدا پرنسس انگلستان و همسر هنری پنجم به دنیا آمده است.
در سال 1693میلادی  امپراطریس آنا از روسیه دیده به جهان گشود.
در سال 1812میلادی چارلز دیکنز نویسنده انگلیسی پا به دنیای فانی گذاشت.
در سال 1964میلادی بیتل ها در  اولین مسافرتشان به امریکا وارد شدند!!!!
در سال 1967 میلادی کریس راک کمدین سیاه پوست امریکایی ( فیلم rush hour) بدنیا آمده است.
در سال ؟؟۱۳ شمسی پروانه در بیمارستانی در تهران از مادری به زلالی چشمه دیده به جهان گشود.
در سال 1978 میلادی اشتون کوچر بازیگر سینما (شوهر فعلی دمی مور) به دنیا آمد.

حالا خدا وکیلی بعد از چارلز دیکنز من از همه مهمتر نیستم ؟؟!!!! تولّدم مبارک.   

پیوست.1. هر کاری کردم نشد عکس بگذارم . بلاگر بدقلقی میکنه. شما بهش بگید این طرز رفتار با یک نوزاد تازه به دنیا آمده است؟ 
 
پیوست.۲. همین جا اعلام میکنم که بلاگفا با من دشمنی داره و نمی گذاره نسرین جان با آقاشون که بهم یک لقب شاهانه  داده است (فکر کردید میگم!! خودتون بروید بخوانید) برایم پیغام بگذارند. حالا فقط صبر کنید. بعد از۷ ساعت : اصلاْ هیچ کامنت دونی کامنت نمیگیره!!!!!
 
پیوست.۳. ایران چهار روز تعطیلی است و خیلی ها میروند مسافرت. امیدوارم به همه تان خوش بگذره و جای ما را هم خالی کنید. 
   
.من واقعاْ فکر میکردم این یک جوک است . وای بر ما.

پیوست.۴. نکنه مامور کامنت دونی هم رفته مسافرت ؟  چرا کامنت دونی کار نمیکنه؟؟؟؟

پیوست.۵. من هنوز دوران پس تولّد را طی میکنم. حرف زدنم نمیاد. یعنی هنوز دارم به دنیای دو رو برم عادت میکنم. هر موقع حالم جا آمد حتماْ یک چیزی می نویسم. ولی تا اون موقع لطفاً به وبلاگ هم رشته ای من آرمین عزیز بروید و درباره ناسزا و فحش های (بی) ناموسی و استفاده از آن در بین خانمها و آقایان نظر بدهید.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 7:4 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

شب از وحشت گرانبار است
جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بیدار:
چه دیگر طرح می ریزد فریب زیست
در این خلوت که حیرت نقش دیوار است ؟

الان ده دقیقه است که زل زدم به مانیتور و فکر میکنم جمله اول چی باشه. پیدا نمیکنم پس شما جمله اول را به من ببخشید. زیاد حوصله ندارم سردماغ نیستم.اتفاقات زیادی دور و بر داره می افته که نمیتونم آخرش را حدس بزنم برای همین کلافه ام.پرونده ایران از آژانس رفته به شورا (هورا بکشید!!) . ایران اعلام کرده تا اینجاشم لطف کرده که کوتاه اومده و از این به بعد اجباری برای زیربار زور رفتن نداره (ماشالله کی داشته که الان داشته باشه!!!). چیزی که اینا زیاد دارند رو است. رفتم تو یک وبلاگی دیدم از طرفداران رژیم است داره خودشو میکشه که امروز روز مبارزه با ظلم و جور است . اون لحظه دلم می خواست هکر بودم خودشو و وبلاگشو هک میکردم دلم خنک بشه. تو اروپا شرّ بزرگی راه افتاده که نتیجه اش معلوم نیست چی میشه. من نمی خواهم بحث کنم که کاریکاتور کشیدن از مقدّسات کار درستی است یا نه، ولی نتیجه اش نباید آتش زدن و کشتن و خون و خونریزی باشه. چرا تا اتفاقی این چنینی می افته علما دستور قتل میدهد؟؟؟ چرا ؟؟ ببینم آن دختر نوزده ساله بی گناه خبرنگار امریکایی که دست افراطیون عراقی اسیر است ارزش اعتراض و همبستگی بقیه مسلمانان ندارد؟؟؟ عجب .  یک کشتی مصری توی دریای سرخ زیر آب رفته ۱۰۰۰ نفر کشته شده اند. مصری ها عصبانی هستند . دولت هیچ کوششی در جهت نجات جان مردم انجام نمیده و خانواده های قربانیان همه خشمگین هستند. شاهدین زنده میگویند که خدمه کشتی با علم به آتش گرفتن باز هم به راه خود به طرف دریا ادامه دادند.دلم برای همه قربانیان می سوزد. تو دنیا انگار فقط خبر بد شنیده میشه. می خوام گوشامو بگیرم عین اون موقع ها که تو فرودگاه بودم. صدای موتور هواپیما گوش را کر می کند باید مرتب صداگیر تو گوشم می گذاشتم. الان میرم درشون میارم گوشامو میگیرم . دیگه هیچ اخباری را هم گوش نمیکنم. چون خیلی غر غر کردم و خالی شدم این عکس خوشگل را میگذارم این پایین که لذّتش  را ببرید.

