تبليغاتX
پشت هیچستان
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همّت کن ------------ و بگو ماهی ها،حوضشان بی آب است
باید کتاب را بست
باید بلند شد
در امتداد وقت قدم زد
گل را نگاه کرد
              ابهام را شنید
باید دوید تا ته بودن
باید به بوی خاک فنا رفت
باید به ملتقای درخت و خدا رسید
باید نشست 
                 نزدیک انبساط
                                       جایی میان بیخودی و کشف


بانوی قرمزپوش را کسی از شما نشناخت. بانوی قرمزپوش بخشی از نوجوانی و جوانی مرا پرکرده بود. بانویی که سالهای سال مهمان خیابان های مرکزی تهران بود و مورد لطف و مرحمت اکثریت . بانوی نازنین قرمزپوش در سالیان دور که من زمان دقیقش را نمیدانم،قراری با معشوقش می گذارد و با لباس سراپا قرمز به محل ملاقات می رود. می گویند معشوق هیچگاه به سر قرار نیامد و عاشق قرمزپوش از آن به بعد هر روز سراپا قرمز به سر قرار رفته بلکه روزی معشوق بی وفا پیدایش شود. به سر معشوق باوفا یا بی وفا چه آمده، کسی نمی داند ... زنده است یا مرده، کسی نمی داند ... فقط می دانیم که سالهای سال بانوی قرمزپوش به انتظارش نشسته بود. بعد از انقلاب کلاهی قرمز رنگ به لباسهایش اضافه شد. من افتخار دیدن این بانو را داشتم. بسیار مودب بود و از چیزی که به او هدیه کرده بودیم، تشکر کرد و بدون هیچ حرف اضافه ای رفت. شنیده ام که سالهاست که سرقرار نمی رود و حدس می زنند که درگذشته باشد.اگر زنده است سلامت باشد و اگر چنین است روحش شاد.

عکسها را از کلیپ موسیقی خانم فرشته که برای بانوی قرمزپوش خوانده بود و ازایشون فیلم برداری کرده بودند، گرفته ام .. اگر واضح نیست شرمنده .. به خوش عکسی خودتان ببخشید.

 پیوست.۱. الهام یادآوری خوبی کرد .. قرارشان میدان فردوسی نزدیک پاساژ فرش بود ... همیشه آنجا می نشست .

پیوست.۲. شب یلدا مبارک ... تولد سی و هشت سالگی قمری من هم مبارک!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 9:5 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 


من زنی را دیدم، نور در هاون می کوبید
ظهر در سفره ی آنان نان بود، سبزی بود، دوری شبنم بود
                                                        کاسه ی داغ محبت بود

من گدایی دیدم، در به در می رفت، آواز چکاوک می خواست
و سپوری که به یک پوسته ی خربزه می برد نماز


۱.چند روز پیش خانم آتش فشانی برای بازدید آمد. مرا بلافاصله به یاد عزیزی انداخت. به سختی با حس بغل کردنش مبارزه کردم.  در عرض نیم ساعتی که عین فرفره می چرخید و نکته های لازم را توضیح می داد، کلی اطلاعّات خارج از دستور هم داد. من الان می دانم که خانم تارا سالها مغازه عتیقه فروشی داشته است. الان خانه ای شصت داره که هنوز شوفاژ داره ( چنان می گفت شوفاژ انگار با بخاری نفتی خودش را گرم می کند). زیرزمینش آب افتاده. تمام زیرزمین پر از کپک است. بیست هزار دلار برای تعمیر می خواهد. الان ندارد. هفته ای سه روز برای آتش نشانی کار می کنه. هفته ای دو روز هم در یک مدرسه کار می کنه.پدرش ایتالیایی است از سیسیلی. غذای مورد علاقه اش پاستای گوش فیلی است با گوجه فرنگی.مادرش سرخ پوست است. از قبیله خرس ایستاده یا نشسته !!! الان نصف زمینهای نوادا مال اونه ولی حوصله جنگیدن براشون را نداره. یک دختر بیست و سه ساله داره که تو بوستون درس می خونه. الان خانه نیست. دو ماه است که از یک پسر نگهداری میکنه. یک پسر ۱۴ ساله ی سیاه پوست گی که یک خواهر هفده ساله هم داره. مادر این بچّه ها الکلی بوده و سالهاست که این خواهر و برادر از هم جدا زندگی می کنند. حالا قرار است که پسر را به فرزندی بگیره. پسر خیلی دردسر داره، هرروز تو مدرسه کتک می زنه ولی تارا عاشقشه . قرار است بعد از پسر خواهر هم به فرزندی خانم در بیاد.

