|
|
|
|
|
سر سال نو هرمز و فرودین روز اول بهار ، روز اورمزد( هرمز) از ماه فروردین در راه است. کمتر از بیست و چهار ساعت دیگر به آغاز سال نو مانده است و کم کم به یکی از زیباترین اعیاد جهان نزدیک میشویم . عیدی که بر پایه شکوفایی و شادابی طبیعت زیبا بنا شده است. خداوندا دروغ را از جانمان بردار و راستی را جایگزین کن. امیدوارم سال نو ، سالی پر از برکت شادی و خوشبختی برای تک تک شما باشد. پروانه خانم گل بلبل پیوست.۱. به مدّت یک هفته ای نیستم . میروم به دیدن اقوامم. میخواهم تا می تونام خوش بگذرونم . حتماْ به اینجا سر میزنم و کامنت می گذارم. عاقتان می کنم اگر سر نزنید و مرا فراموش کنید. دید و بازدید ها که تمام شد حتماْ بیایید. خوش بگذرانید و تا می توانید عیاشی کنید. راستی به وبلاگ سعید عزیز بروید و عکسهای یزد را تماشا کنید. مرسی سعید عزیز. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 6:35 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
ما هسته پنهان تماشاییم زتجلی ابری کن، بفرست که ببارد بر سر ما باشد که به شوری بشکافیم، باشد که ببالیم و به خورشید تو پیوندیم خانه تکانی تمام شد. تمام تمام که نه. جزئیات مانده است که آنهم قابل بحث نیست. دستام جون ندارند و کمرم درد میکنه ولی لذّتی که در درد خانه تکانی است در درد معده نیست!! امروز هم شیرینی پزون دارم. بدبختی اینه که شیرینی بپزی بعد نتونی یک دانه اش را بگذاری تو دهنت، مثل این می مونه که به خودت شلاق بزنی. امسال خودمو نمیکشم. سه مدل شیرینی بسه. از پارسال هنوز نان نخودچی تو یخچال است(به کسی نگید ولی سفت شده بود واسه همین کسی نخورده!! اینایی که نوشتم تکالیف نوروزی تان است. الان کسی نمیاید می دانم. نوشتم که در ایام عید که بعد از اینکه حسابی خوش گذراندید بیایید و بخوانید . پیشاپیش سال نو بر همگی مبارک پیوست.۱. ببخشید من وقت نمی کنم در همه وبلاگها کامنت بگذارم . امروز همه را خوانده ام ولی کامنت شرمنده انشالله ایام عید جبران می کنم. من برم آرد برنج بخرم. بای پیوست.۲. نسرین جان مال منم قرمز ورنی بود.یک طرفش سفید بود یک طرفش قرمز. خدا عالمه چه جوادایی بودیم. ولی اون موقع مد بود نه ؟ پیوست.۳. من می خواهم امسال از جون بگذرم و دوربین دیجیتال بخرم (بگید ماشالله) حالا نمیدونم چی بخرم . اگه اطلاعاتی دارید ممنون می شم تا فردا یا پس فردا در اختیارم بگذارید. اینی که می خوام بخرم اینه cannon powershot sd550 , 7.1 mp اگه فکر میکنید خوبه لطفاْ لطفاْ بهم بگید. پیوست.۴. گنجی در مرخصی است و دهم فروردین ماه آزاد میشود. عکسهای گنجی را ببینید و خبر را بخوانید. بی نهایت خوشحالم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 7:3 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان میروم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند چراغ های رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنی ست (فروغ فرخزاد) مریضم ، هم مریض جسمی هم خسته روحی. مریضی جسمی ام امری خصوصی و توضیح دادنش غیر ممکن و خستگی روحی ام امری روحانه و توضیح دادنش سخت . با بدنم می تونم یک جورایی کنار بیام درد بدنی از پا نمی اندازتت ولی با افکار تو سرم نمیدونم چی کار کنم. به حرف دیوونه فکر میکنم که چطور تا الان زنده ام و جوابی پیدا نمیکنم. عجیب است که شش سال تحمل کردم ، هر کی جای من بود و اون جور