تبليغاتX
پشت هیچستان
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همّت کن ------------ و بگو ماهی ها،حوضشان بی آب است

در شب كوچك من افسوس
باد با برگ درختان ميعادي دارد
در شب كوچك من دلهره ويرانيست
گوش كن
وزش ظلمت را ميشنوي؟
من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم
من به نوميدي خود معتادم
گوش كن
وزش ظلمت را ميشنوي ؟
در شب اكنون چيزي مي گذرد
ماه سرخست و مشوش
 و بر اين بام كه هر لحظه در او بيم فرو ريختن است
 ابرها همچون انبوه عزاداران
لحظه باريدن را گويي منتظرند
لحظه اي
و پس از آن هيچ .
پشت اين پنجره شب دارد مي لرزد
و زمين دارد
باز ميماند از چرخش
پشت اين پنجره يك نا معلوم
نگران من و توست
اي سراپايت سبز
دستهايت را چون خاطره اي سوزان در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسي گرم از هستي
به نوازش هاي لبهاي عاشق من بسپار
باد ما را خواهد برد
باد ما را خواهد برد
                                      فروغ فرخزاد

 

 

 

پیوست.1. از همه کسانی که قول فرستادن مصاحبه را دادم معذرت می خواهم .. نمی توانم به یادداشتهایم نزدیک شوم.. یک جورایی دستانم در اختیار خودم نیست ....  دلم می خواهد به سالهای دور برگردم .. به شادی هایم .. خوشبختی هایم .. به تمامی بهانه های زندگیم ... چقدر دور شده ام .. انگار صد سال نوری گذشته است .. تنها خاطره ها برایم مانده اند ... دیروز با یادآوریشان خنده هایی بلند و هیستریک سر دادم ...ترسیده ام ..... خاطره های خوب تا کی همراهم می مانند ... می ترسم از یادم بروند ... آنوقت چه کنم !!  آیا بدون خاطره می شود زندگی کرد ؟؟

پیوست.۲. به دلایلی حذف شد ...
مشکلی پیش آمده که تا حل بشه جانمان در می آید .. تا همه چیز به ختم و خوشی تمام نشه نمی نویسم ، دستم به نوشتن نمی ره  ... فقط دعا یادتون نره .... تا این لحظه سی مدل نذر کردم ..

پیوست.۳. درست شد .. ساعت هشت صبح ، من برم لالا کنم ، استحقاقی است ، دلم می خواهد از خوشحالی جیغ بکشم ........

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 11:54 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

در جاده های عطر
پای نسیم مانده ز رفتار
هردم پی فریبی، این مرغ غم پرست
نقشی کشد به یاری منقار

نزدیکی پایتخت زندگی کردن هم محسنّاتی داره هم مضرّاتی . از محسناتش اینه که ...( چیزی پیدا نکردم جون شما !!)  و از مضرّاتش اینه که به سفارت معظمه ایران نزدیک تری ... حالا این سفارت ایران مثل اون سفارت مفخمه انگلیس و روس نیست که نزدیک بودنش اعتباری باشه و بتونی با هر تقی که به توقی خورد بری توش تحصّن کنی و دول متحده و متفّقه برایت کاری بکنند ولی پاسپورت تمدید می کنه و شناسنامه می ده و عقد و طلاق ثبت و فرع می کنه ، کارهای عامه پسند زیاد می کنه  ..ولی بخار مخار یخدو !!!

قبلنا یک جاییش نوشته بود سفارت الجزایر .. حالا که اونم برداشته شده و به کل شده خاک پاک جمهوری اسلامی .. بر عکس بقیه سفارت خانه ها ملک نیست یعنی حیاط و گل و بته نداره یک طبقه از یک ساختمان تجاری است که در مجزا داره .. از پله هم که می ری بالا نوشته لطفاْ حجاب اسلامی را رعایت کنید یعنی به قلمرو زورگویان خوش آمدید !!!!
از عواقب این نزدیکی و قرابت ما با سفارت نازنین  انجام دادن کارهای سفارتی فک و فامیل محترمه است . تا بحال که بقیه اقوام فداکار تر اینجا بودند ، آنها انجام می دادند امّا حالا افتاده گردن ما ...چند وقت پیش یکی از ... زاده ها التماس دعا داشت ، ما هم که فامیل ذلیل بلند شدیم رفتیم دنبال کارهای اوشون .
آقای مربوطه وقتی باشه خودش منو می بره دی سی ، چون به نظر ایشون گیج کننده است و ممکنه من تویش گم بشم ، بعد بیچاره دردسرش دو برابر می شه .. صبح اول صبحی بنده یک نگاهی به کمد کردم دیدم ای داد روسری یخدو !!! یک روسری داشتم از اون حریر هندی ها بود ۹۹۹ تومنی ها !! اونم موهامو که رنگ کردم پیچیدم دور سرم اکسیدان لکه اش کرده بود .. آقای مربوطه گفت تو بنشین تو ماشین من میرم داخل .. خلاصه جونم براتون بگه که ما ماشین را بیرون تو خیابان پارک کردیم و از اونجایی که به شدت هم خسیسیم و بنزین هم گالنی سه دلار، به مدت دو ساعت زورم می آمد ماشین را روشن نگه دارم که خنک بشوم ، تو اون گرمای ۴۰ درجه به اضافه ۸۰ درصد رطوبت در کنار خیابان اطراق کردم .. نشون به اون نشون که دو ساعت شد چهار ساعت .اون روز با اینکه گرما زده شدم و حالم خیلی بد شد ولی آی بهم خوش گذشت ، آی بهم خوش گذشت که حد نداشت  .