باورتون نمیشه در عرض نیم ساعت همه این ها را گفته باشه ؟؟؟ حق دارید .. منم تا قبل از این باورم نمیشد .. ولی الان کاملا باورم میشه .. به اضافه اینکه بیشتر از این ها حرف زد!!!!!!! ور ور جادو به ایشون می گفتند!!!!

۲. من قربون ریختت بشم .. قربون قدت برم ... وقتی گفتی رفتی گل از بهرام سفارش دادی، قند توی دلم آب شد... تو کی انقدر عاقل شدی که من نفهمیدم ... زار زدن امروز نصفش برای این بود که من بهترین روزهای زندگی ام را که باید با تو سپری می شد را از دست دادم ... بهت قول می دم دیگه هیچ روزی را از دست ندهم ... منتظرم بیدار بشی .. دیشب که نشد .. تا اومدی خوابیدی ... قربون اون ریختت برم ... منتظرم مخت را بگذارم تو فرغون بدو که رفتیم .

۳. به طرز بدی دارم رک گو و بداخلاق میشوم .. نمی دونم خوبه یا بد..

چند روز پیش با یکی دعوام شد. خانمی چشم تنگ داشت تمام سنجاق های سر مغازه را روی سرش امتحان می کرد.. حالم بد شد.. یک دفعه رفتم جلو .. بهش گفتم کار شما بهداشتی نیست .. نباید روی سرت امتحان کنی .. نه گذاشت نه برداشت .. گفت تو سرت به کار خودت باشه فضولی نکن ... گفتم نگران نباش .. هستم .. ولی باید به آدمهای بی سوادی مثل تو هم تذکر داد ... بعد چون ترسیدم الان بگیره منو بزنه .. در حال در رفتن گفتم ... ولی به حرفهای من فکر کن ... شانس اوردم نزد منو .. این ویتنامی ها بدجور وحشی اند ...

دوّمی هم امشب بود .. پای تلفن به آشنایی که عادت داره از  کار زیادش بناله پریدم .. گفتم خانوم جان .. تو که من و بقیه هر چی بگیم گوش نمیکنی .. پس چرا دوباره شروع می کنی ؟؟ من که گناه نکردم هفته ای یک بار داستان تکراری بشنوم .. راه حلش را که می دانی ساعات کاری ات را باید کم کنی .. خب خودت عمل کن... به یک آره می دونم بسنده کرد ولی امیدوارم از دست من ناراحت نشده باشه .. گرچه خوشحالم که دیگه قصّه تکراری نمی شنوم.

حالا به نظر شما با توجه به این نکته که من بعد از هر دوی این اتفاقات یک لبخند گل و گشاد از روی رضایت زده ام، من خیلی دارم رک گو و بداخلاق می شم ؟!!!!

۴. این خانوم را یادتون می آید ؟؟ شاید این شکلی اش را هیچ کدام از ما ندیده باشیم ولی ورژن اسلامی اش را چرا .. یک کم فسفر بسوزونید ... 


این عکس را از تلویزیون گرفتم .. اگر خواستید عکسهای دیگری هم دارم .. دفعه دیگر می گذارم ...حدس زدید ؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 8:6 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 


در آ، که کران را برچیدم، خاک زمان رفتم ،آب "نگر" پاشیدم
در سفالینه ی  چشم، "صدبرگ" نگه بنشادم،بنشستم
آینه شکستم، تا سرشار تو من باشم و من، جامه نهادم
                                                                             رشته گسستم

دو سال پیش تو را با این چند کلمه شروع کردم ... پشت هیچستانم .. پشت هیچستان جایی ست ...
فکر نمی کردم در عرض دو سال بشوی پاره تنم، شیرین جانم، بسته ی دلم. گمان می کردم خطوطی را سیاه می کنم از برای مشغول بودن و خالی نبودن عریضه، نمی دانستم می شوی گلوله ی محبّت و رسوب می کنی در هزارلای پرهیاهوی این قلبم. من چه می دانستم تو هم می توانی مثل بچّه ات دل را وابسته ی ظاهر آرامت کنی.

دو سال پیش در همین روز آغازت کردم و نوشتمت، آن لحظه شک داشتم فردا روزی هم برسر پیمانم با تو می مانم یا نه ... ولی حالا می دانم .. من و تو را رشته الفتی بسته شده به پهنای همه کهکشان ها.

