تبليغاتX
پشت هیچستان
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همّت کن ------------ و بگو ماهی ها،حوضشان بی آب است
۱. برای تو می نویسم ، تویی که مرا محکوم کردی به این که حرف حرف خودم است . قطعاْ تو درست میگی و من خودخواهم ولی بگذار این بار برای آخرین بار حرفم را بزنم . از نظر من اعدام و قصاص از متعفن ترین قوانین مملکت ماست . از آن بدتر اعدام و قصاص نوجوانان است . نمی فهمم این چه قانون وحشیانه ای است که یک نوجوان را به جای سپری کردن سالهایش در آسایشگاه های روحی در زندان و در انتظار حکم اعدام قرار می دهد . سینا معتاد بوده و با مواد پخش کننده درگیری داشته و او را به ضرب چاقو کشته است و قطعاْ بی گناه نیست  ولی من با اعدامش مخالفم . تو دنبال مقصر می گردی و در حال قضاوت کردن ولی آیا هیچ وقت به این فکر کردی که قصاص برای یک نوجوان مخالف عقل سلیم است و اعدام کردن او جنایتی مسلم ؟ اگر این پسر یکی از نزدیکان تو بود ، باز هم به این دید نگاه می کردی ؟ آیا باید باز هم پول را برای مستمندان جمع کرد و او را به جوخه اعدام سپرد برای اینکه ما قاضی های خوبی نیستیم ؟ من با مجازات اعدام مخالفم ، از قصاص بیزارم و با سنگسار مبارزه می کنم و نمی فهمم چرا باید این اجازه به اولیا دم داده شود که بین خون و پول یکی را انتخاب کنند . حرف در این باره زیاد است و حوصله من و تو کم پس اجازه بده مخالف نظر همدیگر را داشته باشیم ولی با هم دوست باشیم . از این به بعد تو هم آدمهای دردمندی را که می شناسی به بقیه معرفی کن شاید گرهی از کار دردمندی باز کنی و دلی را شاد کنی . ممنونم

۲. این روزها هر کاری می کنم شاد باشم انگاری نمیشه . سعی می کنم طنز بنویسم ، میشه غم و غصه مثل بومرنگ بر میگرده می خوره تو ملاجم . سعی میکنم اطلاعات رسانی کنم ، اشتباه برداشت میشه . ولی من از رو نمی رم . شاید اگه الان درجه افسردگی ام را اندازه بگیرند روی ۴۵۰ باشه ولی من از اون بیدها نیستم . انقدر می نویسم تا روحم شاد بشه . انقدر الکی می خندم تا دلم باز بشه . من از رو نمی رم . پس لطفاْ سعی نکنید به من بفهمانید که خیلی غمگینم و درد آلود می نویسم و پروانه سابق نیستم ، خودم می دونم . آدمها تغییر می کنند . من هم بعد از اون اتفاق ( فوت پدرم )تغییر کردم .
 ولی برای بار سوم می گم : من از رو نمی رم ... می نویسم .. تا بشم مثل سابق .

۳. از ساعت یازده صبح دیروز شیفته نیلوفر آبی شده ام . امروز رفتم تحقیقات ، بو دار و بی بو ، سخت و نرم ، استوایی و معتدل . در ضمن لوتوس با نیلوفر آبی فرق داره  . لوتوس معطر است ولی نیلوفر آبی نه .باید یک گلدان بزرگ  بخرم و یک گلدان نیلوفر آبی و یک نخل مرداب برای کنارش و یک سری جلبک برای تولید اکسیژن . از حالا ذوق کرده ام .

این عکس برای همه شما که مدتهاست همانند نیلوفر آبی در دنیای من  شکفته اید .

پیوست.۱. به نظر شما بعد از دو سال وقتش شده که دیگه سال بلوا را بخوانم ؟ هنوز خسیسی ام می اد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 7:15 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

تنها آن که بزرگترین جا را
به خود اختصاص نمی دهد
از شادی ِ لبخند بهره ای دارد
آن که جای کافی برای دیگران دارد
صمیمانه تر می تواند
با دیگران بخندد
با دیگران بگرید
                                                       مارگت بیکل

 

   چند روزی بود که وجودت را حس می کردم . اوّلش فکر می کردم خیالات برم داشته ، به بالا و پایین نگاه می کردم ، چپ و راست . همه جا بودی ، جلوی چشمم .  دل توی دلم نبود ، یک جور دلشوره خاص گرفته بودم . بعد از چند روز به وضوح می دیدمت . می دونستم هر جا می رم با منی ، هر کجا را که می بینم تو هم هستی . نمی دانستم لذّت ببرم یا شوکه شوم. مدت زمان زیادی طول کشید تا راضی شوم که وقت دکتر بگیرم .


