تبليغاتX
پشت هیچستان
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همّت کن ------------ و بگو ماهی ها،حوضشان بی آب است
 

۱. ما کم مُهُم بودیم، مُهُم تر هم شدیم .. آخه بگید مورچه چیه که کله پاچه ش چی باشه... من بدبخت رو واسه چی پیلتریدید ؟؟؟ هان ؟؟؟

۲. در همین راستا می گن دوست و دشمنت را بشناس!!!  .. قریب چهل خط بین من و خاتون ( همونی که هی می روید تو وبلاگش عشقولانه هاشو می خونید و هی براش شعر از خودتون در می کنید!!) رد و بدل شد.. باور بفرمایید صد بار تکرار کرد بی وبلاگی .. فیلتری ... بی کامنت ... بی وبلاگ ... من گریه .. من زاری .. خلاصه هی نمک پاشید رو این زخم جانگداز .. حالا این که خوبه .. اینو داشته باشید ... میگه من امروز انقدر به فکرت بودم ... برات شعر هم گفتم .. شعرش را گوش بدید تو رو خدا :
پشت هیچستانم....فیلتر ها می دانند که چه وبلاگی بود!

خداییش به این میگن رفیق ؟!!! حالا صبر کن .. فردا می ام سوتی هاتو لو می دم ... آی ملت خودتون رو برای دل درد آماده کنید.

اینم دست پخت باران پوسیده ... خوب شد من پیلتریدم که شما طبع شعری تون گل کنه .. ولله

مامان من زير درخت آلبالو گم شده.. وبلاگش هم توي ميون وبلاگا خل شده

۳. ما از هفته پیش تا الان صاحب یک دانه مامان شدیم .. جان شما تا الان خودمان هم آشپزی کردیم و هم ظرف شستیم ... حلالش باشه یک بار کف آشپزخونه شسته .. حالا منتظرم تلافی کنه ... بالاخره مادری گفتن دختری گفتن .. از آسمون به زمین می اد نه از زمین به آسمون که ... چه معنی داره وقتی مادر حضور داره من غذا درست کنم و ظرف بشورم ... واقعا که ... از صبح تا حالا دو تا پیش بند آشپزخونه کاردستی درست کرده ... قیافه اش با عینک و نخ سوزن و اون تمرکزش واقعا دیدنیه .. هر کی پیش بند خواست تعارف نکنه ... سفارش می گیریم.

۴. فردا می رم پیش دکی دندونی .. ولی خدا شاهده یک ذره هم دلم نمی خواد .. روز سختی خواهد بود ... بماند که پول خون باباشو از من خواهد گرفت.

۵. الان دو روزه حس می کنم آسمان دلم سرمه ای رنگ است. از اون رنگهایی که  شبهای صاف و پاک خدا با اون ستاره های چشمک زنش داره .. بی نهایت خوشحالم . دلم نمی خواهد ذره ای این حباب شادی ام ترک بخورد. پر از حس های خوب و قشنگم.

۶. می خوام تبلیغ یک تازه وارد را بکنم ... یک دوست خوب که اونم یک گوشه دنیا داره ماستش را می خوره و تصمیم گرفته حرفهای دلش را بنویسه ... کل کل های قهرمان و آینه اش را بخوانید. بهتون قول می دم می ارزه ... فعلاْ که نوشته دومش چهل تا کامنت گرفته .. اگر یک نفر بیاد ادعا کنه که ۲۰ تاش فقط کامنت منه .. می دم فی لتر انش کنند.. گفته باشم.

۷. بهش میگم: دوست عزیزم، برات سی دی این فیلم و این فیلم و اینو و اینو و اینو رایت کردم حتما برات می فرستم.
می گه : دستت درد نکنه .. خیلی ممنونم .. چطور جبران کنم ... راستی تو هم فیلم های فلانی را دوست داری ؟؟ اینو و اینو و این .. را دیدی ؟؟
میگم : آره !!! دوست دارم .. نه اصلا ندیدم ... دلم می خواد ببینم.
میگه : آره ؟؟ خب حتما اگه گیرش اوردی از کسی بگیر ببینش!!!
میگم:   ای خداااااااااااااااااااا

۸. دخملم هفته پیش تولّدش بود .. بهش زنگ زدم .. مادرش می گه خیلی بداخلاق شده .. تو مدرسه ناظم می گه این چرا انقدر بداخلاقه ؟؟  .. می گم خب چرا بداخلاقه ؟؟ مادره می گه خب معلومه ! اخلاقش به تو رفته!! کسی که الگویش تو باشی، می خواهی بهتر از این بشه ؟!!!!!

۹. یک توصیه دارم به کسانی که اهل چت کردن هستند و خیلی دلشون می خواد چت بکنند ... سرجدتون سر هر مسیله کوچک و بی اهمیتی طرف را ذلّه نکنید ... باور کنید مشکلات زندگی فراتر از وبلاگستان و یک نوشته است ... هر دم و دقیقه یک آف نفرستید که تو رو خدا جواب بده ... من اقرار می کنم که بیکارم .. ولی نه اونقدر که ... تا جایی که امکان داره نمی خوام دلتون بشکنه ولی گاهی شرمنده .. دیگه از توانایی م خارج ه .. متاسفم که ناراحت می شوید.

