تبليغاتX
پشت هیچستان
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همّت کن ------------ و بگو ماهی ها،حوضشان بی آب است
من هستم و سفالینه تاریکی و تراویدن راز ازلی
سر بر سنگ و هوایی که خنک و چناری که به فکر
                                                  و روانی که پر از ریزش دوست
خوابم  چه سبک، ابر نیایش چه بلند و چه زیبا بوته
                                                  زیست و چه تنها من !

تنها من و سرانگشتم در چشمه ی یاد و کبوتر ها لب آب.

 
ورزش را دوباره به طور جدی شروع کرده ام .. بعد از ده ماه !!! تا الان نه می رقصیدم نه می توانستم خودم را راضی به جنب و جوش بکنم ... عزاداری من ده ماه طول کشید .. چند روز پیش برای اوّلین بار رقصیدم ... حس خوبی بود .. فردا صبحش هم رفتم ورزش خانه ثبت نام کردم .. چقدر احتیاج داشتم .. همه چیز همانند سال پیش بود ... اکثر آدمها همان شکلی بودند .. چاقها همانطور چاق و لاغر ها لاغر .. فکر می کردم عوض شده اند امّا اشتباه بود!!! همه شان مرا شناختند ... امّا اگر فکر کنید آمدند جلو و احوال پرسی کردند،زهی خیال باطل !!! فقط سرتکان دادند .. انگار من عوض یازده ماه پیش، از سه شنبه  نبوده ام .. مدیر داخلی جیم که الحق و الانصاف زیباروی و دلبری است برای خود و مرا به دلیل نام ایرانی اش که مادر بزرگش بر اون نهاده می شناسد ... بعد از شنیدن غیبت طولانی من اظهار فرمودند که انگار همین ماه پیش بود!!!.. بقیه که دیگر هیچ !!! مربی خودم که کماکان عین گرگی گرسنه به گوشت نگاه می کرد ، بدون اینکه یادش بیاید پس این  همه مدت کجا بود!!!...بچّه های کلاس یوگا هنوز همان شکل سابق بودند ... تمرینها هنوز همان آساناهای پارسال بود ..نه کسی پیشرفتی کرده بود نه پس رفتی ... همان حرکات ... کلاس آبی هم تغییر چندانی نکرده بود .. مارگارت مربی کلاس هنوز دویست کیلو دنبه و چربی بود و بچّه ها اکثریتشون آدمهای سال پیش .. خانم ایرانیه باز هم انگلیسی حرف می زد که مبادا ما بفهمیم ایرانی است .. دختر نوزده ساله چاق هنوز هم چاق بود ... آقا "می می داره" هنوز هم می می هایش را عمل نکرده بود ..  فقط یک دختر هندی ننر که به همه آب می پاشید به کلاس اضافه شده بود ... همه چیز سرجایش بود ..

انگاری در این یک سال هیچ چیزی عوض نشده بود... انگاری زمان در همان لحظه متوقف شده بود و همه چیز با ورود من دوباره به حرکت افتاده بود ... هنوز هم باورش برایم سخت است .. انگار فقط من در میان عوض شده ام .. انگار فقط من در دلم یک سوراخ بزرگ دارم .. انگار فقط من یک سال به سالهای عمرم اضافه شده است ... 

هیچ کس از حال من نپرسید .. حتی کسانی که آن روزها مرتّب وزنم را چک می کردند و توصیه های بهداشتی می کردند .. هیچ کس نگفت خرت به چند !!! کجا بودی !!! چه کردی!!! مرده ای یا زنده!!!

