تبليغاتX
پشت هیچستان
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همّت کن ------------ و بگو ماهی ها،حوضشان بی آب است
میلاد یکی کودک
شکفتن گلی را ماند
چیزی نادر به زندگی آغاز می کند
با شادی و اندکی درد
روزانه به گونه یی نمایان بر می بالد
بدان ماند که نادره ی نخستین است
و نادره ی آخرین

                                                             مارگت بیکل ( ترجمه احمد شاملو )

-- جمعه عصر ، مرکز خرید

من
: بریم براش چی بگیریم ؟ بچّه ها باید کادو را دوست داشته باشند .
دوست : فرقی نمی کنه براشون چی بگیریم فقط باید از کادوش خیلی خوشش بیاد چون به قول ... ( شوهرش ) اگه خوب نباشه رومون تف می کنه !!

تف تف تف !! آمده اند منزلمان . آقای مربوطه خوشحال است . بچّه ها را خیلی دوست دارد . با خوشحالی به طرفش می رود تا خوش آمدی بگوید . ناگهان می ایستد و باز می گردد . نگاهش می کنم  روی لبانش و گونه اش برق می زند، دقّت می کنم تف است . به رویش تف کرده. به طرف دستمال می رود. مادر به صدا در می آید و تنها می گوید : مامان بازم تف ، نگفتم تف کار بدیه ! دلم می خواهد سر مادر را به دیوار بکوبم تا محتویات گندیده مخش بیرون بیاید. بهترین کودک دنیا دو روز نزد این مادر به بدترین تبدیل خواهد شد.صدای آقای مربوطه از دستشویی می آید که خودش را می سابد. کودک به طرف میز هجوم می آورد که بلایی نازل کند. به طرفش می روم. از من مثل سگ می ترسد، پاپس می کشد.

--شنبه عصر ، تولّد

توّلد را در حیاط گرفته اند. بچّه ها زیادند. در حیاط را باز می کنم و به بیرون می روم. وسط باغچه ایستاده است . نوشابه ای در دست دارد ، نوشابه را بر می گرداند روی گلهای باغچه . با لذّت نگاه می کند.....

نوشابه،  آب میوه ، نوشابه ، آب میوه. نشسته اند. آقای مربوطه علی رغم توصیه ها و تهدیدهای من باز هم بهشون آب میوه تعارف می کند. کم هم نیست ، لیوان های بلند شربت خوری. تا لب پر کرده از آب میوه شکردار . نمی دانم چه اصراری دارد به کودکان چیز بخوراند. روی مبل می نشینم . به مادر تعارف می کنم نگاهم به پسر می افتد، لیوانش را بلند کرد بالا بالا بالاتر .. دلم هری می ریزه ... می خواهد چه کنه ... لیوانش را بالاتر می برد و ناگهان بر می گرداند... محتویات لیوان با پیوستگی بر روی فرش می ریزد... چشمانم قطرات را دنبال می کند... فرش ماهی نگار زیبای من .. یک لیوان آب پرتقال.. به آقای مربوطه نگاهی می کنم .. مادر به صدا در میاد : مامان ، ریختی نگفتم آدم آب میوه اش را روی فرش نمی ریزه. ببین حالا خاله باید تمیز کنه . دوباره حس کشتن درونم زنده می شود...

بچّه ها مشغول بازی پیناتا* هستند.  پیناتا را شکسته اند و یک نفر وظیفه پخش کردن شکلات ها را دارد . همه را یک تنه می زند و شکلات ها را بر می دارد. اگر کسی هم شکلاتی در دست داشته باشد با زور و کتک ازش می گیره. مادر در حال فیلم گرفتن است . در چنین صحنه هایی دوربین را به طرف مهمانان می گیرد. کودکی سه ساله نزدیک من ایستاده و شکلات جمع کردن برایش سخت ترین کار دنیاست تا به طرف چیزی می رود ، زودتر برداشته می شود. طاقت نمی آورم . به پرتاب کننده اشاره می کنم : این طرف . او هم می ریزد. بچّه ها به طرفم هجوم می آورند. به پایشان نمی رسم ، پایم را روی یک شکلات می گذارم و می ایستم. دیده است و به طرف می آید . سعی می کند پایم را جدا کند ، موفق نمی شود. شروع می کند به زدن روی پایم. نگاهی به مادر می کنم که در حال فیلم گرفتن است. به شوخی داد می زنم یکی به داد من برسه !! مادر زحمت هیچ سخنی به خود نمی دهد. دیگر طاقت نمی آورم . بس است . هر گندی هم یک اندازه دارد. تمام زندگی مان را خورد کرده. با تکه یخی نزدیک بود مرا بکشد. ساق پای آقای مربوطه را خورد کرده .تف ، جیغ ، تف، عربده ، شکستن ، شکستن، دیگر بس است. تمامی صحنه ها جلویم رژه می روند. با خشم خم می شوم. پشت یقه اش را می گیرم و بلندش می کنم .چقدر هم سنگین است . به چشمانش نگاه می کنم و می گویم : یک بار دیگر به پایم دست بزنی ، می زنمت  تا حالت جا بیاد. ده ساله است باید بفهمد. چشمانش نشان می ده که فهمید. به کناری می رود . مادر به سرعت خودش را به من می رساند. نگاهش می کنم. نمی دانم در نگاهم چه دید که راهش را کج کرد. آماده فریاد بودم . دیگر بس است ، تا به کی حرمت کسانی را نگه داریم که برای ما حرمتی قایل نیستند. بس است.
خدا به دادش برسد اگر دفعه دیگر این طرفا پیدایش شود...

* پیناتا : بازی است مخصوص امریکای لاتین هنگام تولّد ، یک جعبه مقوایی است به شکلهای مختلف که کسی با طناب نگهش می دارد و کودکان به آن ضربه می زنند . درون جعبه شکلات است و زمانیکه جعبه پاره می شود بچّه ها شکلات ها را بر می دارند .


عکس تزیینی و دزدی می باشد !!!

 پیوست.۱. هر کاری می کنم اینو نمی تونم هضم کنم. شعبون بی مخ رفته حق بگیره !!! هم دردناکه هم تلخه هم تاسف برانگیز است . شرایط شرکت در این نشست چیه ؟ قاتل بودن ؟!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 5:43 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

میان آدمیانم و آدمیان را دوست می دارم
عمل را دوست می دارم
اندیشه را دوست می دارم
نبردم را دوست می دارم
در نبرد من موجودی انسانی یی تو
تو را دوست می دارم

                                                   ناظم حکمت ( ترجمه : احمد شاملو)

این روزها همه فکر و ذکرشان شده فوتبال و جام جهانی و حذف زودهنگام ایران از جام رقابتها. خودمان می دانیم که توقع زیادی از تیم ملّی داریم چون با این امکانات و مشکلات ایران باز هم بچه های با غیرتی هستند و عالی بازی می کنند. چند روز پیش مصاحبه رسول خطیبی را با اطلاعات هفتگی خواندم . پنداری ایشون چندوقتی به هامبورگ رفته و برای آنها توپ زده است. رسول خطیبی از امکانات هامبورگ این گونه تعریف می کند :

* امکانش هست مثالهایی از امکانات خودتان در هامبورگ بزنید ؟

** بله . قبل از تمیرین بازیکن نیم ساعت زودتر باید سر تمرین حاضر می شد تا کارهای ماساژ و دیگر کارهایش را انجام دهد. بازیکن بعد از تمرین دیگر دغدغه پیراهن شستن و واکس زدن کفش ندارد همه این کارها  در باشگاه برای بازیکن انجام می شود. بعد ما ۱۳ زمین تمرینی داشتیم!!! که فقط برای تمرین تیم هامبورگ بود . برف و باران نمی توانست تمرین تیم ما را تعطیل کند. ما هر روز در یک زمین تمرین کار می کردیم، که در هفته می شد ۶ زمین تمرین و ۷ زمین بدون تمرین می ماند .

* از لحاظ تغذیه بازکن هم ، ما خیلی عقب هستیم. کمی در مورد تغذیه بازیکنان هامبورگ توضیح دهید؟

** ما یک پروفسور داشتیم به اسم آقای شوارتز ، که ایشان هر دو هفته یک بار می آمد و تستی از بازیکنان هامبورگ می گرفت . بعد از تست که دو روز بعد جواب تستها را می داد و به روی تابلویی می زد مثلا مهدی مهدوی کیا ویتامین آ ندارد و کلسیم بدنش کم است و یا رسول خطیبی ویتامین ای ندارد و آهن بدنش کم است. اگر دو هفته دیگر آن بازیکن ویتامینی که بدنش کمبود نداشت را جبران نمی کرد جریمه می شد، چون اتاقی بود که تمام ویتامینها و موادی که برای بازیکن احتیاج بود در آن اطاق بود . شما فکرش را بکنید در آن اتاق چقدر ویتامین و تغذیه های متنوع برای انرژی بازیکنان وجود داشت . این امکانات است که می گویم زمین تا آسمان با آنها فرق داریم.

