تبليغاتX
پشت هیچستان
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همّت کن ------------ و بگو ماهی ها،حوضشان بی آب است

 

۱. من خیلی دلم می خواهد برگردم و بنویسم  ولی نمیدونم الان به اندازه کافی آدم خوبی شده ام که برگردم یا نه !!! اون اوایل که خیلی هم عصبانی بودم .. یک دوست برام کامنت داد که سعی کنم آدم بهتری بشم و مثل گذشته ها برگردم .... حالا من از کجا بفهمم سالم شدم ؟؟!!!!!!!!!!!!!

۲. خیلی اتفّاق های خوب در این مدّت افتاده است . حیف که نمی تونم بگم !!! ولی جون شما خیلی خوش می گذره. بعد از سالها حس خوبی تو رگهایم دویده .

۳. دخترک درونم را دیروز تیمار کردم . غروبی هوس کرده بود در این هوای معرکه پاییزی بره بیرون سرش هوا بخوره ، بدون اینکه بهش غر بزنم تاریکه و می ترسم بردمش ... آی کیف کردیم .. آی کیف کردیم . کاشکی بستنی فروشی هم بود براش بستنی می خریدم .

۴.  پیاده روی های من در بهشت باز هم شروع شده اند. اگر در این منطقه زندگی می کنید و یکی را دیدید که با گوشی تو گوشش یک دستش را هر از گاهی بالا می بره یک قری به کمر می ده ، بدونید منم ، دارم ابی گوش می دم ، اگر دیدید یک لبخند پهن داره می زنه و دندوناش پیداست ، بدونید منم، دارم محسن نامجو گوش می دم ، اگر دیدید لقوه داره گردنش هی می ره این ور و اون ور بدونید منم، دارم شهرام ناظری گوش می دم ، اگر دیدید قوز کرده سرش پایینه ، دستانش را هم مشت کرده هر از گاهی سرش می اد بالا زوزه می کشه ، بدونید منم ، دارم شجریان گوش می دم !!!!
حالا منو شناختید ؟!!!!!!

۵.  اگر از احوال دکتر چشم سبز ما پرسان هستید حالشان خوب است ، ملالی ندارند الا دوری بنده !!! باور کنید ... هر وقت منو می بینه نیشش تا بناگوش باز می شه !! عشق به اسکناس سبز هزار دلاری! چشمان زیبایش را سبز تر کرده !!! نفسی ه جان شما !!! تازه شم وقتی می ره خانه بازم به من زنگ می زنه ببینه حالم خوبه یا نه !!!

۶. از امروز تصمیم گرفته ام موضوعات دیگران را با تجربه خودم نگاه نکنم . بارها و بارها داستانی را که کوچکترین شباهتی به داستان خودم داشته را با نگاه خودم تحلیل کردم ، کار درستی نیست ، شرایط آدمها ، وجودشان ، ظرفیتهایشان با هم متفاوتند . باید یاد بگیرم ، من و تجربه های من تمام شدند ، مردند !!!!

۷. اکتبر صورتی است ،ماه آگاهی و پیشگیری سرطان سینه ... لطف کنید بالاغیرتتون حتی اگر ازدواج هم نکرده اید، دکتر بروید . راه معاینه خانگی را یاد بگیرید و ماهی یک بار انجامش دهید . پیشگیری آسانتر از درمان است .

۸. من هیچ وقت فلسفه توفیق اجباری را نفهمیدم . می گویند خیر است و مصلحت ،برای من که جز سردرگمی و دلتنگی و کلافگی چیز دیگری نبود ... بود ، بود ، نبود ، نبود !!!!!!!!!!!!!!!

