تبليغاتX
پشت هیچستان
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همّت کن ------------ و بگو ماهی ها،حوضشان بی آب است
۱. مامان رفت . جایش بدجور خالیه .. تا برسه ایران ۲۴ ساعت تموم تو دلم رخت شستند و چنگ زندند و چلاندند ..تازه آن هم چه رسیدنی ... ماجراها داشتیم با این خطوط قراضه هوایی .. یک هفته است عین گربه ای که سرش تو قوطی گیر کرده خودم را به در و دیوار می کوبم . تازه عادت کرده ام به ندیدنش  . لعنت به غربت ..ولی  الان همه امون خوبیم !!

۲.دارم در به در دنبال کار میگردم . از وقتی شروع کردم به گشتن ، همه شغلها تمام شدند .. دیگه نیست .. دعا بفرستید لطفا .

۳. از مطلب دخترکان نیمه برهنه پیشین بعضی ها اینطور استنباط کردند که خدای نکرده ما اهل ولایت و کرامت دخترکانیم .. عرضم به حضور انورتون که ما یک اصل داریم .. میگیم اگه می رقصید خوب برقصید اگر نه این دست و پای کج و ماوج چیه که جلوی تلویزیون تکان می دهید . ما می گوییم کمی به بانوی متعهد fergie نگاه کنید و بالای ماشین برقصید یا دخترکان اعجوبه pussycat dolls را سرمشق قرار دهید و شلنگ و تخته درست و حسابی راه بیاندازید . رقص ادب دارد ، برهنگی آداب دارد ..( امام پروانه قدس سره )

۴. یک مشکل اینترنتی پیدا کردم .. هر کی حلش کنه دعا به جونش حواله می شه .. بعضی از وبلاگ ها را که باز میکنم ، صفحه ای باز می شه و این پیام داده میشه :
click to run an active controlX on this webpage
و وقتی اوکی را فشار می دهم ، ارور می زنه و کل صفحه محو می شه .. این دلیلی است که به بعضی از وبلاگها مدتهاست سر نزده ام . البته از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون که بهتر شد !! چون خودشون هم نشون دادن الکی اسم دوست را روی خودشون گذاشتند. بعضی هاشون مقابل به مثل کردند و سر نزند .. می دونید که ...به ت..های اسب حضرت عباس !!!

۵. تولّد صبا خانوم گل را به مامان خانوم نازنینش و بابا خان غرغرو  صمیمانه تبریک می گم ... انشالله دخترک ما همیشه سالم و تندرست و شاد باشد .. با آرزوی بهترین ها برای صبا و مامانی و آرزوی صبوری برای پدر کم طاقتش . 

۶.امروز بیستم آگست است و تولّد کچل خانوم ... کلّی برات نوشتم ولی انقدر هولم کردی که زدم همه چیز را پاک کردم .. انشالله شام بهت خوش بگذره ..فقط بهت بگم که از داشتن دوستی مثل تو به اندازه یک دنیا مفتخرم .. می دونم که خدا خیلی منو دوست داره که دوستهای خیلی خوبی سرراهم می نشونه و تو یکی از اونهایی .. من و تو انقدر به هم شبیهیم که تصورش هم خنده داره و من از این شباهت کلی خوشحالم .. وقتی خسته بودم ، شانه های تو از پشت این صفحه برای عر زدنم حاضره .. وقتی شاد بودم ، همراهم می خندی و شادی می کنی .. آرزو می کنم انقدر زنده باشم که برایت همه کار بکنم .. آدرس اون فالگیر را بده که منو کشت تا مرداد تمام بشه .. قلبم به خدا درد می گرفت .

خب از الان تا یک هفته بزنید و برقصید ... همه مهمون من ... همه چی براتون حاضره ...مشروب هست ... کیک فراوون .. غذا توپپپپپپپ .... هول نکنید .. یواش یواش .. یکی یکی بیایید جلو ... به سلامتی الهام جون وبلاگستان ... چیییییییییییییییییرز ... به سلامتی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 7:33 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

۱. مامان داره می ره ولی من به طرز عجیبی آرامم . هر وقت به یاد رفتنش می افتم اشکم در می آد ولی به شدت خودم را کنترل میکنم .می دونستم بالاخره این روز میاد ، همین قدر هم که ماند منّت بر سر ما گذاشت . دلم براش یک ذره می شه . خیلی از جنبه های ناشناخته اش را تازه کشف کرده ام و بیشتر از قبل شیفته اش شده ام . از فکر بی او بودن قلبم تیر می کشه ولی قول می دم بر خودم مسلط باشم . سی و شش سال برای خانم شدن و خانمانه فکر کردن کمی دیر نیست ؟؟!!!


۲. شما تصورتون از یک نشست خانوادگی چیه ؟ اگر چند سال پیش از من سوال می کردید می گفتم همه اهل خانه با یک سینی چایی و شیرینی و یک دیس میوه دور یک میز، خندان و شادان در حال تماشای تلویزیون ، الان ورِ غرب زده هرهری مذهبم تنها تصوری که داره  یک میز است با یک دیس گنده پیتزا با شش تا بطر آبجوی تگری و هر کسی هم یک گوشه داره یک غلطی میکنه ... اگر جلال زنده بود حتما در کتابش اسم منو می برد . آبروی هر چی ایرانی بود را بردم ،پاک از دست رفتم !!!


