|
|
|
|
|
پشت دریاها شهری
است زادگاه من زیباست .
زادگاه من یکی از شهرهای شلوغ جهان است . رتبه اش بالاست ، شانزدهم است
. همیشه پر از سر و صداست ، پراز هیاهوست . در زادگاه من مونو اکسید کربن و
ذرّات معلق بیشتر از اکسیژن شش هایت را نوازش می دهند. شهر من همیشه زنده
است ، روزها وحشی و بی قرار است و شب ها خواب ندارد . زادگاه من را
باید در نیمه شب از بالا ببینید ، باید آن همه نور و حرکت را از
فراز آسمان ببینید تا عظمت و شکوهش را دریابید .زادگاه من تهران بزرگ پایتخت
ایران است ، شهری که برای پای تخت بودن بنیان نشده است . شهری در کوهپایه های البرز
بزرگ ، شهری که خندق های اطرافش توسط دستان زحمتکش ساکنینش پر شده اند. شهر دود و
سرب ، شهر زیبای من تهران است . اوایل اقامتم در غربتم همیشه خواب کوچه پس کوچه هایش را می دیدم . حتی در بیداری هم این حالت اتفاق می افتد امّا به گونه ای دیگر. در حالت بیداری یک دفعه خودت را مثلا در خیابان پهلوی حس می کنی ، جلوی آندره ایستاده ای و از پیاده رو به خوردن مردم نگاه می کنی . احساس شیرینیست ، احساس تعلق به مکان و مختصات خاصی. تهران را عاشقم . عاشق تک تک خیابان ها و کوچه هایش . تاریخ قابل افتخاری ندارد ولی جای جایش گذر زمان را حس می کنی . اسامی خیابان ها نشان از تایخی دیگر و جغرافیایی دیگر می دهد که الان دیگر وجود ندارد . دروازه شمیران کجاست ؟ دروازه دولتی دیگر نیست . از توپخانه و دم و دستگاهش دیگر خبری نیست . چاله میدان دیگر چاله ندارد .بهجت آباد دیگر آبادی نیست . برعکس بعضی تهرانی ها ، تهران را حفظم . به جرات می توانم بگویم از شرق تا غربش . از جنوب تا شمالش را پیاده گز کرده ام . از دوازده سالگی برای رفتن به مدرسه باید اتوبوس سوار می شدم و این اتوبوس رانی گاهی کمی طولانی تر از حد معمول می شد. اتوبوس های آن موقع مسیرهای بلندتری داشتند . اتوبوس مدرسه من از بیمارستان هزار تختخوابی ( امام ) به نازی آباد می رفت . مسیری بسیار طولانی . اکثر اوقات از خود بیمارستان سوار می شدم و یک بار هم با دوستانم تا کاخ مرمر رفتیم تا کاخ را به چشم ببینیم .محدوده تهران گردی هر سال وسیع تر می شد و علاقه من به تاریخ و سابقه این شهر بیