|
|
|
|
|
در شب كوچك من افسوس
پیوست.1. از همه کسانی که قول فرستادن مصاحبه را دادم معذرت می خواهم .. نمی توانم به یادداشتهایم نزدیک شوم.. یک جورایی دستانم در اختیار خودم نیست .... دلم می خواهد به سالهای دور برگردم .. به شادی هایم .. خوشبختی هایم .. به تمامی بهانه های زندگیم ... چقدر دور شده ام .. انگار صد سال نوری گذشته است .. تنها خاطره ها برایم مانده اند ... دیروز با یادآوریشان خنده هایی بلند و هیستریک سر دادم ...ترسیده ام ..... خاطره های خوب تا کی همراهم می مانند ... می ترسم از یادم بروند ... آنوقت چه کنم !! آیا بدون خاطره می شود زندگی کرد ؟؟ پیوست.۲. به دلایلی حذف شد ... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 11:54 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
در جاده های عطر پای نسیم مانده ز رفتار هردم پی فریبی، این مرغ غم پرست نقشی کشد به یاری منقار نزدیکی پایتخت زندگی کردن هم محسنّاتی داره هم مضرّاتی . از محسناتش اینه که ...( چیزی پیدا نکردم جون شما !!) و از مضرّاتش اینه که به سفارت معظمه ایران نزدیک تری ... حالا این سفارت ایران مثل اون سفارت مفخمه انگلیس و روس نیست که نزدیک بودنش اعتباری باشه و بتونی با هر تقی که به توقی خورد بری توش تحصّن کنی و دول متحده و متفّقه برایت کاری بکنند ولی پاسپورت تمدید می کنه و شناسنامه می ده و عقد و طلاق ثبت و فرع می کنه ، کارهای عامه پسند زیاد می کنه ..ولی بخار مخار یخدو !!! پیوست.۱. به چشم براری نباشه پسرای خیلی خوش تیپی دیدم . به خدا این پسر ایرونی ها شاهکارند .. پیوست.۲. سفرنامه زهره را حتماْ بخوانید .. روزی شش بار خدا را شکر می کنید که عوض ایران در یکی از دهات های پاکستان شما را نزاییده اند ... پیوست.۳. مصاحبه ا.ن را دیدید ؟؟ من برای اولین بار خوشحالم که سرکار نمی روم و نباید فردا ریخت افسوس نشان کسی را ببینم . من امشب از در و دیوار خانه چوبی ام هم خجالت کشیدم که چنین مردی رییس جمهور مملکت من است .. من امشب باز هم از ایرانی بودن خودم خجالت کشیدم .. شاید از این به بعد بهتر است بگویم آنگولایی ام ...رییس جمهور مردمی ایران در وسط مصاحبه به خبرنگار می گوید : من مثل شما بیکار نیستم !!! و نتی به او می دهند که یقه آن کت کذایی را درست کن ... می گوید من به خودم می رسم .. موهایم را شانه می کنم ... در انتهای مصاحبه به او می گوید : شما هم نشینید این سوالات را از ما بپرسید !!!! من گریه ام گرفته ، باز هم یک ناامیدی دیگر ..... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 9:13 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
شب ایستاده است خیره نگاه او بر چارچوب پنجره ی من با جنبش است پیکر او گرم یک جدال بسته است نقش بر تن لب هایش تصویر یک سوال مدتّهاست که دیگر خوابشان را هم نمی بینم . هر از گاهی به یادشان می افتم ، مخصوصاْ زمانی که بنز مشکی می بینم . "خانم ، خانم ، یک بنز مشکی صبح به صبح می آد دنبالشون ، سوارشون می کنه ، می برتشون " تصویرشان در جلوی چشمم می لغزند ، تا بحال عوض شده اند . چند سال می گذره ؟ هفت ! هشت! همین اندازه است . حوصله فکر کردن به تاریخ دقیق اش را ندارم . نگار بزرگتر بود ، دو سال یا سه سال . رد شده بود . پانزده ساله بود ولی سوم راهنمایی بود . نازنین دوم راهنمایی . نازنین درسش خیلی بد نبود ، یعنی با هوش بود امّا دل و دماغش جای دیگر بود. چشمهای هر دو درشت بود . نگاه میشی امّا بی فروغ نازنین را خیلی دوست داشتم . نگار کمی شیشه خورده داشت ، وقتی نگاهت می کرد معلوم بود که در دلش بهت فحش میده و رنگ چشمهایش تغییر می کرد و به سیاهی می زد . درونش پر از بغضی فرو خورده بود . نازنین برایم عزیز تر بود. دیگر ندیدمشان. نازنین و نگار به اجتماع پیوستند. بچّه ها گاه گاهی خبر می آوردند که خانم یک بنز سر شهرک سوارشان می کنه و سر شهرک پیاده می شوند و هر بار این جمله قلب مرا خراش می داد. هنوز نمی توانم چشمهای درشتشان را از ذهنم پاک کنم . هنوز هم منتظرم روزی خبری از جایی بدستم برسد .
