|
|
|
|
|
بالاخره طلسم پیاده روی یک ساعته من تمام شد و بعد از بیست روزی امروز به پایان می رسه. می دونم عکسها خیلی هم قشنگ نبودند ولی بیاندازید گردن منظره ( در ثانی من کار درستی نمیکردم ، اگر می فهمیدند الان باید برام بسته مجله پست میکردید به زندان) .
قبل از شروع عکس ها بگم که تیلا جانم آمده . بالاخره انتظار به سر رسید و این خانم خانما از دور دورا پیدایش شد. باور نمیکنید که شش ماه گم شده بود و کسی ازش خبری نداشت. خودش می گه دسترسی نداشته . وقتی رفت جوجو طلایی تازه به دنیا آمده بود ، الان جوجو خوشگله هشت ماهش است . اگه عکسش را ببینید تا ابد عاشقش می مانید. (بعد از عشقولانه در کردن حتما برید اسفند دود کنید ). به وبلاگ تیلا جونم برین . یکی از خالص ترین و ناب ترین زنان ایرانی است . از فارسی اش مثل ما ایراد نگیرید ، چون شما به اندازه او انگلیسی نمی دانید (امتیاز ایراد گرفتن فقط مخصوص من و پروین خانم است ) . خلاصه بگم تیلا جانم خوش آمدی. اینم همون عکس خوشگله که قولش را داده بودم، نمایی از آب این هم خانه چسبیده به این دریاچه (حوضچه) . این هم ادامه مسیر . سمت چپ من یک آقای شیرین عقلی یکی از این دستگاه های آب پاشی گذاشته بود و داشت چمن را آب می داد. خواستم برم یکی بزنم پس کله اش بگم : خره ، این همه بارون بس ات نیست . آخه کدام خلی تو این منطقه آب به چمن می ده!!!! خیلی خانمی کردم نگفتم. می خواستم عکس بگیرم ولی فهمیده بود و بهم زل زده بود. یک عکس در راه بازگشت گرفتم . خواستم بگم تمام این خانه ها که می بینید صد متری هستند و کوچک ولی مردمی که تویش زندگی می کنند قانعند. بدنبال دک و پز نیستند . افاده نمی آیند اما کار میکنند و به دنبال موقعیت بهتر هستند. کسانی هستند که پنجاه سال است در این خانه زندگی میکنند ، جوان ها هم آمده اند. همه با هم و در کنار هم هستند و سخت کار میکنند. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 4:37 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام سلام و صد سلام
قسمت چهارم پیاده روی در بهشت را خواستم به شما تقدیم کنم که از بخت بد من این تاینی پیکچرز گاطی پاطی کرده و باز نمیشه. گفتم حالا که باز نمیشه من چیزی بنویسم که مبادا یک وقت دلتان برای من تنگ بشه یا خدای نکرده مرا از یاد ببرید. چند نکته مهم پشت هیچستانی : 2. فرسان خان عزیز هم تو کامنت دونی عکس فرشته از من خواسته است. فرسان جان من برم خر کیو بگیرم ازش عکس بگیرم. راستش می ترسم. می دونی اولین چیزی که وارد آمریکا می شوی بقیه ایرانی ها بهت یاد می دهند اینه که این کار را نکن می گیرنت . اون کار را بکنی سو می شی. به این نگاه بکنی تیر می زنند تو سرت. بلانسبت شما منم عین سگ می ترسم. راستی سیزده بدر پارسال یک عکس از یک فرشته هندی گرفتم . آخه ساری اش خیلی زشت بود زرد و سیاه. چنان پاچه مبارک را جوید که تا مدتها ردش ماند. یک عکس از پشت یک حوری دارم. (پشتش یک وجب باز بود منم رگ بدجنسی ام گل کرد ازش عکس گرفتم ) اونو می خواهی ؟ حالا بگذار برم یکی را پیدا کنم خوشگل ازش عکس بگیرم. ۳. یک نکته آخر هست اگه نگم ممکنه فردا بمیرم. این حرفم هم مخاطب خاص داره . نمی دونم اصلا اینجا را می خواند یا نه ، آمده یا نیامده . اگه اومد که می دونه منظورم به اونه اگه نه شما ها ازش درس بگیرید. ۴. اینم اگه نگم می میرم. من دوستانم را خیلی دوست دارم. مجازی و غیر مجازی نداره. تا آنجایی که برایم ارزش دارند براشون می جنگم.