|
|
|
|
|
میلاد یکی کودک شکفتن گلی را ماند چیزی نادر به زندگی آغاز می کند با شادی و اندکی درد روزانه به گونه یی نمایان بر می بالد بدان ماند که نادره ی نخستین است و نادره ی آخرین مارگت بیکل ( ترجمه احمد شاملو ) -- جمعه عصر ، مرکز خرید --شنبه عصر ، تولّد توّلد را در حیاط گرفته اند. بچّه ها زیادند. در حیاط را باز می کنم و به بیرون می روم. وسط باغچه ایستاده است . نوشابه ای در دست دارد ، نوشابه را بر می گرداند روی گلهای باغچه . با لذّت نگاه می کند..... بچّه ها مشغول بازی پیناتا* هستند. پیناتا را شکسته اند و یک نفر وظیفه پخش کردن شکلات ها را دارد . همه را یک تنه می زند و شکلات ها را بر می دارد. اگر کسی هم شکلاتی در دست داشته باشد با زور و کتک ازش می گیره. مادر در حال فیلم گرفتن است . در چنین صحنه هایی دوربین را به طرف مهمانان می گیرد. کودکی سه ساله نزدیک من ایستاده و شکلات جمع کردن برایش سخت ترین کار دنیاست تا به طرف چیزی می رود ، زودتر برداشته می شود. طاقت نمی آورم . به پرتاب کننده اشاره می کنم : این طرف . او هم می ریزد. بچّه ها به طرفم هجوم می آورند. به پایشان نمی رسم ، پایم را روی یک شکلات می گذارم و می ایستم. دیده است و به طرف می آید . سعی می کند پایم را جدا کند ، موفق نمی شود. شروع می کند به زدن روی پایم. نگاهی به مادر می کنم که در حال فیلم گرفتن است. به شوخی داد می زنم یکی به داد من برسه !! مادر زحمت هیچ سخنی به خود نمی دهد. دیگر طاقت نمی آورم . بس است . هر گندی هم یک اندازه دارد. تمام زندگی مان را خورد کرده. با تکه یخی نزدیک بود مرا بکشد. ساق پای آقای مربوطه را خورد کرده .تف ، جیغ ، تف، عربده ، شکستن ، شکستن، دیگر بس است. تمامی صحنه ها جلویم رژه می روند. با خشم خم می شوم. پشت یقه اش را می گیرم و بلندش می کنم .چقدر هم سنگین است . به چشمانش نگاه می کنم و می گویم : یک بار دیگر به پایم دست بزنی ، می زنمت تا حالت جا بیاد. ده ساله است باید بفهمد. چشمانش نشان می ده که فهمید. به کناری می رود . مادر به سرعت خودش را به من می رساند. نگاهش می کنم. نمی دانم در نگاهم چه دید که راهش را کج کرد. آماده فریاد بودم . دیگر بس است ، تا به کی حرمت کسانی را نگه داریم که برای ما حرمتی قایل نیستند. بس است. * پیناتا : بازی است مخصوص امریکای لاتین هنگام تولّد ، یک جعبه مقوایی است به شکلهای مختلف که کسی با طناب نگهش می دارد و کودکان به آن ضربه می زنند . درون جعبه شکلات است و زمانیکه جعبه پاره می شود بچّه ها شکلات ها را بر می دارند . پیوست.۱. هر کاری می کنم اینو نمی تونم هضم کنم. شعبون بی مخ رفته حق بگیره !!! هم دردناکه هم تلخه هم تاسف برانگیز است . شرایط شرکت در این نشست چیه ؟ قاتل بودن ؟!!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 5:43 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
میان آدمیانم و آدمیان را دوست می دارم عمل را دوست می دارم اندیشه را دوست می دارم نبردم را دوست می دارم در نبرد من موجودی انسانی یی تو تو را دوست می دارم ناظم حکمت ( ترجمه : احمد شاملو) این روزها همه فکر و ذکرشان شده فوتبال و جام جهانی و حذف زودهنگام ایران از جام رقابتها. خودمان می دانیم که توقع زیادی از تیم ملّی داریم چون با این امکانات و مشکلات ایران باز هم بچه های با غیرتی هستند و عالی بازی می کنند. چند روز پیش مصاحبه رسول خطیبی را با اطلاعات هفتگی خواندم . پنداری ایشون چندوقتی به هامبورگ رفته و برای آنها توپ زده است. رسول خطیبی از امکانات هامبورگ این گونه تعریف می کند : * امکانش هست مثالهایی از امکانات خودتان در هامبورگ بزنید ؟ * از لحاظ تغذیه بازکن هم ، ما خیلی عقب هستیم. کمی در مورد تغذیه بازیکنان هامبورگ توضیح دهید؟ خوشتان آمد ؟!!! حالا ما هی بپریم بالا جیغ بزنیم که وای چرا این تیم نمی بره ! چرا اینا انقدر شلند ! چرا انقدر کند هستند !!! خوب بابا ویتامین این بدبخت ها کو ؟!!! غذا چی می خورند ؟ قورمه ، قیمه ، مرغ ؟ !!! همه که مثل رضا زاده فقط با ویتامین یا اباالفضل که کارشون راه نمی افته !! من از همینجا رسماْ اعلام می کنم : به شما بازیکنان نه ویتامینی نه مقوی نه ماساژی ، رخت و لباس شور واکسی افتخار می کنم. دمتون هم گرم . فکر کنم این وسطیه ماساژور شون است !!!! اینا دارند چیکار می کنند ؟؟؟ من خیکی که از اینا بهتر سترچ می شوم !!!! ماشالله به این کشش !!!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 6:47 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
صدا کن مرا صدای تو خوب است صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید با موهایی خیس بر روی صندلی آرایشگر نشسته ام. ایرانی است و صورتی بسیار مهربان دارد. به دلم می نشیند. طبق معمول این مکان ها شروع به صحبت می کنیم. معمولاْ در غربت اوّلین صحبت درباره ایران و اوضاع آن است بعد خانواده . بسیار خوش سخن است و به کارش هم وارد . با وسواس به دستانش نگاه می کنم، با مهارت قیچی را به حرکت در می آورد . همیشه از صدای برش قیچی لذّت برده ام. از خانواده اش می پرسم می گوید همه کسانش این جا هستند . سی سالی است که ساکن است ، از قبل از انقلاب. برادری داشته که چهل سال پیش به اینجا آمده و در طی سالهای متمادی تمامی شش برادر و یک خواهر را به آمریکا آورده است. می گویم پس کسی را در ایران نداری ؟ میگوید چرا ! یک خواهر دیگرم که الان در بیمارستان است. طبق معمول فضولی ام گل کرده . می خواهم بدانم چرا خواهری برای تنها خواهرش انقدر دلواپس نیست که به ایران برود . خودش سخاوتمندانه به کنجکاوی ام پایان می دهد. داستان را برایم تعریف می کند. می گوید در همان اوایل جنگ که تنها خواهر کوچک با پدر و مادر در اهواز باقی مانده اند. بمب ها از خانه شان تلی از آوار به جای می گذارند و خانواده به تهران کوچ می کنند. خواهر کوچک مشغول به کار در ستاد های کمک به سربازان جبهه می شود که در این اثنا عاشق بسیجی حزب الهی سفت و سختی می شود. دخترک عاشق در مقابل اصرار برادر برای رفتن به امریکا خود اصرار بر ازدواجش با پسر مورد علاقه را دارد که در انتها هم او پیروز می شود. بعد از مهاجرت پدر و مادر به امریکا دختر خانم در ایران تنها می ماند. داماد هم از فرصت سو استفاده کرده و به برادران خانم می گوید که من نمی توانم خرج خواهرتان را در آورم ، اگر می خواهید من همسر او بمانم باید برای من ماهیانه پول بفرستید. برادران مخالفت کرده ولی دخترک به التماس و درخواست می افتد. برادران هم که به نظرشان پول در خواستی ناچیز می آید قبول می کنند و تا همین اواخر پول را به داماد پرداخت می کرده اند. در این مدت داماد از آزار و اذیت به همسر چیزی کم نگذاشته است . او را روحاْ و جسماْ مورد آزار قرار می داده و کودکان را علیه مادر می شورانده است. خانم آرایشگر می گفت این آقا دو سال پیش خواهر ما را به علّت جنون طلاق داده و او را در خیابان رها کرده است. این خانم حدود دو سه روزی سرگردان بوده تا یکی از بستگان پیدایش می کند. دوباره برادران پول روی هم گذاشته اند و الان ایشون در آسایشگاه روانی در تهران بستری است. خانم آرایشگر می گفت خواهرم مرتب گریه می کند و می خواهد پیش ما بیاید . الان دیگر نه حالش مناسب است نه امکان پذیر است. جدیداْ همسر یکی از برادران به ایران رفته و به دیدن او رفته است . می گفت خواهرم تقاضای یک مانتو و یک مام زیر بغل را داشته ، می گفت نمی دانم خریده یا نه ! رویم هم نمیشود که ازش سوال کنم. ای کاش بخرد ! خواهرم مام زیر بغل ندارد. دلم می خواست دوباره برگردم و آدرس آسایشگاه را بگیرم تا کسی به دیدن این خانم برود ولی گفتم اوّل مطمین بشوم کسی حاضر است، بعد آدرس را بگیرم چون دور و بر من در ایران کسی نمانده و دوستان باقی مانده هم خیرشان به کسی نمی رسد. اگر کسی خواست به من بگوید تا بپرسم ، فوقش می گوید نه . پیوست.