تبليغاتX
پشت هیچستان
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همّت کن ------------ و بگو ماهی ها،حوضشان بی آب است

سر سال نو هرمز و فرودین 
                                        بر آسوده از رنج تن دل زکین
به جمشید بر گوهر افشاندند
                                        مر آنروز را روز نو خواندند
چنین جشن فرخ از آن روزگار
                                       بمانده از آن خسروان یادگار

                                                                        ( فردوسی )

روز اول بهار ، روز اورمزد( هرمز) از ماه فروردین در راه است. کمتر از بیست و چهار ساعت دیگر به آغاز سال نو مانده است و  کم کم به یکی از زیباترین اعیاد جهان نزدیک میشویم . عیدی که بر پایه شکوفایی و شادابی طبیعت زیبا بنا شده است.
تعارفتان میکنم بنشینید و دمی بیاسایید ، به رسم خودم اوّل با آینه و گلاب از شما پذیرایی میکنم ، باشد که تن نازکتان همیشه بوی خوش دهد و روی
زیبایتان چون ماه در آینه بدرخشد. شیرینی و چای هم بر روی چشم ، شگون عید و بهار است . شیرینی عیدانه طعم عشق می دهد، خمیرش را با محّبت سرشته اند. یکی نمی شود باید از همه شان بخورید. آجیل هم بفرمایید ، بوداده دوستی و مهربانی است. یک لیوان پالوده یزدی خنک هم از واحبات است. بوی گلابش مستتان میکند و خنکی اش وجود عزیزتان را آرامش می بخشد. خیلی خیلی خوش آمدید، قدم به دیده من گذاردید. آرزومند سالی خوب و خوش برای همگی تان هستم. تک تکتان شاد و خوش و سلامت باشید. بیایید بر سر سفره هفت سین رفته و  یک صدا دعا کنیم ، یک تن واحد شویم :
خداوندا با دست نیاز به درگاه تو ، ای اهورای بی نیاز رو می آوریم و از تو می خواهیم که ما را سر افرازی و رستگاری بخشی و به همه تندرستی و نیکنامی و دیرزیوی عطا فرمایی.
خداوندا به ما قدرت بده تا دست نیازمندان را بگیریم و آنها را در وادی سخت زندگی همراه و همگام شویم. 
خداوندا تمامی بیماران را شفا بده و اجازه بده معجزه شفاعتت در رگهایشان جاری شود.
خداوندا به ما قدرت بده تا ما بتوانیم از پرتو نیک اهوراییت کمک بگیریم و در راه بهبود جهان گام برداریم.
 
بیایید در این سال نو هر کداممان به وسعمان دل کودکی یتیم را شاد کنیم.
بیایید با دستان توانمندمان مرحم دل زخمدیده بی نوایان باشیم.
بیایید سفره هفت سین و عید نوروز را نثار خانواده های نیازمند کنیم. با خریدن یک سفره هفت سین کوچک و اهدای آن ، دل افراد خانواده ای را برای دقایقی شاد کنیم.
بیایید به خودمان یاد آوری کنیم که همه انسانیم و بنی آدم اعضای یکدیگرند.
بیایید در این سال نو با بازدیدی دل سالمندی را در خانه سالمندان شاد کنیم.
بیایید به یاد زندانیان بی گناه در بند باشیم و برای آزادی شان دعا کنیم. به دیدن خانواده هایشان رویم و رخ کودکانشان را ببوسیم.
بیایید در آستانه سال نو به خودمان قول دهیم که امسال را در راه خدمت به جامعه جهانی قدم برداریم.

خداوندا دروغ را از جانمان بردار و راستی را جایگزین کن.
خدواندا دورویی و نیرنگ را از میان بردار و یک رنگی و دوستی را بر ما عطا بخش.
خداوندا ما را از رفتار بد دور بگردان و منش نیک را بجانمان ببخش.
خداوندا زبانمان را از الفاظ ناپاک دور بدار و گفتار نیک را به ما اهدا بفرما.

امیدوارم سال نو ، سالی پر از برکت شادی و خوشبختی برای تک تک شما باشد.
امیدوارم سال یک هزار و سیصد و هشتاد و پنج برای ایران و ایرانی سالی پر از آبادانی ، برکت و نعمت باشد.
امیدوارم در سال جدید به همه آرزوهایتان برسید.
امیدوارم امسال سالی  پر از اندیشه نیک ، گفتار نیک و کردار نیک باشد.       آمین                    
    همه شمارا دوست دارم  سال نو مبارک          

   پروانه خانم گل بلبل
                                                                                               



زیباترین عکس سال و امیدوارم دیگر رنگ جدایی را نبینند:

پیوست.۱. به مدّت یک هفته ای نیستم . میروم به دیدن اقوامم. میخواهم تا می تونام خوش بگذرونم . حتماْ به اینجا سر میزنم و کامنت می گذارم. عاقتان می کنم اگر سر نزنید و مرا فراموش کنید. دید و بازدید ها که تمام شد حتماْ بیایید. خوش بگذرانید و تا می توانید عیاشی کنید. راستی به وبلاگ سعید عزیز بروید و عکسهای یزد را تماشا کنید. مرسی سعید عزیز.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 6:35 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

ما هسته پنهان تماشاییم
زتجلی ابری کن، بفرست که ببارد بر سر ما
باشد که به شوری بشکافیم، باشد که ببالیم و به خورشید تو پیوندیم

خانه تکانی تمام شد. تمام تمام که نه. جزئیات مانده است که آنهم قابل بحث نیست. دستام جون ندارند و کمرم درد میکنه ولی لذّتی که در درد خانه تکانی است در درد معده نیست!! امروز هم شیرینی پزون دارم. بدبختی اینه که شیرینی بپزی بعد نتونی یک دانه اش را بگذاری تو دهنت، مثل این می مونه که به خودت شلاق بزنی. امسال خودمو نمیکشم. سه مدل شیرینی بسه. از پارسال هنوز نان نخودچی تو یخچال است(به کسی نگید ولی سفت شده بود واسه همین کسی نخورده!!  ). از صبح ساعت ۷ بیدارم (بگید ماشالله) و دیگه کار بساب بساب ندارم انجام بدهم. امسال دوباره همان اشتباهات سال گذشته را انجام دادم و نمیدونم ژن عبرت اصلاْ در من هست یا نه ؟!! دوباره قبل از جارو کردن فرش گردگیری کردم. (آخه یکی بگه چرا؟ ) در اینکه من آدم خیلی تمیزی (از نظر جارو پارو) نیستم که شکی نیست . معمولاْ اتفاقاتی مثل آمدن مهمان یا عید نوروز باعث میشه که هورمون تمیزی ترشح کنم برای همین همیشه یک جای کار میلنگه مثل امسال که دو بار گردگیری کردم !!! از داشتن کارگر هم خوشم نمیاد معنی نداره یکی بیاد برای من کار کنه. هنوز خرید هم نکردم. لباس عید هم ندارم. البته الان بیست سالی میشه که ندارم.
یک کم خاطرات عیدهای بچّگی را زنده کنیم. یادم میاد نزدیک عید که می شد مامان منو می برد خیابان بهار برایم لباس میخرید. نمیدونم چرا بیشتر سارافون تنم میکرد. الان هر چی فکر میکنم می بینم غیر از سارافون چیزی نداشتم. جوراب کوتاه با کفش سیاه. من عاشق کفش بودم و هستم. یک چیزی یادم آمد بهتون بگم. فکر کنم دوم یا سوم راهنمایی بودم که یک کفش پاشنه میخی خریدم. الان دیگه فکر نمیکنم باشه ولی همسن های من یادشونه . دو رنگ بود سفید و قرمز. انقدر به چشم من قشنگ بود که نگو و نپرس. یادمه قبل از عید بمباران شده بود. شبا می گذاشتمش زیر مبل که اگه بمب افتاد رو سرمون و خانه خراب شد ، کفش زیر مبل گیر کنه و خراب نشه!!! (خودم نمیتونم تصّور کنم این همه خریّت را ) خلاصه داشتم از بچّگی ها میگفتم. بعد لباس ها قایم میشدند . البته من که می دونستم کجا هستند . هر از گاهی که مامان حواسش نبود می رفتم و بهشون نگاه  می کردم. شیرینی هم که به به ! قنادی شاهرضا یادتونه ؟ بعد شاهش را برداشتند شد رضا. اگه شیرینی سال نو از قنادی شاهرضا نبود فکر کنم نوروز نمیشد.بابا ساعت ۵ صبح می رفت تو صف، ساعت هشت یا نه می آمد با هفت هشت جعبه بزرگ. بعد اینا بطرز جیمز باندانه پنهان می شدند. من هیچ وقت لو ندادم که جایشان را می دانم . در حیاط خلوت تو کمد تهی پشت ظرف ترشی( فقط  داشته باشید من چقدر خطرناک بودم که باید همه چیز پنهان میشد!!!) وقتی کسی نبود می رفتم سر جعبه آروم بازشون میکردم ، یکی می خوردم ، مرتّبشون می کردم بعد درش را می بستم. اون قدیم ندیما شکلات تو بازار نبود. الان را نبینید. یادمه یکی از شاگردای مامان باباش نمیدونم چیکاره یک شرکت شکلات سازی بود که تمام محصولاتش صادر میشد(ماشالله) فکر کنم شوکوپارس بود. بعد این آقا به مامان و بقیه معلمها کاتالوگ داده بود و گفته بود شما انتخاب کنید من براتون می آورم. مامان هم نامردی نمیکرد (چون خودش عاشق شکلات بود و هست و خواهد بود) کلی شکلات می خرید. از وقتی پای شکلات به محصولات عید باز شده بود که دیگه نان من تو روغن بود . هرروز یک جوری خودم را می رساندم به شکلات و شکلات می خوردم به به ! از آن سال مشتری های عیدی ما سه برابر شده بود .همه دو بار دو بار می آمدند برای شکلات. انصافاْ برای خارجی ها و صادرات سنگ تمام میگذاشتند و شکلات های خوبی درست می کردند!!! خلاصه جونم براتون بگه که بعد نوبت وسایل هفت سین می شد . همه خریده می شد و عین جان ازشون نگه داری میکردیم. روز عید یکی یکی حمّام می رفتیم و مامان ، من و برادرم را یک ساعت می شست . با لیف و کیسه! انقدر می سابید که پوستمان قرمز می شد ولی جیک نمی زدیم چون عید بود و بعدش کلی خوشی در انتظارمون بود. لحظه تحویل سال همه باید دور میز می بودیم. بابا به همه عیدی می داد و بعد نوبت به غارت هفت سین می شد. اولین چیز شربت پالوده بود که خورده میشد. یزدی ها (سعید خان) می دونند این پالوده چه مزه ای میده. هر جا میری مهمونی این پالوده یزدی بهت تعارف میشه  .بعدشم تلویزیون و برنامه های لوس و بی مزه که از نظر ما اون موقع بهترین و قشنگترین ها بود. سیزده روز خوشی و شادی و شیرینی و پالوده و عیدی !! سیزده روز بوی گل یاس و عطر شکوفه و بیدمشک. سیزده روز بی خیالی و شیطنت و عشق. سیزده روز زندگی خوش.
امیدوارم سال نو بر همه شما خوش باشد، دل همه تون خوش باشه، روی ماهتون پر لبخند. یادتون نره برای مادر آرمین که مریضه(آرمین جان ما همه به فکرتیم و برای مادر خوبت دعا میکنیم) و برای تمامی مریضهای دنیا دعا کنیم.

اینایی که نوشتم تکالیف نوروزی تان است. الان کسی نمیاید می دانم. نوشتم که در  ایام عید که بعد از اینکه حسابی خوش گذراندید  بیایید و بخوانید .

پیشاپیش سال نو بر همگی مبارک

پیوست.۱. ببخشید من وقت نمی کنم در همه وبلاگها کامنت بگذارم . امروز همه را خوانده ام ولی کامنت شرمنده انشالله ایام عید جبران می کنم. من برم آرد برنج بخرم. بای

پیوست.۲. نسرین جان مال منم قرمز ورنی بود.یک طرفش سفید بود یک طرفش قرمز. خدا عالمه چه جوادایی بودیم. ولی اون موقع مد بود نه ؟

پیوست.۳. من می خواهم امسال از جون بگذرم و دوربین دیجیتال بخرم (بگید ماشالله) حالا نمیدونم چی بخرم . اگه اطلاعاتی دارید ممنون می شم تا فردا یا پس فردا در اختیارم بگذارید. اینی که می خوام بخرم اینه cannon powershot sd550 , 7.1 mp اگه فکر میکنید خوبه لطفاْ لطفاْ بهم بگید.

پیوست.۴. گنجی در مرخصی است و دهم فروردین ماه آزاد میشود. عکسهای گنجی را ببینید و خبر را بخوانید. بی نهایت خوشحالم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 7:3 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

دلم گرفته است
دلم گرفته است

به ایوان میروم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنی ست
                                             (فروغ فرخزاد)

 مریضم ، هم مریض جسمی هم خسته روحی. مریضی جسمی ام امری خصوصی و توضیح دادنش غیر ممکن و خستگی روحی ام امری روحانه و توضیح دادنش سخت . با بدنم می تونم یک جورایی کنار بیام درد بدنی از پا نمی اندازتت ولی با افکار تو سرم نمیدونم چی کار کنم. به حرف دیوونه فکر میکنم که چطور تا الان زنده ام و جوابی پیدا نمیکنم. عجیب است که شش سال تحمل کردم ، هر کی جای من بود و اون جور میشکوندنش دیگه روی پا نمی ایستاد ولی من ایستادم با بدترین شرایط آنهم تو غربت و  سعی کردم دوباره نفس بکشم بی اینکه درد سینه ام امانم را نبرد. بلند شوم با پاهای لرزان. روزهایی هست که با سر می خورم زمین ولی فرداش دوباره بلند میشوم. از وبلاگستان و بعضی از دوستان هم  دل گیرم ولی صبر میکنم به امید اینکه قضاوتم اشتباه است . از پروین خانم عزیزم یاد گرفتم زود قضاوت نکنم و کمی صبور باشم . این دفعه نا امیدش نمی کنم. قول می دهم. چهارشنبه سوری هم امشب است و من الان ۵ سال است که چهارشنبه سوری دیگر نمی شناسم. اینجا آتش روی زمین روشن کردن غدقن است و باید مجوز بگیری. سال اول پلیس ها ریختند توی حیاط و بلبشویی راه افتاد . حوصله مجوز گرفتن هم ندارم. تو وطنم برای مراسممان باید مجوز میگرفتیم اینجا هم همینطور ! اصلاْ وللش. بشدت درگیر خانه تکانی هستم . از پریروز هوا گرم شده و تمام یاس های زرد  و گل زعفرانی ها در آمده اند و مغز من هم هورمون خانه تکانی ترشح کرده ، تا الان نصف کارها را کرده ام. داشتم ناهار خوری را می سابیدم که گفتم بیام یک ذرّتی پرت کنم بروم. همه خانه بوی خوب می دهد و من با اینکه دلتنگم ، احساس خوبی دارم. نوروز را دوست دارم و برایش لحظه شماری میکنم. امیدوارم امسال سال بسیار خوبی برای همه باشد.
اینهم چهارشنبه سوری من :

پیوست.۱. برگشتم چیزایی که نوشتم را بخوانم و ویراستاری کنم ، دیدم خیلی تلخ است. بابا من  یک جورایی سوپر حساسم ، مسائلی را که بقیه به ت... شون هم حساب نمی کنند برای من آزار دهنده است . با یکی که مشکلی پیدا میکنم، انقدر بهش فکر میکنم تا قاطی میکنم ،بعدش یادم میره ولی  اونم حداقل یکی دو هفته ای طول می کشه. از اونایی که روشون حساب نمیکنم ناراحت نمی شوم از کسانی که به نظرم خیلی درست و حسابی اند ، ناراحت میشوم. ولی اینم ولش. بقول معروف :این نیز می گذرد.
اسفند ماه خوب است. خانه تکانی خوب است .چهارشنبه سوری خوب است. سفره هفت سین خوب است. عید نوروز خوب است. من هم خوب می شوم. شما هم خوب باشید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 8:8 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

