تبليغاتX
پشت هیچستان
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همّت کن ------------ و بگو ماهی ها،حوضشان بی آب است
شب یلدا را می گویند که بلندترین شب سال است .. رسم است که همه دور هم جمع شده و انار و هندوانه شیرین و آجیل تناول کرده و فال  حافظ می گیرند . ایرانیان یلدا را بسیار دوست داشته و از یلدا به فراموش نشدنی ترین شبها یاد میکنند .

تا آنجایی که یادم میاد در خانواده ما کسی به شب یلدا اهمیت نمیداد .. چرایش را نمیدانم البته جرات هم نمی کنم امروز زنگ بزنم و بپرسم (اوضاع در خانه مادری به شدت قمر در عقرب است و کسی برای یلدا تره هم خورد نمی کند !!!) شاید فصل امتحانات دلیل آن بود !!! شاید سردی هوا !!! شاید وسط هفته بودنش !!! نمی دانم هر چه بود ، من خاطره ای از شب یلدا ندارم .. آن قصه های پای کرسی( ما که کرسی نداشتیم بخاری داشتیم !!) ، فال حافظ ( در خانه غیر من کسی حافظخوان  نبود و همه فال گرفتن را مسخره می کردند !!)  دیگه چی ؟؟؟ هر چی رسم خوشگل و ناز بود را ما نداشتیم .. دروغ چرا ؟ تا قبر آآآآ ... نه کسی خانه مان می آمد نه جایی می رفتیم ... پدربزرگ جان( من فقط یک پدربزرگ از مال دنیا داشتم که اونم عمرش را هفت سال پیش داد به شما ) در زمان طفولیت ما هنوز در دوران دیکتاتوری به سر می برد و این هفده نوه شر و پر سر و صدا را به خانه اش راه نمی داد .. البته دروغ چرا ؟ می داد ولی زیاد نه ..وقت داشت و زمان .. خلاصه ما با بی شب یلدایی بزرگ شدیم تا همین مثلا هشت نه سال پیش که یک دفعه خانواده ها دیدند که ای داد !! همه شب یلدا می گیرند و دور هم جمع میشوند الی خانواده جلیل ما !!! با یک تصمیم بسیار جدی یک سالی همه در خانه پدربزرگ که حالا دیدن نوه هایش را با هیچ کار دیگری عوض نمیکرد و به اصطلاح کرک و پرش ریخته بود ، جمع شدیم و شب یلدا را جشنیدیم !!

از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان که ما در خوردن خب ید طولایی داریم .. یعنی بلدیم بخوریم .. پس مشکلی با انار و هندوانه و آجیل نداشتیم ولی مشکل اصلی بعدش شروع شد .. هیچ کس نمیدانست باید چه کار کنیم ... فال بخوانیم .. از توی کیسه اسم بازی کنیم ... همه کاری کردیم ولی یک جورایی نامانوس بود .. به قیافه مان نمیامد .. انگار اهلش نبودیم .. با هر فالی یکی تقی می زد زیر خنده و بساط مسخره بازی راه افتاد .. یک ساعتی سعی کردیم این فرهنگ اصیل را نگه داریم ولی نشد .. مردها رفتند سر تخته نرد و لافهایشان ، پسرها رفتند سر ماهواره ، بچه ها رفتند سر شر ریختنشان ، پدربزرگ به تماشا مشغول شد و خانمها هم به سنگر اصلی شان یعنی آشپزخانه بزرگ و جادار پدربزرگ پناه بردند و با سر و صدایشان دوباره یک شب بلند سال را جشن گرفتند . جشنی که مطابق  اصول نبود ولی از ته دل بود . بساط تخمه و غیبت و حرف به راه بود . این تنها جشن یلدایی است که من به یاد دارم . بعد از آن هم به بهانه جشن یلدا دو سه باری جمع شدیم ولی رسومات خودمان را داشتیم .. ما شب یلدا نشناسانیم ...

راستی شب یلدا جدید است ، قدیمی نیست  .. جایگزین جشن دیگان است .. جشن دیگان روز زایش مهر یا میتراست و ایرانیان قدیم آنروز را جشن می گرفتند ، سفره ای از میوه های زمستانی تدارک می دیدند و شاه به دیدن روستاییان می رفته و چیزی از سر سفره های گشاده بر می داشته .. پس از ترک شاه اهالی خانه به سفره حمله برده و تا پاسی از شب را جشن میگرفتند .

در این ینگه دنیا هم شب یلدا را می گیرند ولی دیگر یلدا نیست ، طولانی نیست و سر جای خودش نیست .. یکشنبه گذشته شب یلدا را ساعت ۴-۶ بعدازظهر گرفتند !!!! اینجا همه چیزش پس و پیش است .. هر جشنی را یک شنبه میگیرند !! بالاخره باید امریکانیز بشود یا نه ؟؟؟!!!!

امشب من خودم را مهمان خانه های دلتان می کنم .. فالی می گیرم و به نام تک تکتان باز میکنم ... هندوانه خارجکی می خورم و انار خارجکی دون میکنم .. آقای مربوطه را مجبور میکنم که زود تر از ساعت یک شب بیاید .. من امشب یلدا می گیرم .. در تنهایی و خلوت خودم اما به یاد تک تک شما ...

شب یلدا مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 7:7 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