۱۰. اگه فکر کردید که تا سیزده ادامه داره اشتباه کردید .. همون باعث پیلتریدنم شده .. اگه کسی راهی داره که می تونم از این پیلترستان در بیام .. لطفا بهم بگه ...

۱۱. یکی بیاد به مامان من تذکر بده انقده هی جلوی من از عروسش تعریف نکنه .. دیگه داره خون جلوی چشمم را میگیره .. یک وقت دیدید زدم زمین و زمان را به هم ریختم ... زنگ زدم به برادره دارم به شوخی و جدی می گم که مامان جونت چقدر دوستش داره .. با یک لحن ننر لوس بی مزه میگه : آخی! چطور دلت می اد!  نمی بینی چقدر موشه !!!!  سکوت می کنم .. تو دلم تمام فرهنگ کلامی پایین شهر تهران را یک دور مرور می کنم!!!!!

۱۲. اگر خیلی چرند بود به پرندی خودتون ببخشید .. قرار نبود بنویسم .. مجبوریدم ... قربون شما .. زت زیاد ...

 

 خانه ام را ترک کردم .. رفتم به خانه دیگر .. poshtehichestan2.blogfa.com  دلم برای خانه ام که به زور از آن بیرونم کرده اند تنگ خواهد شد ... متاسفم ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:37 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

 

 سایه شدم و صدا کردم:
کو مرز پریدن ها، دیدن ها؟ کو اوج "نه من" دره ی " او"؟
و ندا آمد: لب بسته بپو

وقت دکتر داری. به سریعترین مسیر فکر می کنی. بهترین مسیرش از اتوبان اصلی است. اتوبانی که جنوب و شمال شرق امریکا را به هم وصل می کند. این ساعت از روز ترافیکش کم است. وارد اتوبان میشوی. یکی یکی لاین ها را رد میکنی و به لاین ششم می روی. با سرعت بیشتری می شود رفت. پایت را به روی پدال گاز بیشتر فشار می دهی. سرعتت به ۱۳۰ می رسد حداقل سی تا بالاتر از حد معمول . تابلوها را حفظی. می دانی کجا بیشتر می شود. بی اعتنا به تابلوهای سبز تعیین مسیر با سرعت ادامه می دهی. می دانی به خروجی شهر چقدر مانده است. ترافیک بیشتر می شود. لاین را عوض می کنی. سمت چپ به طرف اتوبان شرقی غربی امریکا متصل می شود. ترافیک لاین چپ بیشتر می شود. به منتهی علیه سمت راست می روی. باز هم سرعت بیشتر . باز هم ۱۳۰ و باز هم به او فکر میکنی که ته ذهنت به رانندگی ات شک دارد با این که هیچ وقت هیچی نمیگوید ولی همیشه دو سه تا توصیه ایمنی در آستینش دارد. زمان میگذرد. کیلومتر ها هم می گذرد. این بخش اتوبان را دوست داری. الان گلهای نرگس کنار جاده نمایان می شوند. یک کیلومتری زردی و سبزی بی نهایت زیبا. همان لاین اول می مانی .ترافیک ورودی ها زیاد است ولی لذّت نرگسها چیز دیگریست. بستر زرد که تمام میشود به لاین وسط می روی. باز هم سرعت.

همین الان تابلوی کوچکی کنار جاده نمایان می شود و رویش نوشته است خیابان خرمالو . و تو مثل هر باری که رد می شوی ته دلم  امریکایی های بی سلیقه را بابت اسم گذاری خیابان هایشان ریشخند می کنی. خیابان ماهیتابه. خیابان خاکستر سوخته و صدها خیابان مسخره دیگر. به لاین آخر می روی و باز هم سرعت. به این فکر میکنی که اگر این مسیر را همین شکلی ادامه دهی به کجا می رسی. فکرش قلقلکت می دهد. لبخندی موذیانه بر روی صورتت می نشیند. با بدبختی فراوان خودت را منصرف می کنی. ولی دقایقی مشغولی. ترافیک سنگین شده است. تنها ورودی اتوبان از سمت چپ ، اتوبان شصت و شش به اتوبان ا متصل می شود. هجوم ماشین ها کل نظم اتوبان اصلی را به هم می زند. فقط چراغهای چشمک زن را میبینی و تریلی هایی که سوت کشان با سرعت به طرفت می ایند. زمانش رسیده که به سرعت برق و باد لاینت را عوض کنی . خروجی تو پانصد متر دیگر است. خدا را یاد میکنی. وصیت نامه ات را زیر لب تکرار میکنی به امید اینکه شاید کسی بشنود. جلوی بقیه می پیچی و لاین ها را باز هم به سلامت طی می کنی. به خروجی رسیده ای. می دانی کدام یکی را باید انتخاب کنی . می پیچی.