وقتی براتون میل میزنم بدونید که هنوز خیلی دوستتان دارم. اگه دیدید دوست وبلاگی را از دست دادم چون دیگر بهش امیدی نبود . بقیه را خیلی دوست دارم. همه را دوست دارم . همتون را دوست دارم. ۵. اینم آخریش ( قول می دم) . درس خواندن من موقتی است . برای گرفتن یک مدرک. آنهم به اصرار آقای مربوطه . ولی خداییش جان از همه جا در آمد. در روز بیشتر از ۱۴ ساعت درس می خوانم . در تمام عمرم انقدر نخوانده بودم. انقدر اصطلاح حقوقی خوانده ام برای تمام عمرم بسه. خیلی سخته ولی باید از پسش بر بیام. برای فرار از درس خواندن هم همه کار می کنم. دیروز که دو بار زمین آشپزخانه شسته ام!!!! آهان کلاسم. از کلاسم بگم و برم. این کلاس یکی از بدترین کلاس های عمرم بوده. توش تبعیض نژادی داد می زنه. همه امریکایی بلوند ( فرسان جان همه خیکی اند) محل سگ منم نمی دهند. یکیشون موقرمزه به من نگاه نمیکنه. تازه فهمیدم. به جهنم اسفل السافلین. عوضش ریاضی من از همه بهتره و ..ونشون می سوزه. خلاصه تا دو هفته دیگه همش اضطراب اضطراب اضطراب. راستی معلممون فسیله ولی خیلی گله. هر چی مثال کلک هم بلده هی میگه یارو ایرانی بوده. یک وقت غصه نخورید من اصلا نگفتم ایرانی ام ! بگذارید دلشون خوش باشه. امریکایی های مزدور. ۶. آقای مربوطه تو عمرش یک جوک گفت. بگذارید اینجا ثبت بشه : می دونید بزرگترین آرزوی جوجه تیغی چیه ؟ که یکی بغلش کنه و بگه دوستش داره ! ( قربون جک بی مزه ات برم ننه ) ۷..امروز تولد یاس بانو عزیزم است. منتظرم آقای مربوطه بره بعد زنگ بزنم. حسودی میکنه از بس من قربون صدقه دخملم میرم. قربونت برم عزیزکم تولدت مبارک خوشگلم. ۸. نزنید رفتم. پیوست.۱. برای اینکه خدای نکرده درس نخوانم تا الان داشتم وبلاگ خوانی میکردم. بین اینهمه وبلاگ این یکی خیلی حرفش به دلم نشست . شما هم بروید بخوانید . مطلب گوگوش از وبلاگ فراز و مامان نیلویش . انگار یکی از دل من حرف زده. ما ملت قاطی پاطی هستیم. پیوست.۲. حالم گرفته شد. دیگه بدتر از این نمی شد. کاشکی چلاق می شدم این روز را نمی دیدم. الیت نازم ، الیت خوشگلم ، الیت زشتم من شرمنده ام. ببخش این ملت بیشعور امریکا را که الهی گل بگیرنشون . قدر تو را نمیدانند. همه شان بمیرند. انقدر گریه کردم که چشمام درد گرفته. قربون اون دل نازکت برم ، تو گریه نکن. من طاقت گریه تو را ندارم. آقای مربوطه هم غصه دار است . اون سر ویسکی درآورد تازه به منم داد گفت بخور آروم بشی. ما غصه داریم. تا اطلاع ثانوی در منزل ما موسیقی پخش نخواهد شد. الیت گلم دوستت داریم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 6:16 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
توجّه شما را به سومین قسمت سریال پیاده روی در بهشت با شرکت پروانه و شرکا جلب میکنم. اینم یک چشم انداز دیگر از جاده سحر انگیز ![]() http://i1.tinypic.com/zkpxuh.jpg اینم یک عکس از خانه سمت چپی ، همان که گفتم همیشه در حیاط کار میکنند و اصلاْ بهت نمی خندند . انگار رفته بودم دزدی. منم به تلافی نگاههای خصمانه شان یک عکس یواشکی از حیاطشان گرفتم . اگه مشتری خوب پیدا شد می فروشمش. تا اونا باشند که گ ه بازی در نیارند و وقتی من لبخند می زنم بخندد!!! گفتم که پشت این جنگل یک دریاچه است که تا بحال راهی نداشت و بسته بود ولی الان یک علامت شنا نکنید ، مرگ مادرتون شنا نکنید، میمیرید را زده اند. همون سفیده اون بالا . بعد راه باز کرده اند یک صندلی عین لنگه کفش اون وسط گذاشته اند (من که زهره ترک میشم بهش نزدیک بشم) بعد می تونی بری این دریاچه ( چه عرض کنم ! ارتفاع پایین است آب باران جمع میشه . ولی پنداری گود است ) خوب اینم آخرین عکس برای این دفعه. هنوز مانده . یک عکس نفس گیر گذاشتم برای لحظه آخر. عکس ها را می خواهم بگذارم یک جا که همه با اندازه واقعی شان ببیند. کوچکشان خیلی بدگل شده اند. پیوست.