جلوی کامپیوتر نشسته ام . تمامی وبلاگ ها را خوانده ام ، تمام و کمال . در وبسایت ها می گردم مطلب دندانگیری پیدا کنم .. به ناگاه آدرس سینماهای تهران را می بینم .. عصر جدید ... وبسایت دارد .. کلیک می کنم .. واردی یک فضای سیاه رنگ می شوم .. دلم هری می ریزه پایین .. احساس میکنم بوی مرغ کنتاکی هم به دماغم می خوره ..باز میشه .. سالن یک ..سالن دو .. سالن سه .. دلم غش می ره .. ضعف می رم .. قربون صدقه تک تک سالن ها می روم .. نوشته رزرو آن لاین ... پرتاب میشم به تونل خاطراتم .. سینما تخت جمشید محبوب من .. نفهمیدم چی شد که اسمش یک دفعه شد عصرجدید .. خیلی ها شاید بدونند که من عشق فیلم هستم .. هر فیلمی که بیاد من باید ببینم .. حالا هر چی می خواهد باشد ... این خصلت را از پدری گرفتم که سرش را میزدی تهش را می زدی در سینما بود و پدر بزرگی که هر پنجشنبه عصر شش تا فرزندش را در خانه می گذاشته تا محبوبه اش ( مادر بزرگ جان ) را به سینما برساند .. پدر همیشه ما را سینما می برد .. بیشتر سینماها میدان مجسمه ( به قول خودش ) بودند. از بلیط فروش دم در تا صاحب سینما او را می شناختند .. از خرید بلیط هم خبری نبود .. در را باز میکرد و مرا داخل می برد .. آن موقع فکر میکردم من پرنسس بالفطره هستم و همه ما را میشناسند .. آخرین فیلمی که بابا مرا برد "پرستوها به لانه باز میگردند " بود . آذر شیوا و مجید محسنی ... یادم میاد من و بابا آخرش یک بغضی کرده بودیم که نگو ... البته بغض من کمی بعد به گریه ای شدید تبدیل شد ، زمانی که پست فطرتی خارج از سینما انگشت کثیفش را به من زد ... تا خانه گریه کردم و بعد به بابا گفتم دیگر من اونجا نمیام... بعد از آن سینما ها محدود شد به بلوار و تخت جمشید .. دومی هنوز هم مجانی بود ... بهترین فیلم هایی را که دیدم آنجا بود .. آخرین فیلمی که با بابا دیدم و بعد از آن او خودش را از سینما رفتن بازنشسته کرد " نار و نی " بود ... بابا از اوّل تا آخرش خواب بود و در آخر که اومد بیرون یک فحشی به سازنده داد و اعلام کرد که دیگر نباید سینما رفت .. فیلم خوب دیگر ساخته نخواهد شد ... اون موقع ها رزرو بلیطی وجود نداشت یک فیلم که میامد باید کلی در صف می ایستادیم .. حسن زندگی در مرکز شهر نزدیکی به همه جا است .. همیشه کسی که توی صف جا می گرفت من بودم .. طولانی ترین صفی که ایستادم فیلم نازنین" مادر " بود .. آن محدوده را خیلی دوست دارم .. ما بهش میگفتیم سر چهار راه ... خدا رحمتش کند یک آقا رمضون بود که تابستان ها یخ می فروخت و زمستان ها لبو ...دلم براش خیلی تنگ شده .. بار ها خوابش را دیده ام .. ماست بندی در گوشه دیگر است ..  روبروی آن بقالی بیوک بود .. یک مرد قد بلند و بد اخلاق که همه ازش می ترسیدند .. ساندویچی های متعددی هم بودند "چشمک " یک دفعه معروف شد .. اون سیراب شیردون فروشی پایین ... ساندویچی شانس ... داروخانه ... میوه فروشی ... کنتاکی ...

این خاطرات من داره هر روز دور و دور تر میشه .. بچه گی من داره هی عقب تر می ره ... من بچه گی ام را می خواهم .. من کوچه های کودکی ام را می خواهم ...من می خواهم برگردم به روزهای سادگی و معصومیت .. برگردم به یک سطل ماست خریدن و شوق کودکانه ... برگردم به دوران بی خیالی .. برگردم به دورانی که پدر مرا به سینما می برد ... دلم تنگ است .. دلم تنگ محّله کودکی هایم است ..تهران محبوب من دیگر بر نمی گردد.. دیگر بر نمیگردد.. می دانم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 9:0 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

نرگس دیشب تمام شد . به نظر من سریال خیلی بدی نبود . در مقایسه با بقیه سریال های ایرانی کلی هم  نقاط برتری هم داشت . شاید هم از بس ازش بد گفتند من انتظار چیز خیلی بدتری را داشتم .یک چند کلمه هم از مادر عروس بشنوید : من نرگس ستاره خانومی  را بیشتر دوست داشتم ، واقعی تر بود . بعدشم شما ها باید سریالهای روزانه اینجا را ببینید تا دست نویسنده نرگس را ببوسید . اوایلی که آمده بودم می نشستم و می دیدم .. باور کنید گیج شده بودم .. اگر در هر سریال بیست زن و بیست مرد بازی کنند هر زن از ده مرد بچه دارد یا داشته ، گاهی اوقات هنرپیشه را می کشند بعد از یکسال به عنوان خواهر دوقلو دوباره قالب میکنند . باور کنید نرگس شرف داره به این سریال ها !!!

حرف سریال شد یاد سریال های سال شصت افتادم . از اونجایی که من مال عهد شاه وزوزک هستم یادمه که ، یعنی جونم براتون بگه : اون اوایل سریال مریال که نداشتیم .از ساعت ۵ تا ۶ که کارتون می دیدیم شروع میشد تا فکر کنم ده یا یازده .. (چقدر بدبخت بودیم ) یادمه دیدنی ها بهترین و پربیننده ترین برنامه ای بود که ساخته شد . یکشنبه ها ساعت هشت و نیم با مجری گری اون آقاهه که من خیلی ازش خوشم می آمد ولی از بس خنگم اسمش یادم رفته . بعدها شنبه ها برامون اوشین گذاشتند ساعت نه .. آخ که چه حالی میکردیم باهاش .. اگه کسی اون موقع ها یادش باشه روزی سه ساعت برق می رفت . ( آخ که چه بلاهایی سرمون نمی اوردند ) بعد اول هفته بهمون جدول می دادند .. اگر نوبت ما شنبه ساعت هفت تا ده بود می رفتیم خانه یکی مهمانی تا اوشین ببینیم . بعدش دیگه سریال های خوبی آمد . سلطان و شبان ، ابوعلی سینا ، سربداران و ... بیشتر تاریخی بودند . فکر کنم اوّلین سریال عشق و عاشقی ایرانی که نشانمان دادند "در پناه تو "بود .. سریال خارجی خوب نشونمون می دادند . کارتون خارجی هم کلی می دیدیم . حالا که فکر می کنم می بینم نسل ندید بدیدی بودیم ها !!! اصلا ولش کنید .. یادم میاد بیشتر غصه ام میشه ...