به دکتر می رسی. کارت را انجام می دهی. سبک و آسوده بیرون می آیی. به طرف خانه برمیگردی. به خریدت فکر میکنی، به یادت می آید که مغازه ای که همیشه از آن خرید میکنی هم همینجا دو خیابان آن طرف تر هست. به طرفش می روی. خریدت را انجام می دهی. راه برگشت را به سرعت در ذهنت مرور میکنی. باند برگشت شلوغ است. مسیر دیگری را تعیین می کنی و پایت را بر روی پدال گاز فشار می دهی .

در این لحظه است که ناگهان نکته ای را در میابی. چقدر تغییر کرده ای. چقدر اینجایی شده ای. چند سال است که اینجا زندگی می کنی؟ از کی راه ها را، علایم را، بهترین مسیرها را انقدر خوب می دانی ؟ از کی اینجا شده خانه ات و این مسیرها شده اند مسیر هر روزه و هر ساعتت؟ از کی کوچه پس کوچه های این گوشه دنیا عین کوچه پس کوچه های شهر موطنت برایت آشنا و واضح است ؟

یادم نمیرود چند روز پیش را که داشتم سعی میکردم اسم خیابان ایرانشهر و آن دیزی سرای معروف را به دوستم بگویم ولی اسم خیابان به یادم نمی امد. تنها چیزی که به یادم میامد حرف ش بود. برای من، منی که تمام کوچه پس کوچه های شهرم تهران را از حفظ بودم مایه سرشکسته گیست که اسم آسانترین و مهربان ترین خیابانش را از یاد ببرم. امّا انگار با تقدیر نمی شود مبارزه کرد.

بعد از هشت سال زندگی در این شهر، اینجا تبدیل شده است به آشناترین کنج دنیا. عجیب است!

 

پیوست.۱. خاتون جان بی زحمت توی بسته تی شرتها ... یکی دو تا از این لن   گ    ها هم بفرست قربون دستت ... اگر دیدی می گن این آقایون هم روی لن    گ ها می ان یک وقت رد نکنی .. بگذار بفرستند. قدمشون رو تخم چشم من. اون خانمه را هم می فرستیم برای قطبی. حلالش باشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 7:30 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

 

بريد  باد صبا دوشم آگهي آورد 
که روز محنت و غم رو به کوتهي آورد

 

۱. یک آقایی! .. مممم ... نه ... شاید یک خانمی! .... خلاصه یکی  که توی متروی تهران کار میکنه چند روز پیش ... مممم ... نه... شاید دیرو!ز .... نه ... شاید امروز! ... نه .. شاید اصلا یک سال پیش! ... خلاصه .... یکی از همین روزها با یکی از همکاراش دعواش می شه ... بدجور ... مممم ..  نه .. شاید خیلی ناجور! ... نه... شاید اصلا دست به یقه می شن! ... نه... شاید با مشت کوبیده تو سر اون یکی! ... نه ... شاید اصلا از کار بیکارش کرده! ... خلاصه ... اینا با هم قهر می کنند و شروع میکنند پشت سر هم حرف زدن .. بعد ... یکی از همین روزهای گذشته این آقاهه / خانمه عذاب وجدان می گیرتش ... ممم .. نه .. شاید داره می میره! ... نه .. شاید داره می ره مکه ۱... نه ... شاید سرطان همه بدنش را گرفته! ... خلاصه ... ایشون از شدت عذاب وجدان به دنبال حلالیت گرفتن افتاده ... بعد نه که راهش رو بلد نبوده ...  تعریف اینترنت رو هم خیلی شنیده بوده از بقیه ... تصمیم می گیره که بیاد از تو اینترنت بگرده راهش را پیدا کنه ... بعد نه که بهش گفته بودن که گوگل سرچ کنی دیگه همه کاری توش هست و یاد میگیری .. ایشون هم یک روزی ساعت دو و چهل و سه دقیقه بعدازظهر که از بس خورده بوده داشته می ترکیده ولی هنوزم عذاب وجدان خِرش را گرفته بوده ... خدا را یاد می کنه و می نویسه ... حلالیت طلبیدن از همکار .... آقا... سرچ کردن همان و گوگل هم که عاشق بنده .. میرسه به وبلاگ اینجانب ....


جناب آقای/ خانم دربه در به دنبال حلالیت طلبیدن از همکار ... خیلی خیلی خوش آمدید... فقط شرمنده که ما حلالیت زایمانی داشتیم .. اونم سارا از مرجان که سرش خیلی بحث شد ... شرمنده اخلاق شریفتون شدم ... انشالله دفعه بعد که سرچ کنید یک دفعه میایید همینجا ...خیلی هم حس مهم بودن بهتون دست می ده ... فقط بازم شرمنده که نتونستم راهی بگذارم جلوی پاهای نازنینتون ...امیدوارم که یک راهی پیدا کرده باشید و حلالیت طلبیده باشید .... حالا امشب خوب بخوابید ... بابای 

 

 

۲. همه اش زیر سر انگلیسیاست .... اینا با اون چشای چپولشون تو زبان فارسی هم دست بردن .... بهش میگم  چقدر تو فضولی ... همه چی رو با اون چهار تا چشمت می بینی  میگه نه .... من فضول نیستم ... من details oriented هستم !!!!

