|
|
|
|
|
نیستم، به لیسیدن زخم دلم مشغولم، برایم دعا کنید. متاسفم که نگرانتون کردم ... ممنونم از دعاهاتون ... خیلی بهترم ... هر وقت کاملا خوب شدم بر می گردم .. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 6:46 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
||
|
|
|
|
|
۱. ریگی از روی زمین برداریم وزن بودن را احساس کنیم ۲. خیلی خوبه که تمام خشم و ناراحتی ات را تبدیل به یک نوشته کنی و بگذاریش برای اینکه خوانده بشه ولی خیلی بده که همه بخوانند الا کسی که باعث خشمت شده ... آی درد داره ! ۳. باورم نمی شد که انقدر کامنت تحلیلی و نکته پرداز داشته باشیم. از سی و هفت نفر فقط یک نفر مخالف واقعی بود و یک نفر هم همیشه مخالف همه چیز است. آمار خوبی بود. ۴. امروز یک عید دیدنی معوقه رفتم. خانم صاحب خانه نیم ساعت نشست جلویم و فقط بهم زل زد. خدا عمر مادربزرگ خانواده بدهد که با زبان عربی با من حرف زد و خواست سرم را گرم کند. طفلک دیگر از دست و پاهایش هم کمک گرفته بود. نزدیک بود بزنم زیر گریه از این همه محّبت یکی و بی تفاوتی آن یکی . ۵. وقتی که غصّه داری از هزاران کیلومتر اون ورتر هم میشه حسش کرد. به من نمی تونی دروغ بگی و تظاهر کنی، اینو بفهم. نمی دانی همدردیم ؟! ۶. به قول مش قاسم ، از بس این روزها دنبال این و اون دویدیم خشتکمان پاره شد. ۷. پنجشنبه مهمانی شاخ شمشاد و خوشگل خانوم بود ... عین اسفند رو آتیش فقط جلز و ولز زدم ... به هر کی زنگ زدم با اصرار می گفت : جات خیلی خالیه !!! هر بار که می شنیدم بیشتر اعصابم کش می آمد ... حاضر بودم یک سال از عمرم را بدهم ولی اون لحظات را به تماشا بنشینم .. حیف که کسی حاضر به ستاندن عمر و نشان دادن آن مراسم نشد... حیف! ۸. مسعود شصت چی در جایی از داستان می گوید: همه چیز از آنجا شروع شد که آن چراغ قرمز را رد کردم . راست میگوید . تا به حال دقّت کرده اید. همه چیز از رد کردن اوّلین چراغ قرمز شروع می شود. آن دایره قرمز نقطه شروع خیلی اتفّاق هاست. ای کاش چراغهایمان همیشه سبز باشد. ۹. آرایه پدرش را از دست داده است. نوشته اش مرا پرتاب کرد به تمامی خاطراتم که هر روزه به سختی از نشخوار کردنش جلوگیری میکنم. روح پدرت شاد آرایه . ۱۰. من یک دوستی دارم که منبع هیجان است. هر بار که دهنش را باز میکند، خبرهای عجیب غریبی دارد. اگر بهش اطمینان صد در صد نداشتم میگفتم دروغگوی بزرگی است. این آخرین خبرش مزه گس خرمالوی نرسیده می داد. به نتیجه رسیده ام که من با خیلی ها متفاوتم. بدجوری فرق دارم. آیا تفاوت داشتن با اکثریت نشان عقل است یا دیوانگی ؟ گیج شده ام. ۱۱. یک هفته ای از هر چی خوراکی سحرانگیز است ممنوع شده ام . از دکتر جدید خوشم آمد. اجبار نکرد، بهم حق انتخاب داد. گفت می توانم رژیم بگیرم معده درد نداشته باشم یا می توانم رژیم نداشته باشم عوضش معده درد بگیرم. خوشم آمد. انتخاب میکنم که معده درد نداشته باشم. حیف که از اوّلین روز رژیم باز هم دارد قر و قمبیل می آید. فرزندم دکی! امپرازول اذیتم کرد انگاری! ۱۲. امروز معلمم گفت روحم به شدت آشفته است باید برایش کاری بکنم!! گفتم از کجا فهمیدی ؟ گفت از رانندگی افتضاحت!!!!! ۱۳. تک ثیر !!!!!!!!!!!!!!!!! ( فقط بخاطر دل نازک همسایه مان )