خوشتان آمد ؟!!! حالا ما هی بپریم بالا جیغ بزنیم که وای چرا این تیم نمی بره ! چرا اینا انقدر شلند ! چرا انقدر کند هستند !!! خوب بابا ویتامین این بدبخت ها کو ؟!!! غذا چی می خورند ؟ قورمه ، قیمه ، مرغ ؟ !!!  همه که مثل رضا زاده فقط با ویتامین یا اباالفضل که کارشون راه نمی افته !! 
ببینم کسی هست که این بیچاره ها را ماساژ بده ؟!!!! اگر این بیچاره ها هیچ امکاناتی ندارند و این جور بازی کردند ، باریکلا به غیرتشون ، ماشالله به جونشون .

من از همینجا رسماْ اعلام می کنم : به شما بازیکنان نه ویتامینی نه مقوی نه ماساژی ، رخت و لباس شور واکسی افتخار می کنم. دمتون هم گرم .

فکر کنم این وسطیه ماساژور شون است !!!! اینا دارند چیکار می کنند ؟؟؟ من خیکی که از اینا بهتر سترچ می  شوم !!!! ماشالله به این کشش !!!  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 6:47 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید

با موهایی خیس بر روی صندلی آرایشگر نشسته ام. ایرانی است و صورتی بسیار مهربان دارد. به دلم می نشیند. طبق معمول این مکان ها شروع به صحبت می کنیم. معمولاْ در غربت اوّلین صحبت درباره ایران و اوضاع آن است بعد خانواده . بسیار خوش سخن است  و به کارش هم وارد . با وسواس به دستانش نگاه می کنم، با مهارت قیچی را به حرکت در می آورد . همیشه از صدای برش قیچی لذّت برده ام. از خانواده اش می پرسم می گوید همه کسانش این جا هستند . سی سالی است که ساکن است ، از قبل از انقلاب. برادری داشته که چهل سال پیش به اینجا آمده و در طی سالهای متمادی تمامی شش برادر و یک خواهر را به آمریکا آورده است. می گویم پس کسی را در ایران نداری ؟ میگوید چرا ! یک خواهر دیگرم که الان در بیمارستان است. طبق معمول فضولی ام گل کرده . می خواهم بدانم چرا خواهری برای تنها خواهرش انقدر دلواپس نیست که به ایران برود . خودش سخاوتمندانه به کنجکاوی ام پایان می دهد. داستان را برایم تعریف می کند. می گوید در همان اوایل جنگ که تنها خواهر کوچک با پدر و مادر در اهواز باقی مانده اند. بمب ها از خانه شان تلی از آوار به جای می گذارند و خانواده به تهران کوچ می کنند. خواهر کوچک مشغول به کار در ستاد های کمک به سربازان جبهه می شود که در این اثنا عاشق بسیجی حزب الهی سفت و سختی می شود. دخترک عاشق در مقابل اصرار برادر برای رفتن به امریکا خود اصرار بر ازدواجش با پسر مورد علاقه را دارد که در انتها هم او پیروز می شود.  بعد از مهاجرت پدر و مادر به امریکا دختر خانم در ایران تنها  می ماند. داماد هم از فرصت سو استفاده کرده و به برادران خانم می گوید که من نمی توانم خرج خواهرتان را در آورم ، اگر می خواهید من همسر او بمانم باید برای من ماهیانه پول بفرستید. برادران مخالفت کرده ولی دخترک به التماس و درخواست می افتد. برادران هم که به نظرشان پول در خواستی ناچیز می آید قبول می کنند و تا همین اواخر پول را به داماد پرداخت می کرده اند. در این مدت داماد از آزار و اذیت به همسر چیزی کم نگذاشته است . او را روحاْ و جسماْ مورد آزار قرار می داده  و کودکان را علیه مادر می شورانده است. خانم آرایشگر می گفت این آقا دو سال پیش خواهر ما را به علّت جنون طلاق داده و او را در خیابان رها کرده است. این خانم  حدود دو سه روزی سرگردان بوده تا یکی از بستگان پیدایش می کند. دوباره برادران پول روی هم گذاشته اند و الان ایشون در آسایشگاه روانی در تهران بستری است. خانم آرایشگر می گفت خواهرم مرتب گریه می کند و می خواهد پیش ما بیاید . الان دیگر نه حالش مناسب است نه امکان پذیر است. جدیداْ همسر یکی از برادران به ایران رفته و به دیدن او رفته است . می گفت خواهرم تقاضای یک مانتو و یک مام زیر بغل را داشته  ، می گفت نمی دانم خریده یا نه ! رویم هم نمیشود که ازش سوال کنم. ای کاش بخرد ! خواهرم مام زیر بغل ندارد.
دوباره طبق معمول این مواقع اشکم سرازیر شد ولی نگذاشتم ببیند . به او گفتم ای کاش من ایران می رفتم که به دیدن خواهرت بروم . گفت : ای کاش !  تا به آخر دیگر صحبتی نکردیم . به گمانم خلقش از یاد آوری  این خاطرات تنگ شده بود .
هنگام حساب کردن خواستم بهش تیپ ( انعام) بدهم نگذاشت. دستم را گرفت و به بیرون هدایتم کرد. گفت نمی دانی وقتی که گفتی کاش بدیدن خواهرم می رفتی چقدر برایم ارزش داشت . بیرون رفتم در حالیکه باز هم اشکهایم می آمدند. باورم نمی شد این جمله چقدر دل او را شاد کرده است. باور کردنش سخت بود ولی واقعیت داشت.

اگر به دور و برمان نگاه کنیم حتماْ زنانی این گونه را می بینید که قربانی مردانی رذل و خبیث شده اند. اکثریت اسم این اتفّاقات  را عاشق شدن می گذارند ولی در اصل این عشق نیست این بیماری و مشکلات شدید روحی است که شما را ناخواسته در چنین ازدواجی نگه می دارد. نا آگاهی خویشتن ، عدم اعتماد به نفس شدید ، مشکلات خانوادگی ، عدم امنیت شغلی ، در بیشتر موارد جهل و نادانی و عوامل بسیاری دست به دست هم می دهند تا یک انسان را تا مرز سقوط پیش ببرند. اگر ما ایرانیان  بیشتر از آن که به فکر جسم و بخش فیزیکی وجودمان باشیم به فکر روح و روانمان باشیم این مشکلات را کمتر شاهد می شویم. ای کاش والدین به جای پافشاری در درس خواندن و دانشگاه رفتن برای سلامت روان فرزندانشان دل نگران بودند. به امید روزی که بهداشت روح و روان در کشور ما حرف اوّل را بزند.

دلم می خواست دوباره برگردم و آدرس آسایشگاه را بگیرم تا کسی به دیدن این خانم برود ولی گفتم اوّل مطمین بشوم کسی حاضر است، بعد آدرس را بگیرم چون دور و بر من در ایران کسی نمانده و دوستان باقی مانده هم خیرشان به کسی نمی رسد. اگر کسی خواست به من بگوید تا بپرسم ، فوقش می گوید نه .


پیوست.۱. به دو سه نفر شیر زن برای شرکت در بحث وبلاگ امیر خان بلژیکی نیازمندیم. من تو خط دفاع به شدّت تنها هستم. اگر کمکی از دستتون بر میاد دریغ نکنید. اگر هم موافقید اصلاْ اونجا پیداتون نشه که اونوقت مجبور می شم کارت قرمز بدهم. بحث بحث ناموسانه است .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 7:44 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

دلم سخت گرفته است . گریه می کنم و می نویسم . چی بنویسم ؟ از کجا بنویسم . الان سه ساعت است که اینجا نشسته ام و زل زده ام به مانیتور . سه ساعت است که وبلاگ پرستو را پنج دقیقه یک بار رفرش می کنم . هر بار لینک جدیدی گذاشته است . انگار خودش هم در این ساعات از جلوی کامپیوتر تکان نخورده است. گزارش ها تکان دهنده است. قلبم می ریزد پایین. همه گزارشات را خواندم .امّا عکسهای کسوف دیگر نهایت است . تا الان نگران بودم و دلخسته حالا می شکنم. اشک امانم نمی دهد. احساس غریقی را دارم که می داند لحظه مردن فرا رسیده .  وحشی گری این عجوزه های پلیس نهایت خشونت و رذالت است. از کجا شکایت کنیم ؟ از ماست که برماست . نه ؟  این عجوزه ها در دامان کدام اژدها تربیت شده اند ؟ چطور دلشان می آید این طور بزنند. این خشونت هدیه کدام قانون است ؟ هدیه کدام دین است ؟ محبوبه کجاست ؟ اسمش در میان بازداشت شدگان نیست ولی شاید جای دیگری اسیر است. محبوبه را کسی ندیده ؟ حالم بده . من تو این قبرستان چه می کنم. من آغوش مادرم را می خواهم. من جای امن می خواهم. خسته شدم از دربدری . خسته شدم از گریه های ممتد شبانه و روزانه. من دلم می خواهد از این عجوزه ها کتک بخورم . دلم می خواهد یواشکی در حین کتک خوردن ناخنم را در گوشتش فرو کنم . برای اولین بار در عمرم می خواهم انتقام بگیرم. انتقام این همه ظلم و قساوت. خسته ام . خسته.