این بار از تصمیمم راضی ام .. می دانم اشتباه نکرده ام و راه را درست می روم .. من اهل این اجتماع نیستم .. مرغ این باغ نیستم ... من اهل تئوری "همه تان بروید بمیرید" نیستم ... من بی محلّی ها و بی تفاوتی های این جامعه را نمی تونم تحمّل کنم ...همه شان آدمهای خوبی هستند، شاید بهتر از هموطنان من ..امّا من باید انتخاب دیگری کنم ... ترجیح می دهم هر روز یک همسایه فضول جلویم سبز بشه و از زشتی زن پسرخاله ام و زبر و زرنگی دخترخاله ام حرف بزنه و من یک جوری بپیچونمش و تا شب تو دلم بهش بخندم ... ترجیح می دهم روزانه هزاران زن کنجکاو و مرد فضول را دست به سر کنم و جواب سربالا بهشون بدم ولی در جایی زندگی نکنم که هیچ کس را .. محض رضای خدا هیچ کس را نمی شناسم و اگر روزی در این خانه تنها بمانم و بمیرم .. هیچ کس نفهمد من چرا مردم !

از تصمیمی که گرفته ام خوشحالم !!! همین!!! 


 

پیوست.۱. ناراحت نشوید .. همه که نباید مثل شما با لیاقت باشند .. بعضی ها هم مثل من بی لیاقت زاده شده اند ... تو رو خدا .. مرگ من .. غصّه نخورید .. اصلا راضی نیستم .

پیوست.۲. یک هفته شد !!! اوّلش خیلی سخت نبود ... دیروز و امروز خیلی بد بود !!!

پیوست.۳. منم این بازگشت پیروزمندانه را گرامی می دارم !!!


                        

 پیوست.۴. دی ماه برگشتنم کنسل شد .. ولی تابستان حتماْ ایران می آیم .. این که برنامه بعدی ام چیست .. به خیلی چیزهای دیگر مرتبط است ولی در اینجا زندگی کردن تا ابد را دیگر حذفش کرده ام .. همین

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 9:27 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

 

۱. من واقعاْ از این همه بی فرهنگی وبلاگم خسته شده ام ... جدیداْ مردم از سرچ کلماتی چون " قلمان" "اوستا کریم نوکرتیم" "جوجو خوشگله" "بوی جوراب" و "داستان مهمانی خواهر طلاق مامان!!!" و از همه دردناکتر عکس هندی و عکس دختر ناز ایرانی به اینجا می رسند... یادمه سالهای خیلی دور یکی از همکارهای مامان شوهری داشت که ماشالله خیلی باغش آباد بود و به نقل از زنش شرکتش محل تجمع بانوان عدیده و پدیده بود. یک روزی از روزها خانم میروند و یک تابلو می دهند درست کنند و صبح علی الطلوع در شرکت آقاشون می زنند. صبح که آقا میره شرکت می بینه تابلوی شرکت عوض شده و به جاش نوشته: شرکت خانم بیاری احمد ف و شرکا !!!!! حالا این شده حکایت وبلاگ ما .. فکر کنم دیگه وقتشه اسمش را عوض کنم به محتویاتش بیاد !!!!

۲.انقدر لجم می گیره از آدمهایی که همه کارهاشون مرتب و منظم است، همه برنامه هایشان را دقیقاْ ریخته اند و می دونند کی و کجا چه کار می کنند ولی وقتی با اعتراض تو برای امکان تغییر برنامه روبرو می شوند . تو را متهم می کنند که دلیلی برای اعتراض نداری و این برنامه های من همه بدترین حالت ممکن را نشان می دهند و قطعاْ  آنطور که من می گویم نمی شود و هیچکدام از این نقشه های من صد در صد نیستند..  بدترین جای داستان اینه که بعد از چند روز تمام آن برنامه ریزی مو به مو اجرا می شه و این بار تو در عمل انجام شده قرار گرفته ای . تنها کاری که برات می مونه  اینه که به طرف بگی که  .. من از اول از نقشه تو خبر داشتم ... دمت گرم که منو خر کردی تا نقشه هایت مو به مو انجام بشوند ... ممنون .