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 6:29 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
TERESSA
I love you when you’re happy, I love you when you cry
I love you when you’re silly, Or when you’re feeling shy I love you in the daytime, I love you through the night I love you when you make mistakes Or when you get it right I love you when you’re working, I love you when you play Oh, I love you forever, And I love you today YOUR MOMMY, TILA
پیوست.۲. مثل اینکه توضیح باید بدم.. این تریسا خانم یازده ماهه ما دخمل تیلا گلی وبلاگستان است ، همونی که ایران به دنیا نیامده و در تمام عمرش فقط دو یا سه سال ایران زندگی کرده ، فارسی را خوب بلد نیست ولی سعی اش را می کنه که ایرانی باشه . این جوجو خانمش جوجو طلایی وبلاگستان است.. عکسهای بیشترش را در وبلاگ مامانش و فلیکر ببینید.... این شعر را هم مامان تیلا برای دخملش گفته و قبلاْ منو لو داده اند که با خواندنش چقدر عر زدم ....
پروین خانم جونم فارسی تیلا خیلی پیشرفت کرده نه !!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 3:14 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
حسن خان جان : "نمی دونم چی بنویسم که مزه تکرار نده .ولی بذار برای بار هزارم این جمله رو بنویسم که این مردم لیاقت ندارن که بابت شون تب کنی چه برسه به اینکه به خاطرشون جونت رو فدا کنی . ما لایق همه چیزهایی هستیم که در طول تاریخ به سرمون اومده . خاک بر سر من که یه دورانی سنگ این مردم ابله رو به سینه میزدم "
پروانه خانم جان : "حسن خان جان .. مردم یعنی تو .. مردم یعنی من .. مردم یعنی پدر و مادر من ... مردم یعنی پدر و مادر تو ... به چه حقی می گی لیاقت ندارند ..... عوض این همه سیاه نگریستن ببین می تونی کاری بکنی ..." حسن خان جان : " پروانه راجع به پست قبلیت می خواستم بگم قصد جسارت به کسی رو نداشتم . شاید حق با توئه . ولی من فکر می کنم در سرزمینی که90 درصد مردمش ابله هستند اطلاق این لفظ برای اونه اهانت نیست . صرفا یک توصیف واقع گرایانه س !
شما نظرتون چیه ؟ من به این تفکرّات ، استدلال ها خیلی فکر می کنم.. با نگاهی ساده به همین مردم امریکا و مخصوصاْ مهاجرینش می توان فهمید که اینها هم عین ایرانی ها هستند.. هم احمق دارند هم باهوش .حسن خان جان حرفهایت دلم را می شکاند امّا فکر می کنم با دل شکستن به هیچ جا نمی رسیم و من انقدر تو را دوست دارم که باهات گپ بزنم عوض جرّ و بحث.... تو کدام ملّتی را می شناسی که احمق و ابله نباشند ؟!! تو روی چه مستندی اینطور سخن می گی؟؟ ایرانی ها را با کدام ملّت مقایسه کردی که به این نتیجه رسیدی ؟؟ می دونی حسن خان جان من بارها اعتراف کرده ام که دایی جان ناپلئون هستم . من همیشه با این چشم های کور مکوری ام ردّ استعمار را در کشورم دیده ام. به این هم معتقدم که نافعین هیچگاه این کشور را رها نخواهند کرد . به این هم معتقدم که در مملکت من خائنین به وفور یافت می شوند، کسانی که هیچ عرق ملّی نداشته و پول از وطنشان بسیار شیرین تر و عزیز تر است .. نمونه اش هم سران مملکتم !! ایران را به بهایی ناچیز در جیب های گشادشان فروخته اند. از این آدمها در طول تاریخ کم هم نداشته ایم و مختص ایران هم نیست. در تمام کشور ها از این مدل انسانی پیدا می شود. حسن خان جان امیدوارم یک روز پات به اینجا برسه تا این تابوی ذهنی ات شکسته شود. اینجا بهشت موعود هست به شرطی که در ریزه کاری هایش دقیق نشوی. امریکایی احمق از ایرانی احمق احمق تر است .