ما جدا افتاده ایم، و ستاره همدردی از شب هستی سر می زند
ما می رویم، و آیا در پی ما ، یادی از درها خواهد گذشت؟
ما می گذریم، و آیا غمی بر جای ما ، در سایه ها خواهد نشست؟

به این نتیجه رسیده ام که وصیّت کنم که پس از مرگم (البت در حالت جوانمرگی) مغزم را مطالعه کنند ببینید شکلش با بقیه مغزها چه فرقی داره. دارم کم کم شک میکنم که شاید مثل بقیه آدما کار نمیکنه!! دیشب دوباره به مرض بی خوابی دچار شده بودم و به گذشته فکر میکردم ، باورتان نمیشه یک چیزایی از اون لابلاها پیدا کردم که وقتی به یادشان آوردم هنوز دردشان مثل روز اوّل حس می شد ولی چرا همیشه به یادشان نمی آورم؟ چرا خاطرات من گم می شوند ؟ مغز من چند تا سوراخ سمبه داره ؟ اتاق اتاق است یا حجره حجره ؟چرا خاطرات من عین رژه جلوی چشمانم راه نمی روند ؟  فکر کنم جواب سوالهایم را هیچ وقت نگیرم.
در ادامه این تفکّرات عمیق نوستالژیکی دیشب به یاد جمعه ها افتادم.جمعه های خوب. اون قدیم ندیما خانه ما در محدوده نماز جمعه بود و جمعه های خانه ما همیشه با صداهای بلند خطبه اول و دوم و ... نماز جمعه توام بود.اگر در و پنجره ها را هم می بستی باز هم انگار امام جمعه نشسته بغل گوشت داره حرف می زنه. جمعه ها ما هیچوقت مهمان نداشتیم چون کسی نمی توانست ماشینش را در خیابان بگذارد ، باید می بردند امیر آباد پارک میکردند و برای همین اصلاْ نمی آمدند. الان که یادم میاد می بینم عجب جمعه های بدی بود.نه کسی می آمد نه کسی می رفت . اکثراْ تنها بودیم. آن  اوایل که مردم فکر میکردند این دولت واقعا دولت تحفه ای است ،نماز جمعه خیلی شلوغ بود. توی کوچه ما هم می نشستند و نماز می خواندند.نشستن و نماز خواندن مشکلی نبود ،کثیف کاری بعدش خیلی بد بود. بعضی ها برای بچه هایشان خوراکی می آوردند و میخوردند و می ریختند ،برای وضو گرفتن هم دردسری داشتیم ناب تر . محله ما مخصوص زنان بود و شیرهای آب هم هنوز برای وضو گرفتن ساخته نشده بود . پنداری خانمها با وضو از خانه خارج می شدند و تا به دانشگاه برسند ، تقه ای ازشون در میرفت و یا هر چه میشد باید دوباره وضو میگرفتند ، و از آنجا بود که زنگ در زدن ها شروع میشد. هیچ خانه ای در کوچه به غیر از ما در را باز نمیکردند . مامان دلش می سوخت و در را باز میکرد. دیگر شناخته شده بودیم. اولی در را نیمه باز میگذاشت و یکی یکی سرشون را می انداختند می آمدند تو حیاط وضو می گرفتند می رفتند. الان که فکر میکنم می بینم ما هم عین خیالمان نبود. در راهرو باز بود و ما یا تو حیاط بودیم یا تو خانه. کسی به کسی کاری نداشت. دوستی جمعه ای مسالمت آمیز!!! تازه بعضی مواقع مامان یک پارچ آب هم میگذاشت که اگر کسی تشنه بود بخورد. گاهی درخواست هایی هم میشد : خانم مهر اضافی داری / خانم جا نماز داری / خانم بچه ام گشنشه نان داری ؟!!! و مامان برای هر کدام یک جوابی داشت .تازه بعضی ها گوش مفت هم گیر می آوردند و درد دل هم می کردند. یک دو سه سالی شاید هم بیشتر این وضع ادامه داشت. یکی از خاطرات دردناکم از نماز جمعه بر میگردد به نوجوانی و زمانی که کوه رفتن جمعه از نان شب واجب تر  بود . همیشه سر ظهر حدودای یک و وقت نماز بر میگشتیم. یک بار که داشتم از بلوار می آمدم پایین ، وسط  شلوغی خواهران مبارز و سلحشور یک دفعه یکی بهم چنگ انداخت و یک نیشگون بدجور از بازوم گرفت و تا به خودم بیام ازم دور شد. یکهو  یکی هم اون وسطها  داد زد :مرگ بر بی حجاب . مرگ بر بی حجاب و بقیه هم تکرار کردند. فهمیدم خانم خانما از دیدن من عصبانی شده گفته بزار هم حالش را می گیرم هم نفرتم را بیان می کنم. میدانم چند نفری هم دیدند ولی هیچ کس عکس العملی نشان نداد. من ماندم و یک بازوی سیاه شده یادگار زنی دیوانه و الاغ (الان که می نویسم بدجوری دلم می خواد نفرینش کنم !!!) از آن به بعد مامان اجازه نداد که وسط نماز برگردم ، یا می رفتم خانه دوستم یا تو پارک صبر میکردم که نماز تمام بشه. 
اگر من حافظه خیلی خوبی داشتم و این خاطرات بد و صدهزار تا بدتر از اینا همیشه جلوی چشمم بود ، شاید راحت تر در غربت زندگی می کردم . شاید می توانستم با یاد آوری بدی ها به خوبی های اینجا چنگ می انداختم و دو دستی ازشون استفاده میکردم .شاید این جوری دلم نمیخواست بر گردم و تو همون مشکلات دوباره غرق بشم. نمیدونم ولی فعلاْ که حافظه همین شکلی است و من دلم می خواهد همین الان ایران باشم.

پیوست.۱. women's veil for sale

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 8:29 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

آب را گل نکنم
در فرودست انگار،کفتری می خورد آب
یا که در بیشه دور، سیره ای پر می شوید
یا که در آبادی، کوزه ای پر میگردد

مردمان سر رود آب را می فهمند
گل نکردنش ،ما نیز
آب را گل نکنیم

هشتم مارس رسید ،روز زنان. روز خوبی نیست. حالم اصلاْ خوب نیست . از دیروز مداوم حالم گرفته. دو تن از بهترین دوستان وبلاگی ام ، وبلاگشان را تخته کردند . دیگر لینک هم نمی توانم بدهم چون بیهوده است. تمام روز را برای دینا ماتم زده بودم. هنوز باورم نمیشه ،یعنی دلم نمی خواد باور کنم. تمام مدیا بهت زده است. دیروز گزارش های زیادی از او پخش کرده اند. عکس تکی پایین او متعلق به زمانی است که تحت درمان شیمی درمانی بوده است و برای بنیادشان پول جمع میکرده . در یک جا از سخنرانی اش میگوید : بیایید برای چیزهایی که از دست داده ایم گریه نکنیم ،بجایش برای چیزهایی که داریم بخندیم. از شیمی درمانیش گفت و روحیه شجاعش و اینکه امید را هرگز از دست نمی دهد. درباره پسر ۱۳ ساله اش هم حرف زد. او گفت:نمی توانم باور کنم که چه اندازه فشار بر روی یک روح سیزده ساله قرار دارد و باید تحمل کند. راستش را بگم بیشتر روز را گریه کردم. امروز صبح آمدم خبرهای خوب بخوانم که وبلاگ محبوبه را دیدم. دلم پاره پاره شد. حق زنان کتک است در روز زنان. بخورید ، حقّتان است بخورید. سولماز هم نوشته است و تن من باز هم درد میگیرد از کتک خوردان هم نوعانم. امروز روز خوبی نیست . داشتن روز زن دیگر افتخار نیست . روز زن یعنی روز کتک. امروز روز بدی است ،تنها نقطه روشن این روز تولّد عزیز من است. چندین سال پیش اون موقع ها که من شش سالم بودم، خدا یکی از فرشتگانش را به خانواده سه نفره ما هدیه داد. این فرشته پسری است که من او را بی نهایت دوست دارم . من کسی را نمیشناسم که این فرشته را دیده باشد و عاشقش نباشد. فرشته خوب زندگی من تولّدت مبارک. برادر گل من ، پشتیبان همیشگی من، تولّدت مبارک.قول میدهم که کادویت را امروز پست کنم. شرمنده ام. تولّدت مبارک. همیشه شاد باشی.