۳. اون داستان شغل جدید به پایان رسید. دختره سر اولین قرارش رفت .. حالا بماند که شنبه و یکشنبه مرا صبح تا شب اشغال کرد .. مجبورم کرد تمام رستوران های خوب شهر را ببرمش و نشانش بدم تا یکی را انتخاب کنه .. ولی بدترین جای قضیه این بود که یکشنبه عصر که با پسره قرار داشت ، زنگ زد که من حالم بده و قلبم درد می کنه .. و من سه چهار ساعتی مانده بودم چه کنم .. نه می تونستم برم دنبالش نه می خواستم (بدجوری مشغول عیش و نوش خودم بودم )... فقط هی زنگ می زد و راه چاره می خواست .. تا شب فقط حرص خوردم .. وقتی هم تلفنش را  جواب داد، از احوالش که پرسیدم، خیلی بد جواب داد، یک جوری که یعنی بیخود کردی زنگ زدی! آخر شب که زنگ زد بگه داره می ره خانه .. بهش گفتم خیلی بی ادبی کرده و من ازش ناراحتم .. فکر کنم از شغل شریف .... ی اخراج شدم .. بهتر .. از این کارهای پنهانی دور از چشم مادرش خوشم نمیاد !!!

۴. وقتهایی که خیلی دلتنگ و کلافه میشم ، نظمم را از دست می دهم . الان هم دلتنگم، هم کلافه ام  و هم بی نظمم . به شدّت از این وضع ناراضی ام. 

۵. من بعضی وقتها کارهای عجیب غریب و غیر عادی می کنم. اولآ که به شدت دست و پا چلفتی بازی در میارم و دوماْ اینکه کارهای منگل بازی(با عرض معذرت از منگل های عزیز) زیاد دارم . مثلاْ امکان نداره من از دیس یا قابلمه پلو بکشم ولی برنج را روی میز نریزم .. بی برو برگرد  کفگیر را جوری هدایت میکنم تا وسط راه بریزه !!! به کم و زیادش هم کاری نداره .. یکی دیگه اش، مثلا اینکه چند روز پیش خواستم کف آشپزخانه را بشورم .. از آنجایی که خراب بشه امریکا با خانه هاش .. می دونید که کف نه اشپزخانه نه توالت راه آب نداره .. یعنی باید دولا بشی با دستمال یا تی بشوری .. نشستم فکر کردم گفتم با چی بشورم .. به مغز دانشمندم رسید یک کاشی شور حمام خوب دارم بیام با اون بشورم .. بدون توجه به این که کف آشپزخانه کفپوش است ... از ته آشپزخانه اسپری را دست گرفتم .. فیس ...فیس .. فیس .. همه جا ریختم ..و عقب عقب رفتم بیرون و گذاشتم خوب خیس بخوره ..بعد از نیم ساعت که وارد آشپزخانه شدم با اولین قدم سر خوردم ..تا وسط آشپزخانه رفتم .. عین کارتون دست و پاهام تو هوا می چرخیدند .. هر کاری  کردم نتونستم تعادلم را حفظ کنم.. دنگ .. خوردم زمین ... نخندید ... زمین لیز شده بود و سر ..  چهار دست و پا هم نتونستم بلند شم .. مجبور شدم  سینه خیز از آشپزخانه بلغزم و برم بیرون .. نخندید ... ولی کف آشپزخانه با بدبختی پاک شد .. سه چهار بار دیگر هم خوردم زمین .. تمام دست و پایم هم کبود شد ..  اون همه کف و لیزی را دو سه ساعتی طول کشید تمیز کردم ..هر چی بهش آب می زدم بیشتر کف می کرد و بیشتر باید با پارچه تمیز می کردم ... خیلی روز بدی بود ... یک گند دیگه هم دیشب زدم .. اومدم خیر سرم برای خودم ماسک عسل درست کنم .. عسل را با ناز و ادا مالیدم به صورتم بعد دیدم زیر چشمم نداره .. گفتم حیفه بگذار زیر چشمم هم عسلی بشه شاید براش خوب باشه .. چشمتون روز بد نبینه .. چنان عسل مالیدم به دور چشمم که همه مژه هایم هم عسلی شد ..به هم چسبیده بودند و دیگه از هم باز نمی شدند ... منم، ژن یزدی، دلم نمی امد بلند شم برم پاک کنم .. خب حیف بود این همه عسل .. همانطور  با چشم بسته نشستم بلکه دل خونم و چشم کورم حداقل با دیدن پوست هلویم  آرامتر بشن ... بعد از نیم ساعت هم انقدر خوردم به دیوار تا رسیدم به دستشویی .. چشمام هنوزم می سوزه ... من خیلی گند می زنم ..  قرصی ، آمپولی، مسکنی .. دوایی سراغ ندارید ؟؟؟!!!

