|
|
|
|
|
دلم می خواست با یک بیت شروع کنم ولی هر چی فکر می کنم هیچی به ذهنم نمی رسه . مغزم خالی خالی است . پدرم پر کشید . می گفتند بیست و هشتم رفته بوده ولی به انتظار من نشسته بوده . ده ساعتی را با او بودم . پنج ساعت در خواب و پنج ساعت بوییدمش و بوسیدمش . پدرم رفت . آرام و سبک . دلم پر از درد است . دردش بعد از سه روز هنوز گوشت و استخوانم را می خورد . اگر تجربه کرده اید که می فهمید اگر نه دعا می کنم هیچ گاه تجربه اش نکنید .
می دانم ایمیل داده اید شرمنده ام که نمی توانم باز کنم . باید بروم . هنوز گیجم . کاش این حسم را می شد به کلمه تبدیل کرد . یک جوری خالی ام . خالی از همه چیز . دلم می سوزد . دلم برای مظلومیتش می سوزد . من خسته ام . من تنهام . من پدرم را می خواهم . چرا بر نمی گردد ؟؟ نگران من نباشید . می گن زمان بهترش می کنه . دعا کنید راست بگن . خدا حافظ. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 12:16 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||