۱. سارا خانم پروانه و پروین دو تا هستند. قبلنا یکی می گفت یکی هستند ولی دوتا هستند. خیلی ها اشتباهی می گویند یکی هستند ولی دوتا هستند. حتی خودمم گاهی اشتباه میکنم فکر می کنم یکی هستند ولی دو تا هستند. اصولاْ اشتباه این دو کاری است بسیار غلط ، زیرا پروین خانم برخلاف پروانه خانم بسیار صبور هستند و پر طاقت . پروانه خانم عجول و هردمبیلی . آهان پروین خانم خاطرخواه زیاد داره ، پروانه خانم دشمن زیاد داره . دیدی خانمی پروانه و پروین فرق فوکوله !!!!!!!!!! پیوست.۲. آهان حالا فهمیدم سارا خانم . کامنت امیر خان بلژیکی را خواندی..... . امیر خان مزاح می فرمایند. پنداری دچار پر خونی شده اند یا شاید هم خواب نما شده اند. شما گیج نشو. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 6:14 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
خدا وقتی زن را خلق کرد یک دفترجه راهنما هم باهاش باید می فرستاد و براش توضیح میداد که موقعی که هورمون هایش قاطی میشه زهره ترک نشه و هی هوار هوار نکشه. حداقل یک ضمانت نامه می داد ، آدم دلش خوش باشه.
هورمون ها برگشتند سر جاش. حالم بهتر شده ولی هنوز گه گاه قاط می زنم. شدم ترانزمیشن (فارسی اش نمیدونم چی میشه :جعبه دنده اتوماتیک؟ ) ماشینم . الان حالش خوبه دودقیقه دیگه چراغش روشن میشه. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 3:48 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
||
|
|
|
|
|
تیرگی پا میکشد از بام ها صبح می خندد به راه شهر من دود می خیزد هنوز از خلوتم با درون سوخته دارم سخن ساعت هفت و نیم شب است و من در جلوی این دستگاه مشغول مرور هزارباره زندگیم هستم. مروری که تنها علّتش فوت آشنایی است که نادانسته مسیر زندگی مرا برای ابد تغییر داد. امروز پیامی داشتم مبنی بر درگذشت زودهنگام این بانو و از آن موقع من در این اندیشه ام که چه اتفاقی افتاد. اینها را نوشتم که با تکرارشان و دوباره خواندنشان بگویم من شما را بخشیده ام، یعنی خیلی وقت است که دیگر از شما کینه ای بدل نداشتم. برای مردن شما زود بود. تابستان که دیدمتان خیلی شاد بودید. تازه از شیرین زبانی نوه تان لذّت می بردید. دلم سوخت وقتی این خبر را شنیدم. امیدوارم خداوند شما را بیامرزد. روحتان شاد باد ، بهشت برین جایگاهتان. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 4:2 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
دیرزمانی است روی شاخه این بید مرغی بنشسته کو به رنگ معماست نیست هم آهنگ او صدایی، رنگی چون من در این دیار،تنها ، تنهاست اینم شما و اینم قسمت دوم پیاده روی در بهشت بدون قلمان ! در این خانه یک زوج دویست سیصد ساله زندگی می کنند . این خانه بقدری تمیز است که حد نداره . تمام چمن ها به میلی متر زده میشود. پشت پرده ها را ببینید. (لرزش دست من از ترس دیدن و سو شدن است !!) الان چمن ها یک سالی می شه که خشک شده اند فکر کنم پیرمرده طفلی منتظر عزراییل است .
اینم اول سربالایی ! ماشین به سختی می ره وای به حال من بیچاره ! البته من این دفعه فقط و فقط به عشق شما امّت هنرپرورم رفتم !!!