به من بگویید محبوبه و محبوبه ها کجایند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

او کیست که این گونه بر خاک کشیده می شود.... آن دیو سفید پوشی که به آن عجوزه چسبیده کیست ... آن دیو خاکستری به چه می نگرد....

 او کیست که او را این گونه می برند .... مردان خشنودند که وظیفه شان را عجوزه هایی سنگدل انجام می دهند. تف بر روی بی شرمتان



این عجوزه نفرت انگیز با نگاهش چه می گوید.....  مردان با غیرت ما را بنگرید...... دیو زاده رادیو به دست با خشنودی مجیز کدام رجل حرامزاده ای را می گوید..........

اسپری رنگ قرمز ........... گاز اشک آور.......... تعجب سردسته اشرار از این همه قساوت زنان ..........
باتوم زدن بر سر....... نگاه نفرت انگیز مرد سفید پوش ..... نگاه خالی نیروی انتظامی......  عجوزه ، دیو، عجوزه ، دیو ، عجوزه ، دیو ................

همانند زهر تلخم .

محبوبه برگشت . نوشته اش را می خوانم . باز هم گریه . باز هم ضجه . تا به کی ؟ اشکهای من درد و سوزش قلب کدام یکشان را التیام می دهد ؟  تحقیر انسان ها تا به کی ادامه خواهد داشت ؟ کدام نا انسانی می تواند شاهد چنین رفتارهایی باشد و بی تفاوت نگاه کند ؟
دارم کم کم به همه چیز شک میکنم. به انسانیت به شرف به اخلاقیات به خدا ...... .

پیوست.۱. عباس معروفی نازنین در رابطه با دیروز مطلبی نوشته است. پاراگرافی دارد که سخت به دلم چسبید . اینجا می آورم تا برای همیشه یادگار بماند:

نامردی ربطی به جنسيت ندارد. قديم‌ها کسی که لوطی‌گری سرش نمی‌شد و به مقتضای فضا خود را چماق می‌کرد می‌گفتند نامرد. نامردی يعنی نامردمی، يعنی زور، يعنی اسلحه، يعنی معرفت را مثل هسته‌ی آلبالو قورت دادن و طلبکار بودن. نامردی يعنی زنی سبيل‌کلفت که با باتوم از آدم‌ها انتقام عقده‌هاش را می‌گيرد، و شب در بغل مردی خود را عق می‌زند، بی دلیل.

اگر تا فردا دندان روی جگر( اینو کی ساخته ؟؟) بگذارید می نویسم. بماند که جمعه ها کسی اینجا نمی آید !!!!  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 0:6 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

امروز روز جهانی چرند و پرند نویسی است (نیست ؟ خوب از الان هست!) حوصله خوب نویسی ندارم ! می دونید من متولّد بهمن هستم و بهمنی ها در آن واحد به سیصد تا چیز فکر میکنند. الان هم می خوام به هر چی فکر می کنم را بگم. ببینم خوشتون می آد تو مخ من باشید و همجوار سلولهای نازنین خاکستری من !!!

خبر خوب اینکه آرایه خانوم خانوما برگشته و من خوشحالم. اگه راستش را بگم وحشت کرده بودم. من خواننده وبلاگ آرایه بودم و هستم ، یک جورایی احساسات شبیه به هم داریم که من تا حالا بروز ندادم. خوشحالم که برگشته سر خانه و زندگیش حالا حتی کتلت وار !!!!!  آرایه جان خوش باشی و بیماری ها هرگز به سراغت نیایند. اوه راستی همسر آرایه مانی خان است که به گفته سلوچ  خیلی خوش تیپه و الان آرایه هم میگه سلوچ خیلی خوش تیپه ! میگم چرا این خوش تیپ ها همه زن دارند ؟ !!!!! یعنی که چی !!! 

صحبت دید زدن شد . دیروز رفته بودم جایی ( حالا دادگاه ! بشکن نزنید طلاق نیست ، حقوقی است ) انقدر وکیل خوش گل و خوشتیپ دیدم که برای یک سال چشمهایم براق شده اند. وکیل هم وکیل امریکایی. از این بورای چشم آبی، خوشگل مرتب ناز . دلم می خواست برم به یکی شون بگم پسر خیلی خوشگلی !! بد می شد نه ؟!!! خلاصه خیلی خوب بود ! حالا تصمیم دارم هر هفته برای تقویت قوه ی بینایی برم دادگاه تو سالن انتظار بنشینم دید بزنم. بهتر از پشت کامپیوتر نشستن است که !!!!

خوب جام جهانی هم رسید. این فوتبال شده ناموس ما ! ناموس ما هم عین سیاست ماست ! سیاست ما هم عین دیانت ماست !! هر جا می ری فوتبال !  اینجا که اصلا عین خیالشون نیست ! نه حرفی نه سخنی ! خدا پدر میرزا قاسمی را بیامرزه که امتیاز پخش را خرید. الان هم فکر کنم سه چهارم ایرانی ها نشسته اند پای بازی انگلیس . من منتظر یک شنبه هستم که از مکزیک ببازیم!!! دلم شور می زنه !! تلویزیون مکزیکی هی داره تبلیغ می کنه. از جام جهانی گفتم یاد قشنگترین خاطره فوتبالی ام افتادم.

سالی که ایران با استرالیا بر سر رفتن به جام بازی داشت ، من هنوز معلم بودم و بازی حدودای ساعت ۳ بعدازظهر بود. منم که معلم جدی و سخت گیر بودم و درس برام حکم نفس را داشت. سر کلاس سوم راهنمایی بودم. مشغول درس دادن بودم که دیدم گوشه کلاس یک سر پایینه و تند و تند داره دهنش می جنبد !!! یک کم دقت کردم (با گوشه چشم ) دیدم هر از گاهی هم یک چیزی را به دور و بری ها می گوید! همه هم انگار کک افتاده به تنبانشان هی می جنبند!! شستم خبردار شد که فوتبال است . رفتم جلو بهش گفتم داری چیکار میکنی. یک رادیو از زیر مانتوش در آورد و نشان داد. تو دلم قه قه می خندیم ولی به رویم نیاوردم . یک کم با اخم نگاش کردم بعد یک دفعه زدم زیر خنده ! گفتم باشه درس تعطیله بلندش کن همه گوش کنیم ولی اگه صداتون از کلاس بره بیرون به همه صفر می دم. این کره خرا هم از خدا خواسته بساط کتاب را جمع کردند و دور هم جمع شدند. منم رفتم تو دفتر . خودم شروع کردم به گوش کردن از رادیو !!! خانم مدیر که از من کوچکتر بود روش نمیشد بگه برو سر کلاس ! هیچی نمیگفت . فقط یک بار گفت ... نمی ری سر کلاس ! بهش گفتم آخه تو این موقعیت کی می ره سر کلاس !! خلاصه اش کنم با اولین گل جیغ بود که از کلاس من رفت هوا و بعدش تمام مدرسه به هم ریخت . منم به خاطر شعور و درک فوتبالی شاگردان فهیمم بلندگوی مدرسه را گذاشتم پهلوی رادیو و گذاشتم همه مدرسه گوش کنند. (عرق ملی بود نمیشد کاریش کرد) خلاصه گل دوم را با همه بچه ها شادی کردیم . انقدر جیغ خوشحالی کشیدم که تا مدتها بچه ها بهم می خندیدند و ازم حساب نمی بردند. خلاصه راننده سرویسمان را هم مجبور کردیم شیرینی بخره !! نمیدونم از کدوم شیرینی فروشی خرید که همه همکاران تا دو روز بیرون روی داشتند (من وسواسی ام شیرینی هر جایی را نمی خورم ) .