در مطّب همه چیز را برای دکتر شرح دادم . بهش گفتم چقدر خوشگل هستی . گفتم فقط یک تک سلولی خوشگل هستی با یک دنباله بلند و یک هسته درشت !! دکتر خندید و مرا یک دقیق وسواسی خواند . حسابی معاینه کرد ، آزمایش کرد ، هزاران بلا بر سرم آورد که دیگر حتی انگشتم را هم نمی دیدم . ولی در نهایت تک سلولی من تو برنده شدی .دکتر اقرار کرد که هستی . گفت که دیگر تنها نیستم ، همه جا با منی . تو را به ثبت رساندم در یوم هفدهم ماه ژوییه سنه دو هزار و هفت میلادی . تک سلولی جان ، همدم جدید و ابدی من به درون من خوش آمدی . 
به قول اینجایی ها فلودینگ آبجکت پروتینی قدمت به روی چشم بنده !!!!به قول خودمون مگسک من خوش آمدی !!!!!!

پیوست.۱. بچّه های من  ..  از راست : برفک و جعفر و مخمل و نازی  و الی و بگی ( گوشه چپ )

 بچّه های دیگه خجالتی هستند ... فردا راضیشون می کنم عکسشان را براتون می گذارم !!!

پیوست.۲. آخه من قربون ریخت همه تون برم ، من که آخرش نوشتم که ... مگسک ... یادتون نیست ؟ مگسک اون چیزهایی که جلوی چشم می پرند ... خیر سرش قرار بود داستان طنز بشه ... قرار بود آخرش بخندونتون .. شرمنده  .. بیایید جلو یکی یک دور کولی می دمتون .. نفر اول .. نیکو بدو ..

مثل اینکه هنوز هم یک عده با مگسک مشکل دارند ... بابا شما عجب مرفهین بی دردی هستید .. خوش به حالتون ... خب بگذارید توضیح بدید .. دیدید گاهی یک نقطه های سیاهی جلوی چشمتون می اد و میره ؟؟ دیدید گاهی یک لکه ریز سیاه جلوی دیدتان است ؟؟ به اون می گن مگسک .. یعنی شبیه مگس .. می پره .. شما ها همه تون تو ذوق من با استعداد زدید .. خواستم بخندمتون .... دیدید با ذوق یک نوجوان چه کردید ؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 7:6 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

این روزها با دو نکته مهم بهداشتی روبرو هستم ، می خواهم با شما هم در میانشان بگذارم شاید رهگذری خواند و از بیماری سختی پیشگیری شد .

اوّلین مسئله سرطان رحم است . آگاه باشید و بدانید که تنها تست پپ (pap smear) مشخص کننده سرطان رحم نیست . تست پپ برخلاف تصور عامّه سرطان دهانه رحم را مشخص نمی کند . برای تست سرطان رحم باید از بیوپسی مخاط رحم  کمک گرفت . برخلاف سرطان دهانه رحم که در سنین پایین خودش را نشان می دهد ، سرطان رحم اکثراْ در سنین چهل به بالا رخ می دهد . سیکل پریود زنانه باعث تخریب بافت مخاط رحم شده و عاملی جهت جلوگیری سرطان می شود . در زنانی که به سن یائسگی رسیده اند هرگونه خونریزی غیرعادی نگران کننده بوده و بیمار باید خود را سریعآْ تحت درمان قرار دهد . پس تصور نکنید که تنها پپ سالیانه نشان دهنده سلامت رحم شماست .

دومیّن بیماری کترکت یا آب مروارید در کودکان است . کودکان و نوزادان نازنینتان را به چشم پزشک نشان دهید . اوّلین معاینه کودک باید در شش ماهگی توسط متخصص چشم پزشک کودکان صورت گیرد . در سن شش ماهگی برخلاف تصور عامه آب مروارید و سری دیگر بیماری ها توسط پزشک قابل تشخیص است . معاینه بعدی باید بین سه تا چهار سالگی صورت گیرد و این باره پزشک از واکنش های کودک برای تشخیص دوربینی یا نزدیک بینی ، آستیگماتیسم و تنبلی چشم استفاده می کند .
به مسئله مشکل چشم در کودکان با بی توجهی عبور نکنید . تعداد بسیار زیادی از کودکان آب مروارید جنینی دارند که اگر در سنین نوزادی عمل شود ، احتمال بازگشت بینایی آنها بسیار است .

چند روز پیش شاهد عمل کردن این بیماری در چهار کودک یک ماهه ، یک ساله ، سه ساله و پنج ساله بودم . کودک پنج ساله سخت ترین عمل را داشت و حتی مقداری از بافت چشم بخاطر خرابی از چشم بیرون آمد . حال کودک الان خوب است و بینایی اش برمیگردد .