۶.  زندگی رنگ است :

 عکاس باشی : خودمان !!!!!!!!!!!!!!!!!  تکبیر

پیوست.۱. شما واقعاْ فکر کردید اینها تنها کلماتی است که با آن به اینجا می رسند ... اگر یکی اش را بگم هوش از سرتان می پره ... گاهی اوقات ساعتها به ترکیب لغات نگاه می کنم بلکه معنایش را پیدا کنم ... وبلاگ من بزرگترین مرکز لغات و صور قبیحه فارسی زبان است .. فکر کردید!  البته الان به یمن تیلای نازنینم کامنت دونی ام هم آباد شد .. باغت آباد انگوری !!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 2:55 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 


این داستان را به مناسبت تولّد پدرم به روح بزرگوار او و مادرش تقدیم می کنم .

 

خورشید ظهر تابستان بی مهابا بر صورت بانو می تابد. با دستمال سفیدش قطرات درشت عرق را از پیشانی پاک می کند. صدای بچّه ها از دور می آید. دل آشفته به پا می خیزد، "حتماْ گرسنه اند !!" امّا دردی بی امان شقیقه هایش را پر می کند. می نشیند. به یاد می آورد که باید ساعتی از ورودش به خانه گذشته باشد امّا او هنوز بر روی پلّه حیاط نشسته است. کلمات گوناگون ذهنش را پر کرده است . گریه ای از دور او را به خود می آورد. دخترکش ، نوزاد دلبندش آغوش مادر را طلب می کند. سراسیمه از جا کنده می شود. درها را یکی یکی باز می کند. به اتاق می رسد. دختر بزرگش را می بیند که مادروار نوزاد را در آغوش گرفته است . سپاسگونه کودک را می گیرد و بر سینه می گذارد.

ساعتها می گذرد، او همچنان طفل را سخت به سینه نگاهداشته  و سکوت کرده است. هنوز صدای سرو صدای پسرهایش از گوشه و کنار خانه به گوش می رسد. بانو به وضوح صدای گریه یکنواخت و مداوم خواهرش را می شنود. صدا نه دور می شود و نه نزدیک. یکنواخت و آرام. بانو گوشهایش را می گیرد. صدای گریه هنوز می آید. گریه به هق هق تبدیل می شود. هق هقی از ته دل . بانو سوز دل خواهر را برای چندمین بار گوش می کند، خودش هم همپای خواهر زار می زند. بانو توان دیدن التماس خواهر را ندارد. بانو توان دیدن ضجه خواهر را ندارد. بانو توان اجابت درخواست خواهر را هم ندارد. بانو دیگر توانی ندارد.

چطور می تواند این تقاضا را دوباره به شوهر بگوید. بار اوّل به وضوح خرد شدنش را دید. دیگر طاقت دیدن رنج پسرعموی عزیزش، این یار همیشگی را ندارد. همان دفعه پیش هم که این کار را کرد، تا مدتّها نتوانستند به صورت یکدیگر نگاه کنند. شرمندگی و خجالت روحشان را تسخیر کرده بود. خواهر ساکت شده است، دیگر التماس نمی کند، دیگر هیچ صدایی ندارد. بانو سراسیمه از جا بلند می شود. با ریختن آب بر صورت خواهر او را به هوش می آورد. دل هر دو شکسته است. بانو این بار می ترسد. ترس از دست دادن خواهر را در حس می کند. خواهر دستان بانو را می گیرد. او را قسمش می دهد. به روح پدرشان، قسمش می دهد که یک بار دیگر به او فرصت خوشبختی را بدهد. فقط یک بار دیگر اجازه بدهد او طعم مادر بودن را بچشد.