اولین کسانی را که دیدم یک دختر و پسر ایرانی بودند که به شدّت انگلیسی حرف می زدند که خدای نکرده من از رنگ پوستشون نفهمم که ایرانی اند .. راستش گمراه هم شده بودم چون فکر می کردم عرب هستند .. بعدش یواش یواش به فارسی غر زدند و تند تند به سیگار پک زدنند. حاجیتون هم که فضول هی گوش کردم ببینم چی می گن ( خوب چیکار می کردم ؟؟؟ کار دیگه ای نبود که !! می خواستند بلند بلند حرف نزنند !!) اونا هم که پزو هی بلند حرف زدند که به من پز باری که دیشب تو دی سی رفته بودند بدهند .. بعدش یک پسر امریکایی اومد ازشون پرسید غذای ایرانی کجا دارند ؟؟ اون دو تا آدرس دادند و پسره با مادربزرگ ایرانی روسری به سرش غیب شد . من مشغول روزنامه خوندن !!!!! بودم که دوباره پسره با مادربزرگه و این بار مامانش اومد که یک زن ایرانی خیلی خوش مشرب بود ( از اون زن ریزه های مو مشکی گندمگون تر و فرز ) .. کلی آدرس رستوران ایرانی موبی دیک را از من گرفت و حدود ده دقیقه براش توضیح دادم که اینو برو پایین میشه کوفت بعد بپیچ چپ بعد بپیج راست بعد..... !! بعد یک هو  گفت نه ! اصلاْ نمی ریم!!  بیچاره مادربزرگه انقدر غصه دار شد .. فکر کنم برای چلوکباب دلش تنگ شده بود .. اونا هم به باغچه نشینان اضافه شدند .. کلی با هم گپ زدیم .. شوهرش امریکایی بود و سی سالی بود ایران نرفته بود ..مهندس بوده ولی به خاطر بچه ها معلم شده ..شوهرش بهش اجازه نداده بود که بچه ها شناسنامه ایرانی داشته باشند یا به ایران بروند .. کلی از پاپوش درست کردن همکاران امریکایی اش حرف زد و اینکه همیشه اول سال به بچه ها می گه ایرانی است و نقشه خاور میانه را بهشون نشون می ده تا خوب یاد بگیرند .بیچاره از کارولینای شمالی ده ساعت رانندگی کرده بود که بیاد اینجا به مادرش وکالت بده و یک مهر بزنند تو پاس مادره .. زن خیلی خوبی بود و خیلی منو راهنمایی کرد .. بیچاره ها از ساعت هفت صبح معطل شده بودند و دیگه کلافه شده بود از خیر انتظار تا ساعت سه گذشت و پول داد که براش پست کنند .. بیچاره مادربزرگه وهم برش داشته بود و صد بار پاسپورتش را بهم نشون داد که تو رو خدا خانوم ببین مهر خروج داره یا نداره .. بارها براش توضیح دادم که خانوم جان ما ایرانی هستیم و مهر خروج نمی خواهیم ، بیچاره دودل بود و راضی نمیشد . بالاخره هم دختره چنان جیغی سر مادرش کشید که راضی شد از جایش بلند شه ولی تا اونور خیابان رفتند هنوز صدای جیغ و داد دختره می آمد..بعد از ایکی ثانیه یک خانوم دیگه اومد نشست پهلوی من .. از من پرسید شما اینجا اتوبوس مترو دیدین ؟ بهش گفتم نه ندیدم .. گفت آخه می خوام برگردم دیگه زورم می اد پول تاکسی بدم ..منم که وسواسی و خیرخواه ، تو دلم گفتم نامردم تو رو به اتوبوس نرسونم ، بیرون را که نگاه کردم دیدم یک اتوبوس داره می اد .. بهش گفتم بیا خانم !! اومد .. بریم اونور خیابان .. بلند شد .. عین رد شدن از خیابان انقلاب مثل قرقی ردش کردم ( البته بیست و چهار هزار بار بوق هم زدند ، کلی هم انگشتهای نازنینشان را برایمان بالا بردند) رسیدیم به ایستگاه ، اتوبوس آمد.. بهش گفتم به سلامت .. گفت مرسی ، دستت درد نکنه  !! کمی بالاتر رفتم که برگردم آنطرف  که دیدم پشتم ایستاده .. گفتم نرفتید ؟ اتوبوس مترو نمی رفت ؟  گفت : نه ! نرفتم ! هنوز که کارم تموم نشده ! منتظرم تا ساعت دو که پاسپورتم بیاد بعد برم !!!!!  منو می گید :  خیلی خیلی خانومی کردم هیچی نگفتم ، می خواستم تو اون گرما فقط جیغ بکشم ... برگشتیم یک خانوم پیر دیگه به جمع کنار خیابانی ها اضافه شده بود .. داشت غرغر می کرد بدجور .. از اون ضد رژیمی ها بود و  به همه فحش می داد .. طبق روال خانومای مسن کل داستان زندگیش را  تعریف کرد یکی از داستان ها  این بود که  برادرش دانشمند و نابغه بوده ، بعد این برادر فلج میشه و می افته گوشه خانه ، برایش پرستار می گیرند که مواظبتش کند . پرستار زن بوده و برای همین یک صیغه محرمیت می خوانند . خانوم پرستار بعد از یکسال که صیغه باطل می شه و صیغه نامه هم گم شده بوده به دادگاه شکایت می کنه که زن عقدی بوده و مال و اموال آقا باید به اون برسه و خانواده دسیسه کرده اند که او را از ارث محروم کنند. خانوم پیره میگفت رفتم دادگاه جلوی قاضی که یک آخوند ج.... بود عین شیر وایسادم و به اون د... گفتم آقا پس من از فردا می رم همه جا میگم زن فلانی هستم !! پولش را بدهید به من !! آخونده هم که اینو شنید گفت خواهر بله حق باشماست !!! و رای را به نفع ما صادر کرد ، پرستار را ده سال انداختند زندان!!!!  خانوم پیره که رفت ، من و  یک خانوم دیگه که از نیویورک اومده بود به هم نگاهی انداختیم و از خنده ترکیدیم .. یا آخونده مست بوده یا خانوم پیره حالش خیلی بد بود  !!!! آقایان سفارتی رفتند ناهار و  از ناهار بازگشتند و من هنوز آنجا بساطم پهن بود ..آقایان بسیار بدلباس بودند و مندرس ... انگاری ایران نماینده کهنه پوشان است !!!! امّا از حق نگذریم رفتارشان بسیار خوب است .. با همه خیلی مودب هستند و با احترام رفتار می کنند .
بلا استثنا تمام خانمهایی که پایین می آمدند ، تا به خیابان می رسیدند  با ژستهای عجیب غریب و با حرکاتی  نمایشی روسری ها را بر می داشتند ( کاری که وسط پله هم می تونستند انجام بدهند ) و به آدمهایی که می آمدند و می رفتند یک جوری روسری و انزجارشان را نشان می دادند و جیغ جیغی لوندانه سر می دادند .. حالا چرا ؟؟ من نمی دونم  !! از خودشون بپرسید!! .. من بی حجاب ، در آن کشور آخرین مشکلم روسری است ..   حدود چهار ساعتی کنار خیابان ذوب شدم ، در حالی که آقای مربوطه آن بالا در خنکای کولر تلویزیون تماشا می کرده . شانس آوردم که زمانی که پلیس قصد داشت جریمه بگذاره متوجه شدم و سوار شدم و در رفتم . با تمام این تفاصیل روز گرم بسیار بسیار خوبی بود .. تمام روز فارسی شکر بود که در فضای خیابان ویسکانسن رد و بدل می شد . از انواع و اقسام فحش ها تا تعاریف روزمره و قربان صدقه رفتن ها و تعارفات مهربانانه ایرانی  .. انقدر ایرانی دیدم که برای مدّتی حالم خوش است .. دل من کوچک است .. تاب غربت را ندارد .. ایران را دوست دارم با تمام ملّت عجیب و غریب مهربان و نامهربانش .....