نصف ِ سربالایی را آمدم ! هورا ! راستی الان خودم دقت کردم از سر علامت توقف دیگه سطل آشغالی نبود . مثل اینکه اونا روزشون یک روز دیگه است ( این مال اطلاعات عمومی خودم بود !) خوب رسیدیم سر پیچ نمیدونم چندم ! اینجا دیگه واقعاْ گشنگه ! یک چیزی بگم باعث انبساط خاطرحضار بشه . من یکی از روزای اولی که آمده بودم برای پیاده روی به اینجا آمدم و البته کلی علامت داشتم که گم نشوم. رسیدم به این نقطه الان اون ته عکس معلوم نیست یک علامت چشم درشت است و زیرش نوشته همسایگان مواظبند و پیچ بسیار مرموزی است ( یعنی پشتش معلوم نیست ) ! منم از ترسم دنده عقب گرفتم و حالا بدو کی ندو !! تا خانه دویدم و لرزیدم ! دویدم و ترسیدم! بعد وقتی برای آقای مربوطه تعریف کردم ، اولش که قاه قاه خندید ! بعد منو برد تو حیاط سر کوچه را نشان داد که عین این علامت است و گفت این در همه جا وجود دارد ، ترس که نداره ، خنگول ! اینم سر همان پیچ معروف که بالا توضیح دادم ! سر پیچ پیچیدیم به دست راست . از اون بالا یکی از نفس گیر ترین منظره ها را شاهدید. از اونا که هر موقع نگاهش کردید باید خدا را شکر کنید که بهتون اون لحظه را هدیه کرده . خوشگله نه ؟!!! خانه دست راستی که چمن بسیار مرتبی داره را بعداْ بهش یک جایزه ویژه می دهیم . خانه دست چپی را هروقت رفتم یک زن و مرد مسن داشتم باغبانی می کردند و الحق چه باغچه قشنگی دارند . در قسمت آخر حتماْ براتون عکس را میگذارم. من جدیداْ اون وسط دست راست یعنی بعد از خانه مرتبه یک دریاچه کشف کردم که قسمت بعدی عکسهایش را میگذارم. فعلاْ این عکسها باشه. لینکش را هم گذاشتم. اگه فیلتر بود بگویید. براتون می فرستم . خوش باشید. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 5:34 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
پرده را برداریم بگذاریم که احساس هوایی بخورد بگذاریم بلوغ، زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند بگذاریم غریزه پی بازی برود کفش ها را بکند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد بگذاریم که تنهایی آواز بخواند چیز بنویسد و به خیابان برود دیگه فکر کنم فقط خواجه حافظ نمی دانست که من تو ینگه دنیای شیطان بزرگ زندگی میکنم که اونم خدا بیامرز فهمید. این منطقه ای که من در آن زندگی می کنم ، بی اغراق یکی از زیباترین طبیعت ها را داره . جنگلهای فراوان و طبیعت وحشی به همراه هنر گل و گلکاری دست ساز چشمها را در هنگام بهار و پاییز نوازش می دهد. کمابیش همه فهمیده اند که من خیلی در اینجا دلخوش نیستم ولی در این دوفصل اگه با کتک هم بیرونم کنند ، از جایم تکان نمی خورم. یکی از روزها که برای پیاده روی رفته بودم فکر کردم شما را هم شریک این زیبایی می کنم ، چه اشکالی داره می گویند : وصف العیش ، نصف العیش. با اجازه تان باید بچرخیم ( ببخشید دوشنبه است و روز آشغالی برای همین آشغال ها جلوی در هستند) این درخت بسیار با شکوه است . عظمت را ببینید. اینم یک خانه نظیف و تمیز با گل های آزالیا به رنگهای مختلف. این گل در این فصل و این منطقه مرسوم است . اگر کسی این گل را نکاره فکر میکنند یک چیزی کم داره! اینم سر پیچ دوم ( اینجا هی پیچ در پیچ است ) قابل توجه کلیه قلمان نشناسان : بابا قلمان مردِ ، از من سراغ حوری موری نگیرید. من دنبال یک قلمان جیگر طلایی می گردم. به خدا تنهایی هم حوصله ام سر میره . در ضمن از هر خانه ای یک سگ پدرسگ در می آد و منم ترسویم برای همین دنبال قلمان می گردم. آقای مربوطه هم قلمان خوبی نیست ، نه اهل پیاده روی است و این فصل فقط آلرژی داره و یا چشمش می خواره یا آب دماغش میریزه ، آخه من قلمان فین فینی به چه دردم می خوره ؟!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:49 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