۳. بالاخره شانس یاری کرد و ما به اتاق عمل رفتن مفتخر شدیم . بیهوشی که به ! چه مزه ای داره البته اگر کسی آخرش چلپ چلپ نزنه تو صورتتون !!! پرستار مهربان می زد تو صورتم و می گفت بلند شو ... اکسیژن خونت خیلی پایین است و خطرناک است ، بلند شو . توی همون حال خمار و ملنگی می فهمیدم چی می گه و درک کردم که اگر بالا نیاد چی ... مرگ ... ولی هیچ حس بدی نداشتم جز آرامش . یا ته دلم می دونستم که وقت مردنم نیست یا اینکه حس مرگ با خودش آرامش می اره ولی هر چی بود آرامش مطلق ، لذت مطلق و بی کرانی مطلق . نمی گم برید تو بیهوشی در نیایید ولی خدا قسمتتون کنه این آرامش بی نظیر را ...


۴.از خوشی گفتم ، از رنج هم بگم .. آقا جون من از شوی فارسی بیزارم . از این کلیپ های مسخره لوس انجلسی بیزارم . از این دخترهای نیمه برهنه که هی دارن عشوه خرکی می ان بیزارم . از این مردهای خواننده که فکر میکنند یک دختر این چنینی حتما باید کنارشون باشه بیزارم . از این تصویر چندش آور زن درکنار مرد هنرمند ایرانی بیزارم . تکلیف من که روشن شد ، شما چطور ؟؟ خوشتون می اد ؟؟؟ این دخترها خیلی خوش منظره اند ؟؟؟ نمیشه عوضش یک کلیپ قشنگ شبیه حریق سبز ابی بسازند ؟؟ می میرند ؟؟

۵. چند باری بهت گفتم حسم عجیب غریب بود !!! گفتم باید براش چاره ای کنم ، گفتم برام سخته این طوری بودن .. هنوزم می خوام بهت بگم . می خوام بگم که خیلی سخته ، تا حالا اینطوری نشده بودم . ته دلم خالیه خالی بود . حاضر بودم برای موندنت همه کاری بکنم . التماس که سهله ،اشک ریختن که کمه ، کوه قاف را هم جابه جا می کردم .ولی درست بود ؟؟ می ترسم .. از اینی که تا حالا ندیده بودمش می ترسم . بهم بگو درست بود .. بگو اشتباه نکردم .. بگو این واکنش طبیعیه .. بگو من غیرعادی نیستم .. بگو راه درست می رم ... بگو .. می ترسم ... با من حرف بزن . ( از دفتر خاطرات گذشته ی دور )


۶. شما می دونستید پسر احمد شاملو به نام سیروس شاملو وبلاگ داره و در آن وبلاگ همه چیز هست الی تمجید پدر ؟؟!!! دیروز کامل خواندمش .. ترسناک بود .. نمی دانم فرزند یک هنرمند بودن درد است یا عیب از جای دیگر است !!!

۷. گوشاتون را میکشم اگه فکر کنید این الی الیه منه ... الی من قبل از اخطار طرف را بخارپز میکنه !!!

 پیوست. ۱. یک چیزی بهتون می گم جنبه داشته باشید ..بعداْ نرید تو هر قرار وبلاگی بگید پروانه ندید بدید است .. نخیر خیلی هم بدید بدیدم .. فقط یک کم روحم لطیفه .. حالا میگم ... ببینید .. این بلاگفا چقدر با شخصیت شده .. نظر خصوصی براتون گذاشته ... حالا چی میشه که از تکنولوژی استفاده کنید ؟؟ زحمتی داره براتون ؟؟ خوب یک چیز خصوصی هم به من بگید دیگه ... مردم از بس چک اش کردم هیچی توش نبود  ... فقط یک بار .. یک بار ... یکی برام خصوصی نوشته بود ... حالا نرید پشت سرم بگید پروانه ندید بدیده !!!!!!!.. ایشش

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 7:13 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

چند روزی هست که دارم به این فکر میکنم چه اتفاقاتی زندگی منو در جریان پرتلاطمش هدایت کرده یا چه چیزهایی باعث شده که من الان در این نقطه در این مکان در این لحظه با این شتاب  با حرکت لاک پشتی ام حضور داشته باشم . دیدن یک اتوبوس قراضه در یک صحنه تلویزیون باعث شد به یاد مفرح ترین و خبیثانه ترین تفریحاتم در دوران شباب و کباب بیافتم .