این نوشته یک ساعتی نوشتنش طول کشید .. وسطش کلی با برارم مهرورزی کردم .. حوصله ویراستاری ندارم .. اگر اشکالی بود بی زحمت بگید درست کنم ...
شاد باشید .........................................

پیوست.۱. به چشم براری نباشه پسرای خیلی خوش تیپی دیدم . به خدا این پسر ایرونی ها شاهکارند ..
این آخرین ترانه منه ( با ملودی دختر ایرونی بخوانید )

پسر ایرونی خیلی تکی 
ولی چرا اون خیکی را گرفتی
برای چی اون دختر خیکی را گرفتی
مگه تو کور بودی ..
مگه تو کور بودی ...
برای چی اون دختر خیکی رو گرفتی
اون که خیلی بدگل بود
مگه تو کور بودی ....
مگه تو کور بودی...
دل منو بد جور سوزوندی ...
دل همه رو سوزوندی...
پسر ایرونی خیلی تکی .....

(دوباره از اول تکرار کنید ، آه یادتون نره ، حتماْ وسطش بکشید )  

پیوست.۲. سفرنامه زهره را حتماْ بخوانید .. روزی شش بار خدا را شکر می کنید که عوض ایران در یکی از دهات های پاکستان شما را نزاییده اند ...

پیوست.۳. مصاحبه ا.ن را دیدید ؟؟ من برای اولین بار خوشحالم که سرکار نمی روم و نباید فردا ریخت افسوس نشان کسی را ببینم . من امشب از در و دیوار خانه چوبی ام هم خجالت کشیدم که چنین مردی رییس جمهور مملکت من است .. من امشب باز هم از ایرانی بودن خودم خجالت کشیدم .. شاید از این به بعد بهتر است بگویم آنگولایی ام ...رییس جمهور مردمی ایران در وسط مصاحبه به خبرنگار می گوید : من مثل شما بیکار نیستم !!! و نتی به او می دهند که یقه آن کت کذایی را درست کن ... می گوید من به خودم می رسم .. موهایم را شانه می کنم ... در انتهای مصاحبه به او می گوید : شما هم نشینید این سوالات را از ما بپرسید !!!! من گریه ام گرفته ، باز هم یک ناامیدی دیگر .....
تقریبا بیشتر مصاحبه را نوشتم اگر کسی خواست برایش می فرستم ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 9:13 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

شب ایستاده است
خیره نگاه او
بر چارچوب پنجره ی من
با جنبش است پیکر او گرم یک جدال
بسته است نقش بر تن لب هایش
تصویر یک سوال

مدتّهاست که دیگر خوابشان را هم نمی بینم . هر از گاهی به یادشان می افتم ، مخصوصاْ زمانی که بنز مشکی می بینم . "خانم ، خانم ، یک بنز مشکی صبح به صبح می آد دنبالشون ، سوارشون می کنه ، می برتشون " تصویرشان در جلوی چشمم می لغزند ، تا بحال عوض شده اند . چند سال می گذره ؟ هفت ! هشت! همین اندازه است . حوصله فکر کردن به تاریخ دقیق اش را ندارم . نگار بزرگتر بود ، دو سال یا سه سال . رد شده بود . پانزده ساله بود ولی سوم راهنمایی بود . نازنین دوم راهنمایی . نازنین درسش خیلی بد نبود ، یعنی با هوش بود امّا دل و دماغش جای دیگر بود. چشمهای هر دو درشت بود . نگاه میشی امّا بی فروغ نازنین را خیلی دوست داشتم . نگار کمی شیشه خورده داشت ، وقتی نگاهت می کرد معلوم بود که در دلش بهت فحش میده و رنگ چشمهایش تغییر می کرد و به سیاهی می زد . درونش پر از بغضی فرو خورده  بود . نازنین برایم عزیز تر بود.

هیچگاه آن صبح را یادم نمیره ، از سرویس که پیاده شدم آقای پناهی زیر لب عوض سلام غره ای کشید. به دبیر ادبیات گفتم حتماْ خبری شده . در دفتر دو مامور نیروی انتظامی نشسته بودند. جفتی اخم آلود و عصبی. نه ناظم بود نه مدیر. آقای پناهی خودش بالاخره به حرف در آمد که نازنین و نگار فرار کرده اند و در پارک دستگیر شده اند. این دوتا آورده اندشان. مشکوک بوده اند. باورم نمیشد. بچه ها همیشه پچ پچ می کردند و می گفتند خواهر بزرگشان که ترک تحصیل کرده خراب است !! چقدر از این لغت بدم می آید. بماند که برادری هم داشتند که در یکی از دانشگاه های خوب محصّل پزشکی بود و من همیشه بخاطر دوستی که در آن دانشکده داشتم از این زیباروی سبز چشم خبر داشتم .از مدیر سوال و جواب کردند و رفتند. دخترها عصری به مدرسه آمدند بدون اینکه حرفی زده شود. همه در سکوت با هم حرف می زدند و شایعه را پخش می کردند. دبیرستانی های صبح خبر را  در عرض نیم ساعت تعویض مدرسه به راهنمایی های عصر رسانده بودند.
هفته بعد نگار و نازنین به مدرسه نیامدند . یک روز شد دو روز ، دو روز شد سه روز و یک هفته هم گذشت . روزی مدیر پدر خانواده را خواست . شاید یکی از بدترین روزهای عمرم بود و خواهد بود . هنوز هم ضجه های مردی شصت ساله که خمیدگی اش پیرمردی نود ساله را در ذهنت تداعی می کرد را به یاد دارم. مرد اشک می ریخت و می گفت : آب شده اند رفتند تو زمین ! الان یک هفته است ، تقصیر خواهرشان نیلوفر است ، بالاخره از راه بدرشان کرد . در بین اشکها و زاری ها میگفت که دخترانم چاره ای جز فرار ندارند . دوازده بچّه دارم و یک اتاق کوچک . همه با هم در یک اتاق می خوابیم. ناسیونال از زمانی که کارافتاده شدم همه حقوقم را قطع کرده و فقط بیمه تامین اجتماعی دارم . ماهی شصت هزار تومان در میاورم . من از کجا شکم اینها را پر کنم. تنها پسرم خوشبخت شده که از ما دور است .. زمانی که خوب اشک ریخت و خالی شد گفت : شاید اینطور حداقل شکمشان سیر باشد و لباس های نو داشته باشند.