میشکوندنش دیگه روی پا نمی ایستاد ولی من ایستادم با بدترین شرایط آنهم تو غربت و سعی کردم دوباره نفس بکشم بی اینکه درد سینه ام امانم را نبرد. بلند شوم با پاهای لرزان. روزهایی هست که با سر می خورم زمین ولی فرداش دوباره بلند میشوم. از وبلاگستان و بعضی از دوستان هم دل گیرم ولی صبر میکنم به امید اینکه قضاوتم اشتباه است . از پروین خانم عزیزم یاد گرفتم زود قضاوت نکنم و کمی صبور باشم . این دفعه نا امیدش نمی کنم. قول می دهم. چهارشنبه سوری هم امشب است و من الان ۵ سال است که چهارشنبه سوری دیگر نمی شناسم. اینجا آتش روی زمین روشن کردن غدقن است و باید مجوز بگیری. سال اول پلیس ها ریختند توی حیاط و بلبشویی راه افتاد . حوصله مجوز گرفتن هم ندارم. تو وطنم برای مراسممان باید مجوز میگرفتیم اینجا هم همینطور ! اصلاْ وللش. بشدت درگیر خانه تکانی هستم . از پریروز هوا گرم شده و تمام یاس های زرد و گل زعفرانی ها در آمده اند و مغز من هم هورمون خانه تکانی ترشح کرده ، تا الان نصف کارها را کرده ام. داشتم ناهار خوری را می سابیدم که گفتم بیام یک ذرّتی پرت کنم بروم. همه خانه بوی خوب می دهد و من با اینکه دلتنگم ، احساس خوبی دارم. نوروز را دوست دارم و برایش لحظه شماری میکنم. امیدوارم امسال سال بسیار خوبی برای همه باشد.
پیوست.۱. برگشتم چیزایی که نوشتم را بخوانم و ویراستاری کنم ، دیدم خیلی تلخ است. بابا من یک جورایی سوپر حساسم ، مسائلی را که بقیه به ت... شون هم حساب نمی کنند برای من آزار دهنده است . با یکی که مشکلی پیدا میکنم، انقدر بهش فکر میکنم تا قاطی میکنم ،بعدش یادم میره ولی اونم حداقل یکی دو هفته ای طول می کشه. از اونایی که روشون حساب نمیکنم ناراحت نمی شوم از کسانی که به نظرم خیلی درست و حسابی اند ، ناراحت میشوم. ولی اینم ولش. بقول معروف :این نیز می گذرد.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 8:8 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
ما جدا افتاده ایم، و ستاره همدردی از شب هستی سر می زند ما می رویم، و آیا در پی ما ، یادی از درها خواهد گذشت؟ ما می گذریم، و آیا غمی بر جای ما ، در سایه ها خواهد نشست؟ به این نتیجه رسیده ام که وصیّت کنم که پس از مرگم (البت در حالت جوانمرگی) مغزم را مطالعه کنند ببینید شکلش با بقیه مغزها چه فرقی داره. دارم کم کم شک میکنم که شاید مثل بقیه آدما کار نمیکنه!! دیشب دوباره به مرض بی خوابی دچار شده بودم و به گذشته فکر میکردم ، باورتان نمیشه یک چیزایی از اون لابلاها پیدا کردم که وقتی به یادشان آوردم هنوز دردشان مثل روز اوّل حس می شد ولی چرا همیشه به یادشان نمی آورم؟ چرا خاطرات من گم می شوند ؟ مغز من چند تا سوراخ سمبه داره ؟ اتاق اتاق است یا حجره حجره ؟چرا خاطرات من عین رژه جلوی چشمانم راه نمی روند ؟ فکر کنم جواب سوالهایم را هیچ وقت نگیرم. پیوست.۱. women's veil for sale |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 8:29 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