۹.همه از میوه ممنوعه نوشتند منم می خوام بنویسم .. به من چه که دیره !  سه چهار قسمت را با هم دیدم .. بوسه بر دستان علی نصیریان دینی است بر گردن همه تماشاگران این سریال ... از روزی که چشمهای حاج یونس ریزه شده و نگاهش به هستی برگشت من براش غصه خوردم تا قسمت آخر تو مسجد که دیگه انقدر براش اشک ریختم که نفسم بالا نمیامد ... تو دوران عاشقی خودمون انقدر زجر نکشیدم که برای این شیخ صنعان کشیدم . بند بند تنم کش می آمد وقتی پیرمرد بالا می پرید . صحنه ای را که در ماشین گریه می کرد و دم خانه هستی به او التماس می کرد که ناز نکند و بخندد زیباترین صحنه عاشقی اش بود . رحمت به شیر خانجون حاج یونس فتوحی !!!! آدم اگه یک عاشق مثل حاج یونس فتوحی پیدا کنه حالا اگر صد سالش هم باشه می ارزه ولله !!!

۱۰. پارسال یک همچین روزی عروسی دوست جونم بود .. امروز با شوهرش خاطرات آن روز را مرور کردیم  .. انقدر خندیدیم که حد نداشت .از هفت صبح من و داماد  می دویدیم و هر بار که به هم می رسیدیم همدیگر را دلداری می دادیم که به همه کارها می رسیم .. دو تایی اکثر کارها را انجام دادیم . حیف که آخر شب کیک ایرانی خوشمزه را در سالن جا گذاشتیم ... هنوز داغش به معده امه !! دوست جونم الهی  پنجاه سالگی عروسی ات را بهت تبریک بگم .. بماند که از تو بعیده این همه سال یک نفر را تحّمل کنی .

۱۱.  پاییز این منطقه ، بی احساس ترین آدمها را هم متحّول می کنه . رنگهای سبز و زرد و قرمز چنان در هم آمیخته اند که هوش از سرت می برد و نفست را در سینه حبس می کند . سرت به دوران می آید و قلبت به جوشش ، مگر می شود این پاییز را دید و عاشق نشد .

 

عکسش تازه از تنور در آمده .. داغه داغه ... آهای ایراد گیر .. بیا ایراد بگیر .. می دونم ساعتش زیادیه .. نمی دونستم ..

۱۲. چقدر حرف زدم ... ماشالله ... به قول یک نفر : خسته رفتم !!!  اصرار نکنید ...دیگه بسه !!!

پیوست.۱. این شراره ورنپریده نصفه شبی منو یاد پارسال انداخت .. رفتم نگاه کردم .. ماجرای عروسی دوستم این بود ... بعضی چیزها را اصلا یادم نبود .. تشک بادی .. سکندری  ... مارگاریتای آخر شب ...آخ دلم .. اگه خواستید بخونید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 6:11 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

 

اون موقع ها که دخترکی بیش نبودم ، همیشه منتظر شاهزاده ای زیباروی بودم که بیاید و مرا سوار بر رخش سفیدش به سرزمین خواب ها و خیال های رنگین ببرد... حالا من پروانه زنی در آستانه فصلی سرد باید منتظر زره پوشی با نیزه آهنین بمانم تا باز هم مرا به رویای شیرین ِ ستاره باران رهنمون باشد .. این دفعه اسب نقش مهمی ندارد ، خودم با پای خودم هم می روم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 پیوست.۱.  لطفاْ به دنبال معنا و مفهوم نگردید .. این چهار خط حاصل چهار ساعت خندیدن بلاانقطاع است ... پرده دیافراگمم درد می کنه !

پیوست.۲.  شما می دونید چطور میشه دو تا برادر هم برادر باشند هم یکی بابای اون یکی ؟؟؟
 این یک معمای کاملا جدی است ( همه شون هم حی و حاضرند ... حتی مادر و پدرشون !!)

پیوست.۳.  هیچ وقت از برآورده شدن رویاهایتان با کسی سخن نگویید .. آخرش مثل من خیط می شوید !!!

پیوست.۴. الاغ گفتن خوبه ولی نه در هر شرایطی ..به قول معروف هر نکته مکانی دارد ... گند زدی که جانم !!!!

