|
|
|
|
|
تنهایی، تنها بود ناپیدا، پیدا بود "او" آنجا، آنجا بود یکسال گذشت. باورم نمیشه که از اون روز دقیقاْ سی صد و شصت و پنج روز گذشت. یکسال از رفتن تو گذشت. پدر خوبم، عزیزترینم، سایه سرم، تاج سرم، نازنینم، همه کس ام یک سال شد که پر کشیدی. یک سال پیش خرد شدم، له شدم،مچاله شدم، تلخ شدم، زهر شدم، رنج شدم، درد شدم. مثل خوره می خورد تنم را این افکار درهم و برهم ... ای کاش می شد نشاندت روی در روی و پرسید سوالهای بی انتهای تنهایی ام را ...بر کدامین قله رفیع بهشت آسوده ای ای جان شیرین ... همه خاطرات به ترتیب از جلوی چشمم می آیند و می روند. دوستشان ندارم... تلخند .. اعصابم را کش می دهند ... دردم را زیاد می کنند ... چاره ی هیچ دردی نیستند ... فقط قیافه تکیده و رنجور تو را بر پرده می کشند ... تا به قیامت یدک می کشم آن طعم گس لحظه ملاقات را ... تا آخرین دم فرو میکشم آن رایحه کریه مرگ را ... تا نهایت به یاد خوام سپرد طپش آخر قلب را غمم زیاد است. از ساعت دو بیزارم . از روز بیست و نهم دی ماه بیزارم. از یکساله شدن رفتنت بیزارم. از دوری ات دلتنگم . از اینکه در خوابم کم میایی ناراحتم . از اینکه نیستی عصبانی ام . از اینکه می گویند راحت شدی دلخورم. از اینکه سالها بود که فنا شده بودی عصبانی ام . از آن غده لعنتی متنفرم . از دکتر معروف بیزارم. از شنت لعنتی متنفرم. از زمین و زمان دلخورم. از اینکه در این روز تنهایم عصبانی ام. از اینکه من آنجا نیستم ناراحتم. من فقط می خوام تو باشی .. دلم می خواد از قاب عکس دربیایی و روی صندلی ات بشینی .. بابا .. نمی شه برگردی ؟؟؟؟ دلم تنگ است .. دلم تنگ بهترین بابای دنیاست .. الان من همان دختری هستم که با عشق از دستهای کشیده و نرم پدرش صبحانه می خورد ... من دلم می خواهد ان دستها را باز هم ببوسم و ببویم .. من پدرم را می خواهم .. دلم تنگ پدرم است ... دلم تنگه .
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 11:19 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
||
|
|
|
|
|
تو ناگهان زیبا هستی، اندامت گردابی است موج تو اقلیم مرا گرفت ترا یافتم، آسمان ها را پی بردم ترا یافتم، درها را گشودم، شاخه ها را خواندم افتاده یاد آن برگ، که به آهنگ وزش هایت نلرزد مژگان تو لرزید: رویا در هم شد تپیدی: شیره ی گل به گردش آمد بیدار شدی: جهان سر برداشت، جوی از جا جهید به راه افتادی: سیم جاده غرق نوا شد در کف توست رشته ی دگرگونی
پیوست.۱. حرف دیگری برای گفتن نیست. این فکر تمام ذهنم را پر کرده است. ممنون می شم اگر کسی خبری داره به من هم بده. پیوست.۲. به لطف و مرحمت مشتی ماشالله این سرباز همیشه در صحنه خبردار شدم که آریا عمل شده و دکترش خیلی راضی بوده است ولی در ان ساعت به هوش نیامده بود. امیدوارم همراه عزیزش اسم مشتی ماشالله را یادش مونده باشه !!!!!!!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 9:44 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم بیا زودتر چیزها را ببینیم بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام ۱. شما تا به حال سراغی از دوستهای گمشده خودتان گرفته اید؟؟ چند سالی است که به دنبال یکی از دوستانم می گردم. دیروز پیدایش کردم. یک ساعتی خیره به اسمش و عنوانش خیره ماندم.