این بود خاطره ما از جام جهانی ! من تا فردا هم می تونم حرف بزنم ولی دلم برای چشماتون می سوزه. کی میاد دوشنبه بریم دادگاه ؟!!!!

        

    راستش را بگم :

     بیشتر از هر موقعی دلم می خواد ایران باشم ، اجتماعات بعد از بازی ها ، اون شادی های دسته جمعی ، اگه ایران برد یا باخت ، دلم می خواست جایی باشم که همه مردم یکی بودیم و همه به یک چیز فکر میکردیم. ای کاش این روزا ایران بودم. جای مرا هم خالی کنید.

 

پیوست.۱. آخرین اس ام اس به موبایل داداشی :
هفت بار به میرزاپور فحش بدهید و این مسج را برای هفت نفر بفرستید تا دعای شما بر آورده شود.

می گم اگه می گفت هفت بار به دایی فحش بدید چی ؟ بهتر نبود ؟ یا برانکو ؟ بیشتر به من می چسبید به خدا ..
خیلی پکرم . یک کیلویی گریه کردم ! لعنت به این احساسات ! هنوزم فحشم می آد. گفته باشم نگید نگفتم !!! می گم همه می گن مرده دستش از دنیا کوتاه است و کاری نمی تونه بکنه ولی امروز دیدیم که بی ربط گفته اند. روح مرحوم بابای سانچز تو  دروازه مکزیک کلی کارها کرد. این تلویزیون اسپانیش یک ریز از روح بابا جان تعریف می کردند !!! هنوزم از عصبانیت حماقت دل بستن به تیم ت..ماتیک ایران غضبناکم !!! ( جمله به اندازه کافی رساست نه؟!!!)

پیوست.۲. دلشوره ام بی دلیل نبود . اینجا  و اینجا می گویند کتک زده اند. دو نفر را بازداشت کرده اند و عده ای در مینی بوس بوده اند. فعالان حقوق بشر هم همین را می گویند. دلم شور می زند. در دلم رخت چرک هم می زنند. چرک ها به مغزم هم سرایت کرده . بوی چرک بدی در بینی ام پیچیده .

خدایا من سلامت محبوبه ،بهناز ، سولماز و بقیه خانم های نازنین وطنم را از تو می خواهم . از تو ، می فهمی .

سولماز نازنین نوشته است .... روز خوشبختی زنان پلیس  متاسفم سولماز جان ..

خبری از محبوبه ندارم . کم و بیش همه کسانی که رفته بودند برگشتند ولی محبوبه هنوز نیامده کسی خبری نداره ؟ دلم شور می زنه . محبوبه الان کجاست  ؟

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 5:58 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

بیداری ات را جادو می زند
سیب باغ ترا پنجه دیوی می رباید
و ـ قصّه نمی پردازم ـ
در باغستان من ، شاخه بارور خم می شود

نوشتن سخت است . بار ها جمله ای نوشتم و پاک کردم . هرکدامشان نشان از درونی آشفته و تلخی بیش از اندازه می داد. خسته شدم انقدر اظهار کلافه گی کردم. دیگر بس است. می خواهم بلند شوم ولی پاهایم حس ندارند. می خواهم قیود را از بین ببرم ، جرات ندارم. می خواهم فریاد بکشم ، نفسی برایم باقی نمانده. امّا  امّا دیگر وقتش شده باید کاری کنم. وبلاگستان برایم محیطی مقدّس بود حالا شده زنجیر پایم . از پس توقّعات بعضی از دوستان بر نمی آیم. مشکل ما مشکل فرهنگی است . دیگران را آنچه هستند قبول نداریم آنچه می خواهیم را قبول داریم. این اشکال همه جا به چشم می خورد. توقع مادر از فرزندان ، فرزند از والدین ، دوست از دوست ، فرد عامی از سیاستمدار خلاصه همه از همه از دیگران می خواهیم آنچنان باشند که ما می خواهیم. سیاست آشفته بازار مملکتمان هم به همان گونه است. سلطنت طلب که حرف می زند ، جمهوری خواه فحش می دهد . جمهوری خواه که سخنرانی می کند ، مجاهد فریاد می کشد. مجاهد که تظاهرات می کند ، افراطیون لگد می پرانند. به راستی کی و کجا در تاریخ ما همدیگر را آنچنان که هستند قبول کردیم. به نظر شما این یک مشکل بسیار بسیار بزرگ نیست؟ من از رفتن زنان به استادیوم طرفداری می کنم یکی می گوید تو طرفدار نقض قانونی. زنانی شجاع برای گرفتن حقوق اولیه شان گردهم آیی گذاشته اند ، آنوقت یک نفر در نظر خواهی محبوبه نازنین می گوید فکر می کنی این تجمع چه اندازه زنان را به دستیابی به حقوقشان نزدیک می کند ؟
از آن مواقع است که می خواهی سرت را بکوبی به جایی و شکستگی اش را به اینان نشان دهی و بگویی : بیا ! این راضی ات می کنه ؟! در هر حال یک نفر هست که کارشکنی کنه ، یکی هست که ایراد ازت بگیره ، یکی هست که توقعاتش را بر آورده نکنید. خیلی سخت است . ..... بودن خیلی سخت است. می خواستم بنویسم زن بودن سخت است دیدم مرد هم باشی همین مشکل را داری . حسن مطلب طنزی می نویسد در باب مشکلات خانوادگی یکی میگه توهین آمیز بود. محبوبه هم طنزی می نویسه بابت ازدواج باز هم کسی دیگه می گه توهین آمیز بود. بهتره بگیم آدم بودن سخت است. بیایید حداقل از این محیط مجازی شروع کنیم . دیگران را همانطور که هستند قبول کنیم. اگر در چهارچوب ما می گنجند خوب چه بهتر ، حالا یک کمی هم بعضی مواقع خطا دادند اشکال نداره ببخشیم . اگر هم در حد و اندازه های ما نیستند خوب ولشان کنیم. نمی شود که تا دنیا دنیاست به هم گیر بدهیم و به هم کنایه بزنیم. در دنیای واقعی هم همین هستیم. بیایید این مشکل را حل کنیم. ببینیم چه اندازه افکارمان راحت می شود.چه اندازه به آرامش می رسیم. خوب فلان کسک ، خاله ، پسر عمو این این کار را کرد که کرد. به درک که کرد . فلان حرف را زد ، به جهنم که زد. آرام باشیم . جبهه نگیریم . با هم صحبت کنیم . چاقوی تیز جراحی را نگیریم بلافاصله طرف را تکه تکه کنیم. بیایید با هم مهربان باشیم.

این مطلب را باز خوانی نمی کنم چه بسا اگر این کار را بکنم پشیمان می شوم.


من نمی دانم
که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است . کبوتر زیباست .
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.

چشم ها را باید شست ،جور دیگر باید دید

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم

پرده را برداریم
بگذاریم که احساس هوایی بخورد

ساده باشیم
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت

کار ما نیست شناسایی " راز " گل سرخ
کار ما شاید این است
که در " افسون " گل سرخ شناور باشیم

 

همه تان را دوست دارم یک عالمه ، خیلی زیاد.

پیوست.۱. هر چه بیشتر کامنت ها را می خوانم بیشتر به این پی می برم که منظورم را بد رسانده ام. من حساسیت های سابقم را ندارم (کمتر دارم ) پروین خانم عزیزم راست می گویند من همیشه از نظرهای نادرست ناراحت می شدم ولی الان به کمک خودشان خیلی خیلی بهتر شدم و به اندازه قبل حساس نیستم. شاید درست ترش این بود که بگویم این روزها همواره در حال تحلیل فرهنگ ایرانی هستم و دغدغه ام شده مقایسه ملّت ها. هر چی بیشتر دقّت می کنم اشکالات را بیشتر می بینم. وبلاگستان یک نمونه است . تلویزیون نمونه بزرگتری است . من کلی بیان کردم. دلم می خواست هر کس که این مطلب را می خواند کمی به خودش دقّت کند و ببیند در خودش هم وجود دارد یا نه ! شاید من اشتباه می کنم و این خاص ایرانی ها نیست. ولی من در این مخلوطستانی که درش هستم کمتر دیده ام که مردمی انقدر پشت هم بزنند و از یکدیگر فراری باشند. همیشه فقط عیوب یک دیگر را دیده ایم . من اوّل در خودم دقّت کرده ام که همیشه اوّل بدی ها را می بینم و الان سخت  سعی می کنم خودم را تصحیح کنم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 7:33 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

صبح ها نان و پنیرک بخوریم
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید

یکی از بهترین سوغاتی هایی که برای خودم از ایران آورده ام کتاب مستطاب آشپزی از سیر تا پیاز نوشته نجف دریابندری به کوشش همسر خوبش فهیمه راستکار است. کتاب بسیار جامع و غنی است امّا آنگونه که باید استقبال چندانی نشده است شاید به دلیل قیمت بالایش است (سی و دو هزار تومان ) . در هر صورت و به هر دلیلی ، این کتاب به نظر من بعد از کتاب آشپزی رزا منتظمی که دقیق ترین کتاب پخت و پز ماست بهترین کتاب نوشته شده در این باب است. در این کتاب شما ابتدا تاریخچه ای ازآشپزی ایرانی هندی چینی فرانسوی ترکی اسپانیایی و.. می خوانید و سپس غذاهای ایرانی و ملل مختلف شرح داده شده است . یکی از بخشهایی را که من خیلی دوست دارم ، غذای محّلی استانهای مختلف است و غذاهای فراموش شده ایرانی است.  از قسمت تاریخ آشپزی ایران دو مطلب جالب اینجا می نویسم اوّلی از قابوس نامه عنصر المعالی است در آداب کشور داری :

"چون میهمانان در خانه تو آیند هرکسی را پیش باز همی رو و تقربی همی کن اندر خور ایشان و تیمار هر کسی به سزا همی دار .. اگر وقت میوه بود ، پیش از نان (غذا) خوردن میوه های تر و خشک پیش ایشان نه تا بخورند و یک زمان توقف کن ، آنگاه مردمان را به نان بر (ببر) و تو منشین تا آنگاه که مهمانانت بگویند چون یک بار بگویند بنیشین و با ما مساعدت کن ، تو گوی : شاید بنشینم ؟ بگذاریت تا خدمت کنم . و چون یک بار دیگر تکرار کنند بنشین و با ایشان نان خور. اما فرود همه کس نشین ، مگر مهمانی سخت بزرگ بود که نشستن ممکن نباشد و عذر مخواه از مهمان که عذر خواستن طبع بازاریان بود ، هرساعت مگوی که ای فلان نان نیک بخور، هیچ نمی خوری ، به جان تو که شرم نداری (شرم مکن) من خود سزای تو چیزی نتوانستم کردن، انشالله باردیگر عذر این بار خواهم که این نه سخنان محتشمان باشد، لفظ کسی بود که به سالهای مهمانی کی بار کند ، از جمله بازاریان ، که از چنین گفتار مردم خود شرم زده گردد و نان نتواند خوردن و نیم سیر از نان برخیزد."
"و ما را به گیلان رسمی است خوب، چون مهمانی را به خوان برند، کوزه های آب و خوردنی در میان خوان بنهند و مهمان خدای(میزبان) و پیوستگان او از آنجا بروند ، مگر یک کس از دور بیاید از بهر کاسه نهادن را ، تا مهمانان چنان که خواهند نان بخورند... بعد از دست شستن گلاب و عطر فرمای و چاکران و بندگان مهمانان را نیکو تعهد کن که نام و ننگ ایشان بیرون برند و اندر مجلس نقل و اسپرغم(ریحان) بسیار فرمای نهادن ، و مطربان خوشفرمای آوردن و تا نبید خوش نبود مهمان مکن که همه روز خود مردمان نان خورند "

مطلب بعدی از کتاب مروج الذهب و معادن الجوهر ( مرغ زار های زرین و کان های گوهر ) از زندگی دردربار المستکفی بالله ، یکی از خلفای عباسی در اواسط قرن چهارم نوشته مسعودی تاریخ نویس معروف است که به دلایل بسیار ناسیونالیستی اینجا می آورم . مسعودی از قول یکی از درباریان مستکفی غذایی را توصیف می کند که در واقع همان چیزی است که امروز ساندویچ نامیده می شود:

".... دو پاره نان برگیر و روی یکی چند پاره گوشت و مرغ بگذار و چند حبه مغز گردو و بادام را چپ و راست بچین ، برش های پنیر و تخم مرغ پخته و دانه های زیتون{ احتمالا از ترجمه فرانسوی وارد دستور شده } را هم مانند چند نقطه اضافه کن و اندکی نمک بپاش ، آنگاه نگاه کن تا چشمت لذت ببرد ، سپس پاره دوم نان را روی آن بگذار و گاز بزن تا آنچه را ساخته ای ویران کنی .. "

بسیار بسیار جالب بود. پس از این به بعد ما ایرانیان به ساندویچ باید بگوییم مستکفی !  ماشالله چه شکمی داشته این درباری ! این مستکفی را بخوری که می میری !!
خواندن این کتاب را به همه توصیه میکنم. اگر کسی دستور غذای محلی یا فراموش شده ای خواسته باشد به من بگوید ، حتما اگر در این کتاب بود برایش می فرستم. خودم یک غذای قدیمی پخته ام که خیلی هم خوشمزه است به نام جوجونی !! انقدر خوش مزه است که حد نداره !

خانم های با سلیقه بعد از این مطلب بلند شوید و بروید اندر آشپزخانه غذایی باب میل خانواده خود بدرستید و سپس هنگام ناهار خوردن سفره ای بسیار وزین بچینید و خود بالای سفره بایستید و تنها به اذن شوهر بنشینید ! نه اصلا بشقاب غذای خود را به درون آشپزخانه برده و در تنهایی مطلق صرف کنید که مهمانان(همون آقاتون و بچه هاتون ، شاید هم والدین نازنین) شما راحت و آسوده غذا را میل فرموده و احیانا دستت بشکنه ای هم پشت سر شما افاضات بفرمایند !!! بفرمایید ! همه ، یک ، دو ، سه درون آشپزخانه !!!!!



پیوست.۱. آرایه نازنین بیمار است . آرایه نازنین ما بر روی تخت بیمارستان است. تصور درد کشیدن دوستان مجازی خیلی سخت است . از درون خرد شده ام. تصّوری از صورتش ندارم ولی چهره ای از دختری باریک اندام بر روی تخت بیمارستان جلوی چشمانم است. اگر ایران بودم تا بحال بیمارستان را پیدا کرده بودم ولی حیف که در این غربتکده اسیرم. آرایه خوب یادته برای دوست من و دوست تو دعا کردیم ؟ بلند شو خانمی . پاشو و مانی را بر بالینت ببین.  آرایه خوبم ، همه ما برایت دعا میکنیم ، برای خوب شدنت و برگشتنت پیش ما ، خوب باشی. خواهش می کنم زود خوب شو. خواهش می کنم.
 
پیوست.۲. آرایه جان بهتر شده . دکی سلوچ قرار بوده امروز بره ملاقاتی ولی هنوز خبری نداده (بیچاره قولی نداده که خبر می ده ، من طلبکارم !!) همین که بهتر شده خدا را صد هزار مرتبه شکر. امیدوارم همین روز ها دیگه برگرده . آرایه جان زود برگرد.
در همین جا اعلام میکنم از این به بعد هیچ کس حق مریض شدن نداره ٬من طاقتش را ندارم اصلا ْ و ابداْ.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 6:2 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

بیدارم
نپنداریدم در خواب
سایه شاخه ای بشکسته
آهسته خوابم کرد

 