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 7:34 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
من یک پنجشنبه ساعت شش صبح بیست و هشتم آگست سال دو هزار ایران را به مقصد ینگه دنیا به مدت نامعلومی ترک کردم. روزی که ایران را ترک کردم بیست و نه ساله بودم. به اندازه بیست و نه سال از مملکت مادری ام تجربه داشتم و خاطره. تجربه هایی را که یک دختر آزاد و رهای تهرانی مثل من از هزار توی کوچه پس کوچه های شهرم با خودم کوله کرده ام و سالهاست همراه خودم به همه جا می کشمشون. توی این مدّت هم کلّی تجربه های جوانانه کرده ام. زمان جوانی ما اگر بعضی ها نگن ما مال چهل پنجاه سال قبل هستیم! این جور برنامه ها قانون و قاعده خودش را داشت. دختر پولدار با پسر پولدار می گشت، پسر پایین شهری بغل تیر سرکوچه واسه دختر کوچه پایینی سبیلاشو تاب می داد. این قصه عشق و عاشقی های جوانانه ادامه داشت تا شوهر کردن یک دختر یا زن گرفتن پسر . از اون به بعد انگار طبق یک قانون نانوشته نامریی می شدند. کمتر کسی جرات نمی کرد به طرف چپ نگاه کنه یا اصلاْْ به مخیله اش نمی گنجید که بهش شماره بده یا از راه به درش کنه. زن مزدوج قداست داشت، حرمت داشت.طبق همون قانون به مرد زن دار هم به عنوان لذّت بی دردسر و بی خطر نگاه نمی شد. خوف داشت و وهم گین بود. هنوز ما نیم بندی متصل بودیم به آن فرهنگ قدیمی. تو این جامعه ای که الان من می بینم ،انگاری دخترها فقط برای این به وجود اومدن که بدرانی و تسخیرشان کنی! پسرها فقط به درد سواستفاده و تن درمانی می خورند! زن شوهردار و مرد زن دار دیگر معنایی ندارند. همسرّیت دیگر هیچ قیدی به روح و تنت نیست. انگار پسوندی زاید است بر انتهای فامیلت یا مترسکی جنبان در خانه گرمت. انگاری که آدمها تبدیل شدن به نخود و لوبیاهای آش شله قلمکار، این نخود رو اون نخود، این لوبیا رو اون لوبیا، اون لوبیا رو این نخود ، خلاصه شیر تو شیری شده. هرکسی از هر کسی خوشش میاد بلافاصله دست به کار می شود. یا خواهش تن را بی مزد نمی گذارد یا تمنای روح عاشق طلبش را. این فرهنگ جدید هر دم از تنت بهره ای ببر و از تن دیگران هم تا می توانی بهره ببر از کجا آمده ؟؟؟؟؟ خیلی دلم می خواهد بدانم تو این چند سال چه بیماری مسری نفرت انگیزی گریبانگیر مملکت من شده .. به من نگید ما غربی شده ایم .. من در غرب زندگی می کنم ... اینجا تاهل،زن متاهل، مرد متاهل هنوزم طبق همون قانون نانوشته نامریی هستند. مگر به تمایل خودشون، آن هم آزادانه و در کمال شجاعت ، خوشش می اید می پرد، اگر باز هم تکرار شد اقرار به رابطه جدید می کند و ازدواجش را منحل می کند. کجا مثل جامعه کنونی ایران زندگی های دوگانه و سه گانه دارند. این جور مدل زندگی جدید نتیجه کدام تحفه وارداتی ست؟ نتیجه کدام استدلال است؟ به بچه هامون در آینده چه جوابی خواهیم داد ؟ جامعه ما راه رفتن کدام جانور را دید که راه رفتن خودش را هم از یاد برد و الان لنگ لنگان در حال سقوط است ؟ هان ؟ ما چه مون شده ؟؟ پیوست.۱. این نوشته ماحصل یک گفتگوی به اصطلاح دوستانه بود که منجر به چنین اندوهی شد!!!