فکرش را هم نمی کردم به این خانه آبی بی روح و بی جان این چنین وابسته شوم. بارها خواستم ببندمش ، نتوانستم. خواستم بگذارمش خاک بخورد، نشد. خواستم با یک اشاره منهدمش کنم، جراتش نیامد. در این سال، این روز، این ساعت، این دقیقه، این لحظه من چه خوشحالم که تو را دارم.

با نوشتنت درهای زیادی به رویم باز شد، درهای زیادی هم به رویم بسته شد ولی هر چه بود خوب بود و نیکو . دوستانی به دست آورده ام که نامشان مجازیست ولی وجودشان از هر ذی حیاتی زنده تر و لذّت بخش تر. قصد داشتم،از یکایک اسم ببرم ولی مگر می شود. یکی و دو تا و ده تا و پنجاه تا نیستند. برای هر کدامشان می توانم ده خط بنویسم. بگویم از شنیدن اسمشان چه حسّی به تنم می ریزد، چه شادی ی برایم می آورند، چه دلهره ای به جانم می اندازند، چه نشاطی به زندگی ام بخشیده اند. تک تکشان، یکی یکی شان، خوب، بد، بزرگ، کوچک.

به جرات می توانم بگویم که حلقه دوستان مجازی ام کم از دوستان حقیقی ام ندارند. محبّتشان به همان خلوص است. دوستی شان به همان عمق است. رفاقتشان به همان رنگ است. کسانی بوده اند که رفته اند، دیگر نیستند .. یکی یکی شان برایم عزیزند. انقدر برایم عزیزند که یادشان از دلم نمی رود. من باید بنده خاصّ خدا باشم که محبّتی این چنین گرانبها را از دوستانی می گیرم که حتی یک کدامشان را در دنیای واقعی از نزدیک ندیده ام و می دانم که اگر روزی هم ببینمشان ذرّه ای از این حس قلبی کم نخواهد شد.

من دوستان گرانبهایی پیدا کرده ام.. همه اش از تصدّق سر توست ... تویی که به من اجازه دادی نوشته های گاه بی رنگ و گاه کم رنگم را به درون دلت بکوبانم و اجازه دادی به معرض تماشایت بگذارم. تو دخملک دو ساله من بیشتر از سنت برای من شادی آفریده ای.

من در اینجا طعم عشق، محبّت، دوستی، رفاقت، کرامت و شفاعت را چشیده ام. من در اینجا آدمهایی را کشف کرده ام که اگر سالهای سال در خیابان های شهرم جستجو می کردم شاید هیچ وقت پیدایشان نمی کردم. من در اینجا خنده هایی کردم به بلندای آسمان، اشکهایی ریخته ام به خروشانی چشمه، فریاد هایی کشیده ام بسان غرّش تندر  و با افتخار می گویم ...

 من از آن لحظه که در بند تو ام آزادم

مرسی از تک تکتان .. مرسی از حضورتان .. مرسی از وجودتان .. مرسی از همدلی .. مرسی از همراهی .. مرسی از عشق .. مرسی از محبّت ... مرسی از دوستی .. مرسی از رفاقت ... مرسی از همه خوبی هایتان .

همیشه شاد و خوش باشید.
دوستدار شادی هایتان

پروانه خانوم گل گلاب هیچستانی

                       

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 8:45 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

 