پیوست.۵.  امیدوارم امروز تا ابد یادم بماند !!!!!

پیوست.۶.  هنوزم می خندم !!!!!!

پیوست.۷.   هنوزم از مرخصی برنگشتم !!!!!!!

 پیوست.۸. دلم برای همه تون تنگ شده !!!!!!!!

 

                              اینه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 5:32 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

 

لطفاْ به مهر و امضای پایین نوشته دقّت بفرمایید .

 

 

 

سلام

 

اول از همه باید بگم که ازت ممنونم که دعوتمو قبول کردی و به حرفهام گوش میدی. دوم اینکه میخوام باهات یه گپ دوستانه بزنم. نظرت چیه؟ مخالف نیستی که؟ پس بیا بشین کنارم تا برای تو هم یه چای تازه دم بریزم و گپ بزنیم

 

خب. اول از همه میخواستم بپرسم تو که اینقدر خوب و باحال و بامرام هستی که سالی یه بار یه مهمونی بزرگ میدی، چرا آداب میزبان و میهمان رو رعایت نمی کنی؟ من هم مثل تو بعضی وقتها دوستامو دعوت می کنم بیان خونه ام ( البته مثل تو استطاعت ندارم که همه آدمها رو دعوت کنم ). با احترام دعوتشون می کنم. بعضی هاشون قبول می کنن و منو خوشحال میکنن و بعضی هاشون هم دعوتم رو قبول نمی کنن. من از اونهایی که دعوتم رو قبول کردن تشکر می کنم و ازشون پذیرایی می کنم ولی با اونهایی که دعوتم رو قبول نکردن دعوا نمی کنم. تهدیدشون هم نمی کنم. ناله و نفرینشون هم نمی کنم. کاری هم نمی کنم که از ترس هم که شده بیان به مهمونی ام. آخه اینطوری و با تهدید و ارعاب که نمیشه مهمون دعوت کرد.

ولی تو اینکار رو میکنی. اولش میخندی و میگی یک ماه تموم همه مهمونهای ویژه من هستید و همه رو دعوت می کنی ولی یه دفعه اخم میکنی و میگی وای به حال اونهایی که نیان به این مهمونی. پدرشونو در خواهم آورد ! آخه عزیز من این چه رسم مهمون دعوت کردنه ؟ یا اسمشو نذار مهمونی یا بهتر رفتار کن

 

چائیتو بخور سرد نشه....

 

توی این یک ماهی که سفره ویژه پهن کردی، گفتی سه شب شبهای ویژه هستند.  گفتی تا صبح دعا کنید که گناهاتونو بیامرزم. خب من یه دهه اینکار رو کردم. و چند سالیه که نمی کنم.  یعنی تو فلسفه اش به تناقض رسیدم. مگه خودت نگفتی از بین آدمها اونی رو بیشتر از همه دوست داری که بیشتر به درد بقیه میخوره و برای بقیه مفید هستش؟ پس من ماه رمضونم و شب قدرم رو در تمام سال با کمک کردن به یه آدم دیگه، با شاد کردن یه دل، با محبت کردن بدون چشمداشت، با راهنمایی یه نفر و کمک به پیدا کردن راهش، با هدیه کردن یه لبخند، با دادن انرژی مثبت به دیگران، با داشتن آرزوهای خوب برای بقیه، و با خیلی از این دست کارها برگزار می کنم. تو این سالهایی که اینکارو می کنم خیلی حس بهتری نسبت به اون سالهایی که فقط دعا می کردم دارم.