بی اغراق از شادی می لرزیدم. کسی را که نه سال پیش از دست داده بودم، یافتم. آن کسی را که سال سیلابی تهران با یکدیگر در خیابان تخت جمشید شنا کردیم و قهقهه زدیم و همه با تاسف برایمان سر تکان می دادند را واقعاْ یافتم. همان کسی که نفهمیدم چی شد که یک روز تصمیم گرفتیم دیگر با هم دوست نباشیم و بی هیچ حرفی دیگر از هم هیچ خبری نگرفتیم. نمی دانم او هم خواب مرا می بیند یا نه! دوست قدیمی من در کنار اسمش نوشته بود فارغ التحصیل سوربون فرانسه و من از شدّت خوشحالی جیغ کشیدم. کنار شغلش نوشته بود حقوقدان و عضو هیات منصفه و من از شدّت خوشحالی پاهایم را به زمین کوفتم. من از خواندن این همه عنوان خوشگل برای دوستم خیلی سرافرازم. ۲. از آن دوستم گفتم از یک دوست دیگه هم بگم. سرکار خانم الف پوف هنرپیشه معروف و نیمه معروف تلویزیون ایران، سلام نعلیکم . من تو رو یادمه، تو هم منو یادته ؟؟ تو دبیرستان .. من سال دوّم بودم تو سوّم ... با هلن و سارا همکلاسی بودی... یادته ؟؟ من با هلن دوست بودم بعد چون هلن سناریو نویس بود و تو عاشق بازیگری با هلن رفت و آمد داشتی و با من سلام نعلیکم .. یادت اومد ؟؟ یادته تو نمایشنامه ای که هلن تو منطقه اول شد، بازی کردی ... رفتید دانشگاه تهران اجرا کنید و هلن منو به عنوان مسوول نور و صدا برد اونجا تا بتونم دل سیر تاتر ببینم .. همون تاتری که بعدها میگفتی برایت شگون داشت و معروف شدی ؟؟ یادت اومد ؟؟ حالا سرکار خانم الف پوف .. دیروز خواندم تاریخ توّلدت را بیست و پنج شهریور سال پنجاه و چهار !!! اعلام کردی ...آخه من قربون ریختت نرم الهی ... تو که یک سال هم از من بزرگتر بودی ..یعنی من که شانزده سالم بود تو از من پنج سال کوچکتر بودی ؟؟ یعنی تو در سن یازده سالگی سوّم دبیرستان بودی؟؟!!! بعد این مدیر خنگ نفهمید تو چقدر برای دبیرستان رفتن کوچکی ؟؟؟ میشه یکی از سال چهل و هشت بشه پنجاه و چهار ؟؟؟ ببینم ..ناقلا!!! آشناتون هنوز تو ثبت احوال هست ؟؟؟ می تونه تاریخ تولد منو بکنه ۵۹ ؟؟؟!!!! ۳. شما منو دست کم نگیرید.. یک هنرپیشه دیگه هم آشنا دارم که اون دیگه خیلی معروف است. فقط همین قدر بگم که برای اینکه تو یک فیلم بهش نقش بدن از شوهرش جدا شد و سه سوت شد زن کارگردان ... تا جایی که من یادمه در حینی که زن کارگردان بود برای یک نقش تو یک فیلم دیگه با هنرپیشه اصلی رو هم ریخته بود .. تا جایی که آقای کارگردان با یک خانم بازیگر دیگر رابطه داشت و پوز اینو می زد !!! الان نمی دونم شوهر پنجمه .. ششمه ... هفتمه ... هشتمه .. نمی دونم .. خدا عالمه .. هر چی هست خیلی پرکاره .. خدا قوتش بده الهی ...فکر کنم تعداد شوهرهاش از فیلمهاش بیشتره!!!! ۴. من شرمنده شدم ... از قاضی سوربون شروع شد به صور قبیحه ختم شد ... شرمنده !!! ۵. هوای تهران بس ناجوانمردانه سرد است ولی شما من گستاخ بی حیا را ببخشید اگر می گویم هوای اینجا بهشتی است. یک هفته ای است که بین بیست تا سی متغّیر است و ملّت با لباسهای تابستانی جولان می دهند. شما این یک زمستان سرد و برفی را به زمستان پنج سال پیش ما که یک متر و بیست سانت برف آمد ببخشید. مواظب خودتان باشید ، شلغم را فراموش نکنید .. حسابی بخورید ... سوپ و مایعات را هم در برنامه غذایی تان بگذارید... نان هم نیست غصه نخورید .. عوضش کیک بخورید!!!! ۶. من انسان زحمتکشی هستم .. خدا کند قدر مرا بدانید ... دو تا انگشتم را با شیشه بریدم .. الان با انگشتانی چسب زده برایتان می تایپم ... خدا کند قدر مرا بدانید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ۷. آخرش