اگر طفل خردسالی در خانه دارید حتماْ به چشم پزشک مراجعه کنید ، منتظر معاینه دکتر عمومی و مدرسه نباشید . جدی بگیرید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 5:44 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

 آزادی
به شکرکی می ماند
روی شیرینی بی دنگ و فنگی
که از برای کسی دیگر است

تا وقتی که ندانی
شیرینی را چطور باید پخت
همیشه
همین بساط است که هست

                                               با کمی دخل و تصرف  لنگستن هیوز

 

هشت سال از هجدهم تیرماه ۱۳۷۸ می گذرد .
هشت سال از تظاهرات دانشجویان در اعتراض  به بسته شدن روزنامه سلام می گذرد .
هشت سال از حمله وحشیانه نیروهای فشار به کوی دانشگاه می گذرد.
هشت سال از روزی که فرزندان مملکتم را به نام خدا و پیغمبر به پایین پرتاب کردند می گذرد.
هشت سال از رشادت دانشجویان در دانشگاه تهران می گذرد.
هشت سال از سه شنبه ای می گذرد که دانشجویان را به زور اسلحه به خانه فرستادند و شهر به حالت حکومت نظامی در آمد .
هشت سال از در نطفه خفه شدن طفل رنجور اعتراض می گذرد .

هشت سال از سیاه رنگ ترین روزهای تاریخ ایران ما می گذرد .

می خواستم از خاطرات دردناک آن روزهایم بنویسم ، ولی چه فایده !
می خواستم از جنبش خودجوش بچّه های خالص و نازنین شهرم بنویسم ، ولی چه فایده !
می خواستم از اتحّاد مردم و دانشجویان بنویسم ،  ولی چه فایده !

فایده ای ندارد . ما حافظه ای کوتاه مدّت داریم و عامدانه یا غیرعامدانه تلخی ها را از یاد می بریم که مبادا تلخ شود سقف دهان ناکاممان !!!

 

هر سال روز هجدهم تیر از صبح تا عصر را فقط به مرور خاطرات سپری می کنم ، جزییات را تاکیدی دوباره و سه باره دارم تا از یاد نروند آن روزهای سلحشوری و رزم ..

هر سال هجدهم تیرماه من صدای فریاد دارد و همهمه ...
هر سال هجدهم تیرماه من بوی خون می دهد و باروت ...
هر سال هجدهم تیرماه من طعم تلخ درد دارد و ناکامی ...

هرسال هجدهم تیرماه پای چپ من از درد مچاله می شود .

 

درود به روان پاک عزّت ابراهیمی نژاد و تمامی جانباختگان هجدهم تیر ۱۳۷۸
درود به تمامی دانشجویان شجاع و شیردل میهنم

هچدهم تیرماه ۱۳۷۸ گرامی باد

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 1:5 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

مادر جانم ، سلام

منم پَپَر دخملک ته تغاری ات. همان دخترکی که نام تو را بر او نهادند تا یادبودی باشد و زنده کند نام نازنینت را ، مرا یادت هست ؟ مادر جانم ، سالهاست مرا ندیدی .

مادر جانی .. کجایی ؟؟ چند وقتی است که حتی به خوابم هم نمی آیی ، چرا بی معرفت شده ای ؟؟ امروز مامان گفت سالگردت است ، ببین چه عروس خوبی داری . من که طبق معمول چیزی یادم نیست .  امروز سالگردت بود ، می دونی چند سال شده ؟؟ بیست و شش سال . باورت میشه ؟؟ بیست و شش سال است که من دیگر تو را ندیده ام . بیست و شش سال زمان زیادی است ولی باعث نشد که من عشقت را از دلم بیرون کنم . مادر جانم .. تو گوشه ای از قلب مرا برای همیشه ربودی .

مادر جانی ...  امروز از صبح به تو فکر کرده ام ، تمامی خاطراتم را مرور کرده ام و بعد تصمیم گرفتم بنویسم . می گذارم بماند برای روزهای آلزایمری ام.مادر جانی ، تنها یادگاری ی را که برایم گذاشتی ، خاطره ای از تو به یادم نمی اندازد ولی دوستش دارم . اگر ناراحت نمیشوی باید بگویم که یک بار می خواستم بفروشمش . فکر می کردم با آن پولدار می شوم . مامان نگذاشت . شاید به یک موزه اهدایش کردم . راستی چرا آن را بین این همه نوه به من داده اید ؟؟؟

امّا به راستی تنها یادگاری حقیقی تان یک جفت کفشتان است . یک جفت کفش راحتی نرم و گرم و پشم الود ، همیشه دعا می کردم پایم اندازه آن کفشها شوند و من صاحب آنها . پاهایم هیچ وقت به آن اندازه نشد و کفش ها هم گم شدند .