کلاس آموزشی شنا به نوزادان در بیمارستانی در چین



این خپلو را ببینید. حالم بهتر شد اینو دیدم. لپو..... تپلو.... جان

پیوست.۱. رفتم تو وبلاگی آشنا دیدم صاحب وبلاگ که فکر میکردم پسر روشنفکری است  به کسی کامنت داده که "بهت گفته بودم معلم ها  پست ترین قشر آدم های روی زمین هستند ". باورم نمیشود همچنین ایده ای هم وجود داشته باشد. حالت تهوع دارم .احساس میکنم سی سال خدمت صادقانه مادرم و همکاران خوبش و چندین سال خدمت خودم به فرزندان مملکتم  همه با این کلمات دود شده اند. دوباره حال بدی دارم . خیلی بد.  

پیوست.۲. بعد از یک روز
 آقای "م" نوشتی:  "سلام.. من رسمن از شما خواهش میکنم برای جلوگیری از کل کل و این جور حرفا به هیچ وجه دیگه برای من کامنتی.. ایمیلی چیزی نذارید!(منم قول میدم) اصلن دلم نمیخواد خوشی های دنیای خودم رو با تلخی آدمهائی که اصلن نمیشناسمشون از بین ببرم.. در ضمن از معلم جماعت حالم به هم میخوره!(اینا رو گفتم که فقط خودت بخونی و بعد از خوندن حذفشون کنی!)بای سیلی تیچرررررررر"

چشم من به هیچ عنوان در وبلاگ شما کامنت و ای میلی نمی گذارم کما اینکه نگذاشته ام و مثل اینکه خیلی دلت میخواست !!! امیدوارم همیشه خوش باشی و تلخی های ما تو را در بر نگیرد. اینا رو گفتی که خودم بخونم و بعد حذف کنم ولی چون یک بار لطف کرده ام شامل بار دوم نمیشوی.  گذاشتم تا بقیه هم فیض ببرند. خدا را چه دیدی شاید خواننده هایت هم  بیشتر شدند. راستی دیروز گفتم حال بدی دارم ولی امروز (الان) میگم خیلی خوبم فقط برای اینکه فهمیدم من بیشتر از اینکه نگران آبروی معلمان باشم باید نگران تفکرات مسموم افرادی همانند تو باشم. حالم اصلاْ بد نیست.اتفاقاْ بهترم .اوه راستی قولت یادت نره .کامنت بی کامنت  خدانگهدار
در ضمن برای کسانی که انگلیسی نمی دانند :سیلی تیچر یعنی معلم احمق.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 9:12 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود

  دیروز صبح جایی قرار داشتم .به ماشین که نزدیک شدم دیدم بله ! طبق معمول این مرغای آسمون حیاط ما ماشین بنده را با توالت عمومی اشتباه گرفته اند. شاید باورتون نشه ولی این برنامه تقریباْ هر روزشون است. بالای ماشین درختی هم وجود نداره. مثل اینکه خوششون میاد. میان روش میشینند خودشونو اون تو می بیینند و  با خیال راحت رفع حاجت  می فرمایند. من هم یک سلامت باشید به معده و چینه دانشان میدم و پاک میکنم. آقای مربوطه معتقد است که بگذار باشه شانس برات می آره ولی من اصلاْ باور ندارم . هر دفعه یکی از این خوشگلا رو می بینم یاد شانس اون روزم میافتم:
دقیقاْ ۲۰ مهرماه بود(یادمه چون روز تولّد کسی بود) صبح ساعت ۶ توی خیابان یللی تللی می کردم که برم دانشگاه. اون روز ساعت ۷:۳۰ دقیقه با استاد خبره زاده کلاس داشتیم . این جناب به سر وقت اومدن به کلاس خیلی حساس بود و گفته بود هر کی دیر تر از این ساعت بیاد کلاس راهش نمیدم. منم از ترسم ساعت ۶ راه افتادم (چون با اتوبوس می رفتم) که زود برسم. خلاصه جونم براتون بگه که عین عاشقها خرامان خرامان میرفتم که یک هو یک چیزی محکم خورد تو سرم . دستم را بردم روی سرم ببینم چی بود که انگشتهام خوردند به یک چیز لیز و لزج! زودی نگاهشون کردم دیدم مخلوطی از رنگهای سبز و سفید و زرد! به انگشتهای نازنینم چسبیدند .اول فکر کردم یکی تخم مرغ زده تو سرم بعد یادم افتاد که تخم مرغ که سبزی نداره!! با نگاهی بالای سر و دیدن کلاغهای روی درخت فهمیدم که بله یکیشون حین پرواز یادش اومده تخلیه صبحگاهی شو نکرده همونجا رو سر من کار مبارکشو انجام داره. دردسرتون نمیدم برگشتم خانه که اون مقنعه کذایی را بشورم ، مامانم گفت به به! برو که امروز شانس میاری!! منم به امید شانس ،دوباره اومدم بیرون. اون روز که دیر رسیدم . وقتی اجازه گرفتم وارد بشم استاد نگاهی کرد و گفت "خانم برو بیرون مگه من با شما دانشجویان بی انضباط ..... شوخی دارم..... " من بیچاره هم سرمو انداختم پایین و رفتم بیرون . این از اولین شانسم. عصر همان روز هم که برمیگشتم .( گفتم که من با اتوبوس میرفتم دانشگاه.) اون اتوبوسهای آکارد‌‌ئونی یادتونه که ؟ یک تیکه دیگه داشت که مخصوص زنها بود و با آکاردئون بهش وصل کرده بود.داشتم از اونجا سلانه سلانه پیاده میشدم که دیدم یک مرد حدوداً 55/60 ساله داره پایین اتوبوس داد میزنه :جابیر جابیر بیا بیرون . جابیر بیا بیرون. همینطوری هم می کوبه به دیواره های اتوبوس. منم که انگار اون لحظه خنگ شده ام و نمی فهمم که بابا این داره زنش را صدا میکنه اسم نمیدونم کدام پسرش را گذاشته رو زن بدبختش ، در کمال نوع دوستی و خیر خواهی به طرفش رفتم و گفتم" آقا جان، ببخشید اشتباهی شده مردانه جلو است .بروید و آقا جابر را آن جلو صدا بزنید. "  چشمتون روز بد نبینه یک دفعه براق شد تو صورتم و با لهجه ای که تا امروز نه یادم میره نه فهمیدم مال کجا بود ،سرم داد کشید که :بی تو چه فوضول. بیرو گوم شو . زن..ه  جیگول. گوم شو ..... جابیر بیا پایینی تا نکوشتمت . منو میگید هم خنده ام گرفته بود هم ترسیده بودم که الان جابیر میاد پایین و با آقاشون می افتند دنبالم یک کتک سیر هم بهم میزنند ، پریدم تو پیاده رو تا خانه دویدم. رسیدم خانه قسم خوردم نگذارم تا آخر عمرم هیچ پرنده ای جهنده ای یا خزنده ای  ت.. بزنه به سرم !!! من اصلاً شانس نمی خواهم.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 6:52 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