پیوست.۳. نظرخواهی باز است .. چند وقتی است فحش نخوردیم .. خواستیم ببینیم هنوز ملس هستیم یا نه !!!!! پیوست.۴. به کامنت ها جواب نخواهم داد .. باور بفرمایید بقدری شرمنده ام کردید که قول می دهم حداقل بیست روزی غیبت هیچ کدامتان را نکنم ... از تک تک کامنت ها لذّت می برم .. از وقتی که گذاشته اید و از نظری که می دهید بی نهایت سپاسگزارم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 7:43 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
گوش کن، جاده صدا می زند از دور قدم های ترا چشم تو زینت تاریکی نیست پلک ها را بتکان، کفش به پا کن و بیا و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روی کلوخی بنشیند با تو و مزامیر شب اندام ترا، مثل یک قطعه ی آواز به خود جذب کند پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت: بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق تر است
وقتی اوّلین بار در پنج سالگی عاشق شدم. ف جانم اکثر اوقات سرماخورده بود و دهانش همیشه تف تفی بود. با اینکه ایده آلم نبود امّا همین که به من نگاه می کرد و حرف می زد، قند در دلم آب می شد. جلیقه های خوشگلش و موهای سیاهش ایده آل ترین بود. در واپسین سالهای دهه سی اگر از من ملاک ایده آل ترینم را بپرسید. مثل اشکان نمی گویم " ایده آل بحث بین واقعیت و حقیقت است." می گویم ایده آل خود خود واقعیت است. به دنبال کسی نیستم که کاملم کند، دیگر برایم شعر و زمزمه های عاشقانه بی مفهوم هستند. سایه کسی را بالای سرم نمی خواهم. دستان قدرتمند برایم معنا ندارند. دل پر محبّت هم چاره درد نیست. به دنبال انسانیّت و وحدانیّت هم نیستم. در این لحظه ایده آلم کسی ست که نیروی عشق را در من زنده می کند. حیات عاشقانه را به من می بخشد، نیمه وجود من است. خود خود من است. بودنش انگیزه حرکتم شود و نبودنش مایه عذابم.ایده آل ترین فرد عالم کسی است که بتواند مرا تا ابد عاشق خود نگه دارد. در این سالها به جرات می توانم بگویم که عاشق بودنم تنها ملاک ایده آل من است.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 7:40 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
ساعت چهار و بیست و سه دقیقه روز .. نه .. شد بیست و چهار دقیقه عصر روز سه شنبه سیزدهم فروردین ماه است و من از حرصم! می خواهم بنویسم . اسم این مدل نوشتن رسماْ می شود : وبلاگ نویسی حرص آلودانه ! ۱. از صمیم قلب خوشحالم که تعطیلاتتون داره تمام میشه و همتون روز شنبه با صدای زنگ ساعت با بداخلاقی و عصبانیت از جاتون بلند می شید و به سرکار می روید! کیف می کنم آی کیف می کنم ! 2. سیزده به درتون را رفتید ؟؟ اصلاْ فهمیدید ما یازده به در رفتیم عوض سیزده ؟! ۳. یک یازده به در نحسی ما رفتیم که تا مدتها یاد بیرون رفتن نکنم . خلاصه اش این میشه : 4. فکر کنم معتاد شدم رفت !!!! شما قرص آنتی کچلی ندارید ؟؟!!!! ۵. مرده شور هر چی ایتالیایی مافیایی عنکبوتی را ببرند !!!! الان عین سگم ... فقط کلمات قبیحه می اد تو دهنم !!! 6. امروز سه شنبه است ولی من خیری ازش ندیدم! ۷. با شاگرد قدیمم امروز حرف زدم ... آدرس وبلاگش را داد ... هر کاری کردم نتونستم آدرس اینجا را بدهم ... از خودم دلخورم !! 8. برای خودم چایی ریختم ... رفتم سر یخچال شیرینی بردارم ... چشمم به ته دیگ سیب زمینی افتاد از توی ظرف برنج چشمک می زد .. اوردمش بیرون .. نوش جانش کردم .. بعد از ده دقیقه یاد چایی ام افتادم .. همه جا را گشتم ... حتی زیر تخت ... تو کابینت ها ...