آخه آدم به یک انگلیسی مارمولک چی بگه ... تو رو خدا !!!!!!!!!!!!!!!!

 

۳. از اون روزهایی بدم میاد که صبحش انقدر عالی شروع می شه که فکر میکنی تو رویاهات روی ابرها پرواز میکنی ... تا عصرش بهتر و بهتر می شه دیگه هیچی بهتر از آن از خدا نمی خواهی... تا شبش دیگه حس شاهزاده خانومهای قصه ها رو داری و دیگه نمی دونی از شدت خوشبختی چیکار کنی ولی یک هو آخر شبش چنان تو سرت می خوره که از عرش تلپی می افتی رو فرش... بعد کاشکی فردایش بهتر می شد ... فردایش هم هر دقیقه که می گذره می بینی دلخوشی هایت نیستند و دارند هی از تو دور تر و دور تر می شن .... الهی از این روزها نصیبتون نشه هیچ وقت .

 

 

 

۴. من سر از این فرهنگ تهران و شهرستان در نمی آورم ... چرا تهران باید یک طرف باشه و بقیه شهرهای این مملکت با این وسعت یک طرف ؟؟ .. چرا بعضی ها فکر می کنند فقط تهرانی صاحب جمالات و کمالات فاضله و فاخره است و اهالی بقیه شهرها در درجه پایین تری قرار دارند .... تهرانی هایی که به جلال و جبروتتون می نازید و هر جا پا می ده  با عشوه خرکی می گید ما تهرانی هستیم که انگار از همون منطقه فیل افتادید پایین .. ولله بالله تهرانی بودن خیلی هم مایه افتخار نیست .... دیگه قربونتون آب و هوای تمیز و خنک شمال و جنوب و شرق و غرب ایران با اون اصالتشون شرف داشته به خانی آباد و چاله میدان و گود  .... حکایت تهران ما حکایت امریکاست ... اون دویست سال پیش هر چی از هر جا مونده و رونده و دزد و بدبخت اروپایی که از جامعه خودشون طرد می شدند به آمریکا روی می اوردند و اونجا بخت تازه شون را امتحان میکردند .. حالا امریکا شده ابرقدرت ... تهران هم شده شهر فخر و افاده .... آره ولله!!!!!

 

۵. یک چند وقتیه که از دکتر چشم سبز خوشگله هیچی نگفتم ... بعد از چهار پنج ماه هفته پیش رفتم مطب .. ساعت هشت صبح ... از در که اومد منو روی صندلی مشاهده کرد اون چشمهای سبزش چنان برقی زد که نگو و نپرس .. بعد بهم گفت چه صبح خوبی که با تو شروعش بکنم .... ما هم خودمان را چنان لوس کردیم و چنان عیشوه اومدیم که باز هم نگو و نپرس ... در انتهای تمیز کردن دندان که از اتاق بیرون آمدیم  کیفمان را هم برداشت و به دستمان داد و ما باز هم عیشوه اومدیم .... و در جایگاه پول دادن به ما دست خداحافظی داد و دو سه بار هم پشت ما را پت کرد ... شما بخونید زد پشت ما ... بعد ما بازم عیشوه اومدیم نگویید و نپرسید ... حالا ما این همه عیشوه اومدیم به شما که نمیگیم که یک کاره بهش گفتیم دکی جون شما چقدر پیر شدی و دکی چقدر عصبانی شد و به دستیارش گفت برو وسایل زنگ زده منو بیار ... بعد راه افتاد به همه گفت این به من توهین کرده ... ما فقط اون تیکه هایی که خوشمون میاد برای شما تعریف میکنیم ... چقدر دکتر چشم سبز داشتن خوبه .... من برم همه چشمهای عکس ها را  سبز کنم ...


۶. یکی لطفاً بیاد جوانمردی کنه از طرف من به این عزیزک من  بگه : تو رو خدا .. مرگ من انقدر حرص نخور .... تو منو کشتی ... تو منو دق دادی ... یک کم خونسرد تر باش ... تو رو خدا ..یک بلایی سرت می اد ها ...بعد من ......!!!!! .. شما بهش بگید ... شاید حرف شما رو گوش کرد.

 

۷. نداریم.

۸. داشتیم تمام شد.

۹. نسیه دادیم رفت

۱۰. خیلی مخلصیم.

۱۱. من ذوب

۱۲. مجبورم تا تکبیر کشش بدم دیگه.