  مادر جانم !  چقدر دلم می خواست  شبیه به شما شوم . چقدر از ته دل آرزو کردم که مردم شما را در صورت من ببیند . نشد . شبیه دختر دومّت هستم . همان جگر گوشه ات که وقتی به دنیا آمد به خواهر بی فرزندت دادی تا آرامش دل او شود . همان که سالهای بعد فهمید مادر واقعی اش کیست ولی رنجید و تو را هرگز مادر خطاب نکرد . مادر جانم .. همه می دانند بخشیدن فرزندت به دیگری نهایت از خود گذشتگی ات بوده است . همه می دانند . بمیرم برای دل سوخته ات . بمیرم برای چشمان زیبایت  که هر بار کودکت را در آغوش خواهر می دیدی ، از اشک تر می شدند . یادت باشد درباره این موضوع هم  مفصل صحبت کنیم .

مادر جانی !! هنوز هم آهنگ شیرین شیرینم ..... مرا به گریه می اندازد . هنوز هم به یاد تو می افتم که  شنیدن این آهنگ داغ فرزند از دست رفته ات را برایت تازه می کرد . مادر جانم ، چی کشیدی دخترت رفت .

مادر جانی ،  تو نه خانه ای داشتی که من دور حوضش بدوم ، نه داستان های افسانه ای برای من تعریف کرده ای و نه بقچه ای پر از خوراکی های رنگارنگ داشته ای ولی با این وجود من به داشتن مادربزرگی مثل تو افتخار میکنم .

مادر جانی من با پسر بزرگش زندگی می کرد چون خانه اش را به پسر کوچکش اهدا کرده بود .
مادر جانی من داستان تعریف نمی کرد ، عوضش بهم یاد می داد که چطور مودب غذا بخورم و دهانم صدا ندهد .
مادر جانی من بقچه نداشت ، یک کیف سیاه رنگ سگک دار کوچک داشت که هیچ وقت به من اجازه نداد بازش کنم ، به من یاد داد که به وسایل شخصی دیگران نگاه نکنم و حرمت آنها را نگه دارم .

مادر جانی ... دلم برایت تنگ شده است . بیست و شش سال از روزی می گذرد که در بیمارستان س به رحمت خدا رفتی . بیست و شش سال از روزی که مسوول سرد خانه کفشهای راحتی ات را به مامان داد و گلایه کرد که مرحوم قدشون بسیار بلند بوده و در آنجا جایشان نشده ، می گذرد. 

مادر جانی خوب و ناز من ... اون دنیا ، با شوهر و پسرهایت و دخترهایت خوش باشید . هوای همدیگر را داشته باشید . از تازه واردین خوب پذیرایی کنید که غربت زده نشوند . هوای بابای من ، همون پسر دردونه ات را داشته باشید ، لطفا ْ . می بوسمت ، قربونت هم می رم ، به امید دیدار .

پیوست نامه : مادر جان .. من رسماْ بابت حرفهای زشتی که در دوران بی خردی شش سالگی هنگام دادن خبر خوش توّلد برادرم به شما زده ام ، عذرخواهی میکنم . باور کنید از زمانی که عقل رس شده ام  ، روحم از این بابت به عذاب افتاده است . مامان مرا هرگز نبخشیده است ، شما به بزرگواری خودتان ببخشید .

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 8:29 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

احساس آدمی را دارم که در  خلا گیر کرده ... هیچ جاذبه ای برایم وجود نداره ... خلا قدم را بلند تر کرده و فکرم را منجمد تر ... اینها حاصل بیش از ده ساعت سپری کردن وقت در بیمارستان کودکان است . به قدری انسان رنجور و دردمند کوچولو دیده ام که برای سالهای سال بس است ... مغزم داره می پکه .

امیدوارم هیچ مادری شاهد رنج کودک دلبندش نباشد .. آمین .

 

اگر تا فردا زنده ماندم ، حتماْ می نویسم ..

اگر تا فردا زنده نماندم به ... اسب حضرت عباس ..

 

 

این چرت و پرت ها را نوشتم به این دلیل که فردا صبح که وبلاگ را باز کردم ، دیگر آن مهستی نامه جلویم نباشد ... اه ، حالم بد شد .

 

پیوست.۱. حوصله ایمیل زدن ندارم ... حسن خان جان ، از همین تریبون آزاد اعلام میکنم دلم برای نوشته هایت تنگ شده ... د لامصب برگرد ... برام دیگه مهم نیست پسر عمّه چقدر بیشعور و خر است ، دیگه غصّه نمی خورم دختر دایی خودخواه است ... تو رو خدا برگرد .

