|
|
|
|
|
یکی بود یکی نبود . زیر این گنبد کبود خانواده ای زندگی می کردند . این خانواده روزی از روزها چهار پنج سال بعد از انقلاب تصمیم گرفتند که از کشورشون ، ایران به سرزمین فرصتها ، آمریکا مهاجرت کنند . مادر و پدر و دختر و پسر این خانواده یک روز بارها را بستند و راهی شدند . روزها طول کشید ، کشورهای زیادی را دیدند ، ساعات طولانی را در صف ایستادند تا بالاخره به دیار موعود رسیدند . دختر و پسر ۱۵ /۱۶ سال انقدر زود در جامعه حل شدند که نگو و نپرس .
هر سال عکسشون از آمریکا می رسید و اقوام هم عکسها را با لذّت نگاه میکردند . شاید بیشتر پشت سر آدمها را نگاه میکردند تا رویای همیشگی شان امریکا را ببینند . دختر و پسر بزرگتر و بزرگتر شدند . دختر بی نهایت زیبا بود و عکس هایش هر سال جذّابتر و جذّابتر میشد . اسم دختر را اینجا می گذاریم نسیم . روزی از روزها خبر رسید که نسیم زن پسر امریکایی به نام تام شده است . عکس تام که رسید، آهی از دل تمامی بینندگان بیرون آمد. تام به قدری خوش تیپ و زیبا بود که نمی دانید ( این نگارنده در سنین چهارده ـ پانزده سالگی سالها معشوقه خیالی تام بودم و با هم خیلی هم خوش بودیم ) . نسیم و تام سالها با یکدیگر زندگی کردند . خوشبخت خوشبخت . پس از هفت سال صاحب پسری شدند زیباتر از پدر و مادر . یک سال و نیم بعد یک پسر دیگر هم به این خانواده پای گذاشت . خانواده خوشبخت چهار نفری با هم خوش بودند تا روزی که طوفانی سهمگین همه چیز را درنوردید . نسیم روزی از روزها که کودک چهار ماهه را در بغل داشت به دلیل حسی نامعلوم کنجکاو می شود به سراغ ایمیل شوهر می رود و زباله های ایمیلی چک میکند . در بینشان ایمیلی با این عنوان به چشم می خورد : برای تو عشق ابدی من ، خطاب نامه به منشی پنجاه و هفت ساله تام بود . نسیم نامه را که باز میکند و درونش را که می خواند دیگر به چشمهایش باور ندارد . تام در آن نامه از معشوقه پنجاه و هفت ساله برای رابطه ج ن سی خوبی که چند روز پیش در ماشین داشته اند ، تشّکر می کند و از او به عنوان عشق ابدی اش نام می برد . نسیم در هم می شکند . با تام روبرو می شود . ای میل و محتوایش بیرون می ریزد . دیوارها می شکنند ، حرمتها از بین می روند . تام از عیان شدن رابطه طولانی اش با زنی به سن مادرش ابایی ندارد . مفتخر نیست ولی شرمنده هم نیست . نسیم داغون و ناراحت ، نگران سرنوشت دو کودک شیرخواره خودش است . به خاطر مصلحت خانواده از تام خواهش میکند بخاطر حفظ خانواده به نزد مشاور رفته و تحت درمان قرار بگیرد . مشاور معتقد بوده است که کینه و دلخوری تام از مادرش منجر به ایجاد رابطه تام با افراد همسن او شده است . طفل خشمگین درون او می خواهد به نوعی از مادر انتقام بگیرد . تام هرگز مشاورات را ادامه نداد . او معتقد بود که هیچ گونه مشکلی ندارد . نسیم از تام جدا شد . هر دو الان رابطه جداگانه ای دارند . دو تا پسرک زیبا از دوشنبه تا جمعه با مادر هستند و جمعه شب تا صبح دوشنبه با پدر . زندگی دوگانه پسرها بسیار عادی است . با آن برخورد خوبی دارند ، با اینکه من مطمین نیستم چه مشکلاتی را درون خود پرورش می دهند و شاید آنها هم عقده ای دیگر را به دوش بکشند و آینده ای متاثر از این طلاق داشته باشند . نسیم زنی موفق است ، به دنبال مردان با مسوولیت می گردد ولی به شدّت بدبین است . به نظر من او دیگر نمی تواند به مردی خوش بین باشد . تام در یک رابطه دیگر است ، با زنی مسن تر از خودش . در کنار ما چند تام و نسیم دیگر زندگی می کنند ؟ چندین تام دیگر را می شناسیم ؟ چندین تام دیگر در کنار ما زندگی می کنند ولی ما نمی دانم ؟ عقده های کودکی ما تا چه اندازه زندگی بزرگسالی ما را تحت تاثیر قرار می دهند ؟ ای کاش همه در راه بهبودی روح و ذهن خود قدم برداریم . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 8:26 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
به نظر شما می شه این کلروفیل جون چیزی از من بخواهد و من انجامش ندهم ؟؟؟ به نظر شما می شه آدم مثل من بی انصاف باشه کلی یک چیزی از من بخواهد و من غرغر کنم ؟؟ نه ! نمی شه !!! در راستای انجام دادن اوامر این دخملک من بهترین ها و بدترین هایم را می نویسم ، شما هم حالش را ببرید ( آخه یکی بگه اینا به ما چه !!!) بهترین لحظه ی عمرم : شرمنده ! یا نداشتم یا انقدر تاثیر کم داشته که یادم نمونده ! نخواهید بگم لحظه ی ازدواجم چون زهره ترک بودم و دلم می خواست از در فرار کنم . نخواهید بگم لحظه ی بدنیا آمدن برادرم که در شش سالگی داشتم سکته می کردم . شاید بشه گفت لحظه ای را که شاهد بدنیا آمدن کودکی به این دنیا بودم زیباترین لحظه ی عمرم بود . دخترک الان چهار سالشه . بدترین لحظه ی عمرم : لحظه ای که بابا نفس آخر را کشید و مامان دستش را گذاشت روی قلب بابا و با صدایی شکسته گفت : تمام کرد . راحت شد . این لحظات تا آخر عمرم مرا شکار می کند . بهترین اتفاقی که ممکنه برای من بیافته : اینه که ج.ا از بین بره و همه ایرانیان به ایران برگردند . بدترین اتفاقی که ممکنه برای من بیافته : خدا نکنه تو غربت بمیرم . اگر مردم مرا در خاک وطن بیاسایید . عزیزترین فرد زندگیم : مادرم ، من هنوز مثل دختر بچه های هشت نه ساله دنبال مامانم می دوم و قربون صدقه اش می روم . منفورترین انسان : خ بزرگ و خ کوچک ، صدام ، ا.ن ، ا.ه.ر و تمامی سرسپردگان ج.ا. هر کی که به نوعی از حکومت منفور اینها نان می خورد .( نان کارمندی نه ها ! از اون نان ها !!)
الی جونم ... دیرکردم را ببخش ... این روزها به شّدت درگیر تصمیمات بزرگ زندگی ام هستم . دلم نمی خواهد جدی شوم . دلم نمی خواهد فکر کنم . می ترسم از زندگی ام . می ترسم از تمامی چیزهایی که تا بحال پایم را بسته اند . باید تصمیم بگیرم . باید کاری کنم . الی جانم .. به قول مشتی .. این نیز بگذرد .. کسی که یک وقتی خیلی دوستش داشتم هر از گاهی برایم داستان این نیز را بگذرد را تعریف می کرد ... مدتّها بود که یادم رفته بود ... ولی .. این نیز بگذرد . خیلی خیلی دوستت دارم . پیوست.۱. حسودی اتان نشود . شما را هم خیلی دوست دارم . پیوست.۲. الی جان .. این همان عکسی است که قولش را دادم ... !!!!!!!!! پیوست.۳. آیدا جان ... فقط به خاطر تو ... پیوست.۴. ببینم چرا هیچکس اینجا نمی اد ؟؟؟ این اولین باره ... دلم شکست به خدا |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 8:1 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