فرجامی خوش بود: اندیشه نبود. خورشید را ریشه کن دیدم و دروگر نور را ، در تبی شیرین ،با لبی فرو بسته ستودم. زمان:چهارشنبه(اشتباه شده بود یکشنبه نبود) گذشته من : می خوام برم سی دی جدید ابی را بخرم برای برادرم پست کنم . من که انگاری سواد ندارم!! خودش هم که کتابخانه نداشت که من کتابش را قرض بگیرم (دروغ چرا یک کتاب بود اونم توضیح المسائل بود ) . اگه کسی اطلاعاتی درباره این دستگاه داره به من بگه . پیوست.۱. این جمله آخری بدجوری منو به هم ریخته ، یعنی هنوز هم که هنوزه توی سرم بنگ می کنه. من هیچوقت به این صراحت نتوانستم به کسی توهین کنم. حالا خوبه با کتاب رفته بودم خانه اش و هی به من می گفت دست از سر این کتاب ها بردار!! لطفاْ نگویید تو خیلی حساسی . شما هم اگه این همه به شعورتان توهین میشد همین عکس العمل را داشتید . حتماْ حتماْ به وبلاگ گاهنامه بروید وعکس خنده دار را ببینید. پیوست.۲. این لینک را دیوونه برایم فرستاده . دردناک است ولی باورش سخت نیست ، کودکان بسیاری در نزدیکی ما هستند که به کوچکترین محّبتی نیاز دارند. بیایید دستشان را بگیریم. پیوست .۳ . این نوشته سپهر را به تمامی مرفهین بی دردی که شکمشان از شدت سیری در حال ترکیدن است تقدیم می کنم بلکه ته مانده وجدانشان به مخ بی مصرفشان فشار بیاورد و دردی را از دوش دیگر بچه های دوازده ساله مملکتمان بردارند. روحت شاد باشد بزرگ مرد کوچک . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 5:40 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی مادری دارم ، بهتر از برگ درخت دوستانی، بهتر از آب روان - یک عدد مامان خائن به فروش می رسد. از کلیه خریداران تقاضا میشود که در مزایده ای که بدین مناسبت برگزار می شود ، حضور انقلابی و پرشور بهم برسانند. دیروز دوستی از اروپا زنگ زد برای احوالپرسی، می گه چه نشستی مامانت غوغا کرده !! میگم چرا ؟!! میگه مادر من زنگ زده خانه تان حال مامانت را بپرسه خودشو کشته از بس از دامادش تعریف کرده . راست می شینه ، چپ می شینه میگه داماد من اله ، داماد من بله . انقدر تعریف کرده که مادر من حسودیش شده کاشکی آقای مربوطه دختر اونو می گرفته. بعد از یک ساعت زنگ زدم به مامان ، تا اومدم بگم الو ، این داماد خبیث پرید گوشی را برداشت و اون مادر زن داماد ذلیل هم زودی باهاش خوش و بش کرد و شروع کردن به دل و قلوه گرفتن. من بیچاره هم این وسط عین چماق بی مصرف نشسته بودم. قسم می خورم چند وقت دیگه مامان میشینه به مردم میگه : خانم ! دو تا پسر دارم !! یکیش را داماد کردم !! یک عروس دارم ! خدا نصیب نکنه !! عین اژدها ! پوست پسرم را کنده !! خدا بگم چی کارش بکنه!! !!!!!! پسرم تلف شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من دلم می خواد جیغ بکشم !!!! پیوست.۱. دیشب یک حمله میگرنی بهم دست داد. دارم مثل خ... حلاج می لرزم. دکی سلوچکم یک درمونی برسون. قربون دستت. پیوست.۲. دیوونه جانم ! یک پست جانانه نوشتم درباره روز معلم ولی با اجازه ات این بلاگفا ی گوسفند پراندش. یک دفعه همه اش پرید. نه کپی اش کرده بودم نه سیو. برای همین شرمنده !! دیگه هم نمی نویسم . کلی با احساس نوشته بودم . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 4:28 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
نامه ای به یک دوست بی نام.