به صدایی بانو سرش را بلند می کند. دختر بزرگش کنارش ایستاده  است. به مادر نگاه می کند. کودک را از مادر طلب می کند. بانو دستانش را باز می کند، دختر کودک را درون ننویش می گذارد و به نزد مادر باز می گردد. بانو سر دخترش را می بوسد. دختر با دل نگرانی می گوید : او را هم از دست می دهیم؟!!!

دل بانو آشفته می شود. جوابی ندارد. به آرامی سری تکان می دهد. دخترک سرش را بر روی زانوهایش می گذارد و به فکر فرو می رود. یک بار بس نبود! دوباره؟!  چهار سال پیش بود که مادرش نوزاد پسرش را برخلاف میل پدر ولی به اصرار بانو به خواهر نازایش هدیه داد تا مرهمی باشد بر دل دردمندش. پسرک یک سالی بیشتر زنده نماند. چراغ دل پدر و مادر بود ولی زود خاموش شد. بانو پسر رنجور و ضعیف دیگری را همانسال به دنیا آورد و مادربزرگ باز هم زمزمه می کرد تا پسرک را به خواهر ببخشد. بانو مخالفت سختی کرد، دیگر طاقت نداشت. به مادر گفت پسرکش باید پیش او بماند. حالا بعد از دو سال با به دنیا آمدن دختر دوّم باز هم زمزمه های بخشیدن فرزند بلند شده اند. همه از بانو انتظار بخشش را دارند. 

غصّه بانو به قطرات درشت اشک تبدیل شد. بانو و دخترش در کنار هم زاری می کردند، در سوگ از دست دادن دختر و خواهر. بانو می دانست که تصمیمش را گرفته است. می داند که باید دخترکش را از خود جدا کند و به خواهر بدهد. می داند که خواهر امانت دار خوبی خواهد بود. می داند که دخترک در آن خانه خوشبخت خواهد بود. بانو به شادی دل خواهرش فکر می کرد.

بانو از جا بلند شد. دختر بزرگش را بوسید و به راه افتاد. او به چیدن کلمات و جملاتش فکر می کرد که بتواند شوهر را یک بار دیگر راضی کند. بانو باید تمامی تلاشش را برای خوشحال کردن خواهرش می کرد، حتی به قیمت دوری از فرزند و شرمندگی از روی همسر. بانو به طرف آشپزخانه رفت.

 

                    

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 7:15 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 


۱. می خواستم از تو بنویسم، هم قبیله ای نگذاشت. بهم گفت " آدم ضایع کن" !!! شانس آوردی و گرنه حالت گرفته می شد.

۲. از تو هم می خواستم بنویسم ولی بعد دیدم چه فایده! اگر من را شناخته باشی خودت اصل ماجرا را فهمیده ای. فقط امیدوارم منو ملامت نکنی. من تمام سعی ام را برای رسیدن تو به آرزویت کردم .. متاسفم که نشد.

۳. نگران تو هستم . می ترسم با این برنامه ای که برای خودت درست کردی و اون لعنتی هایی که می خوری ، کار دست خودت بدی . نمی دونی چقدر بهت فکر میکنم و عین ننه پیرزنها مدام دارم برات دعا می خونم و طرفت فوت می کنم .

۴. تو یکی را هم بعداً باهات تسویه ( مرسی نازیلا جان ) حساب می کنم. من داغون می کنم، له می کنم ، آدم ضایع می کنم ، ولی "پشت خالی کردن" را نه دیگه، قبول نمی کنم. وقتی می گم هستم تا آخرش هستم . حالا داشته باش یک جا برات دارم !!!

۵. تو را هم که هنوز بعد از این مدّت با تمام قوا دلم می خواد کلّه ات را بکنم! امیدوارم روزی برسه که من به آرزویم برسم، حالا قبل و بعدش چه اتفّاقی ممکنه بیفته، نمی دانم ! ولی حتماْ خیره!

۶. مردها موجودات غیرقابل درکی هستند!!!!
سالهای دور به دوست میگفتم، می ری سفر دلم تنگ می شه! بربر نگاه می کرد می گفت، آره می دونم!
پارسال به برادره می گفتم، به من بیشتر زنگ بزن دلم برات یک ذرّه می شه ! با مکث می گفت، خودم می دونم ولی گرفتارم آخه!
حالا بهش می گم می ری خارج از شهر دلم برات تنگ میشه! بعد از یک دقیقه سکوت می گه ، میام هفته بعدش خب !