از اون اتفاق هایی افتاد که نباید می افتاد. عصری سر یک موضوع هنوز نمی دونم مهم یا نا مهم خودم را عصبانی کردم ... با ذهن پریشون رفتم به طرف ورزشگاه....یک راه میان بر پیدا کردم که فاصله ام به نصف می رسد.. باید از یک خیابان اصلی به داخل کوچه ای بپیچم که از ساعت پنج  تا هفت عصر گردش به چپ و رفتن داخلش ممنوع است .. طبق معمول جلویم را نگاه کردم .. چپ .. راست .. عقب ... خیلی آرتیستی رفتم داخل کوچه ... به خیال خودم به چه زرنگی تو ... ماشالله ... بترکه چشم حسود ... دویست متری که داخل کوچه شدم یک سری چراغ آبی شروع کرد به چشمک زدن ... تو دلم گفتم بدبخت .. پلیس یکی را گرفته ... از شدت گاز کم کردم که خودم طعمه نشم .. دیدم یک غول بیابانی هشت متری جلوم سبز شد .. با یک چراغ قوه آبی رنگ بهم اشاره می کنه که بیا کنارم بایست .. قبضه روح شدم .. هر چی خون در دست و پایم بود یک هو رفتند تو سرم .. کسانی که اینجا زندگی میکنند می دانند قضیه جریمه شدن چیزی فراتر از جریمه ایران است .. گواهینامه ات از سند سلامتی و ناموست هم ارج و قربش بیشتره ... پارک کردم یک گوشه .. تنها چیزی که تو ذهنم می آمد فحشهای چپ و راستی بود که به خودم و هوشم و مغزم و شعورم و عمرم و روزهای سپری شده عمرم می دادم .. اون غول بیابانی به ماشین نزدیک شده بود و به شیشه می زد .. اصلاْ یادم رفته بود که باید چی کار بکنم .. ماشین تو دنده را خاموش کردم .. راهنما می زدم .. شیشه پاک کن را روشن کردم .. غول بیابانی می زد به شیشه ... یادم رفته بود چطور شیشه را می دهند پایین ... درها را عوضش قفل کردم .. بالاخره موفق شدم ... گفت گواهینامه ... مثل یک شهروند خوب و احمق با صدایی لطیف پرسیدم .. چرااااااااا ؟؟؟  گفت غیرقانونی پیچیدی .. گفتم  اه .. نو ... !!! دنبال کیف پولم گشتم .. فکر کردم اورده ام .. نبود .. هر جا گشتم نبود.. بهش گفتم نیست .. کیف پولم نیست .. یادم رفته بود بیارم .. دیگه نفسم بالا نمیامد .. بدون گواهینامه هم رانندگی می کردم .. از یک سوراخی کارت بیمه را پیدا کردم .. بهش دادم .. بهم شک کرده بود ... رفت که چک کند .. دو تا بودند یکی کچل غول بیابونی .. یکی مودار غول بیابونی .. کچله داشت منو می پایید .. زنگ زدم به مربوطه ... براش تعریف کردم ... همینطور یک ریز عر می زدم .. اشک های تلنبار شده یک هفته ای خدا راشکر راهی برای بیرون آمدن پیدا کرده بودند ... کچل بیابونی محو من شده بود که چطور در عرض چهار پنج دقیقه شش لیتر اشک ریختم ... مربوطه از اون طرف می گفت .. اگه بردنت اداره پلیس به من زنگ بزن .. تصور می کردم که الان دستبند بهم می زنند و عین این فیلم ها ته ماشین پلیس پرتم می کنند و می برند .. اشکهایم شدت  گرفته بود ... کچل دیگه داشت نگران میشد .. به مودار یک چیزی گفت ... مودار با یک عالمه کاغذ اومد بیرون .. بهم گفت اینجا را امضا کن .. گفت اگر اعتراض داری سوم ژانویه بیا دادگاه ... دیگه هیچی نگفت .. خواستم بگم گواهینامه ندارم چی .. لال شدم ... امضا کردم ... نسخه منو داد ... مودار بهم گفت ... حالا می خواهی بیایی عقب .. بیا .. هواتو دارم .. می خواستم بگم برو به درک !!!

سر چراغ قرمز که رسیدم به کاغذ جریمه نگاه کردم .. فکر اون سه امتیازی که کم میشه .. هفت سال رانندگی بی عیب .. هفت امتیاز گرفته بودم حالا سه تاش کم می شه می شه چهار تا مثبت ... اونش جهنم .. جریمه .. دویست دلاری باید جریمه بدم ...جونم را بگیر پولم را نگیر .... مشخصات کاغذ را نگاه کردم ... اسم من کجاست ... این که اسم مربوطه است ... پس من چی ؟؟  به مربوطه که زنگ زدم بدبخت نزدیک بود پس بیافتد ...

 فهمیدیم که اسم من اصلا در کارت بیمه ای که به مودار بیابونی نشون دادم نبوده و من از بس هول بودم به حرف پی اول لغت پالیسی اشاره کرده ام و گفته ام ببین .. این منم !!! جناب مودار خنگ هم  بنا برمشخصات روی کارت بیمه ماشین به مربوطه جریمه داده ... نه من !!!!

خیلی دلم می خواهد این جریمه را ربطش بدهم به انتقام الهی ... می خواهم بچسبانمش به اینکه کارت درست نبود ...  ولی واقعا همه اتفاقها به هم مربوطند ؟؟ آیا اگر من امروز دهانم را می بستم این اتفاق نمی افتاد ؟؟ نمی دانم ... از ساعت پنج و نیم بعدازظهر تا حالا مبهوت گوشه ای نشسته ام و فکر می کنم !!! باید بگم تف به شانس یا تف به تقاص ؟!!!!