اینکه واقعاْ متاسفم که بعضی از مناطق ایران گاز ندارند و مردم دارند با سرما دست و پنجه نرم می کنند .. امروز شنیدم این الف نون الاغ می گفت قرار است یک ترتیباتی بدهند که مردم دو سوخته شوند ... انگاری خواب دیده اند که نفت و والور نفتی بین مردم توزیع کنند ... قرار است گاز از مناطق دیگر تامین شود و قول داد تا دوشنبه سه شنبه حل شود .. اولاْ که ...... بر .... .... ..... ...... !!!!! دوماْ امیدوارم این اتفاقات بد به زودی بگذرد و تبدیل به یک خاطره شود ... متاسفم از این همه بی لیاقتی یک حکومت ! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 8:26 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
۱. سوّم ژانویه گذشت و جریمه به روی بنده ماسید. با اجازه تون رفتیم دادگاه ـ یک دادگاه کاملاْ واقعی ـ آقا پلیس مودار غول بیابانی همان بیرون دادگاه مرا شناخت و از من طلب گواهینامه کرد، خودشان اسم متهم را از مربوطه به من تغییر داده بودند. قاضی توضیح داد که اینجا یک دادگاه جنایی نیست و به امور مدنی رسیدگی می کند و ما نباید حس بدی بهمون دست بده، بماند که رنگ و روی سفید من نشان از شجاعت و روح سلحشور ایرانی ام می داد. هر کسی را صدا می کردند باید به جلوی میکروفن می آمد و اقرار می کرد که گناه کار است یا بیگناه . مربوطه خودش را به هشت تکه مساوی تقسیم کرد بلکه من راضی شوم و بگویم بی گناه ولی دریغ از یک جو همدردی. صدایم که کردند، گفتم گناه کار و نفسی از سر رضایت کشیدم. گفت توضیح دیگری نداری؟، مزخرفاتی سر هم کردم از سر تفنّن، ایشان هم تفّقدی فرمودند و به علّت سابقه روشن ما جریمه بیست و پنج دلاری به دست ما دادند که به اضافه مخارج دادگاه نود تایی آب خوردیم. تجربه جالبی بود و نتیجه اش به طور خلاصه این می شود : " تو دختر بزدل، وقتی انقدر ترسویی که تو دادگاه فکسنی ترافیک رنگت مثل گچ می شه و از شدّت ترس دل درد می گیری، غلط می کنی از این به بعد خلاف کنی، بی تربیت !!!! ۲. چند روز پیش آهنگ ماوی ماوی ابراهیم را پس از سالها شنیدم و دیدم. هم پیالکی های من یادشونه که در آن سالهای بدبختی و بی فرهنگی، فیلم ترکی چقدر محبوب بود و چقدر دست به دست می چرخید. با شنیدن دوباره اش حس کردم بخشی از نوجوانی من لابه لای سبیلهای چخماقی و همیشه سیاه ابراهیم گیر کرده است، باید یک جوری نجاتش بدهم !!!! ۳. از فیلم ترکی گفتم یاد عزیز نسین افتادم. چند نفر از شما کتابهای عزیز نسین را خوانده اید ؟ من تقریباْ اکثریت کتابهایش را خوانده ام . به نظر من عزیز نسین یکی از بهترین نویسنده های معاصر است. اگر دسترسی دارید حتماْ کتاب " آدم های بی شناسنامه " را بخوانید. بی نظیر است. ۴. اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد ۵. امیدوارم سال دو هزار و هشت میلادی ـ سال موش ـ بر همگی مبارک و میمون باشد و موشان عزیز در این سال به رزق و روزی فراوان برسند. ۷. این چند وقت خیلی ها از من درباره تعطیلات کریسمس پرسیدند، خواستم به حضور انورتون عرض کنم که به پیر به پیغمبر اینجا فقط دو هفته مرخصی به بندگان خدا می دهند. می توانید این دو هفته را در تابستان بگیرید و خرجش کنید یا دو هفته را در این تعطیلات بین کریسمس و سال نو بگیرید. وگرنه اینجا تعطیلات حراج نکرده اند. تنها روز تعطیل که نود و نه درصد جاها تعطیل است روز کریسمس است وگرنه بقیه همچنان در سنگرهایشان مشغول فعالیت می باشند. البته طبق معمول مدرسه و دانشگاه مستثنی است. مدرسه ده روز تعطیل است و دانشگاه یک ماه تعطیلات بین ترم. ۸. ما بریم یک زنگ بزنیم به خانم والده ببینیم چرا دیشب به ما زنگ نزده اند. داریم از فضولی می میریم!!!! زت زیاد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 8:15 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق پیدا بود، موج پیدا بود برف پیدا بود، دوستی پیدا بود کلمه پیدا بود