خوب من تا جمعه دوباره می رم تو لک .. پدرم امروز می خوابه بیمارستان و دوباره یک عمل دیگه داره و دوباره من سرگردون خطهای تلفن می شم . دوباره نگرانی ها و بی خوابی های من شروع می شه ولی من به جهنم .. پدرم حالش خوب باشه این بهترین اتفاق دنیاست ..

پنجشنبه تولّد یک سالگی این وبلاگ درب داغون درپیتی من است .. برام خیلی خیلی ارزشمند است که امید خان بیگ دو خط زاده  یادش بود ... یک دفعه یک حس خوبی توی رگهام به جریان در آمد حسی که می گفت ببین یکی هست توی این دنیا که براش یکسالگی اینجا جالب بوده و تبریک گفته .. از اینجا به امید پیام می دم .. خیلی خیلی گلی ...اینو از ته ته قلبم می گم ..

تولّد یکسالگی پشت هیچستان مبارک ... پشت هیچستان جونم خیلی خیلی هم دوستت دارم هم بعضی وقتها از اینکه وبال جونمی ازت بدم میاد .. صدبار اومدم ببندمت ولی وقتی بازت کردم و اون قیافه آبی یخت را نگاه کردم دلم برات سوخت .. دلم سوخت که بزنم نیست و نابودت کنم .. تو خاطرات خوبی را در من زنده می کنی .. باورم نمیشه یک سال از روزی که شجاعت کردم و نوشتم می گذره .. باورم نمیشه که اوّلین مشتری این وبلاگ دیگه نیست .. باورم نمیشه که مازیار دیگه به من سر نمی زنه .. باورم نمیشه که در این مدّت دو نفر وبلاگ نویس فوت کردند ... سام نازنین بیمرگی و مانی یاس شکسته ... باورم نمیشه که انقدر دوست در دنیای مجازی پیدا کردم .. باورم نمیشه بهترین دوست مجازی را از همین وبلاگ از دست دادم ... باورم نمیشه که این وبلاگ یک سال با من و درون من زندگی کرده ... کوچولوی مجازی یک ساله من تولّدت مبارک ... خدا را شکر که احتیاج به شیرخوردن و دایپر عوض کردن نداشتی ... خدا را شکر ... وبلاگ خوب من تولّدت مبارک

پیوست.۱. پدرم حالش خوبه .. امشب بردنش بخش ... سی سی یو بیمارستان هفت ستاره مثل اینکه خیلی خوب بوده یا پرستاراش خیلی خوشگل بودند .. دلش میخواد برگرده سی سی یو !!!

پیوست.۲. اونی که میل زدی و گفتی جواب نده ...نمی خوام جواب بدم که گوش به حرفت کرده باشم ولی بدجور دلم می خواد ببینمت و بزنمت ... بدجور .. تا می خوری بزنمت .. کمی صبر میکنم وقتی مدّت قولم ( قول هم مثل عُدّه مدّت داره !!) تمام شد ، حالت را میگیرم .. منتظر باش ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 7:28 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

سال هفتاد و نه شمسی بود . به ما گفته بودند که علاوه بر آزمایش خون باید در یک کلاس پیش ازدواج هم شرکت کنید و اجباری است . آدرس دادند و ما رفتیم . یک کلینیک در محله سنگلج . دو کلاس متفاوت .. یازده تا دوازده برای خانمها و دوازده تا یک برای آقایون . اوّل من رفتم .. با تعدادی عروس خانم شرمنده دیگر .. بماند که چی ها گفتند ، حتماْ خیلی از شما یادتونه .. بقیه هم می تونند خیالبافی کنند و به نتیجه برسند . به نظر من احمقانه تر از اون نمیشد . فرض کنید که در عرض یکساعت دختر ایرانی مثلاْ چشم و گوش بسته بمباران اطلاعاتی شود .. چه شود !!! خلاصه برای من که بی فایده بود ، ولی تمام شد . نوبت آقای مربوطه که شد ، دیدم داره غر غر می کنه که آخه این چه وضعشه این کلاس مال بچّه دوازده ساله است و روانه شد . ساعت یک دیدیم تمام آقایان با نیش های باز و لبخندهای مرموزانه از کلاس بیرون آمدند . آقای مربوطه هی تکرار می کرد : نه ! کلاس خوبی بود ! کلاس خوبی بود! و من خدا را شکر می کردم که چه عجب ! یک چیزی تو ایران توجهش را جلب کرد !!!

بعدها اوشون به من گفتند که یکی از حرفهای بسیار خوبی که آقای دکتر معلم در کلاس بهشون گفته مسئله پی ام اس زنان یا دوران پیش از پریود ماهانه بوده که یکی از خطرناک ترین دوران برای هر زنی می باشد  و آمار خودکشی در این دوران بالا می رود پس یک مرد به عنوان یک همسر باید بسیار دقیق بوده و نسبت به این مشکل آگاهی کامل داشته باشه.

مسئله پی ام اس در ایران کاملاْ با بی توجهی و اهمال روبرو شده است و بخاطر تابو بودن مسئله بسیار طبیعی پریود زنانه پی ام اس یا دوران افسردگی پیش از آن کاملاْ مهجور مانده است . هیچ مقاله ای به زبان فارسی پیدا نکردم که اینجا بگذارم ولی چند تایی انگلیسی به درد بخور پیدا کردم که می توانید در اینجا و اینجا مطالعه کنید و اطلاعاتتان را بالا ببرید .

به طور خلاصه پی ام اس شامل علایم زیر است :
۱. دردهای مفصلی ۲. ورم و بادکردگی ۳. اشتهای کاذب ۴. افسردگی ۵. خشم ۶. اضطراب ۷. سردرد یا کمر درد ۸. گریه های گاه بیگاه ۹. تغییر حالتهای رفتاری
پی ام اس از یک تا دو هفته قبل از پریود ماهانه شروع شده و گاهی تا بعد از آن هم ادامه پیدا میکنه .