آرزو به دل من موند یکیشون مثل آدم برگرده بگه :من هم دلم برات تنگ می شه !!!!

قطعاْ و تحقیقاْ و تثبیتاْ یا مردهای زندگی من احساس درست و حسابی ندارند یا من خلم ... شک نکنید.

۷. به کوری چشم امریکا امروز فیلم روز سوّم را دیدم . حالا فهمیدم قلب عراقی ها خیلی هم رئوف تر از قلب ایرانی هاست!!! حالا هی برای خودمون نوشابه باز کنیم که ما الیم و بلیم! داستانش هم واقعی بود!

۸. کار که پیدا نکردم ولی عوضش شغل جدیدی!!! پیدا کرده ام. شده ام ملازم و همراه یک دختربچّه تازه عاشق شده!! مجبورم روزها دو ساعت ظهر ، دو ساعت شب بنشینم پای قصّه عشق تکرار نشدنی !! اظهار نظر هم نباید بکنم، چون طرف انقدر عاشقه که جز قد دراز و صدای خش دار طرف هیچی نمی فهمه! دلتون بسوزه فردا صبح هم باید برم خرید برای قرار شام شب!! ننه بابای دختره هم هیچی نمی دونند ، اگر بفهمند، حتماْ باید خودم را پیشکی به این نمایشگاه بدن اهدا کنم!

آخر عمری شدیم ... .!!!

۹. من برم دستورات تو را انجام بدم!!

۱۰.    و من عین خر عصّاری
         دور خودم 
         می گردم و می گردم و می گردم 
         به امید روزی که
         به مقصد برسم !!!

۱۱. چه شاعر برجسته ای شده ام و خبر ندارم !!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 7:5 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

اخطار : این مطلب حاوی عکسهای ترسناک ، خوفناک ، لرزه ناک، حال به هم زن ناک و بعضاً بی ناموسی ناک می باشد . لطفاً از هرگونه سوت ، کف زدن، جیغ ، دل غشه ،دل ضعفه، فحش و جلف بازی خودداری فرمایید . از بانوان باردار و آقایان حال ندار هم در فرصتی دیگر پذیرایی خواهد شد .

این نمایشگاه ماه قبل در شهر شکرلبان واشنگتن دی سی برقرار بود و بنده هم جزو بازدید کنندگان خوشبخت!!!! قرار داشتم .. از آنجایی که دل ما خیلی رقیق و مهربونه ، خواستیم شما را هم در این بازدید شریک کنم ، عکسها را خودم نگرفتم از اینترنت دزدی کردم .. دمم هم گرم ... این شما و این نمایشگاه بدن !!!! ..................................ت ا د ا     اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

اینم آخر و عاقبت وبلاگ نویس ها !!!!

بازهم عکس هست ولی ترسیدم صفحه سنگین بشه .. شاید بعدها بگذارم ... بسیار بسیار برای آدم دل نازک و زر زرویی مثل من دیدن این همه مرده شسته رفته و لاستیکی شده دشوار بود .. تمامی اجساد مرده های بی نام و نشان چینی هستند که به منظور پیشرفت علم به دانشگاهی در آلمان اهدا شده اند . تخمین زده اند که تا صد و بیست سال امکان نگهداری شان هست .. پس می توانید امیدوار باشید نوه هاتون از این نمایشگاه که احتمالا در ایران برگزار خواهد شد دیدن کنند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 6:0 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 


گوش کن ، جاده صدا می زند از دور قدم های ترا
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلک ها را بتکان، کفش به پا کن و بیا
و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام ترا ، مثل یک قطعه ی آواز به خود جذب کنند
پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت :
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق تر است