 پیوست.۱.فردا ظهر هم شد ... خودش نمی ره اداره پلیس بگه من بودم ... شما شاهد باشید .. من اصرار کردم خودش نمی ره ... امضا پروانه مقدس

پیوست.۲. مربوطه رفت اداره پلیس ... منشی اداره  گفته شانس آورده اید که پلیس منگل  کنار مشخصات نوشته  زن ... علامت اف گذاشته وگرنه جریمه عوض نمیشد .. گفته باید بروید دادگاه.. فقط قاضی می تونه عوض کنه ... اگر این علامت زن نبود .. تا اون روز هم پلیس اصلا قیافه من یادش می رفت و همه چی به نام این طفلکی ثبت می شد .. اون وقت من می موندم و یک عذاب وجدان !!!!!!!!!!!!! ! خداییش خیلی  سخته!!!!!!

             

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 6:36 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 


بعد از ظهر پنجشنبه هشتم آذر ماه، سرکار علیه سبک خانم تگزاسی مرا به بازی هفت کلمه کلیدی جستجوگر دعوت کرده اند. اولندش که باید تشکّر کنم از این بانو نویسنده خوش دست که منو قابل دانستد و دعوتم کرده اند و دومندش باید بگم من الان از زور احساسات سر جایم بند نیستم.

این شما و این هفت کلمه کلیدی که دوستان را به وبلاگ من کشانده است:

۱. مهستی، خاکسپاری مهستی ، مهستی مسیحی و خلاصه تمامی مشتقّات مهستی ... با امتیاز ۷۸۲ مقام اوّل را دارند .. هورا بکشید برای بانو مهستی ... هوراااااااااااااااااااا .... بانو مهستی جان ما در تمام عمرمان شما را ندیدیم تنها به ایمیلتان که برایمان فرستادی دلمان خوش است .. انشالله که آن دنیا شاد باشی و به خاطر اینکه شما را اوّل کرده ایم به همراهی خواهر جانتان برای بابایمان بخوانید.. لب و دهنتان نه خسته .. زحمت می کشید ... ما هم از این ور حسابی به بدگویانتان فحش دادیم و شرمنده از اینکه هر موقع که این ویدیوی آقا مهران را می بینیم به یاد شما انواع و اقسام فحش ها را به سویش پرتاب می کنیم .. شما خوش باشید .. قربانتان ..

۲. قلمان ... با امتیاز ۸۳  مقام دوّم را به خودشان اختصاص داده اند ... پنداری این ملّت همیشه در صحنه ما چند وقتی ست به بهشت و محتویاتش شک کرده اند، به جستجوی آن در اینترنت می آیند. من شرمنده دوستان هستم که قلمانی در بساط نداشتم ... شرمنده .. امّا .. از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان هفته پیش کسی به نام قلمان جون برایمان کامنت خصوصی گذاشت که من همان قلمان گمشده تو هستم .. اینم ایمیلم .. به جان عزیزتان ایمیلش هم قلمان با چند عدد بود... با من در تماس باش .. عقلمان نرسید ایمیلش را سیو کنیم .. بلکه جویندگان قلمان بهشتی فعلاْ با این قلمان جون روی هم بریزند تا بعد ... شرمنده رویتان .

۳. کتاب مستطاب آشپزی ... با امتیاز ۳۹ مقام سوّم را دارند... انگاری قیمت سی و خورده ای هزار تومانی این دو جلد دایره المعارف به حق آشپزی مانع خریداری دوستداران شده است و خیلی ها به دنبال کتاب اینترنتی اش می گردند ... من شرمنده اخلاق پیامبرگونه تان هستم ... بنده از این کتاب فقط دستور پخت جوجونی را برای پروین خانم جانمان گذاشتم .. در کامنت دانی است .. اگر دوست داشتید جوجونی بخورید مهمان من دستورش رابردارید ... قربون روی شما .

۴. عایشه بعد از پیغمبر .. با امتیاز ۳۰ مقام چهارم  را کسب کرده اند ... ما یک بار یک غلطی کردیم نوشتیم در گزینش لو دادیم که این کتاب را خوانده ایم ..حالا عزیزان به جستجوی چه آمده اید؟ این کوچه بن بست است ... عایشه بعد از پیغمبر چه شد ؟؟ هیچی .. زندگی کرد دیگر .. یک لنگتان را ببرید بگذارید در خیابان انقلاب .. یک نگاهی به دستفروشها و لیستشون بیاندازید .. صدرنشینشان عایشه است بعد دیوان ایرج میرزا .. بخریدش دیگر .. خسیسی نکنید بابا ... من مخلصم .