آب را گل نکنم در فرودست انگار،کفتری می خورد آب یا که در بیشه دور، سیره ای پر می شوید یا که در آبادی، کوزه ای پر میگردد مردمان سر رود آب را می فهمند گل نکردنش ،ما نیز آب را گل نکنیم هشتم مارس رسید ،روز زنان. روز خوبی نیست. حالم اصلاْ خوب نیست . از دیروز مداوم حالم گرفته. دو تن از بهترین دوستان وبلاگی ام ، وبلاگشان را تخته کردند . دیگر لینک هم نمی توانم بدهم چون بیهوده است. تمام روز را برای دینا ماتم زده بودم. هنوز باورم نمیشه ،یعنی دلم نمی خواد باور کنم. تمام مدیا بهت زده است. دیروز گزارش های زیادی از او پخش کرده اند. عکس تکی پایین او متعلق به زمانی است که تحت درمان شیمی درمانی بوده است و برای بنیادشان پول جمع میکرده . در یک جا از سخنرانی اش میگوید : بیایید برای چیزهایی که از دست داده ایم گریه نکنیم ،بجایش برای چیزهایی که داریم بخندیم. از شیمی درمانیش گفت و روحیه شجاعش و اینکه امید را هرگز از دست نمی دهد. درباره پسر ۱۳ ساله اش هم حرف زد. او گفت:نمی توانم باور کنم که چه اندازه فشار بر روی یک روح سیزده ساله قرار دارد و باید تحمل کند. راستش را بگم بیشتر روز را گریه کردم. امروز صبح آمدم خبرهای خوب بخوانم که وبلاگ محبوبه را دیدم. دلم پاره پاره شد. حق زنان کتک است در روز زنان. بخورید ، حقّتان است بخورید. سولماز هم نوشته است و تن من باز هم درد میگیرد از کتک خوردان هم نوعانم. امروز روز خوبی نیست . داشتن روز زن دیگر افتخار نیست . روز زن یعنی روز کتک. امروز روز بدی است ،تنها نقطه روشن این روز تولّد عزیز من است. چندین سال پیش اون موقع ها که من شش سالم بودم، خدا یکی از فرشتگانش را به خانواده سه نفره ما هدیه داد. این فرشته پسری است که من او را بی نهایت دوست دارم . من کسی را نمیشناسم که این فرشته را دیده باشد و عاشقش نباشد. فرشته خوب زندگی من تولّدت مبارک. برادر گل من ، پشتیبان همیشگی من، تولّدت مبارک.قول میدهم که کادویت را امروز پست کنم. شرمنده ام. تولّدت مبارک. همیشه شاد باشی. راستی دوباره مامور کامنت دونی رفته سفر. نکنه اونم کتک خورده!! پیوست.۱. عکس از کسوف پیوست.۲. محبوبه خوبم متاسفم. پیوست.۳. روز زن من یک روز و دو روز نیست ، یک هفته طول میکشد. آهنگ نازکدل مریم را به همه زنان دنیا اعم از زن خوب یا بد ، باهوش ،نیمه باهوش، کم هوش، بی هوش ، خوش بخت ، بد بخت، عاشق، نیمه عاشق، نه عاشق، زیبا ، کم زیبا و زشت تقدیم میکنم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 6:45 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
بیداری ات را جادو می زند سیب باغ ترا پنجه دیوی می رباید و - قصّه نمی پردازم- در باغستان من ، شاخه بارور خم می شود بی نیازی دست ها پاسخ می دهد هشتم مارس روز جهانی زن است. سازمان ملل امسال را سال زنان و تصمیم گیری نامیده است با این باور که زنان جوامع عقب مانده با کمک و یاری هم نوعان خود به جایگاه استحقاقی خود برسند و اینکار انجام پذیر نیست تا زمانی که زنان خود خواسته باشند تغییری در احوال خود بوجود آورند. پیوست.۱. آهنگ نازک دل (زن) مریم را پیوست کردم ، گوش کنید و لذّت ببرید. پیوست.۲. هم اکنون خبر دار شدم یکی از زنان بسیار مورد علاقه ام درگذشته است. دینا ریو (dana reeve) همسر مرحوم کریستوفر ریو (سوپرمن بچه گی هایمان )دیشب در سن ۴۴ سالگی بر اثر سرطان ریه دارفانی را وداع گفت. سوپرمن قهرمان ما یا کریس ریو ۱۲ سال پیش بر اثر حادثه ای در اسب سواری دچار قطع نخاع گردید و تا اکتبر ۲۰۰۴ که درگذشت، برروی صندلی چرخدار می نشست. از آن زمان که تازه سه سال از زندگی مشترکشان میگذشت ،دینا که هم خواننده بود و هم هنرپیشه اکثریت فعالیت هایش را برروی کارهای خیریه و عام المنفعه متمرکز کرد. او از طریق بنیاد کریس ریو ، ملیونها دلار پول برای تحقیقات بر روی بیماران قطع نخاع گردآوری کرد به امید آنکه دیگر بیماری به نام قطع نخاعی وجود نداشته باشد. به شخصه دینا را در یکی از این انجمن ها دیده بودم و عشق و علاقه اش به کارش را آفرین گفته بودم. او یکی از زنان تحسین برانگیز این جامعه بود. دینا در حالیکه در تمام عمرش لب به سیگار هم نزده بود ،چند ماه پیش به سرطان ریه مبتلا شد و دیشب در گذشت. روحش شاد .
