|
|
|
|
|
پس بهترین گفته ها را با گوش بشنوید و با اندیشه روشن بنگرید. گاتها ، سروده سوم بخش اعظمی از زندگی ام را با این شعار گذراندم . تمام عقایدم در این سه جمله خلاصه می شود ، هر آنچه از زندگی می خواهم و می فهمم، هر آنچه به آن عمل می کنم و از دیگران توقع دارم . شما در زندگی از چه سخن نغزی پیروی می کنید ؟ آن را با بقیه تقسیم کنید ... ممنونم پیوست.۱. یک هفته ای نیستم ، سال نویی دیگر و دیدن بستگان عزیزم .. دارم می رم دو تا عشق کوچولویم را که الان حتماْ ده سانتی قد کشیده اند را ببینم ... خاله مثل همه خاله های خوب دستورات چپ و راستشان را اطاعت کرده و با چمدانی پر داره می ره زنگ آسون شادی را در چشمهای خوشگلشان ببیند.. هر کجا هستید شاد و دلخوش باشید .
![]() |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 8:10 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
روایت های ناهید کشاورز و محبوبه حسین زاده از زنان زندانیچهار شنبه 22 فروردین 1386 روایت اول: روایت ناهید کشاورز با آگاهی های بسط یافته زنان زندانی و زندانبان چه می کنید؟ ساعت 3.30 دقیقه روز سه شنبه 21 فروردین، امروز برای هردو ِما (من و محبوبه حسین زاده) روز خوبی بوده است: روز ملاقات. روز ملاقات برای یک زندانی شیرین ترین لحظه هاست. ازلحظه ای که نامت را صدا می کنند تا زمانی که روی عزیزانت را می بینی، لحظه شماری می کنی، لحظه ها برایت کش می آیند و تو دلت می خواهد زیباترین لباس ات را به تن کنی و آراسته به دیدن عزیزانت بروی، هر چند مجبوری چادر سرمه ای به سرکشی، و دمپایی زندان به پا کنی؛ شاید برای کسانی که تجربه زندان ندارند میان چادر سرمه ای زندان که هم بندانت با مهربانی به تو قرض می دهند با چادر سرمه ای زندان که پر از نشان عدالت قوه قضائیه است فرق چندانی نباشد اما برای تو فرق می کند، تو با این چادر احساس بهتری داری و خودت را در هیئت مادرت و خواهرت می بینی نه در هیئتی که از تو می خواهند. در زمانی که منتظر یکی از زندانبانان هستیم تا به همراه آنان به ملاقات برویم به دفتر می روم و سر صحبت را با یکی از زندانبانان زن باز می کنم. برایشان توضیح می دهم که برای چه چیزهایی مبارزه می کنیم و از کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین می گویم، و می گویم تجربه زندان ایمان مرا به حقانیت راهی که در پیش گرفته ایم بیشتر کرده است. زندانبان به شوخی می گوید: «بگذار مردها زن دوم بگیرند به تو چه ربطی دارد» و من از مسئولیت شهروندی ام می گویم. می دانم که او هم مخالف چند همسری، مخالف حق طلاق یک طرفه ی مرد و مخالف ازدواج دختران در سن پایین است با وجود این باور نمی کند که من به خاطر تغییر همین ها اینجا هستم و می گوید: «حتما تو به کسی توهین کرده ای که به اینجا آمده ای». می گویم خودم و دوستانم شیوه ای کاملا مدنی و مسالمت آمیز را برای تغییر قوانین برگزیده ایم، می گویم به کار مدنی اعتقاد دارم و برای تغییر قانون، امضا جمع می کنم. زندانبان دیگری می گوید:«یک دست صدا ندارد» لبخند می زنم:« کاملا درسته. به همین خاطر هست که ما فعالیت در کمپین را برگزیده ایم چون می خواهیم این مطالبات هر چه بیشتر عمومی شود» با خودم فکر می کنم اگر قاضیان ما چنین قدرتی دارند که ما را مدتها در زندان نگاه دارند، مطالباتمان را با پایه های نظام در تناقض ببینند، چند همسری را از مبانی اسلام و نظام اسلامی بدانند، و به تلاش ما در کمپین یک میلیون امضا اتهام اقدام علیه امنیت ملی از طریق تبلیغ علیه نظام جمهوری اسلامی بزنند با آگاهی های بسط یافته زنان زندانی چه می کنند؟ زنانی که در دفاع از خود، قانون ناعادلانه را مسئول عمل خلاف خود می دانند، زنانی که همچون «بهجت» متهم به قتل شوهر می شوند و به قاضی بازرس می گویند: «وقتی قانون شما در حق ما عادلانه اجرا نمی شود، وقتی برای گرفتن طلاق چهار سال با سه بچه آواره این خانه و آن خانه رفتم، ترجیح دادم خودم عدالت را در حقم اجرا کنم.» شاید نظام قضایی ما بتواند فعالان حقوق زنان را با ارعاب و تهدید، احضارهای مکرر و بلاتکلیفی در زندان خسته و مستأصل کند اما با آگاهی های بسط یافته ی زندان بانان خود چه می کند؟ براستی چه کسانی بهتر از مددکاران زندان اوین از عمق فجایعی که قوانین ناعادلانه و عرف سرکوبگر و تفسیرهای مردسالارانه از دین برای زنان ایجاد کرده اند و زندگی آنها را به بن بست کشانده اند باخبر هستند؟ ما در این چند روز قصه های زیادی شنیدیم، داستان های واقعی؛ از نزدیک پای درد دل های زنانی نشستیم که به دلیل قوانین تبعیض آمیز و عرف سرکوبگر به بن بست رسیده اند. متهمان به قتلی را دیدیم که برای خارج شدن از چرخه ی خشونت سعی فراوان کرده اند؛ با تلاشی توانفرسا به هر دری زده اند وبه هر راهی پا نهاده اند. بسیاری از این زنان پیش از ارتکاب به قتل کوچک ترین خلافی نکرده اند. آنان مادران و همسران مهربانی بوده اند. سال ها با اعتیاد شوهر، اخلاق بد و خیانت او کنار آمده اند، خون دل خورده اند و تحمل کرده اند. تمامی راه های گریز از چرخه ی خشونتی را که در آن گرفتار بوده اند آزموده اند و هر بار به بن بست رسیده اند و در آخر، انتخابی کرده اند که هرگز انتخاب نبوده است. به سالن ملاقات می رسیم. یکی از زندانبانان مرد اسامی را می خواند. گروهی به سالن ملاقات حضوری می روند و گروهی به سالن ملاقات کابینی. سهم ما ملاقات کابینی است. نادر و صدیقه منتظرم هستند. خواهرم مثل همیشه زیبا و مهربان منتظرم ایستاده است. او خود قربانی تبعیض های قانونی این نظام مردسالار هست و مرا خوب می فهمد. و چون بسیار مهربان است دنیای بهتر را تنها برای خود نمی خواهد. نادر عزیزم بهترین لباس هایش را پوشیده است. از اینکه لباس هایی را که من دوست دارم پوشیده است قلبم فشرده می شود. گوشی را برمی دارد و تمام امیدهای دنیا را در دلم می ریزد: از همبستگی یارانم می گوید و از تلاش دوستانم برای پیشبرد کمپین. مصمم تر از پیش به بند بازمی گردم. در سالن بند محبوبه را می بینم. او هم به ملاقات می رود. روایت دوم : روایت محبوبه حسین زاده قربانیان، تنها هم بندهای من نیستند، تمام زنان این سرزمین اند «شوهرانمان در گورهای سربسته هستند و ما هم در گورهای سر باز، ما همان روزی که شوهرانمان را کشتیم، خودمان هم مردیم ».