من در این تاریکی فکر یک بره ی روشن هستم که بیاید علف خستگی ام را بچرد برنامه ۲۰/۲۰ جزو یکی از بهترین برنامه های تلویزیون امریکایی است . سال پیش هم درباره این برنامه و مصاحبه باربارا والترز با افراطیون مذهبی نوشتم . این هفته هم برنامه بیست بیست گزارشی بود از ایمان در بین ادیان و افراد مختلف. داستانهای مختلفی از گوشه و کنار دنیا .. زنی به نامه عمه در هند .. زنی که مردم ساعتها در صف می ایستند تا او آنها را به آغوش کشد و عشق را به آنها هدیه کند. زنی خیّر که کمکهای ملیونی اش به مستمندان حیرت و احترام همه را برایش ارمغان برده است . درباره زنانی که به عشق مسیح خود را سالها در کلیسا زندانی کرده و فقط دعا می کنند .رابطه خود را با دنیای بیرون قطع می کنند و پس از نه سال لباس عروسی پوشیده و به ازدواج مسیح در میایند به این امید که در بهشت به مسیح بوسه ای واقعی دهند . امّا آنچه که دیروز از این برنامه دلم را به درد آورد و فکرم را هنوز به خودش مشغول کرده است ، داستان دخترکی است که به جرم بی دین بودن از تیم بسکتبال مدرسه بیرون انداخته شده است . دخترکی که به دلیل زاده شدن در خانواده ای بی دین (Atheists ) اعتقادی به خدا و مذهب ندارد و تصمیم میگیرد که در مراسم دعای قبل و بعد از بازی تیم مدرسه شرکت نکند و علّت آن را بی خدایی خود عنوان میکند . از روزی که این مسیله فاش می شود او به جرم دزدیدن کفش همکلاسی از تیم طرد میشود و به علت اعتراض فراوان پدر و پی گیری دیگران دخترک بار دیگر به تیم دعوت میشود و باز هم اخراجی دیگر در پی کنار کشیدن دختر هنگام دعا پیش می آید. این بار به دخترک اتهام تهدید جان یکی از معلمها زده می شود . گروههای مدافع شکایتی علیه مدرسه تنظیم کرده اند و در دادگاه مراحل قانونی اش را می گذراند. دخترک اشک می ریخت که دیگر در آن مدرسه جای ندارد ، او عاشق مدرسه است ولی امکان تحصیل دیگر برایش نیست .اینم لینک خبر از دیشب تا به امروز در این فکرم که من چه اعتقادی دارم !!! آیا باخدایم !!! من دین دار که نیستم ، می دانم . به احکام دین عمل نمی کنم ، دعا و ستایش هر روزه ندارم .خدا را هر روز ، پس از هر نفسی ، هر لقمه ای شکر نمی کنم . دعا و نیایشم منحصر به اوقات گرفتاری است و هنگام بدبختی .. هنگام خوشیها اصلاْ به یادم نیست خدایی هم در کار است . متاسفانه در هنگام سختی ها فحش و ناسزا به خدا در اولویت همه کارها قرار دارد .. با این توصیفها آیا من جزو بی خدایان یا اتیست ها نیستیم ؟؟ یعنی من باید خودم را یک ایتیست بدانم ؟؟ از دیشب تا حالا نگران شده ام ... من چی هستم ؟؟؟؟
پیوست .۱. ساعت یک نصف شب است . همین الان فیلم میم مثل مادر تمام شد.. تمام مدت تنم سرّ بود . به قاعده دو تا کاسه ترشی اشک ریختم .. بقیه اش هم باشه مال وقتی که افقی می شم .. تنم درد می کنه . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 11:13 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
قسم خورده ام که امروز دیگر می نویسم . قرار است چیزی بنویسم ولی وقتی نمی دونی از چی باید بنویسی ، بد خاکی است که باید بر سرت بریزی. یک لیوان گنده بستنی ته مانده سه روز پیش را جلویم گذاشته ام بلکه به مدد قند فراوان مخ پوسیده به غیرت آمده و چیزی تراوش کند.