۵. پشت .. با امتیاز ۲۴ مقام پنجم این دوره از مسابقات را به خود اختصاص داده اند .. خدا شاهد است نمی دانیم منظورشان از پشت چه بوده .. احتمال می دهیم پسوند و پیشوند هم داشته است که ما از آن خبر نداریم .. نمی دانم این بیست و چهار نفر چه چیزی از جان پشتشان می خواسته اند که به دنبالش آمده اند ... یا پشتشان درد می کرده .. یا جوش زده بوده .. یا سوخته بوده .. ما که عقلمان به چیز دیگری نمی رسد .. هر چه هست .. من نا آگاهم .. من ارادتمندم .

۶. داستان ..... .. خاله .. با امتیاز ۱۸ مقام ششم را احتراز فرموده اند ... خداییش انقدر کلماتش بی ناموسی است که هر چه با خودم کلنجار رفتم نتوانستم بنویسم ... خیلی خواستم تحلیل کنم که این جستجوی پزشکی بوده یا صرف کنجکاوی امعا و احشا خاله جان ..باز هم نتیجه ای نداد .... خجالت هم نمی کشند .. حالا هیچکس هم نه .. اونم خاله شون ... من الان عصبانی ام .

۷.سرطان رحم .. با امتیاز ۱۵ مقام آخر این جشنواره را به خودشون اختصاص می دهند ... دور از جان شما .. دور از جان شما ..خدا نکند دردی داشته باشید امّا نمی دانیم از نوشته های بی سروته ما دردتان دوا شد یا نه .. فقط بالاغیرتتان اگر سوالی دارید از دکترتان بپرسید .. اگر علامتی می بینید .. یا مشکلی دارید حتماْ از دکتر زنان وقت بگیرید و تست سرطان سالیانه را بدهید.. لطفا پشت گوش نیاندازید .. من ممنونم .

 

خب سبک خانوم جانم .. اینم هفت کلید اصلی ... می دانی که خیلی افتضاح تر هم بود ولی دیگه روم نشد آبروی این  پشت هیچستان را بیشتر از این لکّه دار کنم .. بگذار دردم در دلم بماند...

قربون همگی ... پروانه خانوم کلیددار سرای پشتی هیچستان 

 

         

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 8:59 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 


من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن
من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین
رایگان می بخشد نارون شاخه ی خود را به کلاغ
................................................................
من به سیبی خوشنودم
و به بوییدن یک بوته ی بابونه
من به یک آینه یک بستگی پاک قناعت دارم

 

 

۱. این روزها باید تصمیم بگیرم .. سخت است ولی چاره ای نیست .. یا این وری یا اون وری … یک مقاله ای خوانده ام که می گوید تصمیم گیری های طولانی سبب خرابی و پوسیدگی دندان می شود .. بیخود نیست که تو این هفت ساله من همه اش دندان پزشکی بوده ام.


۲. من تصمیم می گیرم ولی به نظر شما بهتر نیست آدم کسی را اینطور در منگنه قرار دهد و هر دو روز یکبار بگه همینه که هست .. می تونی قبول کنی می تونی قبول نکنی !!!  شما باشید چه احساسی بهتون دست می ده ؟ ور منطقی ام میگه خب درست می گه  .. فقط اشکالش اینه که بلد نیست حرفش را قشنگ بیان کنه ... ور وسواسی  ام میگه حتما می خواهد بگه قبول نکن روش نمی شه اینطور می خواد بگه ..ور احساسی هم میگه آدم برای کسی که انقدر تند و تیزه نباید کوتاه بیاد ... فقط مواظبم این ور دیوونه ام سر بلند نکنه همه پنبه ها را به باد بده .

۳. حالا بگم خیلی دلم نمی خواهد اصلا و ابدا تصمیم بگیرم باورتون میشه ؟ گاهی اوقات فکر می کنم اگر در بیست و چهار سالگی روزی که آن خبر را شنیدم و از شدت غصه پرتاب شدم طرف اونی که نباید می شدم و به جاش تصمیم می گرفتم که پرتاب نشم  اون وقت این من الانی اصلا نبود .. یک من دیگری بود در یک نقطه دیگر دنیا با مختصات دیگر .. حالا با این تفاسیر تصمیم گرفتن خوبه یا نه ؟؟ یلخی بگذرونم یا سفت و قاطع باشم و تصمیم بگیرم .