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 6:51 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

کلنجارهای دو روزه ذهنی در باب نوشتن یا ننوشتن درباره این موضوع با نوشته خوب مینوی عزیز آونگ به تاکیدی موکد مبدّل شد . این شما و این چالشنامه من :

مهستی را به خاک سپردند ، امّا چه خاک سپردنی .. من از خجلت هر دقیقه مردم و زنده شدم .

روبروی تلویزیون نشستم تا به آرامش رسیدن اشراف گونه مهستی را شاهد باشم ولی هر چه نگاه کردم غیر از آشفتگی ، بی برنامگی و خودنمایی چیز دیگری ندیدم .

لیموزین نشانه اشرافیّت نبود ، در امریکا امری عادیست .
دعوت کردن یک عدّه خواننده جوان و آویزان کردن کارت دعوت به گردن نشانه شکوه نبود ، بی ادبانه بود .
تابوت را با آن وضع و سر و صدا کشاندن و یک وری کردن آن نشانه افتخار و ابهت نبود ، آبرو ریزی بود.
ملّت را در پشت طناب نگه داشتن و مامورینی را روبروی آنها گذاشتن نشانه کلاس و برتری نبود ، اثبات   وحشی گری خودمان بود. 

آقای امیرقاسمی ! می دانم که اینجا را نمی خوانید ولی بگذارید به شما بگویم . من می دانم شما مهستی را دوست داشتید . می دانم بیزنس من قهاری هستید . می دانم از ته دلتان می خواستید برای مهستی خدمتی بزرگ بکنید و ارجش بنهید ولی اشتباهات بزرگی کردید .

نباید جاه طلبی و تک روی خود را وارد این قضیه می کردید . این که تنها خودتان روایتگر این نمایش باشید به آوازه مهستی لطمه زد.

نباید مردم عادی را از خواننده های سه شاهی دوزاری جدا می کردید . آن سیرکی که از ورود این دلقک ها و به قولی هنرمندان درست کردید و با شور و حرارت آمد و رفتشان را گزارش می کردید ، برای کسی پشیزی ارزش نداشت ، ما برای خاکسپاری مهستی به تماشا نشسته بودیم ، نه توریابی شما برای کنسرت و دل خوش کنی شما از این به اصطلاح هنرمند ها .

نباید خودتان را عین بندباز های حرفه ای به بالا می رساندید و گزارشی احمقانه با خوشحالی فراوان که به کرّات از آن یاد کردید به همگان نشان می دادید .. برای من آن اظهار تاسف آن دو برادر یا تالمات روحی شهره اصلا مهم نبود ، مهم مهستی و روح عزیزش بود .

در ضمن آقای امیر قاسمی ! اشرافی گری این بود که عده ای مردجوان را در لباس متحّدالشکل استخدام می کردی و تابوت را با شکوه به منزل ابدی  می بردی  ، نه با آن شکل و شمایل !! شاید بهتر باشد شما به جای دیدی تک بعدی از هالیوود و زرق و برق فرش قرمز آن کمی با اندیشه عوام ایرانی آشنا می شدید و می فهمید که کار شما در فرهنگ ایرانی ارزش که حساب نمی شود هیچ .. بلکه با آبروریزی فراوان هم همراه می شود .

 

باید گزارشهای حواشی این خاکسپاری را می دیدید تا عمق فاجعه را درک می کردید .
باید کانالهای دیگر را می دید تا افتضاحی که بار دیگر ایرانی ها به بار آوردند  می فهمیدید.
باید می دیدید همزمان با این خاکسپاری به اصطلاح اشرافی چه افتضاحی در میان مردم به بار آمده بود .

گزارشگر کانالی سیاسی در بین مردم عملاْ شایعه ای را پخش می کرد به این مضمون که امیرقاسمی سیصد هزار دلار از ج.ا گرفته است تا پرچم شیر و خورشید بر روی تابوت مهستی نباشد ، وای بر ما !!!

یکی از آقایان تلویزیونی فریاد یا مصیبتا سرداده بود که مهستی مسیحی شده و چرا به آیین اسلام دفن می شود . تمام درد و رنج این آقا بنیاد ایمان بود که از ج.ا تغذیه می شود و دست حکومت در کار است . در میان جنگ اپوزیسیون خارجی لکنتی ما ، مهستی را خرد کردند . مهستی را له کردند .

خانمی مسیحی  نگران توضیح می داد که ایشون حتماْ مسیحی شده اند و کشیش ما ایشون را تعمید کرده اند .

آقایی به امیرقاسمی فحش های رکیک و ناموسی می داد .

آقایی در این میان عربده می کشید که مهستی را ول کنید ، بگذارید به آرامش برسد .