نه !!! نمی آید !!! راستش اتفاقات زیادی در زندگی من افتاده یا می افتد . من انقدر با دنیای مجازی ام هم رودروایسی دارم که بعضی هایشان را بازگو نمی کنم . نمی دانم چرا از اینجا هم خجالت می کشم !!!! از خوشی هایم هم نمی گویم . زندگی در آمریکا با زندگی در ایران فرق دارد . شاید ذکر نکته ای کوچک از زندگی ات به فخر فروشی متصور شود و من تحمّل این کار را ندارم . در ازای این خوشیها بهایی را می دهم که شاید کمتر کسی به آن فکر کرده باشد . زندگی واقعی نه !!! نوشته های ادبی ام را در کامپیوتر قبلی که سوخت از دست دادم . از آن روز به بعد چشمه خشکید !!! به همین راحتی !! بقدری توی ذوقم خورد که دیگه ادبیاتم نمیاد !!! خیلی هم دوست ندارم وبلاگ ادبی بشه ... ملّت که بیکار نیستند تراوشات مخ مرا بخوانند !! ادبیات نه !!! تحلیل سیاسی و اجتماعی هم بلد نیستم . تا حالا هر چی از خودم نظریه درکردم به نوعی تضادش هم ثابت شد . از بس دیگران را نقد کردم و تحلیل کردم هم خسته شده ام . می خواهم همه را آنطوری که هستند دوست داشته باشم .. البته به استثنای مافیای ج.ا . سیاست و اجتماع نه !!! اهالی وبلاگستان را خیلی دوست دارم . عده ای را خیلی وقت است که می شناسم و عده ای دیگر را جدیداْ . از آشنایی با هر شخص جدید یک درس دیگر یاد می گیرم . بعضی ها درسهایی بهت می دهند که تا آخر عمر یادت می مونه . یکی از این درسها اعتماد است . از من به شما نصیحت : به هیچکدام از دوستان وبلاگی تان اعتماد صد در صد نکنید !!! حتی به من ! نمی دانید چقدر دردناک است که بشنوید در یک قرار وبلاگی کسی که هیچ شناختی از شما ندارد ، در جمع از شما حرف بزند و دیگری هم آن را تایید کند . ببینم با دروغگویی و جعل واقعیت به کجا می رسید ای جنابان !!!! خب مامان خانوم سر رسیدند ، بستنی را برداشتند و از عدم رضایتشون از من سخنرانی کردند !!! من برم تا بیشتر از این شرمنده اخلاق نیک شان نشده ام !!!! این چرند نویسی امروز را بر من ببخشید. راستی یک سوال : اگر به شما بگویند که مشکوک به سرطان هستید، فکر می کنید چه حالی بشوید ؟؟؟ از ما که گذشت ولی بهتون بگم خیلی بد حالیه ! هر کی میگه با صبر و آرامش گوش می کنم و با خدای خودم راز و نیاز میکنم ، آی دروغ می گه ، آی دروغ می گه !!!!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:51 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
روح من در جهت تازه اشیا جاری است روح من کم سال است روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد روح من بیکار است قطره های باران را ، درز آجرها را ، می شمارد روح من گاهی ، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد
عصبی به زن نگاه می کنم . دستم را به درون لیوان محتوی وسایل عجیب و غریب آرایش می برم . هیچ گاه با آن ها کاملاْ آشنا نبوده ام . غریبه هایی بودیم که هر ازگاهی به بهانه عروسیی تولّدی به هم سلامی داده ایم . مدادی سیاه را بیرون می کشم . به نوک گردش نگاه می کنم . مناسب خطّی کلفت و ناهنجار است . به طرف چشم زن می برم . از کناره درونی چشم شروع می کنم . خطّ را ادامه می دهم . زیر چشم را هم بی بهره نمی کنم . دو خط را به هم وصل می کنم . چشم دیگر را هم خطاطی می کنم . سایه ای کرم رنگ را هم به بالای خطوط میکشم . براقّش هم می کنم . به چشمهای درون آینه که خیره به من نگریسته اند ، نگاه می کنم . آشنا نیستند ، غریبه تر شده اند . چشمانی سیاه در بین خطوطی سیاه رنگ . سایه لبخندی محو بر روی آینه می افتد . چشمان درون آینه به من لبخند می زنند . لبخندی نه از شادی ، از زور استیصال . چشمان درون آینه چاره ای جز خندیدن ندارند . با چشمان درون آینه می خندم . به چهره جدید و مسخره ام می خندم . بقیه صورت را هم نقاشی می کنم . بگذار یک بار با صورتی جدید و رنگ آمیزی شده بیرون برویم ، هوایی بخوریم و لذّتی ببریم . صورت جدیدم بعد از مدتّها ساعت ها خندید .برایش خوشحالم .