راستی دوباره مامور کامنت دونی رفته سفر. نکنه اونم کتک خورده!!

پیوست.۱. عکس از کسوف

تجمع روز زن هشتم مارس 1385

پیوست.۲. محبوبه خوبم متاسفم.
 گریه نکن خواهر ایرانی ام
گریه نکن خواهرم، در خانه ات درختی خواهد رویید و درختهایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت . و باد پیغام هر درختی را به درختی خواهد رسانید و درختها از باد خواهند پرسید : در راه که می آمدی سحر را ندیدی .

پیوست.۳.  روز زن من یک روز و دو روز نیست ، یک هفته طول میکشد.  آهنگ نازکدل مریم را به همه زنان دنیا اعم از زن خوب یا بد ، باهوش ،نیمه باهوش، کم هوش، بی هوش ، خوش بخت ، بد بخت، عاشق، نیمه عاشق، نه عاشق، زیبا ، کم زیبا و  زشت تقدیم میکنم.
سرم بشدّت درد میکنه و نمیتونم جواب کامنت ها را تک تک بدهم، شرمنده اخلاق ورزشکاری تان.
خوشحالم که به مطلب دوم نرسیده امیر خان بلژیکی برگشت. نفر دوم هم انشالله راضی میشه. اوخ مخم، من رفتم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 6:45 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

بیداری ات را جادو می زند
سیب باغ ترا پنجه دیوی می رباید
و - قصّه نمی پردازم-
در باغستان من ، شاخه بار‌ور خم می شود
بی نیازی دست ها پاسخ می دهد

هشتم مارس روز جهانی زن است. سازمان ملل امسال را سال زنان و تصمیم گیری نامیده است با این باور که  زنان جوامع عقب مانده با کمک و یاری هم نوعان خود به جایگاه استحقاقی خود برسند و اینکار انجام پذیر نیست تا زمانی که زنان خود خواسته باشند  تغییری در احوال خود بوجود آورند.
در این قسمت کره خاکی که من هستم، مردم عادی و تلویزیون برای روز زن یک دهم مراسم فرش قرمز اسکار و مدل کفش ستارگان سینما هم ارزش قائل نیستند. بنابراین شما اگر با دهکده جهانی و وبلاگ های ایرانی در تماس نباشید ، اصلاْ خبر دار نمیشوید که روز زنی هم وجود دارد. سال گذشته من به محل کارم شیرینی بردم و به خانم ها تعارف کردم و همه تعجب کرده بودند که روز زن از کجا آمده و فکر میکردند حتماْ ساخته و پرداخته ذهن مو سیاه من است امّا امسال من روز زن را در سکوت با شما جشن می گیرم با امید به روزی که تمامی زنان دنیا به یک چشم دیده شوند.
چند روز پیش گزارشی بسیار دیدنی از وضعیت زنان در افغانستان دیدم. گزارشی تهیه شده توسط دو زن آمریکایی . این دو خانم در سفرشان به افغانستان در خانه یکی از اقوام دوست نزدیکشان در امریکا به نام حسینه اقامت گزیدند. خانواده ای لیبرال که به دخترانشان آزادی های محدودی من جمله حقّ نداشتن حجاب  داده بودند. دختر بزرگ این خانواده با وکیلی جوان ازدواج کرده بود و تعریف میکرد که  با شوهرم اوّل ازدواج شرط کردم که من برقع بر سر نگذارم و می توانم به تحصیلم ادامه دهم امّا حالا او مخالفت میکند. با همسر این زن که مصاحبه کردند ( برای من جالب بود که انگلیسی را خوب صحبت میکرد )، اینطور استدلال میکرد که وقتی زن او برقع بر سر نداشته باشد ،مردم کوچه و بازار پشت سر او حرف می زنند و آبروی او به خطر می افتد و همسر او باید این درک را داشته باشد که اعتبار او  از دل به خواه زنش مهمتر است. غیرت مرد افغان مهمترین بخش وجودی اوست و مدرسه هم به تربیت بچه  اش لطمه می زند .به همین خواهر حسینه دچار افسردگی شده بود و می گفت تنها بچه ام مجبور به زندگی هستم و اگر به خانه پدر و مادر برگردم سرنوشت خوبی در انتظارم نیست.پس از آن خانم گزارشگر به درون زندان مزار شریف می رود تا با زنان زندانی مصاحبه کند.تنها کسی که حاضر به مصاحبه شد دختری نوزده ساله به نام شیرین گل بود که تنها جرمش فرار با مرد مورد علاقه اش می باشد. شیرین گل را والدینش به مردی همسن پدر می دهند و از آنجایی که شیرین گل عاشق پسری جوان بوده پس از ازدواج با پسر از خانه همسر فرار میکند امّا در راه کابل پلیس هر دو را دستگیر می کند . پسر آزاد می شود ولی شیرین گل به زندان سپرده می شود. خانم نسرین گروس زنی نازنین و فعال در امور زنان افغانی می گوید که به علت نداشتن پناهگاه تعداد زیادی دختر و زن بی پناه در زندان ها نگهداری می شوند .
گزارشی بسیار آشنا بود اگر دور و بر خودمان را نگاهی کنیم حسینه ها و شیرین گل های بی شماری را می بینیم که سرنوشت بدی در انتظارشان نشسته است. ای کاش جامعه برای حسینه به اندازه آبروی شوهر حسینه ارزش قائل بود و برای دل شیرین گل به اندازه دل پدر و مادرش . ای کاش زنان جامعه ما کمی به خود می آمدند و سعی در بازیافت حقوق از دست رفته و بعبارتی نداشته خود می کردند.
با امید به تغییر و اصلاح امور زنان به استقبال روز زن برویم.

پیوست.۱. آهنگ نازک دل (زن) مریم را پیوست کردم ، گوش کنید و لذّت ببرید.

پیوست.۲. هم اکنون خبر دار شدم یکی از زنان بسیار مورد علاقه ام درگذشته است. دینا ریو (dana reeve) همسر مرحوم کریستوفر ریو (سوپرمن بچه گی هایمان )دیشب در سن ۴۴ سالگی بر اثر سرطان ریه  دارفانی را وداع گفت.  سوپرمن قهرمان ما یا کریس ریو  ۱۲ سال پیش بر اثر حادثه ای در اسب سواری دچار قطع نخاع گردید و تا اکتبر ۲۰۰۴ که درگذشت، برروی صندلی چرخدار می نشست. از آن زمان که تازه سه سال از زندگی مشترکشان میگذشت ،دینا که هم خواننده بود و هم هنرپیشه اکثریت فعالیت هایش را برروی کارهای خیریه و عام المنفعه متمرکز کرد. او از طریق بنیاد کریس ریو ، ملیونها دلار پول برای تحقیقات بر روی بیماران قطع نخاع گردآوری کرد به امید آنکه دیگر بیماری به نام قطع نخاعی وجود نداشته باشد. به شخصه دینا را در یکی از این انجمن ها دیده بودم و عشق و علاقه اش به کارش را آفرین گفته بودم. او یکی از زنان تحسین برانگیز  این جامعه بود. دینا در حالیکه در تمام عمرش لب به سیگار هم نزده بود ،چند ماه پیش به سرطان ریه مبتلا شد و دیشب در گذشت. روحش شاد .
                                                                        

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 8:7 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

پرتقالی پوست می کندم
شهر در آینه پیدا بود
دوستان من کجا هستند ؟
روزهاشان پرتقالی باد

به علت چت کردن با یکی از خالصترین ، پاک ترین و ناب ترین دوستان وبلاگی به مدّت کوتاه دو ساعت و سرّ شدن انگشتان دست ، اینجانب پروانه خانم گل بلبل اعلام می دارم که هیچستان امروز هذیانی جدید نخواهد داشت و کلیه علاقه مندان  می توانند حضور پرشور و انقلابی خود را فردا در اینجا دوباره از سر گیرند. 
      زت زیاد