امشب
درِ
 یک خواب عجیب
رو به سمت کلمات
باز خواهد شد

غلت میزنم ، جایم راحت نیست . توی باغچه ای خوابیده ام که رویش را چند تخته چوب گذاشته اند. چوب ها خیلی ناراحتند. تاریک است. صدای نفس های منظم پدرم می آید. هرچی گوش میدم از صدای مادرم خبری نیست. مادرم اون طرف با برادرم و زن همسایه خوابیده اند.چرا اومدم؟ چرا وقتی بهم گفتند میخواهی بریم اونجا نگفتم نه من ازش می ترسم؟  چرا همیشه می ترسم؟  امشب که خبری نشده. باز هم دروغ گفته اند. امروز وقتی مامان آمد خانه گفت همکارا همه امشب میرن تو زیرزمین می خوابند. قراره امشب حمله بشه. می خواهند تمام تهران را بمباران کنند. پدر هیچوقت نمیترسه ولی گفت خوب حالا می خواهی چه کنی؟ ما که زیرزمین نداریم. سر شب همسایه گفت بریم تو اطاقک سیّد بخوابیم امن تره . چرا نگفتم نه ؟ نگفتم من از سیّد می ترسم. همه بچه ها از سیّد میترسند. اون سرایدار این ساختمون 6 طبقه است. همیشه دنبال ما میکنه که سر و صدا نکنیم، هرکی به دستش برسه را میزنه.خودم دو سه بار شنیدم که میگفت من از بچّه ها بدم می آد. خودشم بچه هاشو گذاشته  تو شهرستان اومده اینجا. دلم نمیخواست بیام ولی دلمم نمی خواست بمیریم.به خودم گفتم اگه نریم حتماً حتماً می میریم. بمب می خوره رو سرمون می میریم. باز هم غلت میزنم خودم را میچسبانم به بابام . .چشمامو می بندم. رادیو روشن است  ولی صداش خیلی کمه . انگار سیّد چسبانده به گوشش که اگه صدای آژیر آمده بلند بشه. چرا بابام خوابه ؟ چرا نمی فهمه من الان حالم بده؟ سعی میکنم فکر کنم پرنسس شده ام و می خوام با یک شاهزاده دیگه عروسی کنم . ملحفه را می کشم روی سرم بوی آشنا میده حالم بهتره. یک دفعه صدا میاد. خودمو جمع میکنه . یک چیزی می خوره به پام. تنم می لرزه میگم اومد،الان به من دست می زنه ، الان منو میبره ، سرم یخ میکنه ،عصبی میشم، دندونام قفله، می خوام جیغ بکشم نمی تونم .....یک دفعه یکی داد میزنه بلند شین حمله کردند. همه بیایید این طرف ...............
 فریادی می زنم  از جایم می پرم  عرق کرده ام   فکّم هم درد میکند  باز هم خواب آن روزها... بلند میشوم  خانه ساکت است    آبی به صورتم می زنم  یک گوشه ای می نشینم    پاهایم را بغل می کنم   بغض بیست و چند ساله ام می ترکد. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 7:9 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

روزی که

            دانش لب آب زندگی میکرد

انسان

     در تنبلی لطیف یک مرتع

             با فلسفه های لاجوردی خوش بود

 