۱. به دو سه نفر شیر زن برای شرکت در بحث وبلاگ امیر خان بلژیکی نیازمندیم. من تو خط دفاع به شدّت تنها هستم. اگر کمکی از دستتون بر میاد دریغ نکنید. اگر هم موافقید اصلاْ اونجا پیداتون نشه که اونوقت مجبور می شم کارت قرمز بدهم. بحث بحث ناموسانه است . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 7:44 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم سخت گرفته است . گریه می کنم و می نویسم . چی بنویسم ؟ از کجا بنویسم . الان سه ساعت است که اینجا نشسته ام و زل زده ام به مانیتور . سه ساعت است که وبلاگ پرستو را پنج دقیقه یک بار رفرش می کنم . هر بار لینک جدیدی گذاشته است . انگار خودش هم در این ساعات از جلوی کامپیوتر تکان نخورده است. گزارش ها تکان دهنده است. قلبم می ریزد پایین. همه گزارشات را خواندم .امّا عکسهای کسوف دیگر نهایت است . تا الان نگران بودم و دلخسته حالا می شکنم. اشک امانم نمی دهد. احساس غریقی را دارم که می داند لحظه مردن فرا رسیده . وحشی گری این عجوزه های پلیس نهایت خشونت و رذالت است. از کجا شکایت کنیم ؟ از ماست که برماست . نه ؟ این عجوزه ها در دامان کدام اژدها تربیت شده اند ؟ چطور دلشان می آید این طور بزنند. این خشونت هدیه کدام قانون است ؟ هدیه کدام دین است ؟ محبوبه کجاست ؟ اسمش در میان بازداشت شدگان نیست ولی شاید جای دیگری اسیر است. محبوبه را کسی ندیده ؟ حالم بده . من تو این قبرستان چه می کنم. من آغوش مادرم را می خواهم. من جای امن می خواهم. خسته شدم از دربدری . خسته شدم از گریه های ممتد شبانه و روزانه. من دلم می خواهد از این عجوزه ها کتک بخورم . دلم می خواهد یواشکی در حین کتک خوردن ناخنم را در گوشتش فرو کنم . برای اولین بار در عمرم می خواهم انتقام بگیرم. انتقام این همه ظلم و قساوت. خسته ام . خسته.
به من بگویید محبوبه و محبوبه ها کجایند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ او کیست که این گونه بر خاک کشیده می شود.... آن دیو سفید پوشی که به آن عجوزه چسبیده کیست ... آن دیو خاکستری به چه می نگرد....
او کیست که او را این گونه می برند .... مردان خشنودند که وظیفه شان را عجوزه هایی سنگدل انجام می دهند. تف بر روی بی شرمتان
اسپری رنگ قرمز ........... گاز اشک آور.......... تعجب سردسته اشرار از این همه قساوت زنان .......... همانند زهر تلخم . محبوبه برگشت . نوشته اش را می خوانم . باز هم گریه . باز هم ضجه . تا به کی ؟ اشکهای من درد و سوزش قلب کدام یکشان را التیام می دهد ؟ تحقیر انسان ها تا به کی ادامه خواهد داشت ؟ کدام نا انسانی می تواند شاهد چنین رفتارهایی باشد و بی تفاوت نگاه کند ؟ پیوست.۱. عباس معروفی نازنین در رابطه با دیروز مطلبی نوشته است. پاراگرافی دارد که سخت به دلم چسبید . اینجا می آورم تا برای همیشه یادگار بماند: اگر تا فردا دندان روی جگر( اینو کی ساخته ؟؟) بگذارید می نویسم. بماند که جمعه ها کسی اینجا نمی آید !!!!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 0:6 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز روز جهانی چرند و پرند نویسی است (نیست ؟ خوب از الان هست!) حوصله خوب نویسی ندارم ! می دونید من متولّد بهمن هستم و بهمنی ها در آن واحد به سیصد تا چیز فکر میکنند. الان هم می خوام به هر چی فکر می کنم را بگم. ببینم خوشتون می آد تو مخ من باشید و همجوار سلولهای نازنین خاکستری من !!! خبر خوب اینکه آرایه خانوم خانوما برگشته و من خوشحالم. اگه راستش را بگم وحشت کرده بودم. من خواننده وبلاگ آرایه بودم و هستم ، یک جورایی احساسات شبیه به هم داریم که من تا حالا بروز ندادم. خوشحالم که برگشته سر خانه و زندگیش حالا حتی کتلت وار !!!!! صحبت دید زدن شد . دیروز رفته بودم جایی ( حالا دادگاه ! بشکن نزنید طلاق نیست ، حقوقی است ) انقدر وکیل خوش گل و خوشتیپ دیدم که برای یک سال چشمهایم براق شده اند. خوب جام جهانی هم رسید. این فوتبال شده ناموس ما ! ناموس ما هم عین سیاست ماست ! سیاست ما هم عین دیانت ماست !! هر جا می ری فوتبال ! اینجا که اصلا عین خیالشون نیست ! نه حرفی نه سخنی ! خدا پدر میرزا قاسمی را بیامرزه که امتیاز پخش را خرید. الان هم فکر کنم سه چهارم ایرانی ها نشسته اند پای بازی انگلیس . من منتظر یک شنبه هستم که از مکزیک ببازیم!!! دلم شور می زنه !! تلویزیون مکزیکی هی داره تبلیغ می کنه. از جام جهانی گفتم یاد قشنگترین خاطره فوتبالی ام افتادم. سالی که ایران با استرالیا بر سر رفتن به جام بازی داشت ، من هنوز معلم بودم و بازی حدودای ساعت ۳ بعدازظهر بود. منم که معلم جدی و سخت گیر بودم و درس برام حکم نفس را داشت. سر کلاس سوم راهنمایی بودم. مشغول درس دادن بودم که دیدم گوشه کلاس یک سر پایینه و تند و تند داره دهنش می جنبد !!! یک کم دقت کردم (با گوشه چشم ) دیدم هر از گاهی هم یک چیزی را به دور و بری ها می گوید! همه هم انگار کک افتاده به تنبانشان هی می جنبند!! این بود خاطره ما از جام جهانی ! من تا فردا هم می تونم حرف بزنم ولی دلم برای چشماتون می سوزه. کی میاد دوشنبه بریم دادگاه ؟!!!! راستش را بگم : بیشتر از هر موقعی دلم می خواد ایران باشم ، اجتماعات بعد از بازی ها ، اون شادی های دسته جمعی ، اگه ایران برد یا باخت ، دلم می خواست جایی باشم که همه مردم یکی بودیم و همه به یک چیز فکر میکردیم. ای کاش این روزا ایران بودم. جای مرا هم خالی کنید.
پیوست.۱. آخرین اس ام اس به موبایل داداشی : می گم اگه می گفت هفت بار به دایی فحش بدید چی ؟ بهتر نبود ؟ یا برانکو ؟ بیشتر به من می چسبید به خدا .. پیوست.۲. دلشوره ام بی دلیل نبود . اینجا و اینجا می گویند کتک زده اند. دو نفر را بازداشت کرده اند و عده ای در مینی بوس بوده اند. فعالان حقوق بشر هم همین را می گویند. دلم شور می زند. در دلم رخت چرک هم می زنند. چرک ها به مغزم هم سرایت کرده . بوی چرک بدی در بینی ام پیچیده . خدایا من سلامت محبوبه ،بهناز ، سولماز و بقیه خانم های نازنین وطنم را از تو می خواهم . از تو ، می فهمی . خبری از محبوبه ندارم . کم و بیش همه کسانی که رفته بودند برگشتند ولی محبوبه هنوز نیامده کسی خبری نداره ؟ دلم شور می زنه . محبوبه الان کجاست ؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 5:58 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
بیداری ات را جادو می زند سیب باغ ترا پنجه دیوی می رباید و ـ قصّه نمی پردازم ـ در باغستان من ، شاخه بارور خم می شود نوشتن سخت است . بار ها جمله ای نوشتم و پاک کردم . هرکدامشان نشان از درونی آشفته و تلخی بیش از اندازه می داد. خسته شدم انقدر اظهار کلافه گی کردم. دیگر بس است. می خواهم بلند شوم ولی پاهایم حس ندارند. می خواهم قیود را از بین ببرم ، جرات ندارم. می خواهم فریاد بکشم ، نفسی برایم باقی نمانده. امّا امّا دیگر وقتش شده باید کاری کنم. وبلاگستان برایم محیطی مقدّس بود حالا شده زنجیر پایم . از پس توقّعات بعضی از دوستان بر نمی آیم. مشکل ما مشکل فرهنگی است . دیگران را آنچه هستند قبول نداریم آنچه می خواهیم را قبول داریم. این اشکال همه جا به چشم می خورد. توقع مادر از فرزندان ، فرزند از والدین ، دوست از دوست ، فرد عامی از سیاستمدار خلاصه همه از همه از دیگران می خواهیم آنچنان باشند که ما می خواهیم. سیاست آشفته بازار مملکتمان هم به همان گونه است. سلطنت طلب که حرف می زند ، جمهوری خواه فحش می دهد . جمهوری خواه که سخنرانی می کند ، مجاهد فریاد می کشد. مجاهد که تظاهرات می کند ، افراطیون لگد می پرانند. به راستی کی و کجا در تاریخ ما همدیگر را آنچنان که هستند قبول کردیم. به نظر شما این یک مشکل بسیار بسیار بزرگ نیست؟ من از رفتن زنان به استادیوم طرفداری می کنم یکی می گوید تو طرفدار نقض قانونی. زنانی شجاع برای گرفتن حقوق اولیه شان گردهم آیی گذاشته اند ، آنوقت یک نفر در نظر خواهی محبوبه نازنین می گوید فکر می کنی این تجمع چه اندازه زنان را به دستیابی به حقوقشان نزدیک می کند ؟ این مطلب را باز خوانی نمی کنم چه بسا اگر این کار را بکنم پشیمان می شوم.
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم پرده را برداریم ساده باشیم کار ما نیست شناسایی " راز " گل سرخ
همه تان را دوست دارم یک عالمه ، خیلی زیاد. پیوست.۱. هر چه بیشتر کامنت ها را می خوانم بیشتر به این پی می برم که منظورم را بد رسانده ام. من حساسیت های سابقم را ندارم (کمتر دارم ) پروین خانم عزیزم راست می گویند من همیشه از نظرهای نادرست ناراحت می شدم ولی الان به کمک خودشان خیلی خیلی بهتر شدم و به اندازه قبل حساس نیستم. شاید درست ترش این بود که بگویم این روزها همواره در حال تحلیل فرهنگ ایرانی هستم و دغدغه ام شده مقایسه ملّت ها. هر چی بیشتر دقّت می کنم اشکالات را بیشتر می بینم. وبلاگستان یک نمونه است . تلویزیون نمونه بزرگتری است . من کلی بیان کردم. دلم می خواست هر کس که این مطلب را می خواند کمی به خودش دقّت کند و ببیند در خودش هم وجود دارد یا نه ! شاید من اشتباه می کنم و این خاص ایرانی ها نیست. ولی من در این مخلوطستانی که درش هستم کمتر دیده ام که مردمی انقدر پشت هم بزنند و از یکدیگر فراری باشند. همیشه فقط عیوب یک دیگر را دیده ایم . من اوّل در خودم دقّت کرده ام که همیشه اوّل بدی ها را می بینم و الان سخت سعی می کنم خودم را تصحیح کنم . |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 7:33 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
صبح ها نان و پنیرک بخوریم و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید یکی از بهترین سوغاتی هایی که برای خودم از ایران آورده ام کتاب مستطاب آشپزی از سیر تا پیاز نوشته نجف دریابندری به کوشش همسر خوبش فهیمه راستکار است. کتاب بسیار جامع و غنی است امّا آنگونه که باید استقبال چندانی نشده است شاید به دلیل قیمت بالایش است (سی و دو هزار تومان ) . در هر صورت و به هر دلیلی ، این کتاب به نظر من بعد از کتاب آشپزی رزا منتظمی که دقیق ترین کتاب پخت و پز ماست بهترین کتاب نوشته شده در این باب است. در این کتاب شما ابتدا تاریخچه ای ازآشپزی ایرانی هندی چینی فرانسوی ترکی اسپانیایی و.. می خوانید و سپس غذاهای ایرانی و ملل مختلف شرح داده شده است . یکی از بخشهایی را که من خیلی دوست دارم ، غذای محّلی استانهای مختلف است و غذاهای فراموش شده ایرانی است. از قسمت تاریخ آشپزی ایران دو مطلب جالب اینجا می نویسم اوّلی از قابوس نامه عنصر المعالی است در آداب کشور داری : مطلب بعدی از کتاب مروج الذهب و معادن الجوهر ( مرغ زار های زرین و کان های گوهر ) از زندگی دردربار المستکفی بالله ، یکی از خلفای عباسی در اواسط قرن چهارم نوشته مسعودی تاریخ نویس معروف است که به دلایل بسیار ناسیونالیستی اینجا می آورم . مسعودی از قول یکی از درباریان مستکفی غذایی را توصیف می کند که در واقع همان چیزی است که امروز ساندویچ نامیده می شود: بسیار بسیار جالب بود. پس از این به بعد ما ایرانیان به ساندویچ باید بگوییم مستکفی !