پیوست.۱. من شدیداْ پیر شدن را تکذیب می کنم ... من پیر نشده ام ، جا افتاده شده ام . هم سن های من میفهمند جا افتادگی یعنی چی ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:5 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
الهام بانو و آویسا نازنین از من دعوت کردند که از ترسهایم بگم .. انقدر زیادند که حد نداره .. من از مهم ترین هایشان می گم تا کوچکترین .. هر کجا خسته شدید اون ضربدر بالا را بزنید .. فقط بی زحمت مزد منو بیاندازید تو صندوق سبزه که اون بغل گذاشتم ...ممنون
۱. از سگ و گربه و سوسک و مار و جوجه می ترسم .. خلاصه از هر موجود زنده ای بغیر از انسان می ترسم .. از لمس تنشون زیر دستم مور مور می شم ... ۲. از تاریکی می ترسم .. زهره ام میره .. الان سالهاست که از غروب آفتاب به بعد تنها جایی نرفته ام . ۳. از تنهایی در شب می ترسم .. صداهای شب منو می ترسونه . ۴. از دزد می ترسم .. از بچه گی می ترسیدم که دزد بیاد خانه امان و مرا بکشد .. الان هم می ترسم دزد بیاد تیر بزنه منو ناقص کنه .. شب ها با یک چاقو بالای سرم می خوابم .. یک چند سال دیگه اینجا بمونم خلافم بالا می ره با تفنگ می خوابم !!! ۵. از صدای بلند مثل ترقه و رعد و برق زهره ترک می شم .. یاد بمباران و ضدهوایی های دوران جنگ می افتم . ۶. از اینکه کسی خودش را با سر و صدا داخل خلوتم کنند به شدت می ترسم .. چیزی بهره شان نمی شود بجز جیغ بلند و هشت ریشتری من که خودشان را به نزاع می اندازد . ۷. از اینکه بی پدر و مادر شوم به شدت می ترسم .. اوّلی به سرم آمد خدا دومّی را برایم نگه دارد ... دیگر طاقت ندارم . ۸. از بی آبرویی و حرف مزخرف مردم به شدّت می ترسم ... متاسفانه همیشه آسه می ام آسه می رم که اسیر حرف مردم نشوم . ۹. دیگه خیلی ترسیدم بسه ... بقیه اش باشه سال دیگه اگه کسی دیگه دعوتم کرد...
امروز از اون روزهاست که دلم می خواهد به همه تان بگم : خیلی گلید ... خیلی دوستتون دارم .. همه تون رو .. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 8:15 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
سه روزی است که برگشته ام . به همه سر زده ام ولی کامنتم نمیاد . هفته ای عجیب و غریب را پشت سر گذراندم . انقدر سرم شلوغ بود که نفهمیدم کی آخر هفته شد . دیدار بعد از یک سال کلی شنیدنی و دیدنی داره که حد نداره خلاصه اش می شه این ها : * با بلوز یقه اسکی و پالتو وارد شهر ۳۰ درجه نشوید !! مثل من به طرفتون انگشت دراز می شه و ملّت بهتون می خندند !!! نمی فهمند که بابا تو از سرمای ۵ درجه آمده ای !!! * عجیب ترین توهین عمرم را در این سفر شنیدم . یک راننده تاکسی سیاه پوست که مرتب ریشش را می خاروند و به زیر ناخنهاش نگاه می کرد با تحقیر آمیز ترین لحن ممکن به من گفت : بگذار یک نصیحت بهت بکنم ، تا زمانی که نمی دانی کجا می روی از خانه ات بیرون نیا !!!! اون پیش خودش حق داشت و من هم پیش خودم !!! * بچّه ها وفادارترین موجودات هستند . * بدترین سفر عمرم بود . لحظه آخر در فرودگاه بال در آورده بودم . حتماْ ماجرای کشت و کشتار دانشگاه ویرجینیا را شنیده اید . از روزی که شنیده ام خیلی بهش فکر می کنم . پسرک قاتل در شهر نزدیک ما زندگی می کرده است و من به این فکر می کنم که آیا او را دیده ام ؟ ! دلم برای پدر و مادرش می سوزد . آن دو هم داغ فرزند به دل دارند هم شرمنده سی و دو خانواده داغدار هستند . خواهرش تحصیل کرده پریسنتون است و شغل مهمی در دولت دارد ، و من دلم برای خواهرش هم می سوزد که به گناه برادر تا ابد غصه دار است . خوشحالم که نسترن چایخانه که در همانجا درس می خواند حالش خوب است . احساس می کنم که این پسر بدجوری به حریم احساسات ما تجاوز کرده است . من تلخ تلخم . اینم یک عکس از مزارع کلرادو ( شاهکار خودم است پیوست.۱. قسم می خورم اگر صد سال هم وبلاگ بنویسم ، نمی تونم حرف دلم را به این قشنگی بنویسم .. نارنج بقدری عالی از ته ته ته دل من نوشت که حد نداره .. بخوانید و لذّت ببرید |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 7:50 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||