نبود .... سه ساعت بعد تو یخجال کنار ظرف برنج پیداش کردم !!!! ۹. یکی بیاد سبزه منو ببره بسپاره به آب ! اجرش با خودم! 10. مامانم دقیقاْ یک هفته است که بهم زنگ نزده .. به خون یک نفر الان تشنه ام .. همینطوری ... دلم می خواد !!! ۱۱. دیشب خواب بچّه باحالهای دانشگاه را می دیدم .. چقدر سال اوّل زور زدم باهاشون دوست باشم بلکه باحال باشم ... سالهای بعد دیگه اونا دنبال می آمدند .. دیشب به زور منو برده بودن سینما ... یکیشون داشت یک معجون می خورد که بتونه بره کانادا !!!!!!!! 12. عاقبت بلیط لاتاری ام برنده شد ... چهل و شش میلیون دلار ... من الان یک زن میلیونر آمریکایی ام. ۱۳. تک ثیر
هنوز ذرّه ای از حرصم کم نشده ! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 1:17 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
نو بهار آمد و شد باز دل من دیوونه
دخترک منو به بازی آرزوهای محال دعوت کرده ... اجابت می کنیم . ۱. آرزو داشتم که یک نفر را به جای الان، بیست سال پیش می دیدم. نمی دونم چه اتّفاقاتی می افتاد ولی می دونم قطعاْ مسیر زندگیمون عوض می شد.
اگر فکر کنید این آرزوها همه الکی هستند، دعا میکنم خدا بفرستتون ته جهنّم با سعد بن وقاص و ابن ملجم و هند جگرخوار همنشین بشید. من سه روزه دارم فکر میکنم، الکی که نیست. کلی تفّکر پشتش خوابیده. اصلاْ نصفش سانسوری بود. اینا همه درست و حسابی هاش بودند. من غلط بکنم هفت نفر را دعوت بکنم . همه تان دعوت. از الف تا ی .... اسمهایتان را هم در دلم می گم که بدتون نیاد. هر کی هم دلش خواست آرزوهاشو بکامنته .. پیوست.۱. بهار داره به سرعت جای خودش را باز میکنه. درختها شکوفه زده اند. شهر لبریز است شکوفه های گیلاس و مگنولیاهای صورتی ... با این وجود صبح از گرما عرق می زنی، شب با جوراب و پتو می چرخی ! هواش مثل خودشون قاطی داره! من هشت سال است که هر بهار مست می شم. هر چی حس خوب و خوشگل و عاشقونه دارم بالا می اد. الان در بهترین مود زندگی ام هستم. شما هم همیشه شاد باشید. پیوست.۲. درباره سفره هفت سین توضیح بدم .. من درسته که میگم تو غربت هستم ولی هفت سین من از نون شب واجب تره. هر سال هم شکلش تغییر می کنه. سبزه ام را امسال یک نفری گنداند. خریدنیه این. سفره ام یادگار مادربزرگ است. اگر مامانمان بفهمه اینطوری استفاده اش کردم، حتماْ من رو به چند تا لغت شیک مزیّن می کنه. اون بقچه هم سیکرت است. مامانم درستش کرده. اون تخم مرغ های روبانی هم خریدنی است. سمنو هم خریدم. دیگه فکر نکنم سوالی مونده باشه. تکبیر!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 7:47 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
این چهار تا اصلا اعصاب خونسرد ماهی انه ندارند با کوچکترین حرکتی خودشون را به در و دیوار می زنند و از صدای برخوردشون با شیشه تنگ کلی صداهای عجیب غریب بیرون میاد ... اون دو رنگه دیروز به رحمت خدا رفت .. بقیه شون هم تا سیزده به در مهمانند ..
اینم برای آرش ( تنگ کثیفه که کثیفه !!!!!!!!) سر عکس هفت سین به تفاهم پیوست.۱. الان مطلب پارسال را خواندم .. دیدم ماری جان نکته خنده داری را گفت ... خواستم بگم ما رو تنگ اینا هم مجبوریم آبکش بگذاریم ... در ضمن output شون به اندازه پارسالی ها نیست .. فکر کنم مزاجشون احتیاج به ملین داره ... فقط روزی دوبار input دارند ... گفتم بدونی و بخندی !!!!!!!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 7:23 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||