باور کن من بارها ناچار شده بودم برای مردم توضیح بدهم که بن لادن ایرانی نیست. باورت می شه ؟ تو اخبار می گن ایران محور شرارت و بن لادن تروریست ولی حتی یک بار اسم عربستان را بد جلوه نمی دهند و این مردم احمق همیشه می گویند بن لادن ایرانی است . نقل قولی شنیدم از یک کانادایی که می گفت : ایرانی های ونکوور باهوش ترین اجتماع خارجی ها هستند . شاید یکی از دلایل باهوشی شما ایرانی ها این وابستگی های خانوادگی شما باشد . مادران ما اوّل خودشان را می بینند امّا مادران شما اوّل فرزندانش را . این حسن ماست نه ؟ دوست دارم همه در این بحث شرکت کنند و نظر خودشان را بگویند. خوشحال می شوم. به من انگ لامذهبی را نزنید که سخت اشتباه می کنید و من هم حوصله دفاع از خودم را ندارم. مذهب من درون من است ، من دینم را فریاد نمی کشم ، در درونم با آن خوشم .. روی لغت افراطی تاکید کردم که بدانید من با دین مشکل ندارم . با این انگیزه نظر ندهید. همه انسانها به راه و روشی برای زندگی احتیاج دارند. من با افراط دینی و حکومت دینی مشکل دارم .. همین مسیحیان امریکایی ، صد مدل مسیحیت دارند و یکشنبه ها کلیسا رفتنشان ترک نمی شود و پیشرفت هم دارند پس الزاماً دین مشکل ساز و خطرآفرین نیست. تذکر ۲. همه تون خیلی گلید . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 6:16 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
موطن آدمی را بر هیچ نقشه یی نشانی نیست موطن آدمی تنها در قلب کسانی ست که دوستش می دارند مارگوت بیکل یک خروار نوشته بودم.. از خوش شانسی شما همه اش پاک شد.. دیگر هم اون حسّ بر نمی گردد که بنویسم.. روزگارم بد نیست .. به سکون مطلق رسیده ام. هیچ چیزی خوشحالم نمی کند. اثرات تابستان گرم و مرطوب است و اتفاقّاتی که می افتد. می ترسم منوچهر هم بشود اکبر و احمد بشود منوچهر .. می ترسم تک تک بچه های وطنم کشته شوند و باز هم کسی دم نزند. باید برای خودم کاری کنم .. کاری نوستالژیک .. دیروز خیر سرم رفته بودم مهمانی . دو نفر با هم بر سر حزب الله و اسرائیل دعوا می کردند و من عین خ... حلاج می لرزیدم و تند و تند می خوردم .. آخه یکی نیست بگه بر سر چه دعوا می کنید !!!کشورهایی که نه چندشون معلومه نه چوندشون... نشسته اید شو می بینید و کیک بستنی می خورید و وسط تبلیغات به هم کنایه و طعنه می زنید!!!! عجب ملّت خری داریم ما ... می گم من که حرفم نمی اد .. شما هر چی دارید بگید.. حرف بزنید...هر چی می خواهید بگویید.. پیوست.۱. اومدم اضافه کنم از شدّت " نمی دونم چه مرگمه !! " افتادم به خوردن .. دیدم امیر خان نوشته به خوردن ادامه بده ... از کجا فهمیدید دارم می خورم .. نکنه این مشکل اپیدمی است .. در عرض دو ساعت هر چی تو خونه بود را خوردم.. فقط یک بسته بزرگ چیپس هست که اگه اون را باز کنم سرم به باد می ره... از آش رشته مانده خوردم تا یخمک و شیرینی و شکلات و قره قوروت و یک تکه لواشک و پنیر و نان و خورشت شب مانده ، نارنگی و سیب و هندوانه و گوجه فرنگی و آب نبات سرماخوردگی و آبغوره و آلوی خشک و زرشک و ماست و بادام و ........................................ حالم بده !!!! بدترین ترکیبش آش رشته و شکلات است ... معده ام حالش بده ... به قول بابام همیشه می گفت: من برم به مامانم زنگ بزنم دلم یک کم باز بشه .... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 5:38 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