                           

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 9:22 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

خواهم آمد ، پیش اسبان، گاوان ، علف سبز نوازش
                                                         خواهم ریخت
مادیانی تشنه ، سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتی در راه ، من مگس هایش را خواهم زد

چند وقتی است که به فکر قالب نو درست کردن افتاده ام البته کمی هم دودلم ، دلم نمی خواد قالب الانم غصه بخوره . طفلک حتماْ میگه اون اوایل که بی سواد بودی من باهات بودم حالا دم در آوردی می خواهی منو بیاندازی دور ... .یک جورایی بهش عادت کردم و دوستش دارم و خجالت میکشم ازش جدا بشم.حالا اینایی که می خوام بگم به گوشش نرسه ها !! به همین منظور دارم طرز ساختن وبلاگ را مطالعه میکنم. سایکو خوب است ولی چند حالت مختلف بیشتر نداره. کلی وبسایت های مفید پیدا کردم و کارها یاد گرفتم.دیشب یک وبلاگ تمرینی درست کردم که این تشعشعات فکری را رویش پیاده کنم. یک پست نوشتم با مطلب"پست" بعد رفتم پی کار تمرین ، ده دقیقه بعد که برگشتم ببینم چه آشی شده دیدم به به ! دو تا نظر دارم. هر دو ورود مرا به دنیای بلاگرها تبریک گفتند و دومی آرزو کرده بود من از بلاگرهایی باشم که حرف برای گفتن داشته باشم،حالا شما فقط توجه کنید که من فقط نوشتم تست!!!!!  یادم آمد روزی که من این وبلاگ را شروع کردم پست اول هیچکس نیامده بگه خرت به چند ؟ حالا با کلمه "تست" همه به هیجان آمدند و تبریک گفتند!!! جل الخالق! میدونید چیه شاید اصلا در اینو بستم رفتم اونجا هر روز نوشتم "تست" کلی هم تمجید میشوم ، فحش هم نمی خورم. به به !

یکی از خصوصیات بسیار بسیار پسندیده و نیک من ، داشتن معده ای مریض و ناسالم است .بار اول که ایران که آمده بودم ، رفتم پیش یک آقای دکتر معروفی که در مطبش آدم از سر و کول هم بالا می رفت. به این راحتی وقت نمی داد. دوستم با هزار ناز و خواهش وقت گرفت . باید اعتراف کنم که کلمه "آمریکا" نقش بسیار مهمی در رئوف شدن قلب خانم منشی داشت. انگار لورا بوش می خواد وقت بگیره. خلاصه ما رفتیم و خیلی زود هم دکتر منو دید و گفت باید آندوسکپی بشی . منم که حالا میدونم چیه ولی مزه اش زیر زبانم نرفته تندی گفتم بله چشم فردا میام. فرداش چشمتان روز بد نبینه . یک آمپول ناقابل دیازپام زدند که خوب به کجای این هیکل می رسه ؟ حالا ظریف بودیم یک چیزی! بعد تو همون حالت به زور یک لوله کردند تو حلقمان. حالا عضلات حلق و گلو همه رفلکسی هستند . از من عق بزن از اونا زور بزن!!! حالا کی با من آمده تو ؟ مامان. چنان منو سفت گرفته که انگار شیر گرفته!! اگه قیافه ام را براتون توصیف کنم همتون در میرید. خلاصه با بدبختی و گلوی زخمی منو ول کردند. دکتر کلی سخنرانی کرد که تو ورم معده داری و  قرص داد. قرص را که شروع کردم معده درد من زیاد شد. به دکتر زنگ زدم که دکتر پدرت خوب این چی چی بود دادی به من ؟ گفت :احتمالا به سایمتدین حساسیت داری.قطعش کن بیا پیشم گفتم :دکتر من الان اونور کره زمین هستم !!! خدا خیرت بده. معده درد من ادامه داشت تا آقای مربوطه گفت :پاشو بریم دکتر که دیگه طاقت منو سر بردی؟ منم هی پرس و جو کردم و یک دکتر معرفی کردند بریم پیشش . دکتره حالا کجایی است ؟ هندی!! توی اطاق نشسته بودیم که دیدم یک جیگر هندی سیاه تر از من لخ لخ کنان اومد تو . بعد از یکی دوتا سوال، گفت باید آندوسکپی ات کنم . دو تا جفتک که انداختم ، گفت نترس بیهوشی عمومی می دهیم . اینجا ایران شما نیست . تو دلم گفتم ایران من بخوره تو سر تو و امریکای تو . خلاصه دو روز بعدش ما را همانجا آندوسکپی کردند . یک آدابی داشت انگار می خواستند جراحی مغز انجام بدهند. حسابی جو گیر بودند. لباس اطاق عمل را روی لباسام تن کردند و اولین آی وی عمرم را بهم زدند که اشتباه هم زدند و دستم شد مثل خیک آب. داشتم تو خودم دعا می خواندم که یک هندی دیگه اومد تو اطاق و سلام داد و تختم را حرکت داد. تو دلم داشتم فکر میکردم بیچاره ، کارش حتماْ همینه و ساعتی ۸ دلار می گیره دیگه بسشه ! توی اطاق که رسیدیم دیدم هنوز هم  اینجا مونده  و ول نمی کنه بره. هی از من داره سوال می پرسه . یک نگاهی به روی پلاک سینه اش انداختم دیدم ددم! این که دکتر بیهوشیه !!! پرستاری که به من آی وی زد را صدا کرد و دست منو نشونش داد و با انگلیسی هندی کلی بیچاره را نوازش کرد!! بیجاره پرستاره یکم پیر بود.  دیگه هیچی نفهمیدم. وقتی به هوش اومدم توی اطاق بودم یک لیوان آب پرتقال هم بالا سرم بود. تا فرداش مشنگ بودم و خواب ، ولی عجب کیفی داشت. نتیجه آمد که شما هیچ مرگیتون نیست فقط اسید معده تون بالاست و ما بیوپسی  هم کردیم شما عفونت دارید!!! روزی ۱۰ تا قرص انتی بیوتیک دادند خوردم. از اون موقع الان ۴ ماهی می گذره . معده درد از هفته ای دوبار رسیده به هفته ای هفت بار. به یک دکتر دیگه هم نشان دادم نظر هندی والا را تایید کرد. من اصلاْ دکتر های اینجا را قبول ندارم . من خودم می دانم اسید معده ام زیاد نیست . میدانم همان ورم معده است ولی به چه دلیلی اونو دیگه نمی دونم . همه این دکترا فدای دکترای وطنم.
تنها چیزی که از این همه دردسر برای من ماند ، معده درد شدید تر و یک قبض بیمه پدرسوخته ذلیل شده است. حالا بعد از این همه مدت دکتر بیهوشی هندی سیاه سوخته واسه من ۶۰۰ دلار دستمزد خواسته . حتماْ واسه اینکه تخت منو هل داده تو اطاق !! خود دکترو هم ۱۰۰۰ دلار دیگه می خواد که بیمه نمی ده. این وسط می مونه من بیچاره که خوب نشدم هیچی ۱۶۰۰ دلار هم باید اضافه بر مخارجی که اول دادم بدم به این دکتر هندیا!!! 
هر کی حاضره در کمال مهربانی و نوع دوستی پول آندوسکپی منو بده می تونه در کامنت دونی اعلام کنه ،شماره حساب می دهم بریزید به حساب!!!!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 6:58 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

مانده تا برف زمین آب شود
مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونهء چتر
ناتمام است درخت
زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوک از افق درک حیات

 

 

 


نمیدانید که چه دردی دارد . مخصوصآ اگر باتوم هم پشتش بیاید. دست مریزاد جناب سرهنگ !!!!!!