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت 8:41 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
۱. امشب شب کریسمس است معروف به کریسمس ایو، البته نه برای دو فرقه بزرگ و قدیمی ارتودکس و گریگوری، آنها توّلد مسیح را هفتم ژانویه می دانند. امشب بچّه ها با ذوق می خوابند و فردا صبح کادوهایشان را باز می کنند. خوش به حال خودم که نه کریسمس دارم نه کادو. چند وقت پیش مقاله ای می خواندم از کریسمس گرفتن ایرانی ها و درخت گذاشتنشون که نشانه احترام گذاشتن به فرهنگ میزبان و بهانه ای برای شادی کردن بیشتر است. بسیار فکر کردم ولی به نتیجه رسیدم که من برای شاد بودن به درخت و کادو نیاز ندارم،از عید نوروز بی نهایت لذّت می برم و دلم می خواهد این سی صد و شصت و پنج روز را برای شادی و خوشی نوروز منتظر بمانم. برای توّلد مسیح هم فردا کلیسا می روم و به مادرش تبریک می گویم. به تمام دوستانم که کریسمس را جشن می گیرند تبریک می گویم. ۲. شب یلدای شما خوب بود ؟؟ مال من مزخرف تر از این نمیشد .. خلاصه می گم : زمین خوردن، انگشت پیچ خورده، گیجگاه زخمی، جیم، زانوی متورم، تاندون ملتهب، سرعت ۱۲ تردمیل، پرواز پروانه، خنده، ترس، لنگ زدن، خانه ، هشت شب، تلفن، مهمان ناخوانده، لعنتی ها، دعوا،عصبانیت، هندونه، انار، کمپرس یخ، درد، گریه، شام، خلاصی، خواب. ۳. هیچ بدبختی بزرگتر از این نیست که بر سر یک کلاس مفید بنشینید ولی همکلاسی هایتان نوبر نطنز باشند !!!! از آخرین افاضاتشون اینه که : حالا که زمستونه هر دو هفته یک بار بیاییم کلاس!!!!!! به خدا قسم بچّه های مناطق محروم سردسیر ایران هم اشتیاق بیشتری در سرمای بیست درجه زیر صفر نشون می دهند. همه شون یک ماشین گرم و نرم زیر پاشونه و خانه هایشان فقط ده دقیقه فاصله داره ... اینها بالاخره یک روز منو دق می دهند.. فقط منتظر باشید!!! ۴. مرنجان دلم را که این مرغ وحشی ۵. یکی از دوستان من در حال عبور از یک مرحله سخت زندگی اش است .. اگر می خوانید لطفاْ براش دعا کنید و انرژی بفرستید ... خیلی دلم می خواد کمکش کنم ولی از دست من خارج است .. می دونم رد میشه .. با موفقیت هم رد می شه .. فقط می خوام براش آسون باشه .. انرژی مثبت بفرستید .. ممنونم ۶. کاشکی می تونستم یک جوری با یک قرصی، آمپولی، چکشی، دگنگی خلاصه یک چیزی مجبورت کنم قبول کنی یک تکانی به خودت بدهی ... انقدر نگی نمیشه ... به خدا می شه ... تو بخواه .. می شه . ۷. روزهای شنبه ساعت یک ظهر سر کلاس یوگا،با صدای یک نواخت و بلند سه بار این جمله را تکرار می کنیم : پیوست.۱. یکی بره با زبون خوش دست دنیا را بگیره برگردونه .. من حالیم نیست .. اگر دنیا بره من حسابی قاطی میکنم .. من به نوشته های روزی سه چهار بار این دختره معتادم .. الانم خمارم حالم بده .. یالله برید برش گردونید .. من حالیم نیست ... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 8:30 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||