۱۳. تک     ثیر............ ( فقط به خاطر دل نازک همسایه مان)

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:51 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

 

اینجا نشسته ام. خالی و تهی از هر حسی. سراسر درد و اندوهم. ابی می خواند. با قدرت و حدّت، و من زیر رگبار حجیم ضجّه های کلمات ،نفسم را درون سینه حبس میکنم  ..... من، خالی از عاطفه و خشم،  خالی ازخویشی و غربت، گیج و مبهوت بین بودن و نبودن..... جمع کردنشان سخت است. افکارم را میگویم. شده ام انسانی مات و مبهوت و معّلق! بر سر دو راهی ی گیر کرده ام که نمی دانم انتهایشان کجاست و چیست .... وای ، گریه مون هیچ ، خنده مون هیچ ،باخته و برنده مون هیچ ،تنها آغوش تو مونده، غیر از اون هیچ...... نمی دانم کدام سو را انتخاب کنم. سخت است.به آن سو بروی به چه امیدی! به دیگر سو بروی با چه دلی! دلهره باز هم چنگ می زند، از امروز دلهره مهمان هر روزه ات خواهد بود. آخر من  با این طوفان سهمگین به پا شده،چه کنم! ..... تو این روزای بی کسی اگه به دادم نرسی یه روز میای که دیر شده نمونده از من نفسی...

اینجا نشسته ام. هنوز خالی و تهی از هر حسی. شده است بدانی راهت را و انتخاب کرده باشی سرنوشتت را و راضی باشی از وجود کنونی ات ولی لحظه ای برسد که تو اندوهگین و وامانده به درونت بنگری و از خود بپرسی حالا دیگر چه می خواهی؟ من رسیده ام. از خود می پرسم، دیگر چه می خواهی ؟.... اگر تو مهلتم بدی مهلت مرگ و نمی خوام با تو به قصه می رسم همراه لحظه ها میام....این قلب خسته و درمانده با سوزشی دردناک به یادم می آورد آن چه را که می خواهم. هر کسی نداند او که می داند. تنها اوست که این همه سال هر باری را که تحمیلش کردم بزرگوارانه به جان خرید و دم نزد تا این لحظه، که دیگر خسته است و کم طاقت! تنها اوست که می داند این سنگین ترین وزنه ایست که تا بحال تحمّلش کرده است. باورش هم نمیشد روزی این چنین درمانده و مستاصل باسوز و درد در این جایگاه ابدی اش بتپد. ...تشنه و مومن به تشنه موندن، غرور اسم دیار ما بود، اون که سپردی به باد حسرت، تمام دار و ندار ما بود....

اینجا نشسته ام. باز خالی و تهی از هر حسی. از کدامین زمان آغاز کرده ام، گرفتن قیچی به دست و افتادن به جان خواسته های دل انگیز و رویا گونه ام!  از چه زمان یاد گرفته ام که پشت دیوار شرم با لکنتی ترّحم برانگیز حرفهایم را زیر لب زمزمه وار فرو دهم! چه بر سر من آمده است ! ....کنار ما باش که محزون، به انتظار بهاریم، کنار ما باش که با هم، خورشید و بیرون بیاریم.... نام این همه احتیاط و شرم و شرط و لب گزیدگی را چه می گذارند. منطق! رشد! عقل! سی و هفت سالگی! دوراندیشی! درایت! درک! مصلحت! قید! اخلاق! شرف! نجابت! کدام ؟؟ کدامین نام را بر رویش بگذارم تا مرهمی تسکین دهنده باشد بر این سوزش دل بی گناهم.... تو معصومی مثل تنهایی من، شریک غصه های شبنم و نور، تو تنهایی مثل معصومی من، رفیق قله های پاک و مغرور....

اینجا نشسته ام. هنوز هم خالی و تهی از هر حسی. به یک شعر فکر میکنم. به یک قطعه ناب. به طعم شیرین شراب. به حسرت یک دیدار. به یک حس نجیب. به گذر زمان. به دغدغه های روزمره. به قهقهه های بی دلیل. به لحظه انتظار، به زمان رفتن.... اسم تو داغی شرمه ، تو فضای سرد خورجین، خواستن تو یه ستاره ست پشت این ابرای سنگین ... به زمان از دست رفته. به نجابت سنگ. به بازیهای کودکانه. به سایه یک درخت. به آرامش ثانیه ها. به سرمای درونت. به واقّعیت. به تخّیل. به آرامش یک عکس. به بوی غربت. به زبان بسته. به شرم. به خواهش. به پرواز نیاز. به نیاز پرواز. به دستها. به مرگ. به دوست. به دور دورها. به ایران. به سفر. به دلهره. به نگرانی. به دور شدن. به دو راهی. به بودن یا نبودن. به داشتن یا نداشتن. به باشد یا نباشد .به ... .  .....خدا به همراه،  ای خسته از شب، اما سفر نیست علاج این درد،راهی که رفتی رو به غروبه، رو به سحر نیست،  شب زده برگرد....

و من همچنان این جا نشسته ام. همچنان خالی و تهی از هر حسی. امّا می دانم فردا روز دیگریست و دل می سپارم به اینکه شاید فردا  ارمغانی به همراه داشته باشد. دل می بندم به فردا. دل می بندم به فردایی که شاید این تن خسته را درمانی پیش آرد.