این جملات را زنی می گوید که در تخت سه طبقه ی روبروی من با کابوس های مرگ شوهرش شب را به صبح می رساند، شوهری را که با ضربات چاقو به قتل رسانده است. اینجا زندان اوین است. بند نسوان و ما (من و ناهید کشاورز) هم نمی دانم به اتهام اقدام علیه کدامین امنیت ملی روزهای بلاتکلیفی را در جمع این زنان می گذرانیم. 10 زن از 16 زن هم اتاقی مان که یک هفته است در کنارشان هستیم به جرم قتل شوهرانشان پی صبح امیدی به آینده و بی هیچ امیدی به قانونی که از آنان حمایت کند، روزهای دیوار بلند اوین را به شب های تارش می دوزند. که اگر این قانون ظرفیت حمایت از آنان را داشت اکنون به جرم کشتن شوهرانشان در انتظار روزی نبودند که به گفته ی خودشان آنها را بالا بکشند (زنان زندانی این اصطلاح را برای روز اعدام و لحظه ی بردار شدن به کار می برند) همه شان مهربانند و آرام و به نظر خیلی صبور. زنان ازدواج های اجباری، زنان ازدواج در سنین 13 - 14 سالگی، زنان ازدواج نه به رضایت خود بلکه به رضایت پدر خویش؛ یکی با سیلی های پدرش به اجبار به همسری مردی درآمده که 45 سال از او بزرگ تر است و آن یکی هم که هنوز 4 سال پس از قتل همسرش در خواب، کابوس مرگ او را می بیند و دل نگران آینده ی دخترکانی است که به بهزیستی سپرده شده اند و دیگران نیز همچون او . زن، مادر، دادخواست طلاق، قانون تبعیض آمیز، زنان قاتل ... همه شان جز یکی زیر 40 سال سن دارند. می گوید چرا هیچ کس به دردها و بدبختی های ما گوش نکرد. کجا بود قاضی وقتی شوهرم را برای تأمین خرج اعتیادش شبی از خانه ام بیرونم کرد؟ چه باید می کردم؟ با کدام قانون حمایت گر، نجات می یافتم؟ چرا قاضی به حرف هایم گوش نداد؟ دیگر خسته شده بودم. قانون هیچ حمایتی از من نکرد. خودم از حقم دفاع کردم. آره: کشتمش. آن یکی می گوید : پدرم می گوید آبرویمان می رود. گریه کردم که مگر خودتان 13 سالگی به زور شوهرم ندادید؟ حالا هم طلاق می خواهم. قبول نکردند. اما آن شب که با آن زن در خانه و رختخواب خودم دیدمش دیگر نتوانستم تحمل کنم... قربانیان تنها همبندهای من نیستند که تمام زنان این سرزمین اند. امروز چند قاضی برای بازرسی از زندان آمدند. ناهید به دیدن عزیزانش رفته است. قاضی سرک کشیده و می گوید در این اطاق مشکلی ندارید؟ گویا مشکل فقط وضعیت معیشتی زنان زندانی در اوین است. می فهمد که روزنامه نگارم. حالا دیگر درد همه را می پرسد. جرمم را می گویم: اقدام علیه امنیت ملی از طریق تبلیغ علیه نظام. می گوید بازداشتم با قرار کفالت در زندان غیر قانونی است. با خوشحالی نامش را می پرسم تا منبع خبری مطمئنی باشد در روزهای بلاتکلیفی؛ روزهایی که قاضی پرونده مان خودش را ملزم به پاسخگویی نه به خانواده مان می داند و نه به وکیلمان. بلافاصله خودش را جمع و جور می کند و می گوید:« احتیاجی به دانستن نام من نیست، هرچند این از اختیارات قاضی است تا هر زمان صلاح بداند شما را در اوین نگه دارد.» ! و من می خندم او حتی جسارت بیان نام خودش و دفاع از نظر خودش را ندارد. دو سه قاضی دیگر هم مشتاق شده اند. یکی دیگر از قضات از مهرانگیز کار می گوید و از تلاش هایش در زمینه ی دفاع از حقوق زنان. دلم می گیرد. به اندازه ی همه ی روزهایی که او و شیرین عبادی و زنانی مثل او به جرم دفاع از حقوق زنان در همین زندان گذراندند. و مرد آهسته مرا به گوشه ای می خواند تا بپرسد آیا رفتار زندانیان با ما خوب است و آیا اینجا اذیت می شویم... به یاد سلول های دود گرفته و سراسر غبار بند یک (بند تنبیهی زنان) می افتم و به یاد لحظات ناامنی خودمان در آن بند. آنجا پای پله های طبقه اول ایستاده بودم که زنی را ازپله های طبقه دوم کتک زنان به پایین کشیدند .