در خوابم. آدمها به سرعت تغییر میکنند. لحظه ای این است لحظه ای بعد او می شود . با همان تند آمدنها و رفتن ها. در جایی نشسته ام به کسی تبعیض نژادی می شود ، آماده جهیدن و زدن حرفی تند و تیز هستم . به سختی خودم را کنترل میکنم. شروع میکنم به گفتن داستانی در این باره . همه با دقت گوش میکنند اما نگاهشان خالیست . حالم بد می شود. به یادم می آید که مادرم به خانه ام  می آید. خوشحالم . به آنها هم میگویم. میگویند چه خوب ! تا کی می ماند؟ از جوابش خودم هم می خندم. فقط دو روز . یک نفر می گوید. تا برسد امریکا  شده دو روز . میگویم نمی تواند پدرم را تنها بگذارد باید برگردد. فقط یک روز در اینجا می ماند! نگاه هایشان هنوز خالی است. بلند می شوم . باید بروم به استقبال خواهرانم ! از خواب می پرم. تاریک است . با خود می گویم تو که خواهر نداری! دوباره به خواب می روم.این بار در کوچه خاطرات بچگی ام خواهرانم جلو می آیند. آشنا نیستند.یکی شان پالتو پوستی بر تن دارد. نگاهشان می کنم ، نگاهشان خالیست. ناگهان کسی فریاد می کشد :مادرتان مرد. جابجا می شویم، همسایه جای مرا می گیرد. این بارخواهران من، خواهران او می شوند و اکنون مادرشان فوت کرده. همه جیغ می کشند . تنم درد میکنه. استخوانهایم در خواب تیر می کشند. به دنبال دسته عزاداری می روم.همه در پارکی نشسته اند ، من به طرف تابی می روم . تاب بازی می کنم. خودم را به آسمان پرتاب می کنم و قهقهه می زنم .همه به راه می افتند و من هم به دنبال آنها می روم. به تالاری می رسیم . عده ای نشسته اند. انگار در زمان به عقب برگشته ام. یونان قدیم است. همه آدم ها عجیبند و نگاهشان همه خالیست. سرم گیج می رود. به هر کس لباسی می دهند. بعضی ها لباس سفید بر تنشان و پشتشان بدون پوشش است. عده ای لباس رنگین کمان بر تن دارند. به من ردایی خاکستری می دهند. به درون سالن می روم . مادرم با ردایی همانند من ردیف جلو نشسته است، با خوشحالی دستی بر شانه اش می گذارم. نگاهم می کند با نگاهی خالی خالی. بر می خیزم. هنوز شب است. آبی می نوشم .می خواهم دوباره  بخوابم ولی از ادامه خوابم می ترسم . لختی نمی گذرد که دوباره در آن مکان قبلی هستم.این بار همه در حال خواندن دعا هستند. کسی مانند قاضی بزرگی روبرویمان نشسته . از بغل دستی ام که سرخ پوشیده می پرسم او کیست ؟ می گوید :خدا ! ناگهان درها باز می شود و جنازه ها را می آورند.اولی جنازه دختر جوانی است که با صدای دعای مردم به حرکت در می آید و  با چشمانی بسته می رقصد. از ترس فریاد می کشم . مادر اشاره میکند که سکوت کن. من کجایم ؟!! اینجا کجاست !!! جنازه بالای سر من قرار میگیرد. چشمانش باز می شود . نگاهش خالیست. با فرمان خدا جنازه به سرعت به طرف من به حرکت در می آید ، به من نزدیک می شود قلبم تندتر می زند جیغ می کشم و  از خواب می پرم. دیگر نمی خوابم. نزدیک طلوع خورشید است. تا خود صبح می نشینم و به یک جا زل می زنم. هنوز تمام تنم درد می کند و استخوانهایم تیر می کشند. نمی دانم چه شده ؟ آیا بانوی نازنین همسایه بی مادر شده است ؟! آیا برای مادرم اتفاقی افتاده است ؟!! یا تنها بازگشتی بوده به دورانی که احتمالا در آن می زیسته ام. خواب تلخی بود .در دستشویی که به آینه روبرو نگاه میکنم می بینم نگاهم بد جوری خالیست ! دیگر نمی خواهم خواب ببینم. من از دنیای خواب  و رویا بیزارم.

 

پیوست .۱. با خودم گفته بودم حتما این دفعه اشاره ای می کنم به درگذشت ابرمرد ترجمه ایران
م.ا. به آذین ، باز هم یادم رفته بود. مرسی از فرسان نازنین . جامع و کامل درباره این نازنین درگذشته نوشته است. بخوانید و به روانش درود بفرستید.
روحش شاد باد و بهشت برین جایگاهش .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 6:45 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

فتح یک قرن به دست یک شعر
فتح یک باغ به دست یک سار
فتح یک کوچه به دست دو سلام
فتح یک عید به دست دو عروسک ، یک توپ

امریکاییان آخرین دوشنبه ماه می هر سال را روز بزرگداشت نامیده اند. روز بزرگداشت از درگذشتگان، بازماندگان ، معلولین و خانواده های جنگ. یک جنگ و دو جنگ هم که نه ! ماشالله کم نداشته اند ! امّا خاطره اش را به خوبی نگاه می دارند. در سالهای پیش یکی از لزومات این روز پدیدار شدن موتورسواران بود . این موتورسواران اکثریتشان پلیسان قدیمی و بازنشسته ای هستند که الان با موتورشان و خالکوبی مشخص می شوند. بیشترین محل اقامتشان در داکوتای شمالی و جنوبی است . ما خارجی ها بهشان می گوییم آدم خورا (مرگ من اینو برای کسی ترجمه نکنید ها !!) و بدون دلیل هم نمیگویند . اکثرا با خارجی دشمن هستند و یک جور بخصوصی هستند. در آخر می که تعطیلی بلندی هم هست. تعداد اینها چندین برابر می شود و از ایالت های دیگر برای بزرگداشت همقطارانشان به دی سی می آیند. امسال قصدم این بود که گزارشی رنگی از اجتماع این موتورسوارها تهیه کنم و به همین منظور راهی واشنگتن شدیم. امّا از خوش شانسی یا بدشانسی تک و توکشان را دیدیم. بودند ولی نمی شد عکس گرفت . اگر از جلو عکس می گرفتم تا الان کله و پاچه ام را هم لیسیده بودند. خلاصه به دلیل کمبود آدم خورا مجبور شدم از رژه این روز عکس بگیرم برایتان بگذارم.
شاید عده ای خوششان نیامد ، شرمنده ام . برای این دسته عزیزان بگم که پس اگه جای من بودید چه می کردید! در تمام اون لحظات فکر می کردم این چند نفر را کشته ! اون یکی چند تا کشته ! این ملّت برای قتل و جنایت دست می زنند و آفرین می فرستند ؟!! خلاصه تمام مدت عذاب می کشیدم امّا همه را بگذارید به حساب همبستگی و یکرنگی یک مملکت که واقعاْ آفرین دارد.
تنها نقطه مثبت آن روز برای من دیدن اتحّاد یک ملّت بود از همه رنگ و نژاد و شکلی . همه برای هم دست می زنند و این برای من قابل تقدیر بود .

به این امید که ملّت ما هم روزی به این همبستگی و اتحاد برسد و هیچگاه تفرقه در ما کارساز نباشد. به امید آنروز.

این عکس را ابتدای کار گرفتم . در شهر خودمان پشت چراغ قرمز . سوگلی عکسهایم است . عکس را خوب دقت کنید و چیزهایی را که دیدید بازگو کنید.



پیوست.۱. ببخشیندا ببخشیندا !!! چرا نمی گید که بقیه عکسها کوش ؟!!! اینجاست برید ببینید . فقط دو نکته :
۱. فقط ۷۱ عکس جا شد . شرمنده .
۲. عکسها را برعکس ببینید یعنی از صفحه چهار به سه به دو به یک . خوب من چه میدونم ! من به ترتیب گذاشتم . پسکی داون لود شد. حالا برعکس هم ببینید چیزی نمی شه . اینم آدرس:
http://www.flickr.com/photos/parvaneh_hichestan
اگه فیلتر است هم بگویید.

پیوست.۲. 
اولندش چرا وقتی من مطلبی را با این همه عشق و علاقه و سختی تهیه می کنم ، بقیه خوششون نمی آد ؟!!!! هیچ کس نیامده !!!!
دومندش پس چرا نکته را نگرفتید ؟ پشت کلاه غول بیابانی را بنگرید . چی می بینید ؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 6:15 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

خانم ها ، آقایان ، حضار محترم

محترمانه به حضور می رساند که مطلبی داریم داغ و از تنور در آمده (البته دوشنبه بیرون آمده ولی تو مایکروویو گرمش می کنم ) امّا ، امّا نازنینان برای نشان دادنش فضایی بیشتر از اینجا احتیاج است. یک گزارش صد در صد رنگی ، با شرکت پروانه و شرکا ، راننده اش آقای مربوطه و دوربین نازنینش (الهی چشم حسود کور بشه ، افتاد زمین یک ورش قر شد ، بخندید خودم خفه تون می کنم) . هر کی میخواهد عکس ها را زود زود ببیند یکجایی را معرفی کنه که من دویست تا عکس را بگذارم تویش، برای ایران هم فیلتر نباشه ، همه دسترسی داشته باشند.

اجرتون با هر امامی که می پسندید.
فقط زود باشید که من خیلی عجله دارم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 2:36 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

تنها به تماشای چه ای ؟
بالا ، گل یک روزه ی نور
پایین تاریکی باد
بیهوده مپای شب از شاخه نخواهد ریخت و دریچه خدا روشن نیست
.