هیچ ، تنها و غریبی
طاقت غربت چشماتو نداره
هر چی دریا رو زمینه
قد چشمات نمی تونه ابر بارونی بیاره
وقتی دلگیری و تنها غربت تمام دنیا
از دریچه ی قشنگه چشم روشنت می باره
نمی تونم غریبه باشم توی آیینه ی چشمات
تو بذار که من بسوزم مثل شمعی توی شبهات


 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:27 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 



۱.
تو می دانی چرا من الان یک هفته است که هر روز گاهی روزی دوبار خودم را می رسونم جلوی سالن دانته تو مرکز شهر تا اون شش تا درختچه کوچولوی تو گلدون ها رو بو بکشم ؟  همونهایی که دورشون بنفشه کاشتند، قد کوتاهی دارن ولی عطرشون مستت می کنند.. تو نمی دانی که من هربار که اون عطر رو فرو می دهم هزاران هزار خاطره شیرین را به یاد می آورم . تو نمیدانی که آن بو یعنی چه ..تو نمی دانی که آن عطر یعنی بابا .. یعنی حیاط خانه ای که تویش به دنیا آمدم . .. یعنی درخت آلویی که بابا کاشته بود و اصرار داشت که این درخت قطعاْ در آینده یک صندوق آلو می دهد. تو نمی دانی که وقتی بویش می کنم چه حالی می شوم. تو نمی دانی که به یادم می آورد،  از اول بهار اسم بابا را می گذاشتیم مش قاسم و اون درخت میشد نسترن .... تو نمی دانی که چقدر مواظب دانه دانه شکوفه هایش بود که آلو شوند. تو  نمی دانی که حتی به بو کردن زیادی ما هم حساس بود . تو نمی دانی که به من میگفت: پپر! دماغت را فرو نکن تو این شکوفه!  ظریفه!  بهش  آسیب میرسه! تو نمی دانی که من به چه عشقی این راه را هر روز گاهی دو بار می روم تا این بوی خوش بچگی هایم را فرو دهم و جان بگیرم. تو نمی دانی که ... می دانی ؟؟؟

۲. ظریفی عزیز، میگفت:  نه!  نَکَن ... اولش کمی سخته ... کم کم عادت می کنی .... منم اینجوری بودم .. هی مویم را می کندم ...ولی فایده نداره .. توکل کن به خدا ... دستتو بزن به دیوار و توکّل کن به خدا ... خداییش تصّورش هم برام خنده داره !!!!!!!!!

۳. هر سال روز دوازدهم اردیبهشت که میشود، یک حس قشنگ مثل یک موج غلتان می آید و تمام وجودم را پر می کند ... روز معّلم برای من روز عاشقانه ای بود. صد و پنجاه تا چشم زیبا و معصوم از صبح با شوق و ذوق بهت خیره می شدند و هر کدام سعی میکردند در گفتن "روزتان مبارک" و "خانم تبریک می گیم" ازاون یکی سبقت بگیرد .. روز معّلم برای من یعنی یک شاخه رز صورتی . شاخه گلی که تنها دارایی اون بچّه ها بود و می توانستند با عشق و محّبت به من هدیه اش کنند. آن گل رز صورتی که با دلهره از حیاط همسایه چیده می شد و هر سال به عشق زودتر کندن آن قبل از دیگری از خانه بیرونشان می آورد. آن رز صورتی یعنی تمامی خوبی های عالم .. یعنی زیباترین هدیه خدا .. یعنی عشق ... یعنی معرفت .. یعنی پاکی .. یعنی معصومیت . من هر سال دوازدهم اردیبهشت باز هم عاشق تک تک اون نگاهها می شوم.

۴. امروز (شنبه) حسابی کلافه ام ... نظمم به هم خورده ... می دونم ریشه اش از کجاست ... می دونم از کی و کجا شروع شد ... از صبح ساعت ۱۱:۵۰ دقیقه که من بالاخره تونستم این پسرخاله ورّاج را ساکتش کنم و به دروغ بگم باید برم بیرون .. بعد دیدم که ساعت ۱۰:۵۷ دقیقه مسج اومده و با خوندنش دیگه دلهره ام شروع شد ...دلهره با اون دستهای زبرش هی قلبم را فشار می ده و دردم میاره ... تا موقعی که من کلافه هستم این نوشته ها به چشم هیچ احدی نمی رسه .. اگه می خوانید یعنی    کلافه گی و دلهره من پودر شده رفته .

۵.  چقدر دلم تنگه!
۶.  گیر آدم مسخره نیافتید انشالله!
۷.  ممنونم پروین خانم عزیزم ... امیدوارم بتوانم محبّتتان را جبران کنم ... به خدا من خیلی خوشبختم... بازهم ممنونم.
۸.  هر کاری کردیم خاتون خانم راضی به اهدای تی شرت ها نشد که نشد! یا همه را روهم روهم تن جان جانانش کرده یا اینکه تو همون دستشویی هواپیما فرستاده پایین! خلاصه که ملّت تی شرت بی تی شرت!!!
پیوست.۱. خاتون جان بالاخره راضی شدند... شما برای قطبی بفرستید لطفاْ ... قرمز باشد بهتر است . قربان یو
۹.  این الی ما چشه ؟؟؟ یکی بگه .
۱۰.  اگه امشب ببره چی میشه !!!! به به
۱۱.  دیییَه تمام شد!!!!!!
۱۲.  دارم دعا میکنم خدا به دلش بیاندازه دست از لجبازی برداره ... تو رو خدا برش گردون .. عر می زنم ها ...