۴. اینم بگم که تصمیم گرفتن من هنوز دو مرحله دیگه داره ... یک مرحله توضیحات حیاتی دیگر است و یک مرحله دیگر سوال و جواب های کشنده و خطرناک .. بدیش اینه که طرفین زود به نقطه جوش می رسند ... خوبه پرتاب لنگه دمپایی و چک و لقد در دفتر کار نیست  ... همینجوریش خوب تا می کنند ولی به بحث که می رسه هر دو سگ در جهنم هستند ... 

۵. شما می گین تصمیم گیری آسونه ؟؟  من می گم سخته ... من تا بتونم فرار می کنم .. آخرین تصمیمی که گرفتم تقریبا هفت سالی طول کشید ... یک روز تابستانی سال دو هزار تصمیمی گرفتم یک روز آخر تابستانی سال دو هزار و هفت قطعی اش کردم ... یک روز تابستانی دو هزار و هشت اجراش می کنم ... حالا انتظار دارید من ظرف یک هفته تصمیم به این بزرگی بگیرم ...

 

۶. هر چی فکر می کنم می بینم دارم سخت میگیرم ... درجه حساسیت هایم درسته که بالا هستند ولی نکاتی هم برایم مهمه که ازشون نمی تونم بگذرم ... باید همه چیز بر طبق شئونات طرفین و با توجه به خصوصیات و روحیات طرفین چیده بشه .. نمی شه که فقط یک نفر ببره و بدوزه و بده و بگه بیا تنت کن ...  می شه ؟؟؟ من از اینکه بدون اینکه نظر منو بپرسند چیزی را به من هدیه  بدهند ناراحت می شوم ... نه ... جون من درسته ؟؟؟ نباید بپرسند بالام جان ... تو از اینی که من بهت می دم راضی هستی ؟؟ یا اینکه بگه واقعا متاسفم که بضاعتم همینه ... نه اینکه بگه .. همینه که هست !!!  من خیلی دلم می خواد تو قبول کنی ولی اگر هم نمی خواهی خب پسش بده ... منم روش !!! آخه انصافه ؟؟؟

۷. حالا به نظر شما .. این همه من سخنرانی کردم ... می تونم بالاخره  تصمیم بگیرم یا نه ؟؟؟

۸.  گیریم من تصمیم گرفتم ... به نظر شما اداره آتش نشانی و شهرداری هم موافقت می کنند ؟؟؟ این سوابق و سوپیشینه چی ؟؟ اگه بگن اره... فلان سال تو فلان جا با یکی بدرفتاری کردی چی ؟؟ بعد  مهمتر از همه حالا کسی میاد من براش قصّه بگم ؟؟؟

۹. اصلا بهتره که تصمیم نگیرم .. خر من از کره گی دم نداشت .. خلاص !!!!

 

 

              

 

 پیوست.۱. اوّلین برف زمستانی بارید در هفتاد و چهارمین روز پاییزی ... برفش رمق ندارد .. آدم برفی درست و حسابی حاصل نخواهد شد .. به قدری می اید که دلمان خوش شود برف آمده .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 9:13 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

 

این روزها به انرژی مثبت احتیاج دارم ... بنابراین نوشته ای را که عجولانه و از سر حرص و اندوه نوشته بودم را برداشتم ... بودنش بیشتر آزارم می داد ... دیگر نوشتن غصه ها خالی ام نمی کند بلکه دوبرابر ناراحتم می کند... هر کی خونده فراموشش کنه ... هر کی نخونده چیزی از دست نداده ...

فردا روز عجیبه ... در یک ساعت این گوشه دنیا ... جوانی را به خاک می سپارند و تو باید بری تا آخرین ادای احترامت را به جا بیاوری و در همان ساعت در گوشه دیگر دنیا ... صمیمی ترینت که انشالله صد سال دیگر هم زنده باشد و مخل آسایش تو، از سه سال دربدری و بدبختی اش ، از کوشش و تلاشش دفاع می کند. بی نهایت برایش خوشحالم. آرزوی بهترین لحظات را برایش دارم.

فردا روز عجیبی است . یک طپش قلبم برای اینجاست و طپش دیگرش برای آنجا . چه سخت است برای دوجا طپیدن قلب .