دیگری ناراحت بود که هر وقت به خاکسپاری رفته است آب یا حلوا بوده و آنها هم اکنون تشنه و گشنه اند .

 

بس است .
شما را به خدا بس کنید .
ما از کی آدمهای به این بی انصافی و بی رحمی شده ایم .
ما کیستیم ؟؟؟؟؟

 

نتوانستند صبر کنند تا مهستی به خاک سپرده شود و یک هفته نه ! سه روز از این قضیه بگذرد . چنان دندانهایشان را تیز کردند ، چنان شمشیرهایشان را از رو بسته اند  که تو هم از سایه خودت هم می ترسی ...

 

آقایان تلویزیونی!!  بد جانورانی هستید شما!!  بد جانورانی!!   هیچ کدامتان نه دلتان به حال هنرمندان سوخته است ، نه به حال مردم درمانده داخل ایران !!! شما جانورهای عجیبی هستید .

 

بس کنید این الم شنگه ها را !!!

ملّت با شکوه و با فرهنگ ایرانی ... شما اگر تشییع جنازه عمومی می خواهید باید فرهنگ دنبال پیکر افتادن و هوار کشیدن و شیون کشیدن و خود را جر و واجر دادن را از یاد ببرید . باید کمی مودب و متمدانه تر رفتار کنید . امریکایی ها از بعضی حرکات ما می ترسند و اگر انصاف بدهید مواقعی هستند که ما ترسناک می شویم . خاکسپاری خ. که یادتان نرفته است ؟؟ من تصویری را دیده ام که پیکر لخت و پاره پاره اش را نشان می داد .. یادتان می آید چه وحشیگری را به دنیا نشان داده ایم ؟؟؟ هنوز گورستان خاطره هایده را از یاد نبرده است . هنوز خاطره شکستن سنگ قبرها از یاد نرفته است . بیایید یک کم به خودمان و به کارهایمان ، به شلوغ بازی هایمان و این فرهنگ غلط تشییع پیکرمان فکر کنیم و بعد ببینیم آیا حق نیست که ما را از این مراسم کنار بزنند .

مردم خوبی که جمعه برای دفن مهستی به آرامگاهش رفته بودید و هوار می کشیدید که برای دیدن چمن و گل و بلبل به آنجا نرفته اید ... می دانید بطری های آبتان را هر گوشه ای پرتاب کردید و غذاهایتان را روی سنگ قبر دیگران ریخته اید ... می دانید ؟؟؟ کسی به شما گفته است ؟؟؟

 

مردم عجیبی هستیم ... تمام جمعه را افسوس خوردم .. بار دیگر آرزو کردم که ای کاش ایرانی به دنیا نمی آمدم .. ای کاش ... دیگر از این همه بی نظمی ، بدبختی ، فلاکت فرهنگی ام خسته ام .. خسته .

 

گله دارم ..
گله دارم از اونهایی که از آب گل آلود ماهی می گیرند .
گله دارم از مردمی که حالا به فکر نظرهای شخصی شان از مهستی افتاده اند و همینطور پیاپی اظهار  نظر میکنند.
گله دارم از مرده پرستانی که حالا دایه های مهربان تر از مادر هستند .
گله دارم از کسانی که عکسهای مهستی و زندگی خصوصی اش را عاملی برای اظهار نظرهای مغرضانه و قضاوتهای ناجوانمردانه درباره این زن کرده اند .

گله دارم ..

 

مهستی جان ، وقتی برایت نامه دادم که برای سلامتی ات دعا میکنم ، نوشتی من با دعای شما زنده ام و تلاش می کنم برای زنده ماندن .. مرا ببخش که دعایم کافی نبود .. مرا ببخش که نمی توانم کاری برایت بکنم ... ای کاش می توانستم کاری کنم و دهان گنده بعضی ها را می بستم و می گذاشتم روحت آرامش داشته باشد .مرا ببخش. 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 9:40 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

این پست سیاه و سفید است ، لطفاْ به گیرنده های خود دست نزنید ..

 ۱. این هفته هفته دل گرفتگی  و غم و غصه بود . لعنت به هفته اوّل تیرماه (بجز هفت تیر ) و آخر جون .. جز آلبالو چینی آخر هفته هیچ دلخوشی دیگری ندارم .

۲. مهستی رفت . این سه روزه به اندازه سحر غصّه خوردم . چقدر بی سلیقه است این حاج باران که میگه از مهستی خوشش نمی آمده .. آخ ... سپیده دم من دیگه نمیاد .. بنفشه بنفشه من دیگه نمی خونه ... این کامنت دونی مطلب قبلی انقدر نمک پرانی داشت و من بیچاره حال جواب دادن نداشتم . حالا از این به بعد حتما باید به جای مهستی به شیلا گوش بدیم نه نه .. فتانه .. اوخ

۳. لعنت به اسم سرطان و خود سرطان .. انقدر در این مملکت گند بگیرن الهی از سرطان حرف زده میشه که من همین الان خودم را به شکل یک خرچنگ آبی گنده می بینم . مالیخولیا گرفتم ولله .. دکتر های نکبت هم بدتر از مدیا .. هر جایی این هفته رفتم یک تست سرطان و نمونه برداری برام تجویز کردند .