۱۳.  تک                ثیر !!!! فقط به خاطر تقاضاهای فراوان شما

      

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:9 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

 

ماجرا از یک باشگاه ورزشی شروع شد. مرجان به اصرار همراهی دو همکارش را به باشگاه اداره قبول می کند. هنوز ساعاتی از حضورشان در آنجا نگذشته بود که یکی از همکاران او توسط خانمی برازنده و زیبا متوقف می شود. این خانم از همکار مرجان درباره او سوال می کند. آیا ازدواج کرده یا مجرد است. همکار به او می گوید که مرجان بیوه ای کم درآمد است که پس از حادثه فوت همسر به تنهایی از دختر هشت ساله اش نگهداری می کند. خانم از همکار مرجان می خواهد که ساعاتی از وقتش را به او اختصاص دهد.

همکار راضی می شود و با این خانم چند روز بعد قرار ملاقاتی می گذارد. خانم زیبا خود را سارا همسر یکی از معماران بزرگ تهران معرفی می کند. ظاهرش هم نشان از تمّول بسیار او دارد. سارا به همکار مرجان می گوید که بچّه دار نمی شود و هم او و هم شوهرش علی به داشتن فرزند علاقه مند هستند. علی سالم است ولی سارا هیچ وقت قادر به داشتن بچّه نیست. آنها به دنبال زنی می گردند تا بتواند از علی صاحب فرزند شده، فرزند را به آنها بسپارد و خود را کنار بکشد. آنها به دنبال شخص قابل اطمینانی می گردند. سارا از زمانی که مرجان را دیده است حس می کند فرد مورد نظر را پیدا کرده است. آنها حاضر هستند میلیونها تومان پول هم به او بدهند. همکار مرجان که زنی دوراندیش بود به سارا قول می دهد که قضیه را به مرجان بازگو کند و هر آنچه از دستش برآید انجام دهد.

مرجان بسیار متدّین و با خداست. ابتدا قبول نمی کند ولی با شنیدن استدلال های همکارش کمی مردّد می شود. خانه تاریک اجاره ای و محّل نامناسب برای تربیت دخترش، درآمد کمش و دلایل بسیار باعث می شود که به این کار تن درهد. در نهایت او فقط به این می اندیشید که دل این زوج را خوشحال کند و به آنها فرزندی اهدا کند.

قرارها گذاشته می شود. علی با مرجان آشنا می شود. پول ذکر شده به مصرف خرید خانه ای دو طبقه می رسد. طبقه اوّل مرجان ساکن می شود و برای طبقه دوم مستاجری پیدا می کنند که مرجان در یک سالی که از اداره مرخصی گرفته است، صاحب در آمد هم باشد. علی مرد بسیار خوبی است. به مرجان بسیار محبّت می کند. مرجان ماه دوّم حامله می شود. سارا سنگ تمام می گذارد. سارا تمامی مایحتاج مرجان را از خارج تهیه می کند. حوله تنش،لباسهایش، شامپو و تمامی نیازهایش را. علی روز به روز به مرجان وابسته تر می شود. مرجان هم همینطور. سارا هم همچنان صبورانه با قضیه کنارمی آید و خوشحالی می کند. سارا هر بار مرجان را تا دکتر همراهی می کند. راننده ای بیست و چهار ساعت در اختیار مرجان است که هر کجا می خواهد برود. علی از شدّت ذوق دو ماه آخر را سرکار نمی رود.

درد مرجان شروع می شود. آمبولانسی به دنبال او می آید. مرجان فقط درد دارد. بیهوش می شود. وقتی به هوش می آید. فارغ شده است. در جایی نامشخص است. خارج از شهر. دکتر و پرستاری بالای سر او هستند. از بچّه می پرسد می گویند سالم است و پسر. می پرسد با ساراست ، می گویند بله. کودک با سارا رفته است.

مرجان به خانه باز می گردد. سارا به او زنگ می زند و به او می گوید که در حال تدارک رفتن به خارج از ایران برای همیشه هستند. از مرجان بخاطر هدیه دادن پسرش تشکر می کند. مرجان اظهار خوشحالی میکند. هیچ کس از درون مرجان خبر ندارد. مرجان هیچ وقت احساس واقعی اش را به پسر نداشته اش ابراز نمی کند. بعد از دو ماه علی زنگ می زند. خواهش میکند که او را ببیند. عقد باطل شده است. مرجان مخالفتی نمی کند. شاید مشتاق دیدن اوست. علی می آید. می گوید سارا با پسرک که چقدر هم شبیه مرجان است ایران نیستند. عکسی از پسرک را دارد که به مرجان نشان می دهد. علی به مرجان می گوید که چقدر دوستش دارد و به او عادت کرده است. از مرجان خواهش می کند که به عقدش در بیاید. مرجان درخواستش را علیرغم میلش رد می کند. از او می خواهد هیچگاه باز نگردد.