از زخم قلب آمان جان آبایی دختران دشت ! دختران انتظار ! دختران امید تنگ در دشت بی کران و آرزوهای بی کران در خلق های تنگ ! دختران خیال آلاچیق نو در آلاچیق هایی که صد سال !_ از زره جامه تان اگر بشکوفید باد دیوانه یال بلند اسب تمنا را آشفته کرد خواهد ... دختران رود گل آلود ! دختران هزار ستون شعله به تاق بلند دود! دختران عشق های دور روز سکوت و کار شب های خسته گی! دختران روز بی خستگی دویدن شب سر شکسته گی!_ در باغ راز و خلوت مرد کدام عشق _ در رقص راهبانه ی شکرانه ی کدام آتش زدای کام بازوان فواره ای تان را خواهید برفراشت؟ افسوس ! موها ، نگاه ها به عبث عطر لغات شاعر را تاریک میکنند. دختران رفت وآمد در دشت مه زده! دختران شرم شبنم افتاده گی رمه!_ از زخم قلب آبایی در سینه ی کدام شما خون چکیده است ؟ پستان تان ،کدام شما گل داده در بهار بلوغش ؟ لب های تان کدام شما لب های تان کدام _بگویید !_ در کام او شکفته ، نهان ،عطر بوسه یی؟ شب های تار نم نم باران _که نیست کار _ اکنون کدام یک ز شما بیدار می مانید در بستر خشونت نومیدی در بستر فشرده ی دل تنگی در بستر تفکر پر درد رازتان تا یاد آن _که خشم و جسارت بود _ بدرخشاند تا دیر گاه، شعله ی آتش را در چشم بازتان؟ بین شما _بگویید!_ بین شما کدام صیقل می دهید سلاح آبایی را برای روز انتقام ؟ احمد شاملو 1330 ترکمن صحرا_اوبه ی سفلی آمان جان آبایی را در اواخر دهه ی بیست در گرگان به ضرب گلوله کشتند ... اکبر محمدی را در زندان کشتند ... دختران صحرا در سوگ آمان جان به شیون نشستند .... اکبر را چه کسی به ماتم نشیند ؟ از دیروز فقط این شعر بر زبانم می آید...از زخم قلب آبایی در سینه کدام شما خون چکیده است پیکر اکبر محمدی را بدون اجازه پدر و مادر تحت اقدامات امنیتی شدید به خاک سپرده شد |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 5:59 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
جنگ یک روزنه با خواهش نور جنگ یک پله با پای بلند خورشید جنگ تنهایی با یک آواز جنگ زیبایی گلابی ها با خالی یک زنبیل جنگ خونین اناز و دندان جنگ نازی ها با ساقه ناز جنگ طوطی و فصاحت با هم جنگ پیشانی با سردی مهر این روزها حوصله درست و حسابی ندارم .به دنبال کوچکترین دلیلی می گردم تا عصبانی شوم و به پای کسی بپیچم .همیشه می دانستم این روز بالاخره می آید .چندین سال بود مخفی نگهش می داشتم ، اجازه نمی دادم کسی نقطه ضعف مرا ببینید. قیافه ام را که می دیدند، خودشان پس می کشیدند. رمز موفقیتم شلوغ بازی هایم بود و ادا اطوارهای مخصوص به خودم. می دانستم می آید ولی نه به این زودی ! حداقل روی ده سال حساب کرده بودم . دلم گرفته . به نظرم هنوز هم در سی و پنج سالگی به درایت کافی نرسیدم . من تازه به یخمک علاقه پیدا کرده ام . آیا واجد شرایطم ؟ !! تازه شروع کرده ام به بستنی خوردن .. هنوز از قرچ قروچ پفک لذّت می برم ..و هنوز انگشتان پفکی ام را لیس می زنم ... خداوند چطور می تواند به من اطمینان کند و مسوولیت بدهد ؟ من سخت نگرانم .نه می توانم بهش فکر نکنم و نه می توانم ازش بگذرم .. نه می توانم به دنبالش بروم و نه می توانم سختی هایش را تحمل کنم . نمی دانم چه بکنم ! ای کاش می شد دهان مردم را بست .. ای کاش می شد ازشان بخواهی درباره چیزی که دوست نداری صحبت نکنند.. ای کاش می شد بهشان بفهمانی که چقدر زجرت می دهند .. ای کاش می شد بهشان بگویی به همان خانم زنگ بزنید و بهش تبریک بگویید ، به من چرا زنگ می زنید ؟! برایم آرزوی خیر می کنید ؟ باشه بکنید .. دستتان درد نکنه ..