چند زن زندانی او را تاحد مرگ کتک می زدند و چند زن زندانی دیگر دستانش را گرفته بودند تا فرار نکند .زن را از پله ها به پایین هل می دادند و من به اندازه همه روزهای زندگی ام احساس استیصال می گردم .لحظه ای که چشم های غمگین و وحشت زده اش را برای کمک به دیگران دوخته بود نه فریادرسی بود و نه هیچ زندانبانی... خواستم از دخترکی همیشه گریان بگویم که دیشب در همین بند تلویزیون اتاقش را جلوی چشمان مضطرب هم بندانش به زمین کوفت .می خواستم از دخترکی بگویم که این بار دیگر به جای خود زنی دست هایش که دیگر جای سالمی بر آن نمانده بود سر را درون شیشه پنجره خرد کرد و این بار زندان بان بود که غش کرد.... فقط به آن قاضی گفتم لطفا بخواهید شما را به بند یک ببرند که تا کنون هیچ خبرنگاری را حتی برای تهیه گزارش و بازرسی به آنجا نبرده اند... بعدتر زنان بند یک گفتند پای قاضی هم به آنجا باز نشد، مثل همیشه در را به روی آنها بستند تا مبادا نگاه قاضی بر نگاه های زنان بند یک بیفتد. مادر عزیزم و خواهر وفرزند کوچکش به دیدارم آمدند. ناهید با مادر صحبت کرده و او از نگرانی پدر پیرم گفته ، سهیل یک سال و نیمه دست های کوچکش را به شیشه کابین می چسباند و با صدای بلند می خندد، خواهرم گریه می کند، بی دلیل نیست، آخرین روزها را با فرزندش می گذراند، بعد از 4 ماه بلاتکلیفی و با زحمات فراوان وکیلش بلاخره قرار به طلاق توافقی شده با بخشش همه چیز و حتی حضانت سهیل کوچکی که در آن ماه ها طنین خنده و شیطنت هایش سکوت خانه مادر همیشه نگرانم را برهم زده بود. خواهرم نگران کودکش هست و من درمانده تر در برابر نگاه های گریان او که فقط 23 سال سن دارد. می گوید من هم یکی از زنان قربانی این قوانین تبعیض آمیز، از همین امروز آنقدر برای کمپین امضا جمع می کنم تا روزی که این قوانین تغییر کند . زن زندانی که هم اکنون او نیز مشغول ثبت خاطراتش در دفتر کوچکی است مرا به گوشه ای می کشاند و می گوید آیا من می توانم به شما برای جمع آوری امضا کمک کنم و می خواهد هرطور شده برگه ای را به او برسانیم تا زنانی که خود در بن بست اوین گرفتار مانده اند برای دیگران روزنه ای بازکنند، با تک تک امضاهایشان....و باز به یاد آخرین سوال برگه بازجویی می افتم: نوشته بود خواست های شما در کمپین از جمله منع چند همسری ، برابری و دیه وشهادت مخالف مبانی فقهی اسلامی و پایه های نظام جمعوری اسلامی است، آیا بااین وجود خواستار تغییر قوانین هستید. آن روز نوشتم آری گرچه می دانم مخالفتی با مبانی اسلام ندارد و امروز با قاطعیت بیشتری می گویم و می نویسم : به حرمت تمام زنان و مادران سرزمینم خواستار تغییر قوانین تبعیض آمیز هستم. منبع :سایت تغییر برای برابری
محبوبه نازنینم ، خانم کشاورز عزیز ما به شما افتخار می کنیم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 8:24 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