آن روز هم مثل روزهای قبل با قدم های شمرده به صندلی همیشگی اش نزدیک شد و نشست .به  پیرمرد درون باجه لبخندی زد و سری به عادت هرروزه تکان داد . با دلشوره همیشگی به ساعتش نگاه کرد . ساعت کادوی تولّد پارسالش بود و حس شیرین دخترانه نوجوانی را به او هدیه کرده بود . صدای کشیده شدن چرخ و ترمزی سنگین او را به خود آورد . با دیدن رنگ نارنجی اتوبوس هجوم خون به صورتش را کاملاْ حس کرد . حس غریبی نبود ،دیگر عادت هرروزه شده بود .زمانی به خودش آمد که از دو پله بالا رفته بود ، بلیط را به دست شاگرد سپرده بود و مثل اکثر روزها از رطوبت دست شاگرد که هر بار به دلیلی مماس دستش می شد چندشش شد .  به پله های سمت راستش نگاهی کرد . آرزوی بالا رفتن از پلّه مثل هر روز درونش شعله کشید . خودش را تصور کرد که آن بالا ردیف جلو نشسته است و می تواند از شیشه باز برگهای درختان را لمس کند . با نگاهی به روبرو ، تمامی خیالاتش محو شدند . نگاه سبز جای همیشگی انتظار او را می کشیدند . نگاه سبز بر تمامی آرزو ها و خیال معاشقه با برگها پیروز بود .نگاه سبز منتظر او بود .

با سری پایین به جلو راه افتاد . نگاه سیاهش را با اصراری عجیب به زمین دوخته بود . صندلی همیشگی اش خالی بود . دختران شاد انتظار جایش را محفوظ نگه می دارند .دختران انتظار نگاه ها را می شناسند. تمامی مسیر نگاه سبز با گوشه چشم او را می نگرد و او با لذّت تعقیب و گریز نگاه ها را می بلعد . سالهاست که نگاههای سبز و سیاه به هم دوخته شده اند . سالهاست که نگاه های سبز و سیاه با هم حرفها زده اند . سالهاست که نگاه های سبز و سیاه از هم شکوه کرده اند و در کشمکش درونی با هم جنگیده اند . سالهاست که نگاه های سبز و سیاه بزرگ شدن نی نی چشمان یکدیگر را شاهد بوده اند. سالهاست که نگاه های سبز و سیاه به هم خیره شده اند.

عادت دیرینه است . اوّل دخترک پیاده می شود بعد نگاه سبز . از این جای مسیر فقط نگاه سبز می بیند . نگهبان وفادار فقط نگاه می کند و مواظب نگاه سیاه است .

سالهای دیگر هم میگذرد . نگاههای سبز و سیاه هرگز از هم سیر نشدند امّا هرگز قدمی به سوی هم برنداشتند . تنها کسی که آن سال برفی دخترک را که با درد روی زمین ولو شده بود را کمک کرد ،نگاه سبز بود . تنها باری که با او حرف زد همان موقع بود . جلو آمد و با صدایی که نگاه سیاه هیچ گاه نشنیده بود به او گفت : دستت را بده به من ! آخرین بار بود . دخترک تا مدتّها در رویایش با نگاه سبز زندگی کرد ، با نگاه سبز حرفها زد ، با نگاه سبز خنده ها کرد .

حالا بعد از گذشت سالیان دراز ، هنوز هم دختر داستان ما هنگام بالا رفتن از اتوبوس قلبش از شدت هیجان می تپد ،  صورتش گر می گیرد و هنوز هم به دنبال چشمان سبز می گردد و همیشه با خود فکر می کند ، آیا نگاه سبز هم نگاه سیاه او را به یاد می آورد ؟!



                     

پیوست.۱. کینگ کنگ برگشت .

پیوست.۲. به شدّت ناامید شدم .. درسته که من چشم سبز دوست دارم ، درسته که اوّلین کسی که دلم را برد چشمش سبز بود ، درسته که در دوازده سالگی عاشق یکی تو اتوبوس شدم ، ولی بابا جان .. این یک داستان بود ، قصّه ، داستان کوتاه ... باور کنید !!!

به دو نفر گفتم یعنی من انقدر دست و پا چلفته ام که این اتفاق برای خودم افتاده باشه ... هر دو گفتند آره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 7:17 قبل از ظهر  به قلم پروانه  |