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 8:7 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
پرتقالی پوست می کندم شهر در آینه پیدا بود دوستان من کجا هستند ؟ روزهاشان پرتقالی باد به علت چت کردن با یکی از خالصترین ، پاک ترین و ناب ترین دوستان وبلاگی به مدّت کوتاه دو ساعت و سرّ شدن انگشتان دست ، اینجانب پروانه خانم گل بلبل اعلام می دارم که هیچستان امروز هذیانی جدید نخواهد داشت و کلیه علاقه مندان می توانند حضور پرشور و انقلابی خود را فردا در اینجا دوباره از سر گیرند. زت زیاد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 9:22 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
خواهم آمد ، پیش اسبان، گاوان ، علف سبز نوازش خواهم ریخت مادیانی تشنه ، سطل شبنم را خواهم آورد خر فرتوتی در راه ، من مگس هایش را خواهم زد چند وقتی است که به فکر قالب نو درست کردن افتاده ام البته کمی هم دودلم ، دلم نمی خواد قالب الانم غصه بخوره . طفلک حتماْ میگه اون اوایل که بی سواد بودی من باهات بودم حالا دم در آوردی می خواهی منو بیاندازی دور ... .یک جورایی بهش عادت کردم و دوستش دارم و خجالت میکشم ازش جدا بشم.حالا اینایی که می خوام بگم به گوشش نرسه ها !! به همین منظور دارم طرز ساختن وبلاگ را مطالعه میکنم. سایکو خوب است ولی چند حالت مختلف بیشتر نداره. کلی وبسایت های مفید پیدا کردم و کارها یاد گرفتم.دیشب یک وبلاگ تمرینی درست کردم که این تشعشعات فکری را رویش پیاده کنم. یک پست نوشتم با مطلب"پست" بعد رفتم پی کار تمرین ، ده دقیقه بعد که برگشتم ببینم چه آشی شده دیدم به به ! دو تا نظر دارم. هر دو ورود مرا به دنیای بلاگرها تبریک گفتند و دومی آرزو کرده بود من از بلاگرهایی باشم که حرف برای گفتن داشته باشم،حالا شما فقط توجه کنید که من فقط نوشتم تست!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 6:58 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
مانده تا برف زمین آب شود مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونهء چتر ناتمام است درخت زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد و فروغ تر چشم حشرات و طلوع سر غوک از افق درک حیات
عکس ها از منصور نصیری |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 8:46 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
کودک از سهم شاداب خود دور می شد زیر باران تعمیدی فصل حرمت رشد از سر شاخه های هلو روی پیراهنش ریخت ....................... کودک از باطن حزن پرسید: تا غروب عروسک چه اندازه راه است؟ از زمانی که درباره بازی وحشی بازی آوید گل شنیده ام و تصور کردم که آوید از گردن نسرین جان آویزان است ، به یاد کودکی خودم افتاده ام. به این فکر میکردم که منم به نوعی وحشی بازی را دوست داشتم. با داشتن مادری معّلم از موقعی که به یاد دارم در مهد کودک بوده ام ، امّا سه ماه تابستان را از نعمت داشتن مادر و سر کردن در خانه بهره مند بودم . وجود مدیری بسیار سختگیر در مهد کودک ، سه ماه تابستان برای من بهترین روزهای سرکشی و آزادی مطلق بود. کوچه ای داشتیم بن بست و در کوچه بازی کردن بسیار راحت و بی دغدغه. از بخت خوش یا ناخوش همه همسایه ها پسر داشتند و من تک دختر کوچه. من کسی را به غیر از آنها نداشتم و فکر میکنم طبیعت سرکش من هم فقط به درد بازی کردن با پسر ها می خورد، ولی عجب دنیایی بود. همیشه در حال خراب کردن بودیم . من هیچ کار سازنده ای به یاد ندارم که انجام داده باشم. هیچوقت لگو بازی نکردیم ، خمیر بازی نکردیم . از نقاشی خبری نبود. بازی می کردیم و شیطنت. زنگ چند صد خانه را زده ایم و در رفته ایم ، خدا می داند. چقدر از دیوار مردم بالا رفتیم که دزدکی توپمان را برداریم ، آنهم هم خدا می داند. یک بار تصمیم گرفتیم باطری را بشکانیم ببینم تویش چیست . دو روز رویش کار کردیم ، با بدبختی شکسته شد و تویش هیچی نبود فقط ذغال بود و ما کلی خیط شده بودیم چون دوست داشتیم انفجاری رخ بدهد. یک روز دوربین عکاسی را شکستیم. باز هم هیچی نبود. هر چی فکر میکنم ببینم کار مثبتی انجام ندادیم. در پنج سالگی دختری با مادربزرگش به کوچه ما اسباب کشی کرده بودند و مامان منو مجبور کرد که با او دوست بشوم. مادر و پدرش هیچوقت در خانه نبودند و یک روز مرا به اتاقش برد. سرم ازدیدن آن همه عروسک گیج رفت. یک دل سیر خاله بازی کردیم . همان روزها خواستار عروسک شدم. به گمانم قبل از آن هم عروسک داشتم ولی نمیدانم با آنها چه کرده بودم . مامان یک عروسک بزرگ از مغازه رونیتا برایم خرید. بزرگ بود با موهای سیاه و چشمان آبی که باز و بسته می شد. من و سروین دوست جدیدم کلی با این عروسک بازی کردیم و مامان خوشحال بود که من دختری خوب شده ام که آنهم دیری نپایید . سروین به فرانسه رفت و من به جای اوّلم بازگشتم. نمی دانم به هفته کشید یا نه ولی یک چیزی درونم بهم گفت ببین چشماش چرا باز و بسته میشوند ؟ ببین توی سرش چیه ؟ من هم با کمک مهرگان (اولین پسری که عاشقش شدم) کله عروسک بدبخت را کندیم و با تیغ پاره اش کردیم . هیچی نبود ، فضای خالی . چشم هم بوسیله مکانیزمی فیزیکی باز و بسته می شد که اون را هم نفهمیدیم. بعد از آن مامان قسم خورد که دیگه هیچی برایم نمی خرد چون لیاقتش را ندارم!! خوب حق هم داشت. داشتن بچه ای مثل من دردسر کامل بود و مراقبت کامل می خواست. هنوز قیافه مامان یادمه که از تو حیاط با گریه التماس می کرد که از لبه بالکن پایین بیام و من هم دلم میخواست تجربه راه رفتن گربه بر سر قرنیز (درسته؟ ) را تجربه کنم. دوباره با شروع تابستان من به مهد کودک بر میگشتم و روز از نو روزی از نو . دیسیپلین و آداب اجتماعی، کارهایی که برای من خیلی سخت بود .من از درست نشستن و پاروی پا گذاشتن ناتوان بودم، من از تعظیم کردن بیزار بودم ، از دستمال سفره روی پایم گذاشتن بدم می آمد ولی در عوضش کلی در حوض مدرسه به خیال استخر قهرمانی شنا کردم و لذّت بردم. حالا که برمیگردم می بینم کودکی خوبی داشتم . (البته از نظر خودم !!)مگر تفریح به چه می گویند ؟ همین شیطنت ها و بیرون ریختن انرژی میشود بچگی کردن و لذّت از دقایق و روزگار . کودکی ام را دوست داشتم. دوستان کودکی خوبی داشتم . اکثریتشان الان صاحب چندین بچه هستند .بهترین دوست زمان حاضرم که فکر کنم تا ابد هم بهترین دوست باقی بمانیم مال همان دوران کودکی و پنج سالگی است.