۴. پریروز در مطب دکتر برای دوّمین بار در عمرم یک کولی بازی راه انداختم که نگو و نپرس .. انقدر به زور آب غوره ریختم تا دکتر از یک تست دیگر منصرف شد  اوّلی که از کزاز دررفتم .. دومّی هم اوستا کریم نوکرتیم .

۵. دلم همه اش تو ایرانه .. راستش را بگید کدامتان در آتش زدن پمپ بنزین ها دست داشتید ؟؟؟؟ بدید اون دست را یک ماچش بکنم ...

۶. این نیکو بانو دیگه برای من آبرو نگذاشته  به همه گفته من داغون میکنم تازه با شجاعت هم گفته من خطرناکم ... آخه خداییش من خطرناکم ؟؟؟ من کبریت بی خطرم !!! تو رو خدا از من دفاع کنید .

۷. کتاب معروف س.ل.م.ا.ن R را از کتابخانه گرفتم .. با یک ادا و اصولی که خانم کتابدار مونده بود .. یواشکی بهش گفتم من کتاب از سلی می خوام .. درگوشش یواش زمزمه کردم آ... ی...ه... ه..ا..ی...ش........ی  ( اگر نفهمیدید به من چه ! ایراد بازم از گیرنده های خودتونه ) بهش می گم فکر نکنم شما داشته باشید بگید از کدام دانشگاه می تونم بگیرم ..خانم با یک لبخند عاقل اندر سفیه گفت : خانم جدی نگیرید کتاب خطرناکی نیست این کتاب رمّان است .. کتاب را که  نشان داد زیر بغلم گرفتم به دو از کتابخانه در آمدم .. نخندید .. اگر افراطی ها دیده بودند بعد منو می کشتند شما پول خون منو می دادید ؟؟؟ هان می دادید ؟؟؟ تازه شم تا من خواستم بخونمش دوباره جایزه گذاشتن برای کشتنش .. حالا یکی منو هل بده برم بخونمش خیلی سخته .

۸. مانی جان غیبتت را کردم ...تا اراده کردی رفتم جهالت را گرفتم ولی نمی دونی چه گیری کرده ام ... آخه من فارسی میلان کوندرا هم سختمه حالا چه به انگلیسی جهانخوار .. این آقا بیکاره ها    هشت صفحه فقط درباره نوستالژیا توضیح داده .. علما و فضلا... پاره پوره مان نکنید .. بی سوادی است و هزار درد .. ( مانی جان این دفعه هر چی قلمبه سلمبه بارم کنی حقمه ، بنواز )

۹. فردا توّلد مخملی جونم است تولدّت مبارک ... اینو اینجا نوشتم که خدای نکرده از الی عقب نیافتم .. خیلی خیلی ماهی

۱۰ . یک تشکّر ویژه از یک جنابی که هر وقت پشت سرش نوشتم اسم نداشت ولی این دفعه اسمش را می نویسم .. مشتی جان ممنون .. به جرات می تونم بگم مشتی محبّت بزرگی در حقّم کرده . این سه روزه خیلی خیلی آرامترم .. ممنونم .. هم آرامتر نفس می کشم هم آرامتر راه می روم . ازت ممنونم .. خودم را به طبیعت می سپارم .

۱۱. فردا روز سختی است ..حالا امروز به کنار که بابای دندانم را در آوردند . ولی برای فردا دعا کنید .. ممنون ...

۱۲. دندانپزشک جدید من یک لبنانی سبز چشم است .. این بار به جای نگاه کردن به سقف همه اش به چشمهایش نگاه میکردم . اون کیف می کرد عین خر ، من هیزی می کردم عین ... ( قافیه جور نشد .. به کسانی که قافیه درست و قشنگ در خور اینجانب پروانه باشخصیت با کلاس پیدا کنند یک جلد کتاب هدیه داده می شود ) نیکو خانم بفرما ...

۱۳. نداریم .. نحسه

۱۴. وای به حالتون اگه بگید این نوشته ها مبتذل بودند .. شما نمی دانید .. در پشت ظاهر هر مطلب یک  معنای عمیقی نهفته است که هر کسی نمی تونه بگیره .. مثل معشوق چهارده ساله حافظ ....