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 6:2 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
بیدارم
در خوابم. آدمها به سرعت تغییر میکنند. لحظه ای این است لحظه ای بعد او می شود . با همان تند آمدنها و رفتن ها. در جایی نشسته ام به کسی تبعیض نژادی می شود ، آماده جهیدن و زدن حرفی تند و تیز هستم . به سختی خودم را کنترل میکنم. شروع میکنم به گفتن داستانی در این باره . همه با دقت گوش میکنند اما نگاهشان خالیست . حالم بد می شود. به یادم می آید که مادرم به خانه ام می آید. خوشحالم . به آنها هم میگویم. میگویند چه خوب ! تا کی می ماند؟ از جوابش خودم هم می خندم. فقط دو روز . یک نفر می گوید. تا برسد امریکا شده دو روز . میگویم نمی تواند پدرم را تنها بگذارد باید برگردد. فقط یک روز در اینجا می ماند! نگاه هایشان هنوز خالی است. بلند می شوم . باید بروم به استقبال خواهرانم ! از خواب می پرم. تاریک است . با خود می گویم تو که خواهر نداری! دوباره به خواب می روم.این بار در کوچه خاطرات بچگی ام خواهرانم جلو می آیند. آشنا نیستند.یکی شان پالتو پوستی بر تن دارد. نگاهشان می کنم ، نگاهشان خالیست. ناگهان کسی فریاد می کشد :مادرتان مرد. جابجا می شویم، همسایه جای مرا می گیرد. این بارخواهران من، خواهران او می شوند و اکنون مادرشان فوت کرده. همه جیغ می کشند . تنم درد میکنه. استخوانهایم در خواب تیر می کشند. به دنبال دسته عزاداری می روم.همه در پارکی نشسته اند ، من به طرف تابی می روم . تاب بازی می کنم. خودم را به آسمان پرتاب می کنم و قهقهه می زنم .همه به راه می افتند و من هم به دنبال آنها می روم. به تالاری می رسیم . عده ای نشسته اند. انگار در زمان به عقب برگشته ام. یونان قدیم است. همه آدم ها عجیبند و نگاهشان همه خالیست. سرم گیج می رود. به هر کس لباسی می دهند. بعضی ها لباس سفید بر تنشان و پشتشان بدون پوشش است. عده ای لباس رنگین کمان بر تن دارند. به من ردایی خاکستری می دهند. به درون سالن می روم . مادرم با ردایی همانند من ردیف جلو نشسته است، با خوشحالی دستی بر شانه اش می گذارم. نگاهم می کند با نگاهی خالی خالی. بر می خیزم. هنوز شب است. آبی می نوشم .می خواهم دوباره بخوابم ولی از ادامه خوابم می ترسم . لختی نمی گذرد که دوباره در آن مکان قبلی هستم.این بار همه در حال خواندن دعا هستند. کسی مانند قاضی بزرگی روبرویمان نشسته . از بغل دستی ام که سرخ پوشیده می پرسم او کیست ؟ می گوید :خدا ! ناگهان درها باز می شود و جنازه ها را می آورند.اولی جنازه دختر جوانی است که با صدای دعای مردم به حرکت در می آید و با چشمانی بسته می رقصد. از ترس فریاد می کشم . مادر اشاره میکند که سکوت کن. من کجایم ؟!! اینجا کجاست !!! جنازه بالای سر من قرار میگیرد. چشمانش باز می شود . نگاهش خالیست. با فرمان خدا جنازه به سرعت به طرف من به حرکت در می آید ، به من نزدیک می شود قلبم تندتر می زند جیغ می کشم و از خواب می پرم. دیگر نمی خوابم. نزدیک طلوع خورشید است. تا خود صبح می نشینم و به یک جا زل می زنم. هنوز تمام تنم درد می کند و استخوانهایم تیر می کشند. نمی دانم چه شده ؟ آیا بانوی نازنین همسایه بی مادر شده است ؟! آیا برای مادرم اتفاقی افتاده است ؟!! یا تنها بازگشتی بوده به دورانی که احتمالا در آن می زیسته ام. خواب تلخی بود .در دستشویی که به آینه روبرو نگاه میکنم می بینم نگاهم بد جوری خالیست ! دیگر نمی خواهم خواب ببینم. من از دنیای خواب و رویا بیزارم.