دیگر ندیدمشان. نازنین و نگار به اجتماع پیوستند. بچّه ها گاه گاهی خبر می آوردند که خانم یک بنز سر شهرک سوارشان می کنه و سر شهرک پیاده می شوند و هر بار این جمله قلب مرا خراش می داد. هنوز نمی توانم چشمهای درشتشان را از ذهنم پاک کنم . هنوز هم منتظرم روزی خبری از جایی بدستم برسد . 
 بعد از چند وقت سراغ برادر را از دوستم  که گرفتم ،گفت عاشق دختر یک خانواده معروف همان شهر شده که همه دکتر هستند . سخت عاشق دخترک است و می خواهد دخترک را بگیرد. او حتی هیچ وقت محل سکونت واقعی اش را به کسی بروز نداده و من افسوس می خورم که آیا این پسر  هیچ گاه قادر به معرفی خانواده و خواهرانش به آن دختر خانم خواهد شد !!! آیا انصاف است که کرده ی خواهران وصله ای شود بر پیشانی برادر !!! چند سالی است که همگی فارغ التحصیل شده اند و دیگر خبری از هیچ کدام ندارم ولی هر کجا هستند ، خدایا به سلامت دارشان ...............

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 6:29 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

                       

                                                              TERESSA
I love you when you’re happy, I love you when you cry
I love you when you’re silly, Or when you’re feeling shy 
I love you in the daytime, I love you through the night
I love you when you make mistakes
Or when you get it right
I love you when you’re working, I love you when you play       
Oh, I love you forever, And I love you today
 
              YOUR MOMMY,  TILA     
 
 
پیوست.۱. خاله پروانه :    جوجو طلایی .....
 
پیوست.۲. مثل اینکه توضیح باید بدم.. این تریسا خانم یازده ماهه ما دخمل تیلا گلی وبلاگستان است ، همونی که ایران به دنیا نیامده و در تمام عمرش فقط دو یا سه سال ایران زندگی کرده ، فارسی را خوب بلد نیست ولی سعی اش را می کنه که ایرانی باشه . این جوجو خانمش جوجو طلایی وبلاگستان است.. عکسهای بیشترش را در وبلاگ مامانش و فلیکر ببینید....  این شعر را  هم مامان تیلا برای دخملش گفته و قبلاْ منو لو داده اند که با خواندنش چقدر عر زدم ....
پروین خانم جونم فارسی تیلا خیلی پیشرفت کرده نه !!!  دیگه نمیشه مثل اون موقع ها تحلیل کرد نه !!!!     الان می آد کله منو می کنه ...
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 3:14 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

حسن خان جان : "نمی دونم چی بنویسم که مزه تکرار نده .ولی بذار برای بار هزارم این جمله رو بنویسم که این مردم لیاقت ندارن که بابت شون تب کنی چه برسه به اینکه به خاطرشون جونت رو فدا کنی . ما لایق همه چیزهایی هستیم که در طول تاریخ به سرمون اومده . خاک بر سر من که یه دورانی سنگ این مردم ابله رو به سینه میزدم "

پروانه خانم جان : "حسن خان جان .. مردم یعنی تو .. مردم یعنی من .. مردم یعنی پدر و مادر من ... مردم یعنی پدر و مادر تو ... به چه حقی می گی لیاقت ندارند ..... عوض این همه سیاه نگریستن ببین می تونی کاری بکنی ..."

حسن خان جان : " پروانه راجع به پست قبلیت می خواستم بگم قصد جسارت به کسی رو نداشتم . شاید حق با توئه . ولی من فکر می کنم در سرزمینی که90 درصد مردمش ابله هستند اطلاق این لفظ برای اونه اهانت نیست . صرفا یک توصیف واقع گرایانه س !
تو با خودت رودربایستی داری من ولی ندارم . آره . پدر و مادر منم ، خانوم منم . خودم هم جزو همین مردمی هستم که می گم .
فکر کردی با تعارف کردن وضع عوض میشه "

 

شما نظرتون چیه ؟ من به این تفکرّات ، استدلال ها خیلی فکر می کنم.. با نگاهی ساده به همین مردم امریکا و مخصوصاْ مهاجرینش می توان فهمید که اینها هم عین ایرانی ها هستند.. هم احمق دارند هم باهوش .حسن خان جان حرفهایت دلم را می شکاند امّا فکر می کنم با دل شکستن به  هیچ جا نمی رسیم و من انقدر تو را دوست دارم که باهات گپ بزنم عوض جرّ و بحث.... تو کدام ملّتی را می شناسی که احمق و ابله نباشند ؟!! تو روی چه مستندی اینطور سخن می گی؟؟ ایرانی ها را با کدام ملّت مقایسه کردی که به این نتیجه رسیدی ؟؟ می دونی حسن خان جان من بارها اعتراف کرده ام که دایی جان ناپلئون هستم . من همیشه با این چشم های کور مکوری ام ردّ استعمار را در کشورم دیده ام. به این هم معتقدم که نافعین هیچگاه این کشور را رها نخواهند کرد . به این هم معتقدم که در مملکت من خائنین به وفور یافت می شوند، کسانی که هیچ عرق ملّی نداشته و پول از وطنشان بسیار شیرین تر و عزیز تر است .. نمونه اش هم سران مملکتم !! ایران را به بهایی ناچیز در جیب های گشادشان فروخته اند. از این آدمها در طول تاریخ کم هم نداشته ایم و مختص ایران هم نیست. در تمام کشور ها از این مدل انسانی پیدا می شود. حسن خان جان امیدوارم یک روز پات به اینجا برسه تا این تابوی ذهنی ات شکسته شود. اینجا بهشت موعود هست به شرطی که در ریزه کاری هایش دقیق نشوی. امریکایی احمق از ایرانی احمق احمق تر است .باور کن من بارها ناچار شده بودم برای مردم توضیح بدهم که بن لادن ایرانی نیست. باورت می شه ؟ تو اخبار می گن ایران محور شرارت و بن لادن تروریست ولی حتی یک بار اسم عربستان را بد جلوه نمی دهند و این مردم احمق همیشه می گویند بن لادن ایرانی است . نقل قولی شنیدم از یک کانادایی که می گفت : ایرانی های ونکوور باهوش ترین اجتماع خارجی ها هستند . شاید یکی از دلایل باهوشی شما ایرانی ها این وابستگی های خانوادگی شما باشد . مادران ما اوّل خودشان را می بینند امّا مادران شما اوّل فرزندانش را . این حسن ماست نه ؟
حسن خان جان در بسیاری از کشورها مشکلات این چنینی می بینی. کشورهایی که قانون در آن رواج ندارد. اگر نظر مرا بخواهی و ناراحت نشوی و بد برداشت نکنی یکی از  مشکلات ما که فرهنگ ما را همیشه دچار مشکل کرده مذهب و دینداری افراطی ایرانیان است. مذهب برای ما از نان شب واجب تر شده است . در همه کارهایمان دین را وارد می کنیم. هیچ مرز مشخصی ندارد . زندگی اجتماعی مان منتج از زندگی مذهبی ماست و این مورد را عامداْ در ایران پیاده کرده اند. جامعه دینی هیچگاه به پیشرفت جامعه مدرن صنعتی نخواهد رسید. حسن خان جان آیا به نظر تو این جامعه ایرانی که می بینی حاصل بیست و هفت سال حکومت جامعه دینی و تفکر دینی در جامعه نیست ؟؟