خانم م از آشنایان من است. او شصت ساله است. خانم م زنی ورزشکار است با روحیه مخصوص ورزشکاران. او در جوانی دریکی از تیمهای ورزشی بنام بازی می کرده است .گذشته از آن ایشان شاغل یکی از ادارات هم بوده است. خانم م از جوانی بیماریی داشته به نام بیماری خرید! او معتاد خرید کردن بوده و حالا هم همانطور معتاد می باشد. ایشان برایش هزار دلار یعنی هزار تومان . پس شلوار صد دلاری یعنی صد تومان و هرچه پسر خانم م میگوید : گران است ،او میگوید  صد دلار که چیزی نیست، می ارزه!!! لازم به ذکر است که خانم م کار هم نمیکند.اما از آنجایی که او در زمان جوانی هرچه کار کرده است برای فرزندانش خرج کرده و آنها همیشه بهترین ها را داشته اند پس فرزندان هم قدر دانسته و مادر را با خرجهایش قبول دارند. خانم م در خانه است و همه کارهای خانه 5 نفره با اوست. او از هیچ کاری دریغ ندارد و بدون غرغر کردن همه کارها را انجام می دهد. غذاهای او بسیار بسیار خوشمزه و خوردنی است. یکی از علایق جدیدالتاسیس او رسیدگی به پوست می باشد. یعنی از زمان دیدن تلویزیون های لوس آنجلسی و برنامه های گوناگون چی بخورید جوان بمانید و پیر نشوید. از آنروز کار ما شده گشتن توی فروشگاه ها و پیدا کردن محصولاتی که تلویزیون میگوید. از انواع قرص و پودر و کرم و ... . خانم م بنا به توصیه یکی از دوستان از یک سری محصولات بهداشتی آرایشی گران و طبیعی(نه شیمیایی) استفاده میکنه . هر کرم مرطوب کننده این محصول 35 دلار است.خوب ایشان هیچ وقت به ما پافشاری به خریدن این محصول نمیکند، امّا همیشه توصیه میکند که به پوستتان اهمیّت بدهید تا شادابی خود را از دست ندهد. ما هم که ماشالله یک گوش در و یک گوش دروازه. خلاصه کنم که بنده به دلایلی چند روزی ساکن منزل خانم م شدم و توانستم از نزدیک کارهای او  را ببینم. بماند که دو روز متوالی روزی دو ساعت من فقط در یک ردیف لوازم آرایشی در یک فروشگاه بزرگ خیره به دنبال بهترین کرم و صابون اسطوخودوس میگشتم و خانم م تند و تند سبد را پر میکرد و باز هم بماند که یک سری دیگر هم داشت که چندی پیش خریده بود و باید پس میداد،او با چنان نظم و راحتی به خودش میرسید که آدم لذّت می برد و  نتیجه حاصله این شد که در من چنان تغییر و تحّولی ایجاد شد که به محض بازگشت به خانه به فروشگاه رفتم ، مثل همان روزها خیره به محصولات نگاه کردم، ارزانترین ها را برداشتم .( ارزان که میگم یعنی پانزده دلار که برای من خیلی پیشرفت است )   کرم روز و کرم شب و دور چشم. بنا به قولی که به خودم داده بودم صبح چنان صورتی میشستم که نگو و نپرس. بعد کرم ها را به ترتیب مصرف میکردم. روز اول که به سردرد گذشت چون کرم ها بوی هویج میدادند، روز دوم خوب بود و روزهای بعد هم سپری شدند تا چند روز پیش که یک دفعه متوجه شدم ای وای من چند روز است که کرم هایم یادم رفته !!!!!!!!!! باورتان میشود؟ من کرم زدن را یادم رفته بود. فهمیدم هرکاری بکنم، جان به جان هم شوم آدمی که شلخته است درست شدنی نیست.آقا جان نیست که نیست تحّول چی؟ کشک چی؟. من یک هفته به خودم میرسم هفته بعد یادم میره به همین راحتی! ولی در عوضش بعد که یادم آمد چنان کرمی مالیدم که آقای مربوطه یک دفعه نگاهی به من انداخت و گفت : شدی عین ماهی سرخ کرده  !!!!! حالاشما فکر میکنید بعد از این کمپلیمان برای آدم روحیه زیبایی می ماند؟؟؟؟؟!!!!!!!  

 

 

  پیوست .۱. امروز دهم بهمن ماه آغاز چله کوچک زمستان و جشن سده می باشد. واژه سده از فارسی کهن به معنی پیدایش و آشکار شدن آمده و آن را برگزازی مراسمی به مناسبت چهلمین روز تولّد خورشید (یلدا) می دانند در این باره نوشته شده : جشن سده سپری شدن چهل روز از زمستان و دقیقآ در پایان چله بزرگ قرار دارد.این واژه "sada" (اسم مونث) به معنای پیدایش و آشکار شدن است. سده جشنی ملّی و میهنی است و هنوز بسیاری از ایرانیان در این روز مراسمی را برگزار میکنند.

جشن سده بر همه مبارک. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 7:16 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

شهر من گم شده است
من با تاب، من با تب
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام

چند وقت پیش مطلبی درباره بدی ایرانیان و قطع رابطه با اونها خواندم. دو روز پیش هم امیر خان درباره این موضوع نظرش را گفت. دلم خواست این دفعه فقط در این مورد اظهار فضل کنم چون هر جا که کامنت میگذارم روم نمیشه بیشتر از 6/7 خط بنویسم نصف حرفهام میمونه. جونم براتون بگه وقتی کسی می گه توی خارج نباید با ایرانیان رفت و آمد کرد و دورشان را باید خط کشید یعنی چی؟ یعنی این که ماشالله بعضی از ایرانیها چنان خوش خدمتی بهشان کرده اند که هنوز هم که هنوز است سرشان داره گیج میره. من تا اینجاش خوب مشکلی ندارم برای اینکه اگر تجربه زندگی خارج از مملکت را داشته باشید احتمالاًَ یکی از این موارد براتون پیش آمده (میگم احتمالاً چون حداقل برای خودم پیش نیامده ولی برای همسرم تا دلتون بخواد پیش آمده).امّا آیا به نظر شما بهتر نیست کلی گویی نکنیم؟ کلی گویی همه را به یک چوب راندن نیست؟ مگر خود ما ایرانی نیستیم؟ آیا فامیل ما شامل این قانون نمیشوند؟ دوستان صمیمی مان چطور؟ آنها مستثنی هستند؟ بهتر نیست وقتی می نویسیم دیگر با هیچ ایرانی رفت و آمد نمیکنیم یک کلمه بعضی را هم بیاوریم؟ یکی از هنرهای خوب زندگی کردن این است یک تعداد دوست از بین انسانهایی که خوب می شناسی انتخاب کنی و با آنها معاشرت کنی . مگر در ایران غیر از این بود ؟ در ایران هم که هرکی سلام می داد را به خانه میبردیم؟