 

ببین رفیق، تو از وقتی ما رو کردی ژنرال و به بهونه یه سیب فرستادیمون تو این دنیا، چندین بار سعی کردی بگی راه درست کدومه، غلط کدومه. خب اینکارت ایول داره. دمت گرم که به یادمون بودی و برات مهم بودیم. تو هم البته برامون مهم بودی ها. رفاقتمون یه طرفه نبوده.من وقتی یه نگاه جامع به این رفاقت از روز اول تا الان می کنم و حرفهاتو کنار هم میزارم و استنتاج می کنم می بینم تو فقط سه تا حرف زدی. نه اینکه فقط سه تا حرف زده باشی ها. یعنی تمام حرفهات اشاره به سه تا موضوع و سه تا رویه رفتاری میکنن. گفتار نیک – پندار نیک – کردار نیک. تو از اولش خواستی ما آدم باشیم. (شاید برا همین اسم بابامونو گذاشتی آدم !) بقیه رو اذیت نکنیم و برای همدیگه مفید باشیم. خب چشم. اتفاقا ما هم به این نتیجه رسیدیم که اگه اینطوری باشیم هم خودمون راحت تریم هم زندگی بهتر و جذابتر میشه.

 

چائیش خوب بود؟ میخوری یکی دیگه بریزم؟ نکنه رژیم داری؟ خب بدون قند بخور...

 

اگه یه حرفی رو روراست بزنم ناراحت که نمیشی؟ من تو رو توی مکه و مدینه، توی کعبه ومسجد پیامبر و بقیع، توی سعی صفا و مروه، توی دمشق و شام و نجف و سامرا و کربلا و مشهد و قم خیلی کمتر دیدم تا زمان کمک کردن به یه دوست، یه نیازمند، شاد کردن یه دل، و کمک به آدمهای دیگه توی چند تا خیابون اینورتر و اونورتر. تو جای ثابتی نداری که آدم بخواد بیاد اونجا تا ببیندت. تو صدا کردنی هستی. یادته اشکم در اومده بود وقتی دیدم پای اون بچه یتیم خورد به سنگ و خونی شد؟ نشسته بودم جلوش و پاشو پانسمان کردم، وقتی بلند شدم سنگینی دستت رو روی شونم حس کردم. میخندیدی و ازم تشکر کردی. تقریبا به یاد ندارم بعد از ساعتهای طولانی دعا خوندن خنده تو رو دیده باشم. و یا اونقدر شاد شدنت رو

 

خلاصه اینکه از من نخواه برم تو فاز عبادت به شیوه معمول. بزار تعادل برقرار باشه. هی پسر، لطفا یادت نره من یه آدم معمولی ام. تو مثل اینکه بعضی وقتها فراموش میکنی خودت منو درست کردی. خودت منو ساختی. یه جاهایی سطح انتظاراتت خیلی میره بالا. من ترجیح میدم بعضی وقتها شیطونی کنم و کارهایی که گفتی انجام ندم رو انجام بدم و برعکس. درسته که اخمهات رو تو هم میکنی ولی یادت نره که ما الان مدتیه که با هم هستیم. و من رگ خوابت دستم اومده و میدونم ته دلت یه چیز دیگه است!

 

آره رفیق داشتم میگفتم از من نخواه برم تو فاز عبادت به شیوه معمول. بزار تو همین فاز با هم حال کنیم. اینطوری هم تو خوشحالتری هم من. اگه بعضی وقتها در مسائل شخصی مربوط به خودم گوش به حرفت نمیدم (راستش باور هم ندارم که تو اون حرفها رو گفته باشی. رفیق که اینقده سخت گیر نمیشه. تازه میگن گفتی از حق خودت میگذری. ای ول با مرام!) ولی عوضش در مسائل اجتماعی که مربوط به بقیه میشه سعی کردم حساس و ریز بین باشم. اینطوری درسته ؟ حله؟ خراب مرامتیم اوس کریم...

 

                                                                                                       

                                                                                                        مشتی ماشالله

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 2:40 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

 

مدّت کوتاهی نیستم ... جای نگرانی نیست .. خسته ام و احتیاج به جمع و جور کردن نیروی جدید

من بدونم این وسط کی منو پینگ کرده .. جفت گوشهایش را می کشم !!!!!!

 

مواظب خودتان باشید تا من برگردم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 4:50 بعد از ظهر  به قلم پروانه