دوست دارم همه در این بحث شرکت کنند و نظر خودشان را بگویند. خوشحال می شوم. به من انگ لامذهبی را نزنید که سخت اشتباه می کنید و من هم حوصله دفاع از خودم را ندارم. مذهب من درون من است ، من دینم را فریاد نمی کشم ، در درونم با آن خوشم .. روی لغت افراطی تاکید کردم که بدانید من با دین مشکل ندارم . با این انگیزه نظر ندهید.  همه انسانها به راه و روشی برای زندگی احتیاج دارند. من با افراط دینی و حکومت دینی مشکل دارم .. همین مسیحیان امریکایی ، صد مدل مسیحیت دارند و یکشنبه ها کلیسا رفتنشان ترک نمی شود و پیشرفت هم دارند پس الزاماً دین مشکل ساز و خطرآفرین نیست.
آیا به نظر شما ما ایرانیان مردم ابلهی هستیم ؟ آیا حماقت ، مخصوص ایرانی است یا همگانی است ؟ دلیل شما چیست ؟

تذکر ۱. اگر در کامنت دونی بنویسید چه وبلاگ خوبی دارید .. با یک هکر کار آزموده به سراغ وبلاگتان می آیم که تا ابد از شنیدن اسمم هم حمله قلبی بهتون دست بده .....

تذکر ۲. همه تون خیلی گلید .

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 6:16 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

موطن آدمی را بر هیچ نقشه یی نشانی نیست
موطن آدمی تنها در قلب کسانی ست که دوستش می دارند
                                                                                                       مارگوت بیکل

یک خروار نوشته بودم.. از خوش شانسی شما همه اش پاک شد.. دیگر هم  اون حسّ بر نمی گردد که بنویسم.. روزگارم بد نیست .. به سکون مطلق رسیده ام. هیچ چیزی خوشحالم نمی کند. اثرات تابستان گرم و مرطوب است و اتفاقّاتی که می افتد. می ترسم منوچهر هم بشود اکبر و احمد بشود منوچهر .. می ترسم تک تک بچه های وطنم  کشته شوند و باز هم کسی دم نزند.

دوای دردم یک بلیط ایران است . کمی تنفس در آن شهر دود زده و غبار آلود حالم را جا می آورد ، می دانم . من آن مرغ گنداب هستم که در بهشت تاب هوای لطیف را نیاورد و بیهوش شد. دوباره باید به گنداب بازگردم تا جانی دوباره بگیرم.  اواخر تابستان عروسی داریم .. همه در تدارک رفتن هستند و من در آستانه غرق شدن در خاطرات ....

باید برای خودم کاری کنم .. کاری نوستالژیک .. دیروز خیر سرم رفته بودم مهمانی . دو نفر با هم بر سر حزب الله و اسرائیل دعوا می کردند و من عین خ... حلاج می لرزیدم و تند و تند می خوردم .. آخه یکی نیست بگه بر سر چه دعوا می کنید !!!کشورهایی که نه چندشون معلومه نه چوندشون... نشسته اید شو می بینید و کیک بستنی می خورید و وسط تبلیغات  به هم کنایه و طعنه می زنید!!!! عجب ملّت خری داریم ما ...

مطلبی را که فری ناز نازنین نوشته حتماْ بخوانید .. همه حرفهایش از جنس حرف دل من است ..
باید برم برای خودم کاری کنم کارستان ...
  ای کاش بودی ...

می گم من که حرفم نمی اد .. شما هر چی دارید بگید.. حرف بزنید...هر چی می خواهید بگویید..

پیوست.۱. اومدم اضافه کنم از شدّت " نمی دونم چه مرگمه !! " افتادم به خوردن .. دیدم امیر خان نوشته به خوردن ادامه بده ... از کجا فهمیدید دارم می خورم .. نکنه این مشکل اپیدمی است .. در عرض دو ساعت هر چی تو خونه بود را خوردم.. فقط یک بسته بزرگ چیپس هست که اگه اون را باز کنم سرم به باد می ره... از آش رشته مانده خوردم تا یخمک و شیرینی و شکلات و قره قوروت و یک تکه لواشک و پنیر و نان و خورشت شب مانده ، نارنگی و سیب و هندوانه و گوجه فرنگی  و آب نبات سرماخوردگی و آبغوره و آلوی خشک و زرشک و ماست و بادام و ........................................ حالم بده !!!!

بدترین ترکیبش آش رشته و شکلات است ... معده ام حالش بده ... به قول بابام همیشه می گفت:
 کاه مال خودت نیست ، کاهدون که مال خودته !!!!

من برم به مامانم زنگ بزنم دلم یک کم باز بشه ....
روشنفکران بدوید که اینجا به ابتذال کشیده شد..................... پروانه مبتذل

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 5:38 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

از زخم قلب آمان جان آبایی

دختران دشت !
دختران انتظار !
دختران امید تنگ
در دشت بی کران
و آرزوهای بی کران
در خلق های تنگ !
دختران خیال آلاچیق نو
در آلاچیق هایی که صد سال !_

از زره جامه تان اگر بشکوفید
باد دیوانه
یال بلند اسب تمنا را
آشفته کرد خواهد ...