عکس ها از  منصور نصیری 
  حس مرموز استادیومی  از پرستو

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 8:46 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

 کودک از سهم شاداب خود دور می شد
زیر باران تعمیدی فصل
حرمت رشد
از سر شاخه های هلو روی پیراهنش ریخت
.......................
کودک از باطن حزن پرسید:
تا غروب عروسک چه اندازه راه است؟

از زمانی که درباره بازی وحشی بازی  آوید گل شنیده ام و تصور کردم که آوید از گردن نسرین جان آویزان است ،  به یاد کودکی خودم افتاده ام. به این فکر میکردم که منم به نوعی وحشی بازی را دوست داشتم. با داشتن مادری معّلم از موقعی که به یاد دارم در مهد کودک بوده ام ، امّا سه ماه تابستان را از نعمت داشتن مادر و سر کردن در خانه بهره مند بودم . وجود مدیری بسیار سختگیر در مهد کودک ، سه ماه تابستان برای من بهترین روزهای سرکشی و آزادی مطلق بود. کوچه ای داشتیم بن بست و در کوچه بازی کردن بسیار راحت و بی دغدغه. از بخت خوش یا ناخوش همه همسایه ها پسر داشتند و من تک دختر کوچه. من کسی را به غیر از آنها نداشتم و فکر میکنم طبیعت سرکش من هم فقط به درد بازی کردن با پسر ها می خورد، ولی عجب دنیایی بود. همیشه در حال خراب کردن بودیم . من هیچ کار سازنده ای به یاد ندارم که انجام داده باشم. هیچوقت لگو بازی نکردیم ، خمیر بازی نکردیم . از نقاشی خبری نبود. بازی می کردیم و شیطنت. زنگ چند صد خانه را زده ایم و در رفته ایم ، خدا می داند. چقدر از دیوار مردم بالا رفتیم که دزدکی توپمان را برداریم ، آنهم هم خدا می داند. یک بار تصمیم گرفتیم باطری را بشکانیم ببینم تویش چیست . دو روز رویش کار کردیم ، با بدبختی شکسته شد و تویش هیچی نبود فقط ذغال بود و ما کلی خیط شده بودیم چون دوست داشتیم انفجاری رخ بدهد. یک روز دوربین عکاسی را شکستیم. باز هم هیچی نبود. هر چی فکر میکنم ببینم کار مثبتی انجام ندادیم. در پنج سالگی دختری با مادربزرگش به کوچه ما اسباب کشی کرده بودند و مامان منو مجبور کرد که با او دوست بشوم. مادر و پدرش هیچوقت در خانه نبودند  و یک روز مرا به اتاقش برد. سرم ازدیدن آن همه عروسک گیج رفت. یک دل سیر خاله بازی کردیم . همان روزها  خواستار عروسک شدم. به گمانم قبل از آن هم عروسک داشتم ولی نمیدانم با آنها چه کرده بودم . مامان یک عروسک بزرگ از مغازه رونیتا برایم خرید. بزرگ بود با موهای سیاه و چشمان آبی که باز و بسته می شد. من و سروین دوست جدیدم کلی با این عروسک بازی کردیم و مامان خوشحال بود که من دختری خوب شده ام که آنهم دیری نپایید . سروین به فرانسه رفت و من به جای اوّلم بازگشتم. نمی دانم به هفته کشید یا نه ولی یک چیزی درونم بهم گفت ببین چشماش چرا باز و بسته میشوند ؟ ببین توی سرش چیه ؟ من هم با کمک مهرگان (اولین پسری که عاشقش شدم) کله عروسک بدبخت را کندیم و با تیغ پاره اش کردیم . هیچی نبود ، فضای خالی . چشم هم بوسیله مکانیزمی فیزیکی باز و بسته می شد که اون را هم نفهمیدیم. بعد از آن مامان قسم خورد که دیگه هیچی برایم نمی خرد چون لیاقتش را ندارم!! خوب حق هم داشت. داشتن بچه ای مثل من دردسر کامل بود و مراقبت کامل می خواست. هنوز قیافه مامان یادمه که از تو حیاط با گریه التماس می کرد که از لبه بالکن پایین بیام و من هم دلم میخواست تجربه راه رفتن گربه بر سر قرنیز (درسته؟ ) را تجربه کنم.  دوباره با شروع تابستان من به مهد کودک بر میگشتم و روز از نو روزی از نو . دیسیپلین و آداب اجتماعی، کارهایی که برای من خیلی سخت بود .من از درست نشستن و پاروی پا گذاشتن ناتوان بودم، من از تعظیم کردن بیزار بودم ، از دستمال سفره روی پایم گذاشتن بدم می آمد ولی در عوضش کلی در حوض مدرسه به خیال استخر قهرمانی شنا کردم و لذّت بردم. حالا که برمیگردم می بینم کودکی خوبی داشتم . (البته از نظر خودم !!)مگر تفریح به چه می گویند ؟ همین شیطنت ها و بیرون ریختن انرژی میشود بچگی کردن و لذّت از دقایق و روزگار . کودکی ام را دوست داشتم. دوستان کودکی خوبی داشتم . اکثریتشان الان صاحب چندین بچه هستند .بهترین دوست زمان حاضرم که فکر کنم تا ابد هم بهترین دوست باقی بمانیم مال همان دوران کودکی و پنج سالگی است. 
اینا رو گفتم که کسانی که بچه های پرشر و شور می بینند ، زهره ترک نشوند . به خدا ما هم بچه های خوبی هستیم!!!!  عزا نگیرید ، بالاخره  خوب میشویم ، قول می دهم .


پیوست.۱. این مطلب همراه شد با تلفن جواب دادنهای منقطع و فکر میکنم که اون چیزی که دلم میخواست نشد. اگه چیزی بعد یادم اومد حتماْ اضافه میکنم. راستی امروز توّلد مامان جونم است .
مامان گلم تولّدت مبارک

پیوست.۲.  a trip to psyche's depht را فری ناز (یک عاشق قدیمی ) نوشته است . من خیلی خوشم آمد ، میدانم شما هم خوشتان خواهد آمد.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 9:8 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن
من ندیدم بیدی٬ سایه اش را بفروشد به زمین
رایگان می بخشد٬نارون شاخه خود را به کلاغ