خلاصه جونم براتون بگه که همه شروع کردند به تمرین کردن و غربتی احساس می کرد که همین الانه که بمیره. گفته بودم براتون که غربتی خیلی خیلی لوس بود و همیشه بهترین نمره ها مال او بوده و حالا از اینکه یک کتاب را جا انداخته بدترین اتفاق ها بود. معلم همانند بقیه کلاسهایی که غربتی گذرونده بود شروع کرده بود به تمرین کردن سوالات فاینال ( غربتی هنوز هم نفهمیده که اینا چرا روز آخر سوالها را اینجوری به شاگرداشون می رسانند !!) هر سوالی می کردند غربتی گوش می کرد و سعی می کرد ، اعداد را خوب حفظ کند ولی ذهن به هم ریخته دیگه اجازه نگهداری نمی داد. زمان ناهار غربتی عین تیر خودش را به شبی رساند و گفت ببینم حالا تو خودت چیکار می کنی ؟ که او جواب داد : منم نخواندم رد می شوم !!  ساعت یک شد و موقع امتحان. غربتی چشم که باز کرد دید همه سر کلاس هستند الی شبی !! از معلم پرسید این کوش ؟ گفت: جای دیگری کلاس داشت نیامد! تو دلش چند تا نون و آبدار حواله اش کرد و ورقه امتحان را باز کرد. اولین سوال را نمی دانست ، دومی را نمی دانست ، سومی را نمی دانست . همینطور رفت تا آخر. این غربتی لوس و مسخره یک دفعه دچار حمله اضطرابی (anxiety attack) شد. ضربان قلبش بالا رفت و نفسش تنگ شد. من راوی هم مثل شما معتقدم که دیگه این آخر لوس بازی بود ولی خوب اتفاق افتاد. غربتی اجازه گرفت که بره بیرون. به صورتش آب یخ زد . باز هم همان دلشوره و هیجان ولش نمی کرد. به خودش دلداری داد و گفت خوب رد می شوی به جهنم ! بعد دوباره یاد زحمتهای این چند روزه اش افتاد که کتاب بزرگه را خوب خوب خوانده بود و الان به خاطر یک اشتباه دوباره باید از اول شروع کنه ، بدتر از همه این همه دوست که منتظر بودند و دعا کرده بودند . وای بیچاره ، دوباره حالش بد شد. خلاصه دردسرتان ندم . این داستان بیرون رفتن و آمدن انقدر ادامه پیدا کرد که کرم پودر روی صورت دیگه محو شده بود و یک جوی سیاه از چشمان مثلا ریمل زده جاری شده بود. غربتی یک لحظه با خودش فکر کرد که : خوب لعنتی ! برگه ها را عوض کن ! اول اونی که بلدی را امتحان بده ! صفحات را عوض کرد. با خوشحالی فهمید که اون سوالها را کامل بلد است . به جواب دادن مشغول شد. هنوز هم قلبش به شدت می زد ولی به عشق جواب دادن ادامه می داد. اولین نفر که بلند شد ، غربتی هنوز نصفه هم نبود.  دختر امریکایی فاتحانه برگه را که داد ، معلم زودی صحیحش کرد. گفت : ساری رد شدی . چی ؟ قانون ایالتی. غربتی ته دلش یک ذره احساس بهتری کرد. پنج دقیقه نشده ، دومی بلند شد. اینم امریکایی ولی با مشکل عدم یادگیری !!! و خودش می گفت هر امتحانی براش سه برابر طول می کشد. کلک حقه باز نه خواند و نه امتحانش طول کشید. بعدشم قبول شد. بماند که غربتی صد در صد مطمین است که این خانم سوالها را از قبل می دانست چون مادرش یک کله گنده تو همین شرکت بود !!! خلاصه غربتی دوباره برگشت به سوال قبلی ها و با هر بدبختی بود جواب داد. هر کسی که بلند شد و برگه را داد . قانون ایالتی رد شد و این اعتماد به نفس غربتی را انقدر بالا برده بود که فکر می کرد نکنه خودش قبول بشه !!! قبل از امتحان معلم خواسته بود با غربتی شرط ببنده که قبول می شه ولی غربتی این کار را نکرد ، حالا چقدر خوشحال بود که شرط نبسته بود اگه قبول می شد چی !!! طی یک عملیات دل و بده به دریا ، غربتی ورقه اش را داد. یکی از بهتری پسر ها قانون ایالتی را رد شده بود و داشت عصبی به ورقه نگاه می کرد. معلم اون ورقه جواب سوراخ سوراخی را که گذاشت روی ورقه غربتی ، غربتی یک نگاهی که کرد دید هیچ سوراخی سیاه نیست !!!! ای ددم ! ای ننم !! رد شدم!
معلم با تیک عصبی یک نگاهی به غربتی کرد و گفت : برای چی رد شدی ؟ من که همه سوالها را خوانده بودم ! کر بودی !  تو دلش گفت فسیل ! حالا من رد شدم ، بقیه را چی میگی ؟ اونا هم خر بودند ؟ ولی خانمی کرد و هیچی نگفت . شروع کرد به تصحیح ورقه دومی . اون خدا را شکر اکثریت درست بود. یک دفعه معلم رو کرد و گفت این یکی را قبول شدی ولی قانون را رد شدی. بعدا بیا قانون را دوباره امتحان بده. غربتی یک دفعه شش متر از جا پرید . جیغی کشید و گفت : یعنی مجبور نیستم که دوباره اون گندهه را بخوانم . معلم گفت :نه !! غربتی تو دلش فکر کرد : پس چرا انقدر حرص و جوش خوردم . من که مردم.
غربتی تا آخر وقت برگه هایش را خوب بررسی کرد و مشکلاتش را از معلم پرسید. معلم هم که عذاب وجدان زیادی گرفته بود ، به همه گفت که کلاس جبرانی می گذارد و از همه خواهش میکند که به این کلاس بیایند. اون روز تولد شوهر غربتی بود. این غربتی فداکار و نازنین قصه ما گرسنه و تشنه ، در این ترافیک عصر سخت و طولانی به طرف مرکز خرید رفت که کادویی برای همسر گرامی که به مدت دو هفته کمال همیاری را با غربتی کرده بود (همش خالی بندیه من شاهد بودم فقط ظرف میشست !) بخرد. کادو را که خرید ، به دنبال کیک وارد نزدیک ترین فروشگاه شد که دید از نفوس خوش دیوونه خانم که یک بار گفت نزدیک ترین فروشگاه انقدر دوره ، این فروشگاه دیگر بسته شده بود و چیزی نداشت . دوباره غربتی به فروشگاه دورتری رفت و کیک و مخلفات بزم را خرید و بازگشت. شوهر غربتی شام خوشمزه ای از دیشب پخته بود که غربتی بلعید و بعد از آن نوبت کیک بازی شد که شوهر غربتی از طرف خانواده ای که تازه به این شهر آمدند اظهار شد. دخترکشان موقع بازی خورده بود زمین و پایش درد گرفته بود . پدر مادر عقب افتاده استخوان پایین قوزک را دیده اند و به خیالشان که شکسته ، شوهر غربتی را احضار کردند که طبق معمول همراهشان به بیمارستان برود و فرم ها را پر کند. خون غربتی باز هم به جوش آمد ولی باز هم خانمی کرد و هیچ نگفت . غربتی هیچ وقت نمی فهمه چرا کسانی که انگلیسی بلد نیستند و زحمت یادگیری به خودشان نمی دهند به اینجا می آیند . این نهایت پررویی الاغی گوسفندی و حماقت و خریت است (ببخشید دیگر حیوان دیگری نبود ) خلاصه شوهر غربتی رفت و سه ساعت بعد برگشت. دیگه ساعت یازده شب بود و کیک را به ضرب الاجل خوردند و غربتی چپه شد.
این بود حکایت امتحان دادن غربتی . حالا مونده پنجشنبه . بعدش هم باید وقت بگیره برای بورد و دوباره همه این کتاب ها دوباره از سر . هر دو را دوباره باید برای ایالت امتحان داد. دم غربتی گرم با این همه کارهای سخت!!!!

این هم تصویر کیک شوهر غربتی که بعلت بی مبالاتی (همیشگی ) غربتی ، هنگام حملش به این شکل فجیع در آمد. ولی نفس کار مهمه مگه نه ؟!!!!!!