دختران رود گل آلود !
دختران هزار ستون شعله به تاق بلند دود!
دختران عشق های دور
روز سکوت و کار
شب های خسته گی!

دختران روز بی خستگی دویدن
شب
سر شکسته گی!_

در باغ راز و خلوت مرد کدام عشق _
در رقص راهبانه ی شکرانه ی کدام
آتش زدای کام
بازوان فواره ای تان را خواهید برفراشت؟

افسوس !
موها ، نگاه ها
به عبث
عطر لغات شاعر را تاریک میکنند.

دختران رفت وآمد در دشت مه زده!
دختران شرم
شبنم
افتاده گی
رمه!_

از زخم قلب آبایی
در سینه ی کدام شما خون چکیده است ؟
پستان تان ،کدام شما
گل داده در بهار بلوغش ؟
لب های تان کدام شما
لب های تان کدام
_بگویید !_
در کام او شکفته ، نهان ،عطر بوسه یی؟

شب های تار نم نم باران _که نیست کار _
اکنون کدام یک ز شما
بیدار می مانید
در بستر خشونت نومیدی
در بستر فشرده ی دل تنگی
در بستر تفکر پر درد رازتان
تا یاد آن _که خشم و جسارت بود _
بدرخشاند
تا دیر گاه، شعله ی آتش را
در چشم بازتان؟

بین شما
_بگویید!_
بین شما کدام
صیقل می دهید
سلاح آبایی را
برای
روز
انتقام ؟

احمد شاملو 1330 ترکمن صحرا_اوبه ی سفلی

آمان جان آبایی را در اواخر دهه ی بیست در گرگان به ضرب گلوله کشتند ... اکبر محمدی را در زندان کشتند ... دختران صحرا در سوگ آمان جان به شیون نشستند .... اکبر را چه کسی به ماتم نشیند ؟

از دیروز فقط این شعر بر زبانم می آید...از زخم قلب آبایی در سینه کدام شما خون چکیده است  

پیکر اکبر محمدی را بدون اجازه پدر و مادر تحت اقدامات امنیتی شدید به خاک سپرده شد

این هم لینک بدون فیلتر 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 5:59 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

جنگ یک روزنه با خواهش نور
جنگ یک پله با پای بلند خورشید
جنگ تنهایی با یک آواز
جنگ زیبایی گلابی ها با خالی یک زنبیل
جنگ خونین اناز و دندان
جنگ نازی ها با ساقه ناز
جنگ طوطی و فصاحت با هم
جنگ پیشانی با سردی مهر

این روزها حوصله درست و حسابی ندارم .به دنبال کوچکترین دلیلی می گردم تا عصبانی شوم و به پای کسی بپیچم .همیشه می دانستم این روز بالاخره می آید .چندین سال بود مخفی نگهش می داشتم ، اجازه نمی دادم کسی نقطه ضعف مرا ببینید. قیافه ام را که می دیدند، خودشان پس می کشیدند. رمز موفقیتم شلوغ بازی هایم بود و ادا اطوارهای مخصوص به خودم. می دانستم می آید ولی نه به این زودی ! حداقل روی ده سال حساب کرده بودم . دلم گرفته . به نظرم هنوز هم در سی و پنج سالگی به درایت کافی نرسیدم . من تازه به یخمک علاقه پیدا کرده ام . آیا واجد شرایطم ؟ !! تازه شروع کرده ام به بستنی خوردن .. هنوز از قرچ قروچ پفک لذّت می برم ..و هنوز انگشتان پفکی ام را لیس می زنم ... خداوند چطور می تواند به من اطمینان کند و مسوولیت بدهد ؟ من سخت نگرانم .نه می توانم بهش فکر نکنم و نه می توانم ازش بگذرم .. نه می توانم به دنبالش بروم و نه می توانم سختی هایش را تحمل کنم . نمی دانم چه بکنم ! ای کاش می شد دهان مردم را بست .. ای کاش می شد ازشان بخواهی درباره چیزی که دوست نداری صحبت نکنند.. ای کاش می شد بهشان بفهمانی که چقدر زجرت می دهند .. ای کاش می شد بهشان بگویی به همان خانم زنگ بزنید و بهش تبریک بگویید ، به من چرا زنگ می زنید ؟! برایم آرزوی خیر می کنید ؟ باشه بکنید .. دستتان درد نکنه ..تو دلتان بکنید ... قربان همه تان .. ولی به رویم نیاورید .. دیگر جمله های چاخان ندارم بهتان بگم .. چند بار بگویم کی حوصله داره ؟ سنم رفته بالا !! من اصلا ... نمی خواهم .. بگذارید خودم با خودم با مشکلم تنها باشم .. چرا مجبورم می کنید که به آن فکر کنم ؟ چرا ؟ من که زندگی روزمره ام را می کنم و با خودم کنار آمده ام .. شما ولم کنید.. خواب و رویا که دست از سرم بر نمی دارند شما بردارید. دیشب خواب دیدم دختر بچه خپل یکی از پسرهای مورد علاقه دوران نوجوانی ام را به بغل دارم !! هنوز هم گرمای تنش را حس میکنم و هنوز درد جدا کردنش از خودم را ...
دیگر نقاب زدن را دوست ندارم .. دیگر نمی توانم وقتی کسی بهم می گه انشالله روزی خودت هم بچه دار شوی ، شروع کنم به فیلم بازی کردن "کی بچه می خواهد"، دیگر نمی توانم . می خواهم فحش بدهم که ولم کنید . می خواهم بگویم به تو چه مربوطه ! تو برو بچه خودت را خوب تربیت کن به من کاری نداشته باش... دلم می خواهد به همه فضول ها بگویم خفه شید .......

خواهشاْ نه برایم دلسوزی کنید نه راه کار بهم پیشنهاد کنید . احتیاج به هیچ کدام ندارم .به نظر من  هر مشکلی حکمتی دارد و علتی که ما قادر به دیدن آن نیستیم  .. اگر تجربه ای نظیر تجربه من داشته اید یا دارید برایم تعریف کنید . دوست دارم بدانم .  

پیوست.۱. ساعت هفت با خواندن خبر در وبلاگ تیلا با خبر شدم.. هنوز هم با خودم می گویم شاید اشتباه است .. قیافه خواهرش نسرین از جلوی چشمم کنار نمی رود. چیزی که در مملکت من ارزش ندارد جان جوانان غیور و فهمیده است . اکبر عزیز می دانم ، می دانم ، در پی امروز فردایی هست . روانت شاد ، بهشت برین جایگاهت باد.