به عقیده اینجانب مشکل بزرگ ما ایرانیان فرهنگ بیمار و مریض ماست. ممکن است خیلی ها از این حرف خوششان نیاید ولی به نظر من کاملاً درست است . در طول تاریخ ، ایران دچار حملات بسیار سخت از طرف بیگانگان شده است و حاصل این حملات روی کار آمدن مستبدان و شاهان با عقاید و رسوم متفاوت بوده است. ایرانیان در طول قرنها یاد گرفته اند که به یکدیگر اطمینان نکنند چون حاصل اعتمادشان لو رفتن و از دست دادن عزیزانشان بوده است. زندگی در آن شرایط به آنها یاد داده بود که اعتقاداتشان را برای خود نگه دارند از آن به کسی حرفی نزدند مبادا که بخاطرش کشته شود. نتیجه تاریخ ملوک الطوایفی و سلسله های  گوناگون بر ایران از ما ملّتی مظنون، مشکوک،زیر آب زن و بیمار ساخته است و تا آنجایی که من می دانم از نظر جامعه شناسی  این عیب نیست، این خصوصیت ماست که بر اثر تاریخ 6000 ساله بر ما وارد شده است.اگر دقت کنید هیچ ملّتی به اندازه ما به خودش خیانت نکرده . ردّ هر خیانت و وطن فروشی را بگیرید یک ایرانی را پشت آن می بینید. اگر ما ملّتی متحد باشیم که این همه بلا بر سر ما نمی آید. اتفاقات اخیر همه شاهکار های خودمان است.خودِ خود روشنفکر یا تاریک فکر ایرانی. بقول معروف از ماست که بر ماست. فرهنگ ما ایراد بسیار دارد کمی با خودمان رو راست باشیم.ما دروغ میگوییم ،تزویر میکنیم ،تهمت می زنیم و .... . بیاییم بجای انتقاد های تند و تیز و سر زدن همه ایرانی ها حداقل اگر از خودمان مطمین هستیم که این معایب را نداریم یا دیگران را آموزش دهیم یا آنها را بایکوت کنیم .من به شخصه با تجربه 6 سال زندگی در غربت یاد گرفتم با هر کی که بهم سلام کرد احوالپرسی نکنم .با کمی حرف زدن  میتونیم ته و توی طرف را در بیاوریم و ببینیم آیا در چهار چوب اندازه های من می گنجد یا نه؟

خیلی دلم می خواد بیشتر حرف بزنم ولی میدونم حوصله بعضی ها سر میرود. هی نوشتم هی کوتاه کردم .اگر بخواهم نتیجه بگیرم میگویم :
همه ایرانی ها بد نیستند. همه ایرانی ها خوب نیستند. من هم ایرانی هستم. به خودم یاد آوری کنم که من هم جزو همان ایرانی ها هستم که نقدشان میکنم. من تافته ای جدا بافته نیستم. من ایرانی ها را با همه عیب هایشان هنوز هم دوست دارم.

 انشای امروزم را با یک خاطره پز دادن ایرانی ها تمام میکنم:
یک روز رفته بودم مغازه ایرانی ها آدرس آرایشگاه زنانه بگیرم. یک خانمی خوشگل و بلوند ( رنگ ایرانی های با کلاس!!!) را دیدم رفتم جلو بهش گفتم ببخشید میتونم آدرس آرایشگرتان را ازتون بگیرم؟ نگاهی به قیافه معمولی من کرد و گفت: میدونید من نیمن مارکس* کار میکنم، آرایشگر من الان ایرانه!!!!(به نظر شما به من چه ربطی داشت این خانم کجا کار میکنه؟ )

*نیمن مارکس یکی از گرانترین فروشگاه های دنیاست 

جون هر کی که دوست دارید نظر خواستید بدهید نگویید چه وبلاگ خوبی دارید، نظرتان را بدهید.