پیوست .۱. خیلی سعی کردم جلوی خودم را بگیرم ولی این دفعه دیگه نمیشه . گند بزنند هیکل بلاگفا را . مرگ بر بلاگفا !!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 5:13 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

خار آمد و بیابان و سراب
کوه آمد و خواب
آواز پری: مرغی به هوا می رفت
؟

یکی بود ، یکی نبود . زیر این گنبد کبود یک غربتی زندگی می کرد .این غربتی قصّه ما آدم خیلی ساده ای بود. بی شیله پیله و بی کلک ملک. این غربتی جون از کار کردن در اونجایی که زندگی می کرد بیزار بود. بیزار از خود کار که نه ، از اینکه هر دفعه باید برای دیدن پدر مادرش از کارش بیاندازنش بیرون خیلی ناراحت بود. نمی توانست مثل بقیه از دیدنشون بگذره و بچسبه به کار، برای همین غربتی یک روز می نشینه و به حرف شوهر غربتی ترش گوش می کنه که : غربتی پاشو دنبال کاری بگرد که آقای خودت باشی و خانم خودت ، نه زجر بکشی و نه هی بیرونت بکنند. غربتی قصّه ما هم برای اولیّن بار در عمرش گفت : چشم!!!!
غربتی رفت و در کلاسی که به این منظور (اون شغل خوبه یک پیش در آمد هم داشت ) تشکیل شده بود ثبت نام کرد. سه چهار تا کتاب داده بودند قد هیکل خودش! هی نگاشون کرد و تو دلش به خودش گفت : تو که از پس درس خواندن بر میایی  میدونم  !!! هی کتاب ها را نگاه کرد و ورق زد و دوباره نگاه کرد. روز اولی که رفت سر کلاس. یک خانم دو هزار و هفتصد ساله را بجای معلم دید. غربتی از تعجب دهنش باز موند . تو دلش گفت : این که حال درس دادن نداره !! ولی گذر زمان نشون داد که اون خانم معلم از غربتی خیلی سرحال تره. لب تاپش همیشه همراهش بود با مودم wireless و یک blackberry ( اینو غربتی هنوزم نمیدونه چیه ) . خلاصه خیلی باحال بود فقط یک مشکل داشت و اینکه درس دادن بلد نبود . از روی کتاب می خوند و فکر می کرد داره درس می ده. غربتی یکی از چندین گوسفند کلاس بود. بقیه همه اطلاعات عمومی بالایی داشتند و این درس مثل آب خوردن براشون بود. غربتی از اونجایی که درس خوانها را خیلی دوست داره با یک پسره که مثل شب سیاه بود ولی حسابی مطلع ، دوست شد. غربتی یک روز از شبی پرسید : ببینم برای فاینال کتاب قانون ایالتی هم میاد ؟ و شبی جواب داد: نه ، اون فقط برای امتحان بورد ایالتی میاد. برای فاینال همین کتاب خرسه کافیه . غربتی هم خوش و خرم و شاد به درس خواندنش ادامه داد.
غربتی تو کشوری زندگی می کنه که هر کسی برای نان در آوردن به طور قانونی سر  یکی دیگه  را کلک می گذاره . تو این کلاس شش صد صفحه در عرض ۶۰ ساعت تدریس شد. اسمی شصت ساعت بود ، با زنگ تفریحش خیلی کمتر می شد!! خلاصه  غربتی بدبخت ما خواند و خواند و خواند تا چهارشنبه ! چهارشنبه معلم خانومی سه فصل پایانی را درس داد و ساعت ۵ خداحافظی کرد و گفت : جمعه صبح فاینال می بینمتون. غربتی تلو تلوخوران آمد خانه دید فقط یک روز و ۵ ساعت وقت داره این همه مطلب را حفظ کند و دقیقا یادش نیست چقدر خواند . فقط انقدر خواند که صبح جمعه کله پا شده بود و دیگه هیچی یادش نمیامد !!! غربتی که با چشمهای گود و سیاه وارد کلاس شد ، شلیک خنده بلند شد. همه به غربتی گفتند : تو که خودت را کشتی!!! غربتی هم فاتحانه رفت سر جایش نشست. معلم خانومی که وارد شد، گفت : کتاب قانون ایالتی را بگذارید روی میز !!!!!!!! غربتی شد این شکلی: بعد شد این شکلی: !! با صدایی آروم پرسید : ببخشید مگه امتحان از قانون هم میاد ؟؟؟ همه برگشتند و نگاهی عاقل اندر سفیه کردند که پس چه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
غربتی قصّه ما هم برگشت و نگاهی به  شبی انداخت که به گمان من راوی ، این نگاه هیچگاه از خاطر شبی جان ما بیرون نمی رود. چشمهای شبی شد قد یک نعلبکی و به تته پته افتاد. غربتی در حالیکه  خون از چشمانش بیرون می زد ،  در حضور همه بدون اینکه فکر کنه که اینجا در ملا عام کسی را تهدید کردن خیلی درست نیست به شبی گفت :
Greg!! what the hell are they talking about ? you told me law is not in finals. you know what !!I'm going to kill you ..... a
گرگ هم با چشمانی از حدقه در آمده و وحشت زده فقط گفت : اوکی ! ساری !!

غربتی احساس کرد که الان شروع می کنه به گریه کردن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


بقیه داستان باشه برای فردا . امروز عملیات شیرین بشور و بساب دارم و بکش و خوشگلم کن. از بس به خانه نرسیدم بی شباهت به خانه خانم هابیشام نیست و قیافه  ام هم که خدا نصیب نکنه . فقط خدا پدر مخترع اپی لیدی را بیامرزه !!

من و کتابم

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 5:46 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

اندوه مرا بچین ، که رسیده است
دیری است که خویش را رنجانده ایم  و روزن آشتی بسته است
مرا بدان سر، به صخره برتر من رسان ، که جدا مانده ام

من نمیدانم در رنگدانه های موی زنان ایرانی در صد سال اخیر چه تحولّاتی افتاده است که اکثریتشان فریاد سر می زنند که مرا بور کنید !!!
حکایت بور کردن موی سیاه و شبق فام زن ایرانی حکایت تلخی است . حکایتی است که هیچگاه کسی درباره اش نه فکر کرده نه جرات فکر کردن به خود می دهد. راستی چرا ؟ چرا زنان ایرانی طلایی کردن موی خود را اولی تر از تمام اخلاقیات زندگی می دانند؟ این فرهنگ بلوند شو و اروپایی باش از کی به درون ما رسوخ کرده است. چرا حس زیبایی شناسی در ما از بین رفته است ؟ آیا درک تناسب بین رنگ پوست و رنگ مو در ما از بین رفته است ؟ زیبایی شناسی چه ؟ با چه نگاه زیبا پسندی زن زیبای سبزه پوستی را موهای طلایی می بخشیم و بعد برای فرار از تضادی که چشم هر بیننده ای را آزار می دهد با انواع و اقسام کرم پودر های روشن کننده ، پوست را دو درجه روشن میکنیم ؟ موی سیاه مشکلش چیست ؟ شما چه درصدی از هندی ها را با موی رنگ کرده طلایی می بینید ؟ چه درصدی از زنان چینی و ژاپنی را ؟ و حتی زنان عرب را ؟ موهای سیاه ایرانی رمز زیبایی زن ایرانی است ، به وجودش مرموزیت می بخشد. چه شد آن موهای سیاه و چه شد آن اصالت ؟

تلویزیون ایرانی را که باز میکنی چه تعدادی را با موی سیاه می بینی ؟ یکی ، دو تا ، به ده تا می رسد ؟ همه با آبشارهایی طلایی که هر از گاهی به چپ و راست پرتاب می شوند ، در جلویت ظاهر می شوند.
غربی شدن و بلوند شدن افتخار است ؟ هویّت است ؟ زیباتر شدن است ؟ چیست ؟
 
حکایت زن ایرانی و موی طلایی انقدر شور است که دامن سیمین بهبهانی نازنین ما را هم گرفت. سیمین عزیز موقع ورود به امریکا موی سیاه داشت . یکشنبه که از کالیفرنیا به اینجا آمد ، زنان شیک لوس انجلس او را هم بی نصیب نگذاشته بودند و  بانوی شعر هفتاد ساله ما  که از کم سویی شکایت می کرد را بلوند و طلایی کرده بودند. به تصویر عزیزش که نگاه می کردم نمیدانستم بخندم یا گریه کنم.
بیایید کمی فکر کنیم و قبل از عصبانی شدن ، تحلیلش کنیم.


پیوست.۱. هر وقت که می خواهم چیزی بنویسم باب میل دلم ، صد بار می لرزم و می ترسم که مبادا به کسی بر بخوره. امیدوارم حرفهای من به کسی بر نخورد. این مشکل را من همیشه با همه زنان دوروبرم داشتم .هیچوقت هم علت این رنگ کردن و تغییر هویت را نفهمیدم. خود زنانی که مویشان را رنگ میکنند می دانند چه می گویم چون رنگ اصلی به ندرت بازخواهد گذشت. می دانم خوشگل تر می شوند ، در این اصلا شکی نیست . گناه هم نیست همه آزادند هر کاری که دوست دارند بکند . این یک نقد فرهنگی است ، توجه کنید نقد فرهنگی است نه نقد شخصی .آیا نه این است که بلوند کردن موی زن ایرانی  از مرز سلیقه پا را فراتر گذاشته و به اپیدمی تبدیل شده است ؟

پیوست.۲. مطلب پیچونده شدم از سولماز شریف نازنین را حتما بخوانید و شاهین دوازده ساله را بشناسید.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 6:24 بعد از ظهر  به قلم پروانه  |