سهراب را خیلی دیر شناختم. خیلی دیر. کتاب دفتر آبی سهراب را آقای مربوطه داشت و بخاطر آشنایی با خانواده سهراب ٬ مرا کنجکاو خواندن سهراب کرد. هشت کتاب را که تهیه کردم و خواندم٬ دیگر این کتاب روی آسایش به خود ندید. اوّلین بار که صدای پای آب را خواندم ٬ مبهوت مانده بودم. قشنگتر از کسی می آید فروغ بود. دوباره خواندم . یک بار هم بلند بلند خواندم که گوشهایم هم لذّت ببرند. هنوز هم همانقدر لذّت میبرم. زیباترین شعر لطیف اجتماعی سیاسی است که شنیده ام.
این روزها هم خبرهای داغ تنوری جنگ و خشونت به راه است. باورم نمیشه این  آدم دو پا  چه کارهایی می تواند بکند . البته بیشتر دو پای ایرانی. با داشتن تئوریسین هایی مثل دکتر عباسی معلوم نیست ماه دیگه برای کشور عزیز ما چه اتفاقی بیافتد. ماشالله آقایان انقدر به دید عقل سخیف خودشان نابغه هستند که انگار هیچ کس نمی فهمد چه کارهایی میکنند. کاریکاتور هایی که  از چاپ کردنشان گذشته و ناگهان در دنیا الم میشوند و چه هیاهویی به راه می افتد. ا.ن خنگول٬ به نظرت با اینکار همه یادشان می رود که تو چه ذرت هایی پرتاب کردی؟ در عراق چه آدم کشی راه افتاده ٬ پولش از کجا می آید ؟  گروه های به اصطلاح مبارز عراقی که ذره ای عربی بلد نیستند از کجا تغذیه می شوند ؟ حماس از کجا حمایت مالی میشود ؟ امّا خوشم می آید که به موقعش هم عراقی ها هم فلسطینی ها می دانند که چکار کنند . پول ایران و الگوی زندگی ترکی. به این می گویند عقل و سیاست.عراقی ها که مثل ما گلچینی از خائنین را که ندارند آنها روحانی انسانی به نام آقای سیستانی دارند. ببینم جناب خالد مشعل در ایران چه غلطی می کنه ؟بقچه اش را کجا قایم کرده بود ؟  من شنیدم در جواب دانشجویی که گفته به اسرائیل حمله می کنیم ٬خندیده و گفته : مواظب باشید ما همان بغل ها زندگی میکنیم. به عبارتی یعنی زرشک ٬ مگه ما کشکیم که می خواهید ما را بکشید. حالا هم که انفجار حرمین  بر روی کلکسیون کارهای ج.ا ایران اضافه شده است. باریکلا چه نوابغی هستید. به نظر شما ملّت عقلشان را از دست داده اند که نفهمند کار کار خود رذلتان است. انگار یادتان رفته که چطور حسینیه دراویش را به خاک و خون کشیدید. انگار یادتان رفته که چطور حرم امام رضا را منفجر کردید و گردن یک عده از خودتان رذل تر انداختید و بعدش هم انداختید گردن یک عده دیگر .یادتان که نرفته چند مسجد سنّی در مشهد و زاهدان و کردستان از بین بردید. شما ید طولانی در این کارها دارید حالا هم بیاندازید گردن سنّی ها .دیدید که نتوانستید جمعه در عراق حمام خون به راه بیاندازید ٬ خوشم آمد خوب خیط شدید ٬ چقدر به خودتان پیچیدید؟ چطور در مقابل اعتراض سندیکای اتوبوسرانی عکس العمل نشان داده اید. چطور کودک دو ساله را مجروح کردید؟ چگونه در جواب سلام کودک دوازده ساله سیلی به او ناسزا گفتید؟ این است آزادی و برابری و عدل؟ آقای منصور اصانلو کجاست ؟ گنجی ۲۵ روز دیگر آزاد خواهد شد یا خوابی دیگر برای او دیده اید ؟  درست است که ما ملّت  دست و پا چلفتی شده ایم٬ درست است که با رعب و ترس و دیکتاتوری همه را فلج کرده اید ولی کور خوانده اید مغز ما را که دیگر از بین نبرده اید. روز نجات ما هم می رسد.حالا بتازید٬ دیگر وقتی نمانده است. فکر کرده اید که با این کارها و شلوغ کاری ها همه چیز به نفع شما پیش می رود و اروپا و کشورهای بد بخت آفریقایی که از شما رشوه های کلان می گیرند به نفع شما کنار می روند . امیدوارم آرزویتان را با خودتان به گور ببرید.  مملکت مارا چاپیدید٬ ملّت ما را به روزگار بد نشاندید٬ امّا این انتهای راهتان است ٬یعنی همه  آرزو می کنیم این انتهای راهتان باشد . ما خسته ایم خسته.
به امید ایرانی آزاد و آباد 

ببخشید من مفّسر و نظریه پرداز نیستم ٬ حرف های دلم بود . اگه نمی گفتم می ترکیدم. هر کس به هر دلیلی نمیخواهد نظر بگذارد برای من کاملاْ قابل درک است.

freedom

پیوست.۱. جوک آخری ترانه  را بخوانید حکایت ج. ا خودمان است . هم صداقت دارد ٬هم نجابت دارد٬ هم عدالت دارد و هم اصالت !!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 7:31 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

بر آبی چین افتاد. سیبی به زمین افتاد.
گامی ماند. زنجره خواند.
همهمه ای :خندیدند. بزمی بود٬ برچیدند.

وارد اتاق مصاحبه شدم. دو استاد مرد و یک استاد خانم بودند . بعد از معرفی خودم نشستم. توضیح دادند که منظور از مصاحبه چیست و سعی کنم راحت باشم(مگر میشد!!). از من خواستند که ضمایر موصولی را درس بدهم. کسانی که درس داده اند می دانند که این ضمایر  برای فهماندن به شاگردها یکی از سخت ترین مبحث هاست. در حالیکه خودم باورم نمی شد رفتم بالا و هرچی جفنگ بود گفتم. یادم نمیاد چقدر پرت و پلا گفتم تا اینکه گفتند مرسی !!! بعد مرا روبرویشان نشاندند و سوالات درسی پرسیدند . خیلی ها را جواب دادم و خیلی ها را نه. بعضی از سوالات خیلی مسخره به نظر می آمد ٬تئوری های زبانشناسی و نظریه های آبدوغ خیاری !! خیلی محترمانه تشکر خداحافظی کردم و بیرون آمدم. نمیدانم چند وقت بعد نامه ای آمد که شما قبول شدید و باید به گزینش بروید. سرم این بار سوت کشید. چیزهای بدی از گزینش شنیده بودم. این بار لباسهای مامان را قرض گرفت یک مانتو به چه گشادی! و مقنعه ای سفت و سخت. اون موقع گزینش میدان گلها بود. سلانه سلانه رفتم تو. همه جا سیاه بود. به گمانم برای تضعیف روحیه مراجعین بود. با اینکه عزاداری نبود ولی پارچه سیاهی در راهرو کشیده بودند. همه جا هم جفنگیات نوشته بودند! نشستم روی صندلی. دختری از در اتاق آمد بیرون و روی صندلی بغل من ولو شد٬ شروع کرد زیر گوش من به حرف زدن که :از من پرسید کفن چند تیکه است ٬نماز شب چند رکعته و ..... . از یک اتاق دیگر یکی دیگه بیرون آمد ٬این یکی گریه میکرد ولی خیلی سریع با پدرش بیرون رفت. صدایم کردند و رفتم تو. اتاق بزرگی بود با در و دیوار سیاه. پنجره ها را با پارچه سیاه پوشیده بودند. یک خانم با چادر و چاقچور خیلی سفت و سخت روبرویم نشست. گفت من سوال می کنم تو جواب بده  و من می نویسم. گفتم ای خدا !! هر چی بلاست تو برسون به من!! پرسید:شما کتاب می خوانید. با نیشی باز گفتم:بله ٬خیلی. گفت:کتابهای ضد مذهبی تا حالا خواندی ؟ گفتم :نخیر من از این کتاب ها نمی خوانم. سریع گفت: کتاب عایشه چی؟ گفتم: عایشه نه ولی عایشه بعد از پیغمبر چرا . خودم از شنیدن صدای خودم شوکه شدم. نگاهی بهش کردم ٬لبخند مرموزی زد و گفت :بله ! مرسی.   پرسید:خواهرم شما اخبار نگاه می کنید؟ منم گفتم:بله که نگاه می کنم ٬ مگه میشه کسی اخبار نگاه نکنه٬ من هر روز ٬روزی دو نوبت نه سه نوبت اصلاْ هر چند بار بشه نگاه می کنم. من خیلی مسوولم!!! ! و یک سری چرندیات گفتم. یک نگاهی به من کرد و گفت: خوب به نظر شما واقعه ظهران مسوولیتش با کیه ؟ نگاهی بهش کردم و گفتم :واقعه چی؟ گفت:ظهران! گفتم:ظهران بله می دونم ٬ ظهران !!!!!!  حالا هی فکر میکنم خدایا ظهران چیه ؟ من که ظهران نشنیدم. یک دفعه خنده ای کرد و گفت :خوب چرا دروغ میگی ؟ وقتی می گی اخبار گوش می کنم٬خوب باید بدونی ظهران چی شده؟ ولو شدم رو صندلی. تو دلم گفتم به جهنم این دیگه آخرشه !! سرم و بالا کردم و گفتم :خانم می دونی چیه من مامانم مریضه ٬ عمل کرده ٬ من اخبار نمی بینم. اصلا از اخبار خوشم هم نمی آد. کتاب هم زیاد خواندم. هم شریعتی خوانده ام هم عایشه بعد از پیغمبر. (دیگه از بیست و سه سال فاکتور گرفتم) . گفت :مامانت چه عملی کرده ؟ بهش گفتم. یک دفعه انگار عوض شد. شروع کرد درباره مراقبت های بعد از عمل حرف زدن. کلی هم راهنمایی ام کرد. بعدشم گفت:پاشو پاشو برو به مامانت برس. نمیدانم من لقمه چرب و نرمی برایش نبودم و می دانست وضعیت من فرق میکند یا اینکه واقعا آدم خوبی بود . در آخرین مرحله رتبه من رسید به ۲۵ . من از رتبه ۲ رسیدم به ۲۵. در اداره گفتند که به احتمال زیاد باید بری اسلام شهر ولی خدا پدر پارتی های کت و کلفت را بیامرزد که از اسلام شهر رسیدم به شهرستانی در جاده کرج. درسته که تا اونجا هم چهل و پنج دقیقه راه بود ولی عوضش بهتر بود. روز اول مهر ۷۴ وارد مدرسه که شدم ٬قلبم داشت از حلقم می زد بیرون. تازه فهمیده بودم عجب مسوولیتی دارم. معلمی کردن یک دنیا عشق بود و احساس. لحظه های سخت داشت . باید در یک جای پرت با مردمی غیر از فرهنگت قرار بگیرید که بفهمید٬ ولی هرگز پشیمان نشدم. هنوز هم وقتی بر میگردم به مدرسه سر میزنم و شاگردان را که الان هر کدام به کاری مشغول هستند می بینم و خاطرات را با هم زنده میکنیم.