پیوست.۱. این مطلب همراه شد با تلفن جواب دادنهای منقطع و فکر میکنم که اون چیزی که دلم میخواست نشد. اگه چیزی بعد یادم اومد حتماْ اضافه میکنم. راستی امروز توّلد مامان جونم است . پیوست.۲. a trip to psyche's depht را فری ناز (یک عاشق قدیمی ) نوشته است . من خیلی خوشم آمد ، میدانم شما هم خوشتان خواهد آمد. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 9:8 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن من ندیدم بیدی٬ سایه اش را بفروشد به زمین رایگان می بخشد٬نارون شاخه خود را به کلاغ سهراب را خیلی دیر شناختم. خیلی دیر. کتاب دفتر آبی سهراب را آقای مربوطه داشت و بخاطر آشنایی با خانواده سهراب ٬ مرا کنجکاو خواندن سهراب کرد. هشت کتاب را که تهیه کردم و خواندم٬ دیگر این کتاب روی آسایش به خود ندید. اوّلین بار که صدای پای آب را خواندم ٬ مبهوت مانده بودم. قشنگتر از کسی می آید فروغ بود. دوباره خواندم . یک بار هم بلند بلند خواندم که گوشهایم هم لذّت ببرند. هنوز هم همانقدر لذّت میبرم. زیباترین شعر لطیف اجتماعی سیاسی است که شنیده ام. ببخشید من مفّسر و نظریه پرداز نیستم ٬ حرف های دلم بود . اگه نمی گفتم می ترکیدم. هر کس به هر دلیلی نمیخواهد نظر بگذارد برای من کاملاْ قابل درک است. پیوست.۱. جوک آخری ترانه را بخوانید حکایت ج. ا خودمان است . هم صداقت دارد ٬هم نجابت دارد٬ هم عدالت دارد و هم اصالت !!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 7:31 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
بر آبی چین افتاد. سیبی به زمین افتاد. گامی ماند. زنجره خواند. همهمه ای :خندیدند. بزمی بود٬ برچیدند. وارد اتاق مصاحبه شدم. دو استاد مرد و یک استاد خانم بودند . بعد از معرفی خودم نشستم. توضیح دادند که منظور از مصاحبه چیست و سعی کنم راحت باشم(مگر میشد!!). از من خواستند که ضمایر موصولی را درس بدهم. کسانی که درس داده اند می دانند که این ضمایر برای فهماندن به شاگردها یکی از سخت ترین مبحث هاست. در حالیکه خودم باورم نمی شد رفتم بالا و هرچی جفنگ بود گفتم. یادم نمیاد چقدر پرت و پلا گفتم تا اینکه گفتند مرسی !!! بعد مرا روبرویشان نشاندند و سوالات درسی پرسیدند . خیلی ها را جواب دادم و خیلی ها را نه. بعضی از سوالات خیلی مسخره به نظر می آمد ٬تئوری های زبانشناسی و نظریه های آبدوغ خیاری !! خیلی محترمانه تشکر خداحافظی کردم و بیرون آمدم. نمیدانم چند وقت بعد نامه ای آمد که شما قبول شدید و باید به گزینش بروید. سرم این بار سوت کشید. چیزهای بدی از گزینش شنیده بودم. این بار لباسهای مامان را قرض گرفت یک مانتو به چه گشادی! و مقنعه ای سفت و سخت. اون موقع گزینش میدان گلها بود. سلانه سلانه رفتم تو. همه