پیوست .۱. با خودم گفته بودم حتما این دفعه اشاره ای می کنم به درگذشت ابرمرد ترجمه ایران |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 6:45 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
فتح یک قرن به دست یک شعر فتح یک باغ به دست یک سار فتح یک کوچه به دست دو سلام فتح یک عید به دست دو عروسک ، یک توپ امریکاییان آخرین دوشنبه ماه می هر سال را روز بزرگداشت نامیده اند. روز بزرگداشت از درگذشتگان، بازماندگان ، معلولین و خانواده های جنگ. یک جنگ و دو جنگ هم که نه ! ماشالله کم نداشته اند ! امّا خاطره اش را به خوبی نگاه می دارند. در سالهای پیش یکی از لزومات این روز پدیدار شدن موتورسواران بود . این موتورسواران اکثریتشان پلیسان قدیمی و بازنشسته ای هستند که الان با موتورشان و خالکوبی مشخص می شوند. بیشترین محل اقامتشان در داکوتای شمالی و جنوبی است . ما خارجی ها بهشان می گوییم آدم خورا (مرگ من اینو برای کسی ترجمه نکنید ها !!) و بدون دلیل هم نمیگویند . اکثرا با خارجی دشمن هستند و یک جور بخصوصی هستند. در آخر می که تعطیلی بلندی هم هست. تعداد اینها چندین برابر می شود و از ایالت های دیگر برای بزرگداشت همقطارانشان به دی سی می آیند. امسال قصدم این بود که گزارشی رنگی از اجتماع این موتورسوارها تهیه کنم و به همین منظور راهی واشنگتن شدیم. امّا از خوش شانسی یا بدشانسی تک و توکشان را دیدیم. بودند ولی نمی شد عکس گرفت . اگر از جلو عکس می گرفتم تا الان کله و پاچه ام را هم لیسیده بودند. خلاصه به دلیل کمبود آدم خورا مجبور شدم از رژه این روز عکس بگیرم برایتان بگذارم.
پیوست.۲. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 6:15 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
خانم ها ، آقایان ، حضار محترم
محترمانه به حضور می رساند که مطلبی داریم داغ و از تنور در آمده (البته دوشنبه بیرون آمده ولی تو مایکروویو گرمش می کنم ) امّا ، امّا نازنینان برای نشان دادنش فضایی بیشتر از اینجا احتیاج است. یک گزارش صد در صد رنگی ، با شرکت پروانه و شرکا ، راننده اش آقای مربوطه و دوربین نازنینش (الهی چشم حسود کور بشه ، افتاد زمین یک ورش قر شد ، بخندید خودم خفه تون می کنم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 2:36 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
تنها به تماشای چه ای ؟ بالا ، گل یک روزه ی نور پایین تاریکی باد بیهوده مپای شب از شاخه نخواهد ریخت و دریچه خدا روشن نیست. خلاصه جونم براتون بگه که همه شروع کردند به تمرین کردن و غربتی احساس می کرد که همین الانه که بمیره. گفته بودم براتون که غربتی خیلی خیلی لوس بود و همیشه بهترین نمره ها مال او بوده و حالا از اینکه یک کتاب را جا انداخته بدترین اتفاق ها بود. معلم همانند بقیه کلاسهایی که غربتی گذرونده بود شروع کرده بود به تمرین کردن سوالات فاینال ( غربتی هنوز هم نفهمیده که اینا چرا روز آخر سوالها را اینجوری به شاگرداشون می رسانند !!) هر سوالی می کردند غربتی گوش می کرد و سعی می کرد ، اعداد را خوب حفظ کند ولی ذهن به هم ریخته دیگه اجازه نگهداری نمی داد. زمان ناهار غربتی عین تیر خودش را به شبی رساند و گفت ببینم حالا تو خودت چیکار می کنی ؟ که او جواب داد : منم نخواندم رد می شوم !! ساعت یک شد و موقع امتحان. غربتی چشم که باز کرد دید همه سر کلاس هستند الی شبی !! از معلم پرسید این کوش ؟ گفت: جای دیگری کلاس داشت نیامد! تو دلش چند تا نون و آبدار حواله اش کرد و ورقه امتحان را باز کرد. اولین سوال را نمی دانست ، دومی را نمی دانست ، سومی را نمی دانست . همینطور رفت تا آخر. این غربتی لوس و مسخره یک دفعه دچار حمله اضطرابی (anxiety attack) شد. ضربان قلبش بالا رفت و نفسش تنگ شد. من راوی هم مثل شما معتقدم که دیگه این آخر لوس بازی بود ولی خوب اتفاق افتاد. غربتی اجازه گرفت که بره بیرون. به صورتش آب یخ زد . باز هم همان دلشوره و هیجان ولش نمی کرد. به خودش دلداری داد و گفت خوب رد می شوی به جهنم ! بعد دوباره یاد زحمتهای این چند روزه اش افتاد که کتاب بزرگه را خوب خوب خوانده بود و الان به خاطر یک اشتباه دوباره باید از اول شروع کنه ، بدتر از همه این همه دوست که منتظر بودند و دعا کرده بودند . وای بیچاره ، دوباره حالش بد شد. خلاصه دردسرتان ندم . این داستان بیرون رفتن و آمدن انقدر ادامه پیدا کرد که کرم پودر روی صورت دیگه محو شده بود و یک جوی سیاه از چشمان مثلا ریمل زده جاری شده بود. غربتی یک لحظه با خودش فکر کرد که : خوب لعنتی ! برگه ها را عوض کن ! اول اونی که بلدی را امتحان بده ! صفحات را عوض کرد. با خوشحالی فهمید که اون سوالها را کامل بلد است . به جواب دادن مشغول شد. هنوز هم قلبش به شدت می زد ولی به عشق جواب دادن ادامه می داد. اولین نفر که بلند شد ، غربتی هنوز نصفه هم نبود. دختر امریکایی فاتحانه برگه را که داد ، معلم زودی صحیحش کرد. گفت : ساری رد شدی . چی ؟ قانون ایالتی. غربتی ته دلش یک ذره احساس بهتری کرد. پنج دقیقه نشده ، دومی بلند شد. اینم امریکایی ولی با مشکل عدم یادگیری !!! و خودش می گفت هر امتحانی براش سه برابر طول می کشد. کلک حقه باز نه خواند و نه امتحانش طول کشید. بعدشم قبول شد. بماند که غربتی صد در صد مطمین است که این خانم سوالها را از قبل می دانست چون مادرش یک کله گنده تو همین شرکت بود !!! خلاصه غربتی دوباره برگشت به سوال قبلی ها و با هر بدبختی بود جواب داد. هر کسی که بلند شد و برگه را داد . قانون ایالتی رد شد و این اعتماد به نفس غربتی را انقدر بالا برده بود که فکر می کرد نکنه خودش قبول بشه !!! قبل از امتحان معلم خواسته بود با غربتی شرط ببنده که قبول می شه ولی غربتی این کار را نکرد ، حالا چقدر خوشحال بود که شرط نبسته بود اگه قبول می شد چی !!! طی یک عملیات دل و بده به دریا ، غربتی ورقه اش را داد. یکی از بهتری پسر ها قانون ایالتی را رد شده بود و داشت عصبی به ورقه نگاه می کرد. معلم اون ورقه جواب سوراخ سوراخی را که گذاشت روی ورقه غربتی ، غربتی یک نگاهی که کرد دید هیچ سوراخی سیاه نیست !!!! ای ددم ! ای ننم !! رد شدم!
پیوست .۱. خیلی سعی کردم جلوی خودم را بگیرم ولی این دفعه دیگه نمیشه . گند بزنند هیکل بلاگفا را . مرگ بر بلاگفا !!!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 5:13 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
خار آمد و بیابان و سراب یکی بود ، یکی نبود . زیر این گنبد کبود یک غربتی زندگی می کرد .این غربتی قصّه ما آدم خیلی ساده ای بود. بی شیله پیله و بی کلک ملک. این غربتی جون از کار کردن در اونجایی که زندگی می کرد بیزار بود. بیزار از خود کار که نه ، از اینکه هر دفعه باید برای دیدن پدر مادرش از کارش بیاندازنش بیرون خیلی ناراحت بود. نمی توانست مثل بقیه از دیدنشون بگذره و بچسبه به کار، برای همین غربتی یک روز می نشینه و به حرف شوهر غربتی ترش گوش می کنه که : غربتی پاشو دنبال کاری بگرد که آقای خودت باشی و خانم خودت ، نه زجر بکشی و نه هی بیرونت بکنند. غربتی قصّه ما هم برای اولیّن بار در عمرش گفت : چشم!!!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 5:46 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
اندوه مرا بچین ، که رسیده است دیری است که خویش را رنجانده ایم و روزن آشتی بسته است مرا بدان سر، به صخره برتر من رسان ، که جدا مانده ام من نمیدانم در رنگدانه های موی زنان ایرانی در صد سال اخیر چه تحولّاتی افتاده است که اکثریتشان فریاد سر می زنند که مرا بور کنید !!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 6:24 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||