من در کمال سرافرازی و با گردنی افراشته از همین تریبون اعلام میکنم که یکی از عشاق پر و پا قرص و سینه چاک من راننده اتوبوس سرویس مدرسه محل تدریسم بوده است . علی آقا ... یک وقت فکر نکنید که خدای نکرده شرمنده ام یا کسر شانم میاد ... نه .. من با افتخار میگم که اگر من به درخواست عشق آتشین علی آقا جواب مثبت داده بودم الان از کامپیوتر شخصی ( شایدم لپ تاپ !!!) خودم یا هوو دومیه یا هوو سومیه ... نه ... شایدم پسر بزرگه هوو دومیه ... یا دختر کوچیکه هوو اولیه ... یا ... ( دیگه ولش کنید وارد جزییات نشید !!) استفاده می کردم .. حتما تا الان سه تا دختر ذلیل شده زاییده بودم چهار تا پسر شومبول طلا !!!! طلا گفتم یاد النگو افتادم .. حتما هر سال برام یک النگوی طلا می خرید و تا الان ده تایی شده بودند ... و من هر روز ظهر موقع ظرف شستن جرینگ جرینگ می کردم.

علی آقا از اوّلش هیچی بروز نداده بود .. خیلی با حیا و خجالتی بود .. به طوریکه من فکر میکردم این همه محّبتش از خیر خواهی است . دو سال بود که سرویس سازمان آب را گرفته بود و به جای میدان انقلاب منو از سر بلوار سوار می کرد ... هر بار که میگفتم دستتون درد نکنه میگفت : آبجی !! واسه غیر که نمی کونیم !!! منم که هر بار با شنیدن آبجی زهره ام می رفت که داداشم این باشه ، با لبخند ملیحی می گفتم .. مرسسسسسی !!!

همکارها می گفتند علی آقا جدیدا خیلی لطفش می گیره .. اردوها را می بره ... همه را تا دم مدرسه می رسونه ..و من می گفتم : آره .. خیلی ماهه .. همیشه هم منو می رسونه ...تا این که یک بار که با محبوبه ( همکارم ) تو اتوبوس بودیم و به سگ ماشین بغلی می خندیدیم ، به ما نگاهی انداخت و گفت : خانوم پ... ( منو می گفت ) غصه نخور خودم برات سگ می خرم !!!!

چند ماهی بیشتر از این ماجرا نگذشت که دون ژوان راز خود را برملا کرد . در یکی از روزهای تنهایی من و عشقم ( فاصله ای به طول پانصد متر ) ماشین را کناری زد و به من رو کرد و گفت : خانوم پ ...  شوما لطف کن .. با ننه و آقات شب جمعه پاشید بیایید شهریار منزل ما .. من میگم عیال اوّلی براتون شام درست کنه .. ما از شما خوب پذیرایی می کنیم .. ننه و آقات را می بریم تو شهریار هوایی می دیم .. خودتونم که ... ( خداییش اینجا سرش را از خجالت انداخت پایین !!)  ما غلامتونیم !!!

ترسیدم اگه بیشتر کشش بده همون شب جمعه عاقد را هم دعوت کنه در حضور ننه و آقام منو بکنه زن سوم یا چهارمش ... یک به نام خدایی گفتم و رفتم جلو و در اتوبوس را باز کردم و گفتم : خدانگهدار علی آقا ... خدانگهدار .

د درو که رفتیم .. این عشق و عاشقی درسته که مایه تفریح بنده و همکارهای نازنینم شد ولی من بدبخت مجبور شدم که از آن به بعد مشتری هرروزه خفاش شب بشم . ای آدمهایی که اون روزها تو جاده مخصوص کرج تردد می کردید .. اونی که کنار جاده دست بلند میکرد و می گفت آزادی.. من بودم!!!

راستی اگر من به علی آقا جواب بله داده بودم مگه چی می شد ؟؟؟ شاید خوش بخت تر شده بودم .. شاید گیس و گیس کشی هوویی بیشتر مزه می داد... شاید از اینکه سر یک مرد با چند نفر بجنگی انگیزه می آورد ...شاید خوشحال تر بودم !!! عجیب این روزها یاد علی آقا و اتولش و دو تا زنش و پنج تا بچه اش و باغ شهریارش و ننه و آقام افتاده ام ...  

پیوست.۱. امروز تولّد مشتی ماشالله بود .. عباس قلی خان برای علیمردان خان هفت شبانه روز سور می داد ، مشتی هم دست کمی از علیمردان خان نداره .. اینجا براش سور میگیرم ..
 تولّدت مبارک مشتی ماشالله

پیوست.۲. وای به حالتون حواستون بره پی تولد مشتی و درام عشقی منو یادتون بره .. من هنوزم جگرم خونه !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 8:19 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

هم اکنون کسی نیازمند یاری دستهای سبزتان است ... او را تنها نگذاریم.

این هم ایمیل برای برقراری ارتباط و کمک : mohammad1395@yahoo.com

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 7:39 بعد از ظهر  به قلم پروانه 

 

 

پیوست.۱.
۱.من به شدت به انگیزه احتیاج دارم .. انگیزه های اضافی شما را خریداریم ..
۲.  امروز هشتمین سالگرد ازدواج ما بود .
۳. عکس گلهایم را گذاشتم که ببینید و حظ کنید .
۴. کسی باورش می شد من اینطور خودم را ببازم ؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 6:59 قبل از ظهر  به قلم پروانه  |