|
|
|
|
|
قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچکسی نیست که در بیشه عشق قهرمانان را بیدار کند با دوستی عزیز مشغول گپ زدن درباره هم میهنان مرزنشینمان در....... بودیم که به یاد خاطره ای از یک هموطن افتادم ، خواستم برایش تعریف کنم دیدم بهتر است بنویسم .
پیوست.۱. برای یکی از عزیزترین دوستانم اینطور به نظر رسیده که من به این خانم توهین کردم در صورتیکه خدا شاهده قصدم توهین نبوده ، شاید چون وقتی خاطره ای به یادم می آید و می نویسم خیلی احساساتی می شوم ، اینطور برداشت شده ولی به خدا این نیست نوشتنم اصلا مقایسه فرهنگی یا قبیله ای نیست . نقد فردی بود . شخصی بخاطر داشتن امکانات بیشتر خود را برتر از بقیه تصور میکند. پاسخم به دوست عزیزم را اینجا می آورم: |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 6:28 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
اندیشه : کاهی بود، در آخور ما کردند. تنهایی: آبشخور ما کردند این آب روان ، ما ساده تریم . این سایه ، افتاده تریم . نه تو می پایی ، و نه من ، دیده تر بگشا . مرگ آمد، در بگشا. بچّه که بودم گذر زمان و عمرم را با آدمهای قد بلند اندازه می گرفتم. هر دفعه که پیش پدرم یا عموها قرار می گرفتم خودم را اندازه می گرفتم که چقدر بلندتر شدم و چقدر عمر کرده ام. نمیدانم چرا انقدر سن و زمان و روز تولّد برای من مهم است؟!! تمام بهمنی ها این طور هستند ؟!! خلاصه حالا که دراز شدیم و دیگه دراز تر از این هم نمیشوم ، دیگر مقایسه عوض شده .الان چند سالی هست که اینها شده اند خط کش عمر بنده : ببینم شما هم مثل من خط کش عمر دارید ؟ پیوست.۱. همین الان با خبر شدم پوپک گلدره بازیگر جوان و نازنین سینما پس از هشت ماه اغما درگذشت. اشک هایم را نمی توانم کنترل کنم، پوپک را خیلی دوست داشتم .همیشه انرژی فوق العاده اش را تحسین می کردم. ایران که بودم شنیدم تصادف کرده و در کما ست. الان داغونم. خیلی جوان بود ، جوان. پوپک عزیز روحت شاد. دلم برای مامانت می سوزه خیلی ........... بمیرم برای دل شکسته ات. پیوست.۲. از خط کش گفتیم ، بدنبالش مرگ آمد حالا خبر تولد دارم. فرزند تام کروز (جگر قدیمی من) بدنیا آمد. خبر خیلی مهمی نیست ولی اسمش را گذاشته سوری و اعلام کرده به عبری میشود شاهزاده و به فارسی میشه رز قرمز. من خیلی بی سواد نیستم ولی تا حالا نشنیده بودم و برایم جالب بود. سوری خانم خوش آمدی. راستی من الان به شدت با جگر قدیمی ام چپ افتاده ام . میخواهم سر به تنش نباشه ، ولی هنوز هم فیلمهایش را تا آخر نگاه میکنم ، چه کنم ذلیل عشقم دیگه !!!! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 6:19 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
اسامی برخی از وبلاگ های فارسی:
- تعطیل است سوال نکنید |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 7:32 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
آشتی خواهم داد آشنا خواهم کرد راه خواهم رفت نور خواهم خورد دوست خواهم داشت امروز ...... بگذارید ببینم چندم است ؟ !! ۱۶ فروردین است و من به این فکرم که سال جدید چه زود گذشت. مثل برق و باد. توی این مدت یک اتفاق خوب افتاد و من اعتیاد به اینترنتم درمان شد. دیگه به ندرت پیش این کوفتی می نشینم.( هنوز هم خانه دار و کدبانو نیستم ولی کمتر اینجا می آیم) عکسهای مسافرت را حتماً در فرصتی مناسب خواهم گذاشت. گوشاتونو آماده کنید .سیزده بدر امسال من از اون سیزده هایی بود که خاطره اش همیشه با آدم می مونه و از یاد نمیره. بنده تمام هفته ای که از مسافرت آمده ام مریض بودم و گوشه ای خوابیده بودم. الان هم خیلی خوب نیستم ولی خدا را شکر که بهترم. خلاصه روز سیزده بدر ما از ساعت ۶ و نیم صبح با صدای زنگ تلفن شروع شد: تا سیزده بعدی همگی شاد باشید. (جلال جان من جایی نمیرم) این عکس شکوفه تقدیم به پروین خانم چون خیلی از شکوفه ها خوشش آمده |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 8:37 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
برگشته ام ولی حرفی برای زدن ندارم. یک جورایی با کامپیوتر بیگانه ام. وقتی دل مشغولی داری و عزیزانت دوروبرت هستند چه احتیاجی به دنیای مجازی! از اینکه دوباره تنها شدم ، سرخورده ام. باید فکری بکنم، حتماْ فکری خواهم کرد. زندگی ارزشش بیشتر از این حرفهاست.
یک هفته با این دو تا وروجک بودم و شیرین زبونی شنیدم. لحظه آخر هم التماس خاله نرو ، خاله نرو. غربت به چه بها ؟!! مادرشون می گفت این چه زندگییه ؟ بچه ها باید شاد باشند و لذّت فامیل را ببرند. راستی میدانیم با زندگی در غربت چه دلخوشی هایی را از بچّه هایمان می گیریم. دختره صبح به مادرش گفته پاشو بریم خاله را پیدا کنیم!!! هنوز آمادگی برگشتن را ندارم. تا بعد خداحافظ.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 8:39 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||