نمی دانم چه تعداد از زنان خواننده  این مطلب این مشکلات را در خود کشف کرده اند . اگر کرده اید که هیچ اگر نه به خودتون و درونتان دقیق نگاه کنید . اگر با تقویم پیش بروید کاملاْ متوجه می شوید که در این دوره به اوج عصبانیت، افسردگی و اضطراب و خشم خود می رسید . بیایید همانند یک بیماری بسیار پیش پا افتاده دیگر مثل سرماخوردگی بهش نگاه کنیم و بهش توجه کنیم . بیایید تبوها را از بین ببریم و به مسائل زنانگی با شرمندگی نگاه نکنیم . ما هم انسانیم . اگر شوهر هستید به زن خود با دقّت بنگرید ، به روند عصبی اش بیشتر دقّت کنید . دفتری داشته باشید و علامت بگذارید . بدانید که او مفتخر به طی کردن دوره ای است که از داشتنش چندان هم خوشنود نیست . در این دوره او به شدت عصبی شده و افسردگی اش در نهایت اوج است ، با او کاملاْ مدارا باشید و بگذارید او این دوره را به راحتی و آسایش طی کند . بدانید که او از فرشته تبدیل به شیطان می شود ولی این شیطان وجودی او نیست . شیطانی است که ماهی چند روز به زور خودش را به او تحمیل می کند و او چاره ای جز میزبانی ندارد . با او مدارا باشید ، درکش کنید و مهربانی تان را دریغ نکنید .

به عنوان زنی با پی ام اس شدید و گاهاْ دو هفته ای و شیطانی مجسم در این دوران توصیه هایی دارم برای هم جنسان عزیز خودم :
۱. برای خودتان تقویم درست کنید . تحولّات بدن خودتان را به دقّت بنگرید . یادداشت بردارید و نتیجه گیری کنید . آنگاه می توانید برای اعضای خانواده شرح دهید که چه روزی را در اوج شیطان صفتی هستید .
۲. به خودتان برسید . محیط آرامی برای خود فراهم کنید . داروها و مسکن های مختلفی برای این مشکل هست . به نظر من خوردن یک دانه آسپیرین و ریلکس شدن کافی است ولی بهتر از آن چای گل گاوزبان است . هر صبح و شب یک لیوان گل گاوزبان و لیمو بخورید ، معجزه می کند . بیشتر استراحت کنید و تمرینات تنّفسی کنید . سعی کنید اکسیژن بیشتری به سلولهای مغزتان برسد . تمرینهای کششی هم عالیست .
۳. سر جدّتون مثل من این کارها یادتون نره ... یک هفته تو خانه بخوابید و فقط عر بزنید . از من به شما نصیحت ..
۴. قربون همه تون برای همه  محبّت هایتان

۵. دست آرش درد نکنه لینک فارسی پیدا کرده .. بفرمایید اینم منبع فارسی .. اینجا و اینجا ...  چشم می گم کراوات نارنجی اش را با کت آبیه بپوشه .. خوبه ؟؟؟


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 7:54 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

امروز روز بدی بود . هر کاری می کنم اون ساعت و لحظه از سرم بره بیرون نمیشه ، لج کرده . نشسته ام اینجا بلکه با تق تق دکمه ها دردش کمتر بشه .. بگذار تن کی بورد درد بگیره شاید منم بهتر بشم .

مریضم .. یادتونه که گفتم بیماری بخصوصی دارم و خیلی چیزها را دکتر منع کرده . حوصله ندارم بگردم ببینم کی بوده ولی خوب ، مدت طولانی بود که دیگه بر نگشته بود ، حالا دوباره اومده . دوباره می خواهد عنان زندگی ام را بگیره . شب و روز بهش فکر میکنم و عوارضش امانم را بریده . دوای این بار هم کارساز نیست و فعلاْ دیگر دوایی جدید وجود نداره .. خدایا ! نان و پنیر و شراب و ماست و سرکه و هر کوفتی را از من گرفتی دیگه چته ؟؟!!

توی این حول و ولا ورزش نمی رم . حوصله اش را ندارم . امروز به خودم کلی فشار آوردم و خودم را روانه کردم ..
می نشینم روی دوچرخه یک اطلاّعات هفتگی هم می گیرم دستم و مواظب عکس آخوند ها را کسی نبینه .. نیم ساعتی با خودم مشغولم و خیلی راضیم که آمدم . بلند میشم برم پای وزنه ها ببینم امروز حوصله چی را دارم ... نشسته ام روی یک وسیله که نگاهم به در میافته ، داره می آد ، دلم هری می ریزه پایین ، یکی براش در را نگه می داره که کاملاْ وارد بشه . با هر قدمی که بر می داره ، با هر عصایی که به زمین میکوبه ، تنم درد میگیره . دیگه طاقت ندارم . ندارم .. ندارم .. ندارم .. می خواستم جیغ بکشم . در سکوت همیشگی و بدون سر و صدا می ره پهلوی دستشویی و تکیه اش را می ده بهش ، با هر زحمتی هست ژاکتش را در میاره .. دیگه طاقت نگاه کردن ندارم .. ناراحتی ام تبدیل شده به با خودم حرف زدن .. بلند بلند فحش می دم . به خودم ، به سلامتی ام ، به خدا ، به مهربانی اش ، به اینکه غلط کرده اگه هست بنده هایش را این شکلی خلق کرده ، بالای سرم یکی می خنده ،بالا را نگاه می کنم یکی به انگلیسی می گه : وزنه ها برات سنگین هستند ؟؟ میگم : آره !!  میگه : عادت می کنی .. میگم : نه نمیشه ! تو دلم می گم : سه ماه است که هر چهارشنبه می بینمش و هیچ وقت عادت نکردم . هر بار می شکنم . از وسط .. قبلنا می نشستم جلوش و به خودم میگفتم اینو ببین از خودت خجالت بکش ، برو خدا را شکر کن که سلامتی .. بعداْ دیدم دیگه از این خودخواهی بیشتر امکان نداره . یک معلول را ببینی بعد بنشینی شکر سلامتی خودت را بگی ! حالم از خودم ، فرهنگم ، فکرم بهم می خوره .