سالها می گذرد. هر سال این موقع که می شود من یاد پسرک و سرنوشتش می افتم. پسرک در یکی از  این روزها به دنیا آمده است.

چند ماه پیش سارا به مرجان زنگ می زند. از او حلالیت می طلبد. سارا به سرطان مبتلا شده است و در حال مرگ. از مرجان می خواهد که او را به خاطر گرفتن و ندیدن پسرش ببخشد. مرجان به او اطمینان می دهدکه او هیچ وقت از او ناراضی نبوده است. سارا از مرجان می خواهد که سرپرستی پسرک را به عهده بگیرد. از او می خواهد از علی هم مراقبت کند. به مرجان میگوید که علی هنوز هم تو را دوست دارد. از او قول میگیرد که مواظب هر دو باشد. علی با پسرک به ایران برگشته اند. مرجان به قولش عمل کرده است.

و من همیشه به این فکر می کردم که آیا روزی پسرک مادر واقعی اش را پیدا می کند یا نه!

پیوست.۱. من رسما پشیمان شدم از توضیح دادن ... همه راضی هستند من چی کاره بیدم... اگه به نظرتون سارا کار اشتباهی کرده که حلالیت طلبیده ، باید صبر کنید بریم اون دنیا ازش بپرسیم ... فقط یادم بیاندازید قبل از مرگ اسم واقعیشو بهتون بگم.

پیوست.۲. این داستان کاملا حقیقی است. حتی من الان دچار عذاب وجدان شدم که چرا نوشتم. شاید هم برش داشتم.

پیوست.۳. هر گونه تشابه این داستان زندگی با برباد رفته یا کتابهای ر اعتمادی تکذیب می شود!!!!!!

 

              

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:2 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

 برمی گردم ... آی بر میگردم

۱. ممنونم از همه کسانی که این روزها مرتب  به یادم بودند و حالم را می پرسیدند.. نمی دانید چه روزهای سختی بود ولی هر آرزوی خوبی که برایم داشتید مرهمی بود بر روی این زخم داغ

۲. یک جا خوندم  don't lick your wounds, celebrate them ..من که لیسیدم تا خوب شد ... نمی دونم چطور میشه وقتی زخم داری و تنت درد داره تقدیسش کنی و زخمت را تجلیل کنی ... نمی دونم .. من جز لیسیدن راهی بلد نیستم .. شما دوست دارید راه جدید را امتحان کنید

۳. این ده روز روزهای عجیبی بودند ... از اشکها و دردهای روز اول که فاکتور بگیریم  میشه گفت یکی از بهترین اتفاقات زندگی ام افتاد .. از اون اتفاق مهّم تر و بهتر که فاکتور بگیریم  میشه گفت اتفاق دوّمی ه خیلی خوب بود .... باید گاهی اوقات یک انگیزه بزرگ پیدا بشه تا تو بخواهی عوض بشی .. بخواهی تغییر کنی .. باید با ارزش ترین هایت را ازت دور کنند تا تو بخواهی که بخاطر بازگرداندنش هر تغییری را به جان بخری ...

۴. شما به این پروسه خندیدید و با تحسین نگاه کردید و کف زدید .. اما نفهمیدید که بهایش گریه های خونبارم بودند .... و باز هم نفهمیدید که بهایش را به جان خریدم و راضی ام از این همه آگاهی .

۵. تا حالا شده یک راز را بهتون بگن بعد شما به جای اینکه مفتخر بشید از خجالت آب بشید برید تو زمین ؟؟؟  نشدید؟  خوب نشده باشید .. من که شدم ...  هنوز که هنوزه دارم ذوب  می شم .. آخه تو چرا زودتر به من نگفتی ؟؟ من بیچاره ....

۶. دلمان این روزها کم لطفی فرمودند ... هر ازگاهی عذابمان دادند ... حالا می فهمیم چه مرگشان بوده ... یک وقت فکر نکنید از پتاسیم است .. نه ... حکایت منیزیم هم نیست ... ایراد از فرستنده ها بود.

۷.توی اوج بی کسی هام ... دلواپسی هام ..یاوری از غیب... رسید به فریاد... شکر خدایی که تو رو به من داد

توی دشت بی پناهی ... بی تکیه گاهی .. یاوری از غیب ....رسید به فریاد..... شکر خدایی که تو رو به من داد

۸. همه چی الان خوبه ... شاید خوب تر از خوب .. شاید خیلی خوب تر از خوب .. آنقدر خوبه که گاهی فکر میکنم خوابم ... ولی هنوزم یک ترسهایی هر ازگاهی سر می خوره توی حفره ی دلم ... فکرم می رم به روزی که نکنه این همه خوبی از دستم بره ...

۹. نقشه می کشم .. آی نقشه می کشم .. همه جا می رم .. شمال .. جنوب .. شرق .. غرب ... همه جا هم هستی ... آن قدر واضحی که می تونم دستم را دراز کنم و لمست کنم .. تو خود منی .. پاره ی تنمی .. نقشه می کشم ..آی نقشه می کشم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 8:57 قبل از ظهر  به قلم پروانه  |