تو دلتان بکنید ... قربان همه تان .. ولی به رویم نیاورید .. دیگر جمله های چاخان ندارم بهتان بگم .. چند بار بگویم کی حوصله داره ؟ سنم رفته بالا !! من اصلا ... نمی خواهم .. بگذارید خودم با خودم با مشکلم تنها باشم .. چرا مجبورم می کنید که به آن فکر کنم ؟ چرا ؟ من که زندگی روزمره ام را می کنم و با خودم کنار آمده ام .. شما ولم کنید.. خواب و رویا که دست از سرم بر نمی دارند شما بردارید. دیشب خواب دیدم دختر بچه خپل یکی از پسرهای مورد علاقه دوران نوجوانی ام را به بغل دارم !! هنوز هم گرمای تنش را حس میکنم و هنوز درد جدا کردنش از خودم را ... خواهشاْ نه برایم دلسوزی کنید نه راه کار بهم پیشنهاد کنید . احتیاج به هیچ کدام ندارم .به نظر من هر مشکلی حکمتی دارد و علتی که ما قادر به دیدن آن نیستیم .. اگر تجربه ای نظیر تجربه من داشته اید یا دارید برایم تعریف کنید . دوست دارم بدانم . پیوست.۱. ساعت هفت با خواندن خبر در وبلاگ تیلا با خبر شدم.. هنوز هم با خودم می گویم شاید اشتباه است .. قیافه خواهرش نسرین از جلوی چشمم کنار نمی رود. چیزی که در مملکت من ارزش ندارد جان جوانان غیور و فهمیده است . اکبر عزیز می دانم ، می دانم ، در پی امروز فردایی هست . روانت شاد ، بهشت برین جایگاهت باد. ما نوشتيم و گريستيم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 7:50 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
دروازه ی خانه را بسته بودم و تلویزیون برای من از واجبات است . از آب حیات هم شیرین تر است . بی تلویزیون پروانه بانو یک لحظه هم زنده نیست . اعتیاد بد چیزی است و بدترینش بعد از هرویین و تریاک و سیگار و قلیون و اینترنت !!!! فکر کنم بشه تی وی... یک راه حل بدهید که این آقای مربوطه از تی وی بیزار، راضی بشه کانال اضافه کنه !!! من توی این هفت سال هر کاری کردم نشد !!! حاضره همه چیز بخره پول به تی وی نده !!! بدبختی نیست ؟؟؟؟؟؟؟؟ حالا حرف از تی وی شد از سریال "زندگی به شرط خنده " حرف بزنم.. این سریال برای من عذاب الیم است .. خشایار را وقتی می بینم اون حس پنهانی کشتن درونم بالا می زنه ... اون پسر خیکیه را می خواهم ناک اوتش کنم ... بقیه را هم به ترتیب.. فقط به نظرم جهان و آرزو واقعا کمدین های با استعدادی هستند... عاشق مظلومیت جهانم و قسم های آرزو... به نظرم خیلی خیلی خنده دار هستند... حالا بگید چرا نگاه می کنی ؟!!! فقط به خاطر زعفرانیه ... من هر شب نگاه می کنم بلکه شاید دوربین بره بیرون و من اون خیابان را یک بار دیگه نگاه کنم ... من عاشق این خیابان هستم .. چهار سال در این خیابان دانشگاه رفتم ... بچه زعفرانیه اینم بگم برم .. کادوی روز تولد یک گردن بند خیلی قشنگ بود که متاسفانه به سلیقه من جور نیامد ... ساعت یک دریافت شد ، ساعت چهار پس داده شد ... یک زنجیر طلا را تصور کنید که ازش پنج تا سنگ سبز و آبی و قرمز آویزان بود( تلفیق دردناکی بود )...خیلی گشتم مثلش را پیدا نکردم عکسش را بگذارم ، این شبیهش است با سنگ کمتر .... دیگه هم کادو ندارم ولی اصلا برایم مهم نیست ... همین که یادش بوده و دنبالش بوده بس است ...سلیقه من و آقای مربوطه به شدت با هم متفاوت است .. فقط یک کادوی تولدش را یک سنگ زیباست را سالهاست که در گردن دارم و هیچ گاه بیرون نمی اورم... راستی مرسی از تمام تبریکات شما .. نمی دونید چقدر دلم می خواست براش بگم ولی دیدم نه !! به دردسر بعدش نمی ارزه !! اومدیم گفت یالله نشون بده !!! خیلی چرت و پرت گفتم ، نه !!! دمم گرم !!! هر چی جلوتر میرم خل تر می شم !! به سلامتی !!!