جا سیاه بود. به گمانم برای تضعیف روحیه مراجعین بود. با اینکه عزاداری نبود ولی پارچه سیاهی در راهرو کشیده بودند. همه جا هم جفنگیات نوشته بودند! نشستم روی صندلی. دختری از در اتاق آمد بیرون و روی صندلی بغل من ولو شد٬ شروع کرد زیر گوش من به حرف زدن که :از من پرسید کفن چند تیکه است ٬نماز شب چند رکعته و ..... . از یک اتاق دیگر یکی دیگه بیرون آمد ٬این یکی گریه میکرد ولی خیلی سریع با پدرش بیرون رفت. صدایم کردند و رفتم تو. اتاق بزرگی بود با در و دیوار سیاه. پنجره ها را با پارچه سیاه پوشیده بودند. یک خانم با چادر و چاقچور خیلی سفت و سخت روبرویم نشست. گفت من سوال می کنم تو جواب بده و من می نویسم. گفتم ای خدا !! هر چی بلاست تو برسون به من!! پرسید:شما کتاب می خوانید. با نیشی باز گفتم:بله ٬خیلی. گفت:کتابهای ضد مذهبی تا حالا خواندی ؟ گفتم :نخیر من از این کتاب ها نمی خوانم. سریع گفت: کتاب عایشه چی؟ گفتم: عایشه نه ولی عایشه بعد از پیغمبر چرا . پیوست.۱. این مطلب را که نوشتم خیلی ناراحت بودم. در نوشتنم تاثیر داشت . خیلی غمگین نوشتم ولی خواستم تمامش کنم چون خیلی طولانی شده بود. در ضمن ویراستاری هم نکردم الان حوصله اش را ندارم. فعلاْ از دنیای مجازی بیزارم بیزار. پیوست.۲. از همه دوستان خوب که حالم را پرسیدند متشکرم. الان بهترم .آدمیزاده است دیگه ٬قاطی می کنه ولی هنوزم دلم نمی خواد متن بالا را بخوانم و ویرایش کنم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 7:27 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
دنگ.....دنگ به قول قدیمی ها جونم براتون بگه که ... بله٬ خانم همسایه ما یک دنیا صفا داشت با کمی چاشنی تعّصب . این خانم تازه از روستایی کوچک به تهران مهاجرت کرده بود و دست تقدیر ما را همسایه کرده بود (همولایتی سیّد کوچه بود). این خانم خانما اخلاق های مخصوص خودش را داشت اگر بر خلاف میلش کاری می کردی تا دمار از روزگارت در نمی آورد ولت نمیکرد. خلاصه اش کنم آقا گزینشی بدبخت این خانم را برای مصاحبه انتخاب می کنه.طفلی نمی دانسته گزینش چیه٬ اوّل فکر کرده خواستگار است و کلی تعارفش کرده که بره تو و از من تعریف میکنه که من چقدر ماهم و نازم و خوبم و ....(بشدت دوست داشت من شوهر کنم!) امّا وقتی که کشف میکنه که برای کار است از سوال هایی که کرده خیلی ناراحت میشود(من هنوزم فکر میکنم حاج آقا اینجوری داشته از من خواستگاری می کرده!! پیوست.۱. کلیک بغل یادتان نرود. پروین خانم خوبم مثل همیشه ممنونم. پیوست.۲. تولّدت مبارک نسرین جان . صد سال زنده باشی و شاد زی.این هم کیک اهدایی من . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 7:36 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||