پیوست.۱. یک وقت اشتباه متوجه نشوید. من با هشتاد درصد (تو کامنت دونی گفتم ۵۰) حرفای امیر آقا موافقم . به نظرم خیلی درست و حسابی خصوصیات ما فهمیدند.

پیوست. ۲.دیشب زلزله ای با قدرت ۳.۷ ریشتر بم را لرزاند . خواستم بگم آقا خدا ! نمیشه فکر کنی اصلاْ بم وجود نداره ؟ میشه به مسوولین بخش زلزله بگی دست از سر این بیچاره ها برداره؟ میشه؟

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 7:53 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

                       
تقدیم به تو یاس بانوی من

 

   با من بگو از عشق

            ای آخرین معشوق  
                      ...............

                         چشمای تو افسانه نیست

 

امروز دلم می خواد با تو حرف بزنم یاس بانوی من . یاس من امشب دوباره آهنگ تو را گوش دادم. آهنگ آخرین معشوق یادته توی ماشین برادرم این آهنگ که آمد, من داد زدم این چیه؟ گفتی من اینو دوست دارم . یادته نگات کردم , دیدم ای وای بزرگ شدی. تو برای من هیچ وقت بزرگ نمیشی کاشکی می دونستی. یادته تو فرودگاه نشناختمت تعجب کردم که انقدربزرگ شدی هول کردم و هیچی نگفتم فرداش به مامانت گفتی پروانه دیگه منو دوست نداره. مگه میشه؟ مگه میشه من تو رو دوست نداشته باشم. من تو شش ماهگیت اولین روزی که بغل مامانت دیدمت عاشقت شدم. دلم هری ریخت پایین . اون چشمها، من هنوز عاشقشونم. یک دفعه حس کردم مادر شدم . فهمیدم بدون بچه دار شدن هم میشه مادر شد. اون حس دیگه منو ول نکرد تا الان که چند سالته؟ سیزده!  اون روز تو ماشین شروع کردی:چشمای تو افسانه نیست و من داشتم حظّ میکردم. وقتی فهمیدی متوجّهم هر کاری کردم دیگه نخوندی.نمیدونی هروقت این آهنگ را گوش میدم چشمات دست از سرم بر نمیداره. یادته همیشه بهت می گفتم یک روز میرم آمریکا, تو فکری میکردی و میگفتی منم که میام ولی مامانم چی اونم می تونه بیاد؟ روزی که با هزار ترس و لرز بهت گفتم من از ایران باید برم, یک نگاهی کردی اون مژه های سیاهتو انداختی روی هم رفتی و در اطاقت را بستی. صدای شکستن دلت و ریختن اشکهایت آتشم زد. لعنت برمن . یادته تا اون موقع همسرم را عمو صدا میزدی از آنروز به بعد دیگه اسمش را هم بر لب نیاوردی. همه میگفتند بری خوب میشه گذر زمان تو رو از یادش می بره, نمیدونستند که شش سال هم نتوانست محّبت بین من و تو را کم کند. تو هر جا که باشی روزی که من باید برگردم از دو ساعت قبلش تو فرودگاهی. یادته این دفعه وسط عروسی دختر عمه ات تو شهرستان بود که پدر و مادرت را مجبور کردی 4 ساعت بکوب رانندگی کنند که ساعت 10 شب فرودگاه باشند. یاس بانوی من  از وقتی که این دفعه دیدمت چقدر قد کشیدی, نمیدونی چقدر دلواپست شدم . هم قد خودم شده ای. میدونم دفعه دیگه ببینمت حتماً از من زدی بالاتر . نمیدونی چقدر دلواپس درس ت هستم. هر دفعه که زنگ میزنم رشته ات عوض شده . از ریاضی فعلاً رسیده به انسانی. هر دفعه کسی از رشته اش بد میگه تو سریع رشته عوض میکنی.همش دست و دلم می لرزه .میگم نکنه رشته بد انتخاب کنه نکنه عاشق بشه.نکنه ... نکنه .چقدر به خاطرت با مادرت درافتادم . چقدر با این رفیق عزیزم بحث کردم. آخه من  قربون اون شلوارکوتاهتت برم وقتی با مادرتی یکم بکششون پایین . چقدر خودم رو سپرت کردم. دفعه پیش یادته به مامانت حرف بد زدی؟ هیچکس باهات حرف نمیزد . چقدر دلداریت دادم . چقدر گریه کردی گفتی کاشکی تو اینجا بودی میدونی چه حالی شدم ؟ هر دفعه که بهت زنگ میزنم تا یک هفته سگ میشم. دلم نمیخواد با هیچکس حرف بزنم. بهت گفتم برو کتاب دزیره را از تو کتابخانه ام بردار . کلی برات حرف زدم که من 10 سالم بود اون کتاب را خواندم تا آرام شدی. بعد چی شد ؟ هیچی ، با مامان که حرف زدم گفت مامانت گفته دستم به پروانه برسه میدونم چیکارش کنم . امتحان زبانت را شده بودی 7 ؟؟؟گفتند به جای درس خواندن همش کتاب خواندی! موهای خوشگلت در چه حالند؟ یادته این دفعه کوتاهشون کردم. 6 ساعت التماس کردم تا اون چوب جاروها را تونستم کوتاه کنم .اون چشمای خوشگلت پر اشک  شد،لبهایت را گاز گرفتی،یک نگاهی کردی به موهای کج وکوله ات و گفتی وای ! فرداش که رفتی مدرسه دوستانت خوششون اومدند . یادته چقدر تشکر کردی. یاس بانوی من گیتار زدنت را هم که گذاشتی کنار.چه آهنگایی با مهارت میزدی که من اصلاً نمی فهمیدم چی هست . هی میگفتی کلاسیک است . قربون اون پشتکارت برم حداقل اگه از درس خوندن خوشت نمیاد و تنبلی عوضش انگشتها و گوشهایت آفریده شده اند برای نواختن و شناختن موسیقی.