پیوست.۱. در پیوندهای روزانه لینک دو پتیشن را گذاشته ام .. کسانی که خواهان نجات جان اشرف کلهری از سنگسار شدن هستند ، پتیشن مربوطه را بی زحمت امضا کنند. کسانی هم که برای محیط بانان بی نام و نشان این مرز و بوم دلسوزند و در پی احقاق حقشان هستند هم پتیشن محیط بانان را امضا کنند . پتیشن محیط بانان را امضا کردم اما نتوانستم بفهمم با اصرار بر اینکه آقای یحیی شاه کویی محلی شهید هستند و یا در قطعه شهدا دفن بشوند چه فرقی بر اوضاع و احوال محیط بانان خواهد داشت . آیا اصلا مهم است ؟ بهر حال حتماْ بروید ، بخوانید و اگر دوست داشتیید امضا کنید.. ممنونم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 8:52 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
در دل من چیزی است ، مثل یک بیشه نور ، مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه دورها آوایی است ، که مرا می خواند. من امروز می خواهم درباره اشک ریختن صحبت کنم . خنده داره نه !!! ولی اشک موضوع مهمی است ، خیلی مهم . همیشه کسی که گریه می کرد می گفتند بگذار گریه کنه چشماش شسته می شه !!! دلش خالی می شه !!! براش خوبه !!! تخلیه می شه !!! حالش بهتر می شه !!! یک برنامه دارم ، ماهی یک بار است . یک بانوی غیب گو در تلویزیون میاد ساعت ۴ بعدازظهر . معمولاْ اون موقع تنها هستم ..از اوّلش که روح مرده های حضار را می بینه یا درباره آینده پیشگویی می کنه یا جن از خانه ها بیرون می کنه ، من اشک میریزم تا آخرش .. خدا خیر بده به آگهی های وسط برنامه .. وگرنه من اشک کم می آوردم .. این خانم اسمش سیلویا است... کارش هم خیلی درسته ... آخرین پیشگویی اش این است که کاترین زتا جونز و مایکل داگلاس تا آخر امسال از هم جدا می شوند !!! برد پیت و جنیفر انیستون را هم پیشگویی کرده بود !!! خوب حالا این همه را گفتم این یکی هم رویش !!! سوسکی خانم کانادایی یک ماه رفته اروپا و کلی عکس های خوشگل آورده ... نوشته بود که عکس میمون های بی دم را گرفته و وقتی عکس می گرفته احساساتی شده و اشک ریخته .. منم شادمان و خوشحال برای دیدن عکس ها کلیک کردم و یکی یکی دیدم .. چشمتان روز بد نبینه .. این عکس پایین که آمد ، چنان زر زری راه انداختم بی سابقه .. حالا سوسکی عکس گرفته احساساتی شده ، آخه یکی بگه تو برای چی آبغوره گرفتی ؟!!!! ببینم شما هم با این عکس اشکتان در میاد ؟!!! وای خدا !!! الان هم اگه زیاد ببینم اشکم در میاد !!! بقیه عکس ها را هم در وبلاگش لینک داده ، دوست داشتید ببینید ... خوش باشید ..... پروانه اشک دم مشکیان غربتی پیوست.۱. به وبلاگ تیلا گلی بروید و آهنگ you're beautiful را گوش کنید. من عاشق این آهنگ هستم . همیشه عصرها جزو آهنگهای درخواستی پسرها به دوست دختراشونه .. بروید هم آهنگ را گوش کنید هم یک استریپ تیز مجانی ببینید... حالشو ببرید... my life is brilliant .... my life is brilliant ... my life is pure... i saw an angle of that i'm sure.......................... پیوست.۲. امروز سالگرد ازدواج ماست .. الان یادم اومد... اوپس ... هفت سال پیش .. عین برق و باد گذشت... و هنوز هم ما مثل روز اول با هم دعوا می کنیم و خین ریزی راه می اندازیم .. هیچکدام آدم نشدیم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 7:14 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||