آری ، ما غنچه ی یک خوابیم - غنچه ی خواب ؟ آیا میشکفیم ؟ یک روزی ، بی جنبش برگ -اینجا ؟ نی ، در دره ی مرگ محبوبه هنوز اسیر است . محبوبه حسین زاده و ناهید کشاورز را روز سیزدهم فروردین هنگام جمع آوری امضا برای کمپین یک ملیون امضا دستگیر کرده اند . ناهید کشاورز و محبوبه را به بند یک تنبیهی زنان فرستاده اند . در یک تماس تلفنی خانم کشاورز گفته است که اینجا آخر دنیاست و محبوبه تمام شب را به حال این زنان گریسته است . محبوبه را می شناسم ، حداقل تا الان انقدر شناختمش که بدانم حتماْ گریسته است . محبوبه بسیار حساّس است . فکر میکنم بدانم چه صحنه هایی را دیده است . دیدن زنان خودکشی کرده روحش را می آزارد . دشمن این را می دانند . می داند که راه از پا در آوردن و شکنجه امثال محبوبه چیست . شکنجه روحی بارها از شکنجه جسمی موثرتر است . آدم رویایی و خیال بافی نیستم ولی این بار در سکوتم خیال می بافم . در خیالاتم می بینم که محبوبه به دکتر مارال آق اویلر تبدیل شده است . می دانم دکتر مارالی وجود نداشته می دانم که نادر ابراهیمی هم مثل من خیال باف بوده ولی امشب عجیب دلم می خواهد محبوبه مارال گونه عمل کند ، دلم می خواهد محبوبه و ناهید مارال گونه تمام زندانیان بند یک عمومی را با خود متحّد کنند ، مارال گونه زخمهایشان را التیام بخشند و مارال گونه همراهشان بگریند . امشب در سکوت و تصوراتم محبوبه و ناهید را به جنگ و نبرد تن به تن با دشمن می برم و پیروز از میدان خارج می کنم . تا روزی که محبوبه آزاد شود در دلم با او حرف می زنم . او را تشویق می کنم ، برایش دست می زنم ، دعاهای خیرم را به سوی هر دویشان پرواز می دهم . محبوبه جان ، خواهرم ، مقاوم باش .
پیوست.۱. همین امروز شنیدم که مهستی نازنین مبتلا به سرطان روده است. می دانم جز دعا و انرژی مثبت از دست کسی کاری بر نمیاید ولی آدرس ای میل او را دیدم ، گفتم شاید بد نباشد برای او چند خطی بنویسیم ، شاید انرژی مان را سریعتر به او رساندیم . من این کار را کردم ، اگر شما هم دلتان می خواهد بفرمایید این هم ای میل :mahastybanoo@yahoo.com |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 8:23 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
به سلامتی و میمنت و مبارکی سیزده ما در دوازده به در شد !!!! غربت همینش خوبه ! هیچ چیزیش سر جاش نیست . جشن سده اش جمعه است . شب یلداش شنبه است . چهارشنبه سوری اش یک شنبه است و خلاصه سیزده به درش هم مخلوط شنبه است . منجمّان و هواشناسان ایرانی پس از بررسی آب و هوای قاطی پاطی غربتستان سیزده به در ایالتی ولایتی شان را هر روزی که بهتر باشه انتخاب می کنند . امسال که محشر کبرایی بود سیزده به در ما !! بعضی ها جمعه ، ده به در داشتند ، شمال کالیفرنیا ، شنبه یازده به در رفتند و ما در شرق امریکا دوازده به در کردیم . امروز که سیزده باشد نحسی مان را هنوز به در نکردیم و می ترسیم این نحسی تا آخر سال با ما بماند ولی نحسی دوازدهمان در رفت . اصل کار این است که این سنّت نیکو و پسندیده ی نه خرافاتی انجام شود ، حالا چه ده ، یازده یا دوازده !!!! باید انجام بشه !!!! ما نمی فهمیم !!!!!!!!!!!!!! سیزده به در ما دیروز در هوایی ابری و در انتها بارانی به پایان رسید .. جای همه خالی بد نبود ، یعنی کاچی به از هیچی !! هر سال سیزده به در یاد ترافیک طولانی جاده مخصوص می افتم و تصادفات چندین ماشینه !! و خدا را شکر که همیشه ما یکی از وسطی ها بودیم !! اینم سبزه گره خورده ما در آغوش آب دریاچه سبزه ما را در وسط آب می بینید ؟؟ یکی از ماموران پارک که احتمالاْ از صبح شاهد این حرکت عجیب و غریب به آب دادن سبزه توسط ایرانی ها بوده است ، ما را درکمال بی ادبی تهدید به دستگیری و مجازات کشوری کرد و یکی از همراهان ما مجبور شد پاچه های شلوار را بالا بزنه و بره وسط دریاچه سبزه را از آب بکشه بیرون !!! مامور بی ادب پارک ، حیف که خیلی خانومم و گرنه حالیت می کردم!!! اینم یک غاز در حال پاچه گیری !! شما می دونستید غازها عین سگ پارس می کنند !!! اگر گفتید دست این سنجاب چیه ؟ بله درست حدس زدید پفک !!! تا دلش خواست بهش پفک دادیم بخوره ! نوش جونش .ولی فکر می کنم امروز به علّت نمک فراوان ، فشار خونش رفته بالا ، خونریزی مغزی کرده خدا بیامرز شده ! خدا رحمتش کنه الهی ! اینم یک عکس خوشگل برای یک نفر که همیشه از عکاسی من ایراد می گیره !!
امیدوارم سیزده به در به همه تان خوش گذشته باشد ... همیشه شاد باشید پیوست.۱. دوباره دستگیری.. محبوبه جانم کاش من جای تو بودم ... پیوست.۲. ملوانان را آزاد کردند .. قیافه هایشان در آن کت و شلوار مسخره عین جوجه حزب ا... ی ها است !!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 8:28 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
ما جنگل انبوه دگرگونی از آتش همرنگی صد اخگر برگیر بر هم تاب بر هم پیچ شلاقی کن و بزن بر تن ما باشد که زخاکستر ما در ما جنگل یک رنگی بدر آرد سر نگرانم ! احساس دلشوره و دلهره تمامی وجودم را گرفته است . این روزها فقط به ایران و ایرانی فکر می کنم . نه سیاست مدارم نه تحلیل گر ، امّا بوی بدی از اوضاع سیاسی ایران به مشام می رسد . امیدوارم اشتباه کرده باشم و تحت تاثیر مدیا قرار گرفته باشم . دیروز مصاحبه ا.ن را با تلویزیون فرانسه دیدم . به شدّت ناامید شدم . این مردک کاملآ و رسماْ زنجیری است . باز هم مساله هولوکاست و دروغش را به میان کشید ، مساله زندانیان سیاسی را نفی کرد و اظهار داشت که در ایران همه مخالفان به راحتی فریاد می زنند و آزاد هستند . البته از شیّادی مانند او این حرفها بعید نیست ولی در این موقعیت این چرندیات وضع را برای ما بدتر می کند . ایران منتظر اقرار دولت انگلیس مبنی بر حضور ملوانانش در آبهای ایران است و دولت انگلیس این دستگیری را گروگانگیری بزرگ خوانده است . باز هم هر جا که می روی اسم آیرن بر بام است و تو باید از فرط شرمندگی ملّیتت را مخفی کنی . می ترسم ! منی که همیشه مطمین بودم که آمریکا به ایران حمله نمی کند الان می ترسم . می ترسم این گروگانگیری نقشه ای باشد برای حمله به ایران . می دانم که جنگ را کنگره ملّی امریکا باید تایید کند ولی نمی دانم اختیارات رییس جمهور در این باره چقدر است . برای نماینده کنگره ایالتی نامه داده ام و سوال کرده ام ، هنوز هیچ جوابی نداده است . روزهای بدی است . به نظر شما اگر جنگ شد چه باید کرد ؟!! فرار کنیم یا بجنگیم ! من جواب خودم را می دانم ... دلم می خواهد شما هم نظر واقعی خودتان را بازگو کنید .. آیا می مانید و می جنگید یا فرار می کنید ؟ آیا جنگیدن نشانه حمایت از این حکومت دیوانه نیست ؟ آیا جنگیدن به نام خاک وطن در واقع آب ریختن به آسیاب دشمن خانگی نیست ؟؟ خدا عالم است که چون خودم تجربه جنگ را داشته ام از جنگ بیزارم و هر روز دعا میکنم که جنگ نشود ولی در صورت وقوع جنگ با قدرت فراوان فرار خواهم کرد . از برادرم و همه کسانم خواهش میکنم که در جنگ شرکت نکنند . خودم هم درگیر نخواهم شد . به نظرم اگر کشور درب و داغونم به دست دشمن خارجی بیفتد صدها مرتبه بهتر از این دشمن خانگی و خونخوار است . حاضر نیستم به خاطر دیوانگی و خباثت عده ای از اراذل و اوباش من و نزدیکانم از بین برویم ، آنها در این بیست و نه سال برای من چه کرده اند که من به خاطر آنها کاری کنم و جانم را به خطر بیاندازم که باز هم آنها در راس حکومت باشند و ما را چپاول کنند ! من از بین بد و بدتر حتماْ بد را انتخاب خواهم کرد . شما چه می کنید ؟ خواهشا ْ صادقانه جواب دهید ، با احساسات و وطن دوستی های تو خالی مملکت ما درست نخواهد شد . اگر نخواستید با اسم مستعار بنویسید ، مهم نیست کیسیتید مهم جواب و نظر شماست .. شما چه می کنید ؟؟ می جنگید یا فرار می کنید ؟؟؟ پیوست.۱. منظور من از فرار ، نجنگیدن و خنثی بودن بودن است .. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 7:45 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
عید امسال هم مثل سالهای قبل ترش در غربت گذشت و من مانند بقیه سالها هیچ احساسی نداشتم ، اصولاْ عید غربت شما را مثل خ... بی احساس می کند .عجب سال گندی بود !!! امیدوارم سال ۸۶ سال بهتری برای همگی باشد .. قرار بود بروم نیویورک از رژه ایرانی ها عکس بگیرم براتون بگذارم، از شانس خوبم نشد که برم ولی عوضش نشستم دقیقه به دقیقه گزارش دید و بازدید کالیفرنیا را دیدم و زر زر اشک ریختم ... آخه بگو یارو داره با ننجونش تو همدان حرف می زنه رو به دوربین ژست می گیره بای بای می کنه تو چرا مثل شتر گریه می کنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خلاصه ای کاش می تونستید بیایید خانه ما و مثل بقیه اعضای خانواده به من بخندید و حسابی تفریح کنید !!!!! مثل بقّیه روزهای این دوماهه میام که بنویسم ولی هیچی به ذهنم نمی رسه .. مدّت هاست که خشکیده ام ... امیدوارم خوب بشه .. امروز دوّمین ماه رفتن پدر است ... دلم تنگه .. می ترسم هیچ وقت خوب نشم ... ای کاش تکنیکی برای از یاد رفتن وجود داشت . ای کاش می شد با یک فوت گنده تمامی خاطرات و دلبستگی هایت را از ته دلت بیرون کنی و خودت را خلاص کنی .. ای کاش می شد .. عکس ماهی های خوشگلم را برای شما گذاشتم که ببینید ...انقدر بلا هستند که حدّ نداره .. ماشالله تر و فرز ... کلی براشون غذای گرون گرون خریدم ولی لب به غذا نمی زنند ، عوضش آب می خورند و شکمشون فراوون کار می کنه !!! اون ذرّات ( البته از ذرّه یک کمکی گذشته !!) معّلق در آب محصولات آقایون ( از بس بد اخلاق هستند حتماْ مردند !!) هستند ... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 8:44 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||