دیگه طاقت دیدنش را ندارم . دیگه نمی تونم ببینم به اطرافش نگاه می کنه و احتمالاْ توی دلش می گه : خوش به حال اینا که سالمند ! دیگه طاقت ندارم . می رم دستهایم را بشورم .. نشسته اون کنار پاهایش را یک ور گذاشته و داره با دستهایش دوچرخه می زنه .. دلم می خواهد همانجا بنشینم کنارش و پاهاشو ببوسم .. خب حالا چی ؟ مثلاْ چه دردی را دوا می کنی ؟؟؟ گمشو .. نگام می افته به ژاکتش کنار ترازو روی زمین افتاده .. بهش زل می زنم . می خوام آویزونش کنم .. صدتا فکر می افته به سرم .. اگه ببرم پهلوی بقیه شاید نتونه به جایی تکیه بده و بپوشه ... اگه برش دارم ناراحت نمیشه .. شنیدم خوششون نمیاد بهشون کمک کنی .. از ترحم بدشون میاد .. روم نمیشه برش دارم .. شاید براش راحت ترین جا است .. دوباره پوشیدنش سخت است .. حالم بده .. اشکهام جاری میشه .. زود سرم را یکور می کنم و در می رم .. از بیرون ساختمان که نگاه می کنم می بینم گردنش به طرف بیرون است و همچنان ادامه می دهد .. گردنش هم فقط به یک طرف است .. زنگ می زنم به همسرم .. باید به یکی بگم خالی بشم .. نیست .. با عصبانیت رانندگی می کنم .. دلم می خواد تصادف کنم تا منم باهاش همدرد بشم .. هزار تا فکر عوضی می زنه به سرم .. می رم خرید شاید یادم بره .. نمی بره .. نمی بره .. نمی بره .. تمام مدت با نگاه خالی به همه چی نگاه می کنم و دستاش جلوی چشمم می چرخند .. یک ژاکت قرمز که می بینم دیگه بدتر می شم ..

الان نشسته ام اینجا ده دقیقه است که آمده ام .. تند و تند می نویسم .. قرار هم نیست که ویراستاری کنم .. حالم بده .. من همیشه ضعیف بوده ام .. همیشه از دیدن کسانی که سلامتی نداشتند زجر کشیدم .. می گفتند بزرگ بشی خوب می شی .. چرا من نشدم .. خاک بر سرم .. نشدم .. الان از همه بدم میاد بیشتر از همه از خودم که سالمم .. از خودم که عرضه نداشتم ژاکتش را از زمین بردارم .. از اینکه ترسیدم ناراحت بشه .. از اینکه هیچ کاری براش نمی کنم .. از اینکه یک عضو خنثی جامعه هستم .. از اینکه فقط با پرداخت هزینه زندگی چند نفر خودم را از کمک واقعی به دیگران مبری کرده ام .. از این که آدم نیستم .. من دیگه آدم نیستم ...

خواهشا هیچ کس مرا دلداری نده .. هیچ کس .. هیچ چیزی نمی تونه دلداری ام بده .. هیچی .. من دیگه آدم نیستم..

می نویسم که تا ابد ثبت بشه .. میگن حسّت را که بنویسی حتماْ تغییری میکنی .. می نویسم بلکه آدم بشم .. یک آدم خوب .. می نویسم

جناب خدا  !!! تا اطلاع ثانوی دور و بر من پیداتون نشه .. من در خلق انسانهایت هیچ رحم و شفقت و مهربانی گفته شده  نمی بینم .. خلاص .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 3:36 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

او فانوسش را به فضا آویخت
مرا در روشن ها می جست
تار و پود اتاقم را پیمود
و به من ره نیافت
نسیمی شعله ی فانوس را نوشید

مهین یکی از آشنایان من در غربت است . شاید بشه گفت نزدیک ترین فرد به من در اینجا .  مهین زنی مهربان و دلسوز است ، از آنهایی که همیشه آرامند و در مواقع سختی آرامششان را به تو  منتقل می کنند . اوایل برایم عجیب بود . از آن آدم هایی بود که اگر در ایران بودم امکان نداشت که با او رفت و آمد  کنم ولی در غربت فرصت انتخاب از تو گرفته می شه و بهترین ها در بین افراد مختلف همیشه اولین انتخاب تو هستند .  مهین   نسبتی نزدیک با آقای مربوطه دارد پس رفت و آمد ما بسیار زیاد است .

مهین زنی بسیار سنّتی است . یک دختر و پسر دانشجو دارد و شوهری بالای سر . وقتی می گم شوهر بالای سر یعنی به معنای واقعی کلمه خدا ی بالا سر . مهین ا در ایران زنی خانه دار بوده و فقط به امور بچه داری و پخت و پز می رسیده و از قرار معلوم هم خودش خیلی می خورده هم به خانواده خوب می رسیده و ما حصل آن خانواده ای چاق است . یکی از نکاتی که همیشه در بحث ها ابراز می شه این است که مهین به زور بچه ها غذا می داده و آن ها را چاق کرده ..فرزند هشت ساله آنها یک نان بربری می خورده است!!!!
مهین از وقتی که به آمریکا آمده اند کمر همّت بسته و سرکار رفته است . سالیان قبل او دو شغل داشت از سه بعد از ظهر کار می کرد تا هفت صبح فردا ... من هیچوقت نفهمیدم چرا او تامین مالی را بر وقت گذاشتن برای بچه های نوجوانش ترجیح داد ... باز هم همیشه در بحث ها ، مهین زنی است که شب تا صبح کار می کرده و ماشالله عین تراکتور بوده است !!!