ما نوشتيم و گريستيم
ما خنده كنان به رقص بر خاستيم
ما نعره زنان از سر جان گذشتيم ...

كسي را پرواي ما نبود.
در دور دست مردي را به دار آويختند :
كسي به تماشا سر برنداشت

ما نشستيم و گريستيم
ما با فريادي
از قالب خود بر آمديم                                                  احمد شاملو

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 7:50 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

دروازه ی خانه را بسته بودم و
چفت در را
ای عزیز از کدامین در در آمده ای
تا به رویای من اندر شوی
                                                  تاری هارا ( شاعر جاپونی )

تلویزیون برای من از واجبات است . از آب حیات هم شیرین تر است . بی تلویزیون پروانه بانو یک لحظه هم زنده نیست . اعتیاد بد چیزی است و بدترینش بعد از هرویین و تریاک و سیگار و قلیون و اینترنت !!!! فکر کنم بشه تی وی...
آقای مربوطه به تی وی به دیده دیگری نگاه می کنه .. از نظر ایشون فقط اخبار قابل دیدن است بقیه زرشک است و هیچ !!! فیلم ... خدا اون روز را نیاره که نگاه کنه !!! ( الان خیلی بهتر شده ، قیافه خشم آلود من را ببینه می فهمه که هوا پسه باید به زور ببینه ) فقط خبر خبر خبر ! ما همه کانال های تلویزیونی را نداریم چون ارباب خانه اعتقادی به همه کانال ها ندارند .. میگه همین بیست تا از سرت زیادیه !!! یعنی بیست که چه عرض کنم فقط میشه ۸ تاش را دید .. بقیه اش یا چیز می فروشند یا چرندیات می گن!!! برای کانال هایی که مرتب فیلم پخش می کنه باید حسابی بسلفی که ما این کار را نمی کنیم چون گناه است که پول خرج تی وی بکنیم ! " مردم دنیا دارند از گرسنگی می میرند اونوقت تو برای فیلم غر می زنی " " ای ناشکر خدا ببخشتت" حالا یکی نیست بهش بگه " مردم دنیا دارن از گرسنگی می میرند تو چرا باید هفت مدل پنیر و سه چهار مدل نان در یخچالت باشه ! هفته ای یک بار میوه گندیده من باید بریزم دور !فقط من فیلم بخواهم همشون از گرسنگی می خوابند روی زمین !! "

یک راه حل بدهید که این آقای مربوطه از تی وی بیزار، راضی بشه کانال اضافه کنه !!! من توی این هفت سال هر کاری کردم نشد !!! حاضره همه چیز بخره پول به تی وی نده !!! بدبختی نیست ؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا حرف از تی وی شد از سریال "زندگی به شرط خنده " حرف بزنم.. این سریال برای من عذاب الیم است .. خشایار را وقتی می بینم اون حس پنهانی کشتن درونم بالا می زنه ... اون پسر خیکیه را می خواهم ناک اوتش کنم ... بقیه را هم به ترتیب.. فقط به نظرم جهان و آرزو واقعا کمدین های با استعدادی هستند... عاشق مظلومیت جهانم و قسم های  آرزو... به نظرم خیلی خیلی خنده دار هستند... حالا بگید چرا نگاه می کنی ؟!!! فقط به خاطر زعفرانیه ... من هر شب نگاه می کنم بلکه شاید دوربین بره بیرون و من اون خیابان را یک بار دیگه نگاه کنم ... من عاشق این خیابان هستم .. چهار سال در این خیابان دانشگاه رفتم ... بچه زعفرانیه  .... بهترین دوستان دنیا را پیدا کردم... تو اون خیابان شکسپیر انگلیسی خواندم ... غذاهای خوشمزه خوردم.... تو اون خیابان عاشق شدم ... تو کوچه پس کوچه هایش قدم زدم ... اون خیابانی که منتهی می شه به سعد آباد را می شناسید که ؟!!! هزاران هزار بار از آنجا تا تجریش پیاده گز کردیم... چقدر من آنجا را دوست دارم ... بهترین سالهای عمرم را در آنجا گذراندم... اگه بیشتر ازش حرف بزنم ، اشکم در میاد ....
اگر از زعفرانیه رد شدید به یاد من یک نفس عمیق بکشید ... و به دانشگاه من که دیگه هیچی اش شبیه آنجایی که من در آن درس خواندم نیست سلام برسانید...

اینم بگم برم .. کادوی روز تولد یک گردن بند خیلی قشنگ بود که متاسفانه به سلیقه من جور نیامد ... ساعت یک دریافت شد ، ساعت چهار پس داده شد ... یک زنجیر طلا را تصور کنید که ازش پنج تا سنگ سبز و آبی و قرمز آویزان بود( تلفیق دردناکی بود )...خیلی گشتم مثلش را پیدا نکردم عکسش را بگذارم ، این شبیهش است با سنگ کمتر .... دیگه هم کادو ندارم ولی اصلا برایم مهم نیست ... همین که یادش بوده و دنبالش بوده بس است ...سلیقه من و آقای مربوطه به شدت با هم متفاوت است .. فقط یک کادوی تولدش را یک سنگ زیباست را سالهاست که در گردن دارم و هیچ گاه بیرون نمی اورم... راستی مرسی از تمام تبریکات شما .. نمی دونید چقدر دلم می خواست براش بگم ولی دیدم نه !! به دردسر بعدش نمی ارزه !! اومدیم گفت یالله نشون بده !!! اونوقت چه خاکی بریزم به سرم !!!

خیلی چرت و پرت گفتم ، نه !!! دمم گرم !!! هر چی جلوتر میرم خل تر می شم !! به سلامتی !!!

 

 

پیوست.۱. در پیوندهای روزانه لینک دو پتیشن را گذاشته ام .. کسانی که خواهان نجات جان اشرف کلهری از سنگسار شدن هستند ، پتیشن مربوطه را بی زحمت امضا کنند. کسانی هم که برای محیط بانان بی نام و نشان این مرز و بوم دلسوزند و در پی احقاق حقشان هستند هم پتیشن محیط بانان را امضا کنند . پتیشن محیط بانان را امضا کردم اما نتوانستم بفهمم با اصرار بر اینکه آقای یحیی شاه کویی محلی شهید هستند و یا در قطعه شهدا دفن بشوند چه فرقی بر اوضاع و احوال محیط بانان خواهد داشت . آیا اصلا مهم است ؟  بهر حال حتماْ بروید ، بخوانید و اگر دوست داشتیید امضا کنید.. ممنونم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 8:52 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

در دل من چیزی است ، مثل یک بیشه نور ، مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه
دورها آوایی است ، که مرا می خواند.