دوست عزیز بی نام( اسمت را اینجا می گذارم نظیفه ) مرسی از اینکه سه روز مرا به خانه ات راه دادی و از من پذیرایی کردی. چیزهایی بود که دلم میخواست رودررو بهت بگویم ولی رویم نشد . گفتم مینویسم و در وبلاگ می گذارم، خدا را چه دیدی شاید خواندی. نظیفه جان! قربانت گردم دست از دروغگویی و غلو کردن بردار. به خدا خسته شدم از بس این چند روز خالی بندی شنیدم . البته از قبل می دونستم ولی دیگه مقدارش خیلی زیاد شده بود. تو فکر میکنی مردم عقب افتاده اند و چیزی سرشان نمیشود؟! میدانی که الان اکثر هم سن های ما کم کم یک مدرکی دارند و بنا بر سوادشان حساب کتاب بلدند ، پس می فهمند که نصف اعدادت غلط غلوطند. تو فکر میکنی برای من خیلی مهم است که تو یک چمدان سوغاتی فرستادی ایران یا خواهرت تلویزیون ۶۵ اینچی داره؟!! به خدا نه. مخم ترکید این چند وقت از بس پز های الکی دادی و بافتی و سرشتی. بابا به خودت رحم نمیکنی به مردم رحم کن. بعد حداقل حافظه ات را تقویت کن که یک ماشین دوساعت بعد نشه سه تا ماشین !! یا یک چمدان نشه سه تا تی شرت. اه یادم رفت یادت باشه وقتی داری با تلفن حرف میزنی یواش بگی که لو نری. کاشکی میتونستم بهت بگم اون لذتی که در راست گفتن و روراست بودن است را تو هرگز نمیفهمی و داری از دست می دهیش. نظیفه جان! خداوند عمرت بدهد انقدر از بقیه انتقاد نکن و کارهایشان را مسخره نکن. هرکسی یک طور تربیت شده و همه مردم یک شکل نیستند . تو دوست داری شب با لباس منزلت بخوابی خوب بخواب، به من چیکار داری. می خواهی مسواک نزنی بخوابی خوب نزن به من چیکار داری.هی نشین مسخره کن که مگه لباسات چقدر قیمتشونه که عوضشون میکنی!! به خدا زشته ! عوض اینکارا برو بچه ات را تربیت کن که روزی دوبار ساک مهمان را نده دستش بگه برو از خانه مان بیرون!! نظیفه جان! این یکی بی ادبی است و شاید درست نباشه ولی تمام کارهایت یک طرف این یکی هم یک طرف. دیگه نتونستم تحمل کنم. میدونی نظیفه جان اون مخترع مکتشف همونیکه یک روز چربی یک جانور را با نمی دونم چه کوفتی مخلوط کرد و صابون را ساخت ، به جامعه بشری خدمت بزرگی کرده . من که همیشه قدردانش هستم ولی نمیدونم تو چرا نیستی. آخه من چی به تو بگم ! بابا بعد از توالت رفتن دستت را بشور خدا خیرت بده!! وقتی ک... بچه هایت را میشوری ، بشور اون بی صاحاب ها را !! راستی چند بار با اون دستها غذا پختی من خوردم. اگه به آقای مربوطه بگم به خدا یک شری راه میافته.میدونی از وقتی فهمیدم ، چه حالی داشتم . فقط به این فکر میکردم که من الان کثیف ترین موجود روی این زمینم. میدونی چند بار حمام گرفتم؟!! به دوستم زنگ زدم براش درد دل کردم . کلی فحشم داد که چقدر ترسویم بعد هم بهم گفت برم دتول بخورم!!! احساس میکنم معده و روده هایم هم کثیفند !!! حالا خودت نمیشوری به بچه هایت یاد بده !!! نظیفه جان !! الان مرتب داری زنگ میزنی و من جواب نمیدم. دارم دنبال بهانه می گردم که نیام اونجا. خدا کنه یک مرگیم بشه . خدایا میشه آقای مربوطه فردا بیاد؟!! پیوست .۱. اگه کسی اومد اینجا و از نظیفه دفاع کرد ، خدا بهش رحم کنه !! از شوخی گذشته ، یکی از آشناهای وبلاگی یک بار بهم گفت که تو با مخالفینت خیلی انفعالی رفتار میکنی و این خوب نیست . دقت کردم دیدم چون در دنیای حقیقی من خیلی لال و بی دفاع هستم برای همین پنداری در دنیای مجازی انتقام واقعیت را میگیرم و هر کی هرچی بهم بگه فوراْ جوابش را می دهم و عصبانی می شوم. نه پشیمانم نه ناراحت . آنهایی که تا بحال بهشون چیزی گفتم خودشان هم میدانند حقشان بوده!!! نگویند تا نشنوند. پیوست.۲. آقای مربوطه فردا اینجاست . متاسفانه نظیفه زنگ زده اصرار که باید شب بیایی اینجا . گفت قهر میکنم اگه نیایی من احمق الاغ بیشعور گفتم نه ولی با اصرار مجبورم کرد بگم: باشه!!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 5:55 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||