مهین شوهری بالای سر دارد . از ایران به من اطلاعاتی رسانده بودند که همیشه شوهر سوار بر زن بوده و حتی کتک هم می خورده ومهین از شوهر به شدت می ترسیده . در اینجا چیزی نشان از کتک و سواری ندیدم و به گمانم دروغ بوده  امّا به شدت مطیع است . شدّت و درجه آن شاید به نود و هشت درصد و نیم برسد . باورکردنش سخت است .  حرف اوّل و آخر را همسر می زند و بقیه اطاعت می کنند . پسر خانواده به جای درس خواندن باید برود دیوار انباری را رنگ کند ، این یک دستور است و ملزوم الاجرا .. دختر خانواده در آرزوی پوشیدن دامنی کوتاه (دامن کوتاه پوشیدن افتخار نیست ولی تصور کنید که در این کشور بزرگ شوی و نتوانی مثل بقیه باشی برای این دختر با فرهنگش نمی خواند ) می سوزد ولی هیمشه از چشم غره های پدر می ترسد ..آنها حالا بزرگ شده اند و دیگر غریبه و آشنا سرشان نمی شوند پشت سر پدر حرفهای ناجور می زنند و مادر بیشتر اوقات سکوت کرده یا آنها را همراهی می کنند ولی هیچگاه سعی در تغییر چیزی ندارد ..همیشه در این مواقع می خواهم به مهین بگویم خواهش می کنم جلوی بچّه ها را بگیر ...شوهر از غذای ظهر تا برگهای روی زمین ، از رفتن انوشه به فضا تا کشف واکسن سرطان رحم ، درباره همه چیز اظهار نظر کرده و حرفی را به غیر از حرف خودش قابل اجرا نمی داند و من هیچ گاه نفهمیدم نقش مهین چه بوده است ؟؟  او هیچگاه نقش منفعلی را اجرا نکرده است . هیچگاه ندیدم از حق یکی از بچّه ها دفاع کند ، بچّه ها همیشه و در همه حال موظف به بر آورده ساختن دستورات پدر هستند . او شوهر را انسانی بالاتر می داند . یک بار به او گفتم .. من همیشه در حال جنگم .. می خواهم عقایدم شنیده شود .. به من گفت : حوصله داری ها !! من حوصله جنگ را ندارم !! هر چه ... بخواهد !! من زندگی آرام را دوست دارم .

به جرات می توانم بگم که من با این جمله کاملا بیگانه ام . من برای زنده بودن و جنگیدن و تقلا کردن به دنیا آمدم . زندگی زناشویی رسم خیلی سختی است . دو انسان کاملا متفاوت که باید بسیاری از خصوصیاتشان را با هم تطبیق دهند . من هیچگاه از موضع خودم عقب نشینی نکردم .من هیچوقت حرف زور را به خودم نخریدم . هیمشه از عقایدم دفاع کرده ام (آنچیزی را که بهش ایمان داشتم و می دانستم درست است ). مهین چگونه می تواند هوّیت نداشته باشد ! چطور می تواند چیزی نخواهد ! چطور می تواند در خوراکی ها مدفون شود و پشت لایه های غذایی خودش را فراموش کند ! آیا زندگی آرام به معنای فراموش کردن خود نیست ؟؟؟ این جمله : باشه هر چی تو می گی !! به چه معناست .. دفاع نکردن از دختر بچه ای که به مقتضای سن خود لباس های همسن های دیگر خود را می خواهد بپوشد بدتر است یا بزرگ کردن دختری با نفرت دایمی از پدر ؟؟؟ 

مهین زنی بسیار خوب و دلنشین است . زنی است با فداکاری های فراوان ، زنی با روحی بزرگ ، زنی که همانند استانداردهای ایرانی هیچ گاه خودش را اوّل نمی بیند .. او زندگی اش را در شوهر و بچّه ها خلاصه کرده است . من مهین را بسیار دوست دارم امّا همیشه دلم می خواهد برای خودش بیشتر احترام قایل شود و خودش را از لابلای همسر وفادار بیرون کشد .

دلم می خواهد روزی را ببینم که هیچ زنی خود را جنس دوم و ضعیف نبیند .
دلم می خواهد روزی را ببینم که هیچگاه مورد بحث مرد خانواده نقاط ضعف همسرش نباشد .
دلم می خواهد روزی را ببینم که زنان زندگی آرام ، مسوول بودن را ترجیح بدهند .

به نظر شما هرگز این روز را می بینیم ؟؟؟

 

پیوست.۱.  من از دنیای ایده آل حرف نزدم از روزی حرف زدم که زنان ایرانی ( سهم بزرگی شان ) از ضعف و ترس و زبونی بیرون بیایند .دنیای ایده آل من دنیایی است که مردانش هم با اینی که هستند توفیر فراوان دارند . این خانم هم من شش سال است که شاید بشه گفت هر روزه باهاش در تماسم ..  شاید من خیلی عالی نمیشناسمش ولی در این حد می شناسم که بفهمم از کدام نوع زنان است .

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 6:23 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

 دور یک میز نشسته ایم . همه زنیم امّا زنانی متفاوت . هر کسی از زندگی اش چیزی را طلب می کند و هر کسی چیزی برای گفتن دارد . یکی یکی نظراتشان را بیان می کنند و من برای اوّلین بار ساکت و خاموشم . زبانشان برایم غریب است . از عشقشان می گویند ، از نهایت آرزویشان ، از آزادی بی حد و حدودشان ، از شوهرشان که اگر حرف مفت بزند از خانه بیرونش می کنند ،از بچّه هایشان که معلوم نیست کجایند و به چه زبانی سخن می گویند ، از حراجی های لباس ، از ماشین آخرین مدل ، از تمام کمبود های ایران ، از خاک بر سری زنانی که در ایران مانده اند ، از ذلالتشان ، از اینکه اینجا آدم نفس می کشه ، قربون خودشون و مملکتشون ، و کم کم می رسه به اینکه :بهشت که می گن اینجاست و دیگه از اینجا تکان نمی خوریم و گوربابای ایران و بدبختی و بیچارگی و در نهایت همگی به این نتیجه می رسند که عاشق امریکا هستند و دیگر به ایران و اون بدبختی ها بر نمیگردند .

به این نقطه که می رسند انگار زبانشان را می فهمم . عاشق امریکا .. چرا من با این کلمات انقدر بیگانه ام ؟؟ چرا من احساس حظّ و لذّ ندارم ؟ چرا من قدر خوشبختی و آزادی زنانگی ام را نمی دانم ؟ چرا من قلبی ندارم ؟؟

سالها سپری شده ولی هر بار اسمش مرا به آن خانه تاریک و ساکت پرتاب می کنه . همه چیز بوی غم می داد .مادر هیچگاه خانه نبود و مسوولیت سه بچه کوچک به عهده فوژان بود . شانه های فوژان طاقت نیاورد و با اینکه عاشق پسر همسایه ای بود که من هم او را عاشق بودم ، خودکشی کرد . صبح ۱۷ آبان را که جسد فوژان را از خانه بیرون آوردند را هیچ وقت فراموش نکردم .. بعد از آن از احسان چشم سبز همسایه بیزار شدم . آن روز یک گوشه از قلبم شکست .