من امروز می خواهم درباره اشک ریختن صحبت کنم . خنده داره نه !!! ولی اشک موضوع مهمی است ، خیلی مهم . همیشه کسی که گریه می کرد می گفتند بگذار گریه کنه چشماش شسته می شه !!! دلش خالی می شه !!! براش خوبه !!! تخلیه می شه !!! حالش بهتر می شه !!!
از این حرفها زیاد به منم زدند ، ولی نمی دونم چرا دیگه گریه من بند نمی آید !!! شما چقدر گریه می کنید ؟ چقدر اشک می ریزید؟ من از اون آدم ها هستم که به قول معروف اشکشان دم مشکشان است !!! باورتون می شه . من اگر در روز تلویزیون تماشا نکنم ،خوب، اشکم در نمی اد ، ولی اگه حداقل دو ساعت ببینم حتماْ یک آبغوره مشتی بقیه را مهمان می کنم.
مامانم می گه اینا ارث باباته !! چیز دیگه، که نداشته اینو بهت داده !! منم می گم ، بابا در سن شصت سالگی به بعد این طور شد !! من از بیست سالگی !! بابا ارث را که چهل سال زودتر نمی دهند !!!

خدا نکنه موقع سریال دیدن خانه ما باشید ... اوّلش من و بابام یواشکی اشک می ریزیم ، مامان و برادرم یواشکی ما رو مسخره می کنند... بعدش علناْ من و بابام گریه می کنیم ، مامان و برادرم علناْ به ما می خندند ...آخرش من و بابام از زور گریه  هق هق می کنیم ، اون دو تا از شدّت خنده اشکشان را پاک می کنند .آخه این درسته ؟؟!!! خوب ما چیکار کنیم که انقدر رقیق القلب هستیم !! دست خودمونه ؟؟!! تو فیلم خانم بیوه میشه، اشک بابا در میاد ... بچه می میره ، اشک من هری می ریزه .. وقتی می گم اشک فکر نکنید یک ذره دو ذرّه !! نه !!! حداقل چهار پنج دقیقه اشک ریزان است..

اینجا هم که آمدم بدتر شده !! غم غربت هم مزید بر گریه شده !!! یارو درباره مادر می خونه ، من از اون اوّلش می ریزم تا آخرش .. یکی از برادرش می گه که در ایران زندگی می کنه من آی اشک می ریزم که یکی بیاد دستمال بیاره جمع کنه ... اوایل آقای مربوطه عصبانی می شد ، حالا دیگه می خنده ... ولی هنوز جلوش جرات ندارم جلوش دل سیر گریه بکنم .. مسخره ام می کنه ، مزه گریه از بین می ره !!! جدیداْ وقتی پیشم نشسته ، چون دست چپم می نشینه ، یاد گرفتم با چشم راست گریه می کنم !! اوایل خیلی سخت بود ولی الان یاد گرفتم . نیم خیز می شه ، یک نگاهی به چشم چپ می کنه بعد خیالش راحت می شه که گریه نمی کنم ، ولی نه !!! فکر کرده !!! من یاد گرفتم !!! چشم راست گریه می کنه !!!!!!

یک برنامه دارم ، ماهی یک بار است . یک بانوی غیب گو در تلویزیون میاد ساعت ۴ بعدازظهر . معمولاْ اون موقع تنها هستم ..از اوّلش که روح مرده های حضار را می بینه یا درباره آینده پیشگویی می کنه یا جن از خانه ها بیرون می کنه ، من اشک میریزم تا آخرش .. خدا خیر بده به آگهی های وسط برنامه .. وگرنه من اشک کم می آوردم  .. این خانم اسمش سیلویا است... کارش هم خیلی درسته ... آخرین پیشگویی اش این است که کاترین زتا جونز و مایکل داگلاس تا آخر امسال از هم جدا می شوند !!! برد پیت و جنیفر انیستون را هم پیشگویی کرده بود !!!

خوب حالا این همه را گفتم این یکی هم رویش !!! سوسکی خانم کانادایی یک ماه رفته اروپا و کلی عکس های خوشگل آورده ... نوشته بود که عکس میمون های بی دم را گرفته و وقتی عکس می گرفته احساساتی شده و اشک ریخته .. منم شادمان و خوشحال برای دیدن عکس ها  کلیک کردم و یکی یکی دیدم .. چشمتان روز بد نبینه .. این عکس پایین که آمد ، چنان زر زری راه انداختم بی سابقه .. حالا سوسکی عکس گرفته احساساتی شده  ، آخه یکی بگه تو برای چی آبغوره گرفتی ؟!!!! ببینم شما هم با این عکس اشکتان در میاد ؟!!!

وای خدا !!! الان هم اگه زیاد ببینم اشکم در میاد !!! بقیه عکس ها را هم در وبلاگش لینک داده ، دوست داشتید ببینید ...

خوش باشید ..... پروانه اشک دم مشکیان غربتی !!!!!!!

پیوست.۱. به وبلاگ تیلا گلی بروید و آهنگ you're beautiful  را گوش کنید. من عاشق این آهنگ هستم . همیشه عصرها جزو آهنگهای درخواستی پسرها به دوست دختراشونه .. بروید هم آهنگ را گوش کنید هم یک استریپ تیز مجانی ببینید... حالشو ببرید... 

my life is brilliant .... my life is brilliant ... my life is pure... i saw an angle of that i'm sure.......................... 

پیوست.۲. امروز سالگرد ازدواج ماست .. الان یادم اومد... اوپس ... هفت سال پیش .. عین برق و باد گذشت... و هنوز هم ما مثل روز اول با هم دعوا می کنیم و خین ریزی راه می اندازیم .. هیچکدام آدم نشدیم ... از دیروز مشکوک می زد.. همیشه قشنگترین سورپرایز ها را دارد... امسال چه خوابی دیده !!! به به یامی !!! برم غذا بپزم نه ؟!!!!!! ( وای به حالش اگر کادو نخره .. مثل سال پیش نیست که بگذارم به حساب سال قبلش !!!)

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 7:14 بعد از ظهر  به قلم پروانه  |