پیوست.۱. این مطلب را که نوشتم خیلی ناراحت بودم. در نوشتنم تاثیر داشت . خیلی غمگین نوشتم ولی خواستم تمامش کنم چون خیلی طولانی شده بود. در ضمن ویراستاری هم نکردم الان حوصله اش را ندارم. فعلاْ از دنیای مجازی بیزارم بیزار.

پیوست.۲. از همه دوستان خوب که حالم را پرسیدند متشکرم. الان بهترم .آدمیزاده است دیگه ٬قاطی می کنه ولی هنوزم دلم نمی خواد متن بالا را بخوانم و ویرایش کنم.
مگه میشه یک دوست ندیده برات اینو و چند تا از این قشنگتر را برایت بفرستد و تو خوشحال نشی. مگه میشه؟ مرسی امین عزیز مرسی دوست نادیده من مرسی.

مرسی امین جان

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 7:27 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

دنگ.....دنگ
لحظه ها می گذرد
آنچه بگذشت٬ نمی آید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز

به قول قدیمی ها جونم براتون بگه که ... بله٬ خانم همسایه ما یک دنیا صفا داشت با کمی چاشنی تعّصب . این خانم تازه از روستایی کوچک به تهران مهاجرت کرده بود و دست تقدیر ما را  همسایه کرده بود (همولایتی سیّد کوچه بود). این خانم خانما اخلاق های مخصوص خودش را داشت اگر بر خلاف میلش کاری می کردی تا دمار از روزگارت در نمی آورد ولت نمیکرد. خلاصه اش کنم آقا گزینشی بدبخت این خانم را برای مصاحبه انتخاب می کنه.طفلی نمی دانسته گزینش چیه٬ اوّل فکر کرده خواستگار است و کلی تعارفش کرده که بره تو و از من تعریف میکنه که من چقدر ماهم و نازم و خوبم و ....(بشدت دوست داشت من شوهر کنم!) امّا وقتی که کشف میکنه  که برای کار است از سوال هایی که کرده خیلی ناراحت میشود(من هنوزم فکر میکنم حاج آقا اینجوری داشته از من خواستگاری می کرده!!)  مثل اینکه آقا انقدر پیله می کنه که همسایه جان داد و هوار راه انداخته و به قول خودش با جاروی نازنینش تهدیدش می کنه و از حیاط بیرونش می کنه . آقا گزینشی هم دمش را گذاشته روی کولش و در رفته.باور کردنش خیلی سخت بود ولی واقعاْ اتفاق افتاده بود و من نمی تونستم کاری انجام بدهم.  آن شب در منزل ما بحث شدیدی در گرفت.مامان معتقد بود ما باید به خانم همسایه که می دانستیم ممکن است رفتاری عجیب غریب نشان بدهد ٬ می گفتیم ولی من اصلاْ فکرش را هم نمی کردم که از خانه کناری هم تحقیق کنند. دیگر مطمئن بودم که رد شده ام. هفته بعد به خانه ما زنگ زدند که فلان روز به اداره خودم را معرفی کنم. منم  که متقاعد شده بودم که با این گزینش اصلاْ قبول نمی شوم یک مانتوی زرشکی به تن کردم با همان شلوار جین معروف با دوست به اداره رفتیم. طبق معمول یک برد به دیوار بود و اسامی پذیرفته شدگان به دیوار بود٬ باورم نمیشد ولی اسمم به دیوار بود و کلی خوشحال شدم.  اما رتبه ام از دو شده بود هفت. با اون حمله جارویی هفت هم از سرم زیاد بود. یک آقایی توضیح داد که خانم ببینید مصاحبه علمی تان چه موقع است و کجا باید بروید. (بقدری سیستم اداری ما قوی است که هیچ توضیحی به کسی داده نمی شد و  اگر آن آقا نبود من هیچگاه معلم نمیشدم). رویروی اسمم تاریخی بود و نوشته بود بین ۸ تا ۱۲ . تاریخ ٬تاریخ  همان روز بود و ساعت من ۱۰ را نشان می داد٬ مکان مصاحبه  هم تربیت معلم شهر ری بود!!!!!! یک نظر به ساعت می انداختیم یک نظر به شکل و شمایل من!! تا خانه حداقل ۱ ساعت راه بود و ۱ ساعت هم که برگردیم شهر ری. دوست فکری کرد و گفت: بریم!  بریم شهر ری ! گفتم: با این قیافه !  گفت: آره ٬درستش می کنیم. انقدر به دوست اطمینان داشتم که بدانم چرند نمیگوید. رفتیم به طرف شهر ری. سر خیابان منتهی به شاهزاده عبدالعظیم پیاده شدیم. دوست گفته بود که میرویم و یک مانتو شلوار و مقنعه می خریم بعد پس می دهیم. یک مغازه زیرزمینی پیدا کردیم و رفتیم داخل٬ دوست مبلغی بیشتر داد که صاحب مغازه راضی شد بعداْ پس بگیرد!! گفت :خانم کار شما که راه بیافتد انگار کار خواهر ما راه افتاده . بنده هم با نیش تا بناگوش باز با بدرقه اخمهای دوست با شکل و شمایل جدید از مغازه بیرون آمدیم و به طرف محل مورد نظر رفتیم. تا آن موقع فقط به فکر لباس بودم الان تازه یادم افتاده بود که من بروم مصاحبه علمی چی بگویم؟؟؟ من که چیزی بلد نیستم؟ چه سوالهایی باید جواب بدهم؟ پشیمان شده بودم. گفتم:برگردیم من نمیام!! هر چی بیشتر فکر میکردم بیشتر به این نتیجه می رسیدم که من سواد کافی ندارم و باید برگردم. دوست بدون توجه به غرغرهای من میرفت و من بدنبالش جیغ و جیغ می کردم تا جایی که یک هو  گفت :رسیدیم برو تو!!!! و بی خیال حرف های من هلم داد تو !! حدود ۵ تا خانم دیگه هم آنجا بودند و من بیچاره که در عمل انجام شده قرار گرفته بودم با گردنی افتاده و نگاهی به پشت سر به درون باغ باصفای تربیت معلّم رفتم. همان موقع هم دانشکده ایم که نفر اول شده بود بیرون آمد. قیافه درمانده ای داشت. گفت: چقدر درس خوندی؟ نمیدونی چه خبره٬ سه تا استاد نشسته اند هم باید درس بدهی هم باید به سوالهایشان جواب دهی. عقب گرد که کردم دیدم یک جفت چشم خشمناک داره از اون دور نگاهم میکنه. گفتم اگر برگردم تا قیامت باید جواب دهم. به امید خدا یا قبول می شوم یا رد! می روم به امید معلومات ناقص دانشگاهی!!! و رفتم داخل ساختمان.
ادامه حکایت دو روز دیگر.

پیوست.۱. کلیک بغل یادتان نرود. پروین خانم خوبم مثل همیشه ممنونم.

پیوست.۲. تولّدت مبارک نسرین جان . صد سال زنده باشی و شاد زی.این هم کیک اهدایی من .

happy birthday dear nasrin

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 7:36 بعد از ظهر  به قلم پروانه  |