با ملودی از طریق دوستی آشنا شدم . همیشه فکر می کردی از او خوشبخت تر وجود ندارد . یک روز صبح زمستانی خودش را از طبقه بالای ساختمانی سر تخت جمشید به پایین پرت کرد . گوشه ای دیگر از قلبم شکست .

رفعت خانم همسر و مادری زیبا و نمونه بود . همسرش به یک باره عاشق زنی شد و زندگی را ول کرد . رفعت خانم به پدر و مادر روی کرد ولی آنها او را بیرون کردند . در شهرستان کسی دستان او را در دست نگرفت . احساس تنهایی خفه اش کرد . یک روز صبح زود یک پیت نفت روی خودش ریخت و خودش را در حیاط آتش زد . بعد از آن هیچ کس دلش نیامد صورت او را ببیند . گوشه ای دیگر از قلبم ..

زهرا شاگردم بود . به آرامش دریا و نجابت سنگهای سفید ساحلی . بی نهایت دوستش داشتم . در بین شاگردان شیطان انسانی درّی کمیاب بود . پنجشنبه شب بود و بچّه ها سربه سرش گذاشتند که امشب خواستگار می آد و زهرا سال دیگه این موقع بچّه دار شده . زهرا سکوت کرده بود و فقط نگاه می کرد . لعنت بر من که دیدم و هیچ سوالی از او نکردم . نمی دانستم که درونش چه می گذرد . زهرا شنبه به مدرسه نیامد . یکشنبه مدرسه یکپارچه عزادار بود . زهرا جمعه شب پس از دستور پدر مبنی بر ترک تحصیل و ازدواج اجباری با یک مرد معتاد ۵۰ ساله خود را آتش زد و همانشب فوت کرد . گوشه بزرگی از قلبم آن روز له شد ، شکست ، خورد شد .

دیگر ادامه نمی دهم که چندین زن گوشه های دیگر قلب مرا شکستند . زنان معروفشان را شما هم می شناسید ، اینان گمنامانی بودند که دوروبرمان زندگی می کردند .  امّا سال پیش در چنین روزی دختری دیگر در  گوشه ای از اهواز ، زمانی که پسر مورد علاقه اش از ازدواج با او انصراف داد و علّتش را فقط فقر دختر اعلام کرد ، شباهنگام با خوردن سم خودش را راحت کرد . باز هم شکستم .

دیگر قلبی برای من نمانده که عاشق شوم . قلب من باید عاشق وطنم و مردم وطنم می شد . قلب من در اوج عاشق بودن شکست . از غصّه زنان بی کس وطنم شکست . از غصّه بی فرهنگی ملّتم شکست . از درد بی درمان مردمم شکست . به این کشور زیبا و سخاوتمند بگویید من قلبی برای اهدایش به او ندارم . متاسفم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 7:39 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

امروز بیست و پنجم نوامبر روز جمعه سیاه نامیده می شود . وجه تسمیه این روز بسیار با نمک است . امروز روز بعد از جشن شکرگذاری در کشور جهانخوار امریکا ست . هر ساله سومین پنجشنبه ماه نوامبر را روز شکرگذاری می نامند به پاس پذیرایی گرمی که سرخپوستان امریکایی از مهاجران به عمل آورده اند .. سیصد چهارصد سال پیش این بنده های خدا بی خبر از عاقبتی که ممکنه براشون پیش بیاد ، این مهاجرین نمک نشناس را به سفره های خود دعوت می کنند و آن ها را سیر میکنند اگر چه مطمینم که اگر طفلی ها می دانستند که این بی چشم و روها چه بلایی سرشون می آورند هیچ وقت این کار را نمی کردند .. در هرصورت جورج واشنگتن این روز را به عنوان اولین جشن و تعطیلی ملی معرفی کرد . رسم است که در این روز خانواده دور هم جمع می شوند و بوقلمونی پخته شده و با بقیه مخلفات خورده می شود . فردای این رزوز که جمعه است روز شروع رسمی خرید سنتی برای کریسمس نامیده شده است و نام جمعه سیاه را به خودش اختصاص داده است .جمعه سیاه روز تخفیف ها و حراج های بی سابقه است . اجناس(صد البته بنجل ها ) با قیمتی فوق العاده ارزان به بازار عرضه می شود.  
جمعه سیاه از صبح ساعت ۵ صبح شروع می شود و ملّت همیشه در صحنه و بیدار امریکایی از همان شب جمعه یعنی پس از تناول بوقلمون نازنین شکم ها را ورمالیده و به جلوی فروشگاه رحلت می نمایند. حالا این شما و این جمعه سیاه من و آقای مربوطه :