 ۱۵. آرش پسر خیلی خوبی است .... امام پروانه تبارک الله  

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 3:8 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

پیوست.۱. بدون شرح !!

پیوست.۲. اگر شوهر موهر خوبی با این مشخصات پیدا کردید ما رو بی خبر نگذارید ....

پیوست.۳. اینا جفتشون دوتاست !!!!!!

پیوست.۴.  اون پخته اش منو کشته !!!!

پیوست.۵.  یاد بگیرید ... ببینید یک زن باشخصیت و با کلاس چطور تبلیغ می کنه ...حالا هی سر مسایل الکی و بیخود زنان داخل ایران توی سر و کله هم بزنید ... یاد بگیرید اوّل چطور شوهر  باشخصیت و مرفه و تحصیلکرده پیدا کنید .. یاد بگیرید !!!!!

پیوست.۶. چند روزی است که می خواهم درباره یک مسیله جدی بنویسم ولی امروز حال جدی شدن نداشتم ...

پیوست.۷. خدا را چه دیدید ... شاید تا پیوست ده نوشتمش ... امروز خیلی مودی ام ...

پیوست.۸ . اینم مدل آقاش ... داغه داغه الان از تنور در آمد...

پیوست.۹.فکر میکنم آقای آگهی دهنده صادق تر از آن دو خانم است .. حداقل می گوید تا اندازه ای جذاب و خوش تیپ ... در ضمن آقاهه تحصیل کرده است ولی نمیگه  .. ایمیلش یکی از دانشگهای اینجاست . حالا کی میل داره معرفی اش کنم ؟؟؟؟؟

پیوست.۱۰. رنجور از درد معده نشسته ام اینجا ، کامنتدونی را باز میکنم ، کامنت یار قدیمی درویش سعید از برلین را می بینم .. می گذارم اینجا تا شما هم ببینید آیا از این زیباتر می شود آگهی ازدواج داد ؟؟

پروانه جان من میل دارم و خیلی هم زیاد میل دارم که معرفی بشوم ولی ترسم از این است که نتوانم خانمی پیدا کنم که پولدار نبودنم براش مهم نباشه.
و نداند، اگر من پولدار نیستم اما قادرم ساعتها بی جرکت به چشمان و دهانش خیره بمانم و به صحبتهایش گوش کنم.
و نداند، اگر چه سن و سالم پنج/شش سالی از نیم قرن گذشته است اما هنوز دوران کودکیم را دوست میدارم و راضی به ترکش نیستم.
دوست دارم خانم زیبا سیرت همراهم اهل عشق باشد، اهل ذوق باشد و اگر این هر دو نبود پس بداند که من او را سر شوق میآورم،
تا تهِ عشق میبرم، البته بدون پول.
بدون پول که اغراقه، شراب و عود و شمع خودش کلی مخارجش میشه.
خدا کنه خانمی که به این همراهی با من تن میده صداش دلنشین باشه و چشماش نورانی. نورانی کمی قضیه رو روحانی میکنه! بهتره بگم چشمانی که لبخند به نگاهت میزنن و آتش عشق به دلت.
پروانه جان، قد و اندازه اصلاً برام مهم نیست، البته نه انقدر کوچک مثل مورچه و یا یک متر و نود اندازشون باشه، من خودم جوُن که بودم یک متر و هفتاد و یک سانتیمتر هیکلم بود، بگذریم از اینکه یکی از دلایل ایمان من به معجزه به خاطر برآورده شدن آرزوی بلند شدن قدم تا دو متر بود و بعد ها وقتیکه متوجه شدم کار از کار گذشته و از معجره هم دیگه کاری ساخته نیست و قدم از یک و هفتاد و یک بالاتر نمیره عقدهُ خود کوتاه بینی در من تقویت شد و سالیان درازی منو این عقده رنج داد تا آموختم که به روحم پرواز کردن یاد بدم، به این دلیل اندازه قد همراهم زیاد برام مهم نیست، مهم بیشتر اینه که اگه اندازه قد من و ایشون یک اندازه نبود ولی جوری روبروی هم بایستیم و یا بنشینیم که بشه موقع گفتگو چشم در چشم هم انداخته تا برابر بودنمان را با وجود اختلاف در قدِمان در نگاهمان خود را نمایان سازند.
پروانه جان سن و سال خانم هم اصلا مهم نیست از دوران قانونی ازدواج بگیر تا شصت/هفتاد، البته باید بتونن هنوز صحبت بکنن و در اثر کهولت سن زبان فارسی یادشون نرفته باشه.
پروانه جان در ضمن خانهُ من دو اطاق دارد و از نظر جا مشکلی الحمدالله پیدا نخواهیم کرد.

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 6:7 بعد از ظهر  به قلم پروانه  |