گل من امشب دلم برات خیلی تنگ، اینا رو نوشتم مکتوب بمونه . اگه زنده موندم قول بهت می دهم یک روز که خانم بزرگی شدی بدمش بهت بخونی.

 من تو نگاه تو
      
دنیامو می بینم
               
فردای شیرینم
                    
نازنین من
         چشمای تو افسانه نیست 
        که تمام خواب و خیالم بود 
                         ............
          تقدیر من عشق تو شد 

 پیوست.۱.خواستم درباره انفجار بمب در اهواز بگم . کلمات یاری ام نکردند. فقط می گویم متأسفم از این همه بلا بر سر وطنم و ملّتم  متأسفم. 
              

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 7:53 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

آب زنید راه را هین که نگار می رسد

مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد

 ©  من چه سبزم امروز , من چه شادم امروز . دیروز پروین خانم جانم اینجا آمدند. من هیچوقت از پروین خانم خوبم تعریف نکردم , گذاشتم خودشون بیان ببینید بعد تعریف کنم. چند وقت پیشا من فقط خواننده وبلاگ ها بودم گفته بودم براتون که, پروین خانم هم همینطور . من و ایشون تو کامنت دونی با هم دوست شدیم . بعضی ها  ( که مظنون بدنیا می آیند و مظنون هم دنیا را تحویل می دهند) به ما میگفتند که ما یک نفریم . من که حسابی کیف میکردم . خوب بده آدم را جای پروین خانم بگیرند؟ یعنی من انقدر خانمم و با وقار؟ تا اینکه فکر کنم بالاخره همه باور کردند تا الان که من دیگه هیچ جا کامنت نمیدهم . از دوستان قدیمم هم فقط پروین خانم جانم هستند که میدونند پشت هیچستان هم واسه خودش جاییه . حالا صبر کنید بقیه دوستانم که می آیند می بینید چه گلهایی هستند. طاقت داشته باشید . گاماس گاماس.

 §  چند وقتی است  تو وبلاگ های مورد علاقه ام که می روم همه اش دعواست. اونم سر هیچ و پوچ .یک عده دارند سر خانمی که حرفهای مردانه می زنند بحث و جدل می کنند. یک عده فرصت گیر آورده اند فمنیست را چماق کرده اند تو سر هر زنی که سر راهشون می آد میزنند.بعضی ها هم که کینه های قدیمیشون رو تازه یادشون اومده , افتادند وسط دعوا.