من و آقای مربوطه یک هفته ای بود که خریدن تلویزیون محترم را به جمعه سیاه موکول کرده بودیم بلکه از این حراج های بزرگ نصیبی ببریم .پنجشنبه عصر منزل دوستی مهمان بودیم و بعد از خوردن شام ماشالله سنگین تصمیم گرفتیم هیچ جا نرویم . همه در مهمانی ما را مسخره کردند که جمعه سیاه کلاهبرداری و شیادی است و جز اجناس بنجل هیچی فروش نمی رود . سال پیش کما بیش همان ظهر که به خرید رفته بودم دیده بودم که مارک ها خیلی مارک خوبی نیستند ولی تا بحال ساعت ۵ صبح نرفته بودم . من و آقای مربوطه هم که باز هم ماشالله تنبل !!! یکی بد بگه رای ما را می تونه بزنه !! گفتیم ولش کن نمی ریم .. حدودای نصفه شب بود که با باز کردن وبسایت ها حراج به یک مطلب برخوردم که فروشگاهی به نام CIRCUIT CITY  که لوازم الکترونیکی می فروشه تلویزیون مورد نظر ما را حراج می کنه به قیمت بسیار عالی امّا بسیار سیکرت می باشد .. به سرعت برق و باد حاضر شدیم که همان شبی بریم و جلوی فروشگاه تحصن کنیم بلکه وقتی فروشگاه باز میشه اوّلین نفر من باشم دومی آقای مربوطه .. بلکه عوض یکی دو تا بخریم !!! ساعت یک بود که رسیدیم جلوی فروشگاه .. چشمتون روز بد نبینه حدود صد نفری لای پتو پیچیده روی زمین ، روی صندلی ، توی چادر جلوی فروشگاه هستند . یک عده می لرزیدند ،یک عده عین خرس پوشیده بودند و انگار نه انگار که هوا ۵ یا ۶ درجه سانتیگراد است (خدا خیلی بهشون رحم کرد یکی از گرمترین شبها بود ) یک عده هم که نفهمیدم کجایی بودند روی صندلی نشسته بودند و یک قلیان هم وسط گذاشته بودند !!! خلاصه من و اوشون با نگاهی به صف فهمیدیم که آقا تلویزیون به ما نمیرسه باید در بریم چون معمولا فقط به سی نفر می رسه . در حین برگشتن ارواح خبیث و طماع ما ما را قانع کرد که ساعت پنج دوباره برگردیم . ساعت دو خوابیدیم و ساعت ۴:۳۰ با بدبختی و درد و رنج فراوان بیدار شدیم . وقتی رسیدیم به فروشگاه یک صفی دیدیم ده برابر قبلی ..مثلا فروشگاه میدان ولیعصر بود آخر صف دم فروشگاه کوروش .. ما هم که با اعتماد به نفس بالا رفتیم ته صف .. صف به سرعت برق و باد پیش رفت .. وارد فروشگاه که شدیم با عطری بسیار دلپذیر که حضور دل انگیز تعداد فراوانی هندی و پاکستانی نازنین را نشانگر بود مواجه شدیم . این خوب علامت خوبی بود یعنی اجناس به شدت بنجل هستند چون این دو قشر نازنین کشته مرده جنس  ارزان هستند . هر چه مارک گمنام تر باشد و قیمت پایین تر لذّت خریدشان بیشتر است . من و آقای مربوطه به طرف تلویزیون مورد نظر رفتیم بلکه قیمت ارزان را ببینیم و حسرتش را بخوریم که متوجه شدیم ای داد !! چه کلکی خوردیم !! این تلویزیون از فروشگاه دیگر نه تنها ارزونتر است بلکه تقریباً یک برابر و نیم هم هست ..آهی از ته دل کشیدیم و یک فحشی هم به رسم یادگار به خود ساده باورمان دادیم و در فروشگاه چرخی زدیم . یک چیزهایی در دست مردم دیده میشد که من هیچگاه اسمش را هم نشنیده بودم . مارکهای مثلا PYE , SYLVANI ,ZENITH,AVERET و .. (جون من شما ها اسم کدام را شنیده اید ؟؟) این هندی ها واله واله می کردند و سر دست این اجناس را بلند میکردند . یک آن سیل جمعیت مرا از آقای مربوطه دور کرد که با جیغی دلکش بهش علامت دادم که : هانی !! من برم حداقل سی دی بخرم دست خالی بیرون نریم آبرومون می ره !!!! ایشون هم با صدایی نرم و نازک گفت : برو به سلامت !! کلاه سرت نره !!
با یک موج هندی به طرف وسایل کامپیوتر رفتم . نمی دانم می دانید که معروف است هندی ها توی هارد درایو به دنیا می آیند و اکثریتشان نخبه کامپیوتر هستند و واقعیت هم دارد . من هم به فکرم آمدم اینا که بلدند پس من اگه دنباله رویشان باشم ضرر نمی کنم . شاید اگر فیلم مرا امروز می گرفتند بالاترین آمار بیننده را در یو تیوب داشت . نزدیک دو پسر هندی ایستادم، هر چی برداشتند برداشتم ، زمین گذاشتند من هم زمین گذاشتم ، سرشون را کج کردند منم کج شدم، با هم پچ پچ کردند منم با خودم زمزمه کردم ؛ خلاصه اصلاً کم نیاوردم . در نهایت این دو تا که پنداری خسیس هم بودند با یک سری سی دی خام آنجا را ترک کردند و من هم که عین همون را برداشتم شاد و خرسند به دنبال آقای مربوطه راه افتادم . 
سه بار فروشگاه را دور زدم تا با بدبختی آقای مربوطه را پیدا کردم ، درکمال ناباوری یک دی وی دی  ضبط کن با مارک زنیت برداشته بود و اصرار داشت که می خواهد بخره . هر چی سعی کردم مانعش بشم موفق نشدم ولی خوب بالاخره کاچی به از هیچی !! دست خالی اومدن بیرون افت داره !! توی ماشین که ازش پرسیدم چی شد خریدی ؟؟ با خنده گفت : نمی دونم این هندی ها هی برداشتند من نگاه کردم .. هی برداشتند من نگاه کردم .. آخر سر طاقت نیاوردم ، جو گیر شدم منم برداشتم ... تا خانه خندیدیم .. آی خندیدیم به خودمون که هندی های نازنین امروز راهنمایمان شده بودند .

خلاصه کنم ، تلویزیون مورد نظر ما هیچگاه حراج نشد .. تمامی حراجی ها را چک کردم هیچکدام مارک های خوب را حراج نداشتند . عصری هم به یک مرکز خرید رفتیم .. دیروقت بود ولی یک چیزهایی برای خودمون خریدیم . می دونم این جمعه سیاه الکی است ولی حتما سال دیگه (اگه اینجا بودم )هم گول می خورم می رم .   آدم بشو نیستیم ما .. از دیشب تا حالا فقط دو ساعت خوابیدم ولی هنوز خوابم نمیاد از بس پررو ام من .. این ها را نوشتم برای اینکه قول دادم به دوستی که امروز بی خوابی ها و غرغرهای مرا صبورانه تحمل کرد و تازه کلی بهم یاد داد که این سی دی هندی واله ها اصلا چی هستند و به چه دردی می  خورند !!!

SEE YOU NEXT BLACKFRIDAY !!!!! 

 

پیوست.۱. میگما !!! هر کی امروز از مطلب من رگ انسان (هندی و پاکستانی ) دوستی اش وربقلمبه  اشکالی نداره .. از نظر خودم  خیلی نژاد پرستانه نبود ولی خوب عقاید متفاوته ... و هر کی صاحب عقیده خودش است .. والسلام پیوست تمام ..

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 7:18 قبل از ظهر  به قلم پروانه  |