پیوست.۱. امیدوارم روزی تو هم به لحظات آن جایی برسی.

 پیوست.۲. هر دو مورد انجام شد ... هم صمیمی ترینت به آنچه می خواست رسید و هم آشنای قدیمی در میان اندوه و فغان در خاک آرمید... روحت شاد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 4:44 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 


من به مهمانی دنیا رفتم
من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
من به ایوان چراغانی دانش رفتم
رفتم از پله ی مذهب بالا
تا ته کوچه شک
تا هوای خنک استغنا
تا شب خیس محبّت رفتم


آن روز صبح جمعه نوشته مینوی نازنین را خواندم، درباره نشانه های خدا و دعای ملوچ، به شدت تحت تاثیر قرار گرفته بودم و به دنبال نشانه های زندگی خودم می گشتم. هر چه بیشتر می گشتم ناامید تر می شدم. به جز اتفاقات درگذشت پدر نشانه های دیگری را پیدا نمی کردم. هر چه این زندگی را بالا و پایین کردم نشانه های دیگری از حضورش را پیدا نمی کردم.

 امّا تو پیدایت شد. آمدی و همه چیز را عوض کردی. تو به من نشان دادی که نشانه های خدا خیلی از ما دور نیستند، کافیست نگاهی به امروزم بیاندازم تا او را ، ردّ پایش و حضور پر از لطفش را لمس کنم. تو آن روز بودی. خودت بهتر از هر کسی می دانی اگر نبودی چه می شد. فکر کردن به آن هنوز هم مرا به دلهره می اندازد و ضربان قلبم را بالا می برد. هیچ کس بهتر از تو نمی داند که چه اتفاقّاتی و چه فاجعه ای رخ می داد و دامنه اش چه بی رحمانه مرا می سوزاند.

تو آمدی و مرا از مخمصه ای که خواسته در آن افتاده بودم  بیرون کشیدی، نه تنها منو، بلکه او را هم همینطور. بارها تصّور کردم پشیمانی تا ابدش را و بارها به منظره کشیدم اشکهای تنهایی رسواگونه اش را . بارها برای روح معصومی که با دستهای نامرئی تو از پلیدی حفظ شد اشک ریختم. به تو نگفتم ولی وقتی دیدمش بی اراده شروع به گریه کردم و او فقط مرا بغل کرده بود و عذرخواهی می کرد. هرگز نفهمید گریه های من از شوق بود نه از دلواپسی. شوق رخ ندادن حادثه ای که یک بارش بس است برای کابوس های دایمی روزهای پیش روی.

تو آمدی و مرا سپاسگزار خود کردی . از آدمی به لجبازی و خودرایی من بعید بود که در آن لحظات سکون و بی باری و دلخوری به یکباره با تو کنکاش کنم و تو طبق منطق ذاتی ات که همیشه مرا عصبانی می کرد داغ کنی و مرا  به حرکت وادار کنی. شاید هیچ کسی نمی توانست در آن لحظه مرا از جا بپراند و ناقوس تیز و بلند خطر را در گوشم بالا و پایین ببرد و منطق خفته منو بیدار کند. هر بار که فکر می کنم بیشتر مطمین می شوم که گاهی اوقات دل شکستن نتیجه بهتری دارد و به قول تو تا عصر خدا می داند چه اتفاقی می افتاد.

تو آمدی و من با اینکه بارها و بارها ازتو تشکر کرده ام و بانگ مرسی مرسی ام را سر داده ام ولی هنوز هم شاید ندانی چقدر و چه اندازه مدیونم کرده ای. از تو که دوستی خوب بودی و از خدا . حالا می فهمم نشانه ای که به دنبالش می گشتم همین نزدیکم بود. نزدیک تر از هرکسی، همین بغل.نزدیک تر از خودم به خودم. تو نشانه ای از خدایم بودی که آمدی و با دستان مهربانت مرا از گرداب قریب الوقوعی بیرون بردی. تو در آن ظهر سرد جمعه پاییزی خیلی ها را از اتفاقّات ناخوشایند ی که نباید می افتاد نجات دادی.

حیف که فقط خودم و خودت ماجرا را می دانیم و قابل عرض کردن نه به جامعه وبلاگی ست نه جامعه حادثه دیده وگرنه مجبورشان می کردم تک تک ازت تشکر کنند.

به جای همه خودم میگویم ... مرسی .. مرسی .. مرسی .. مرسی .. تا ابد .. مرسی.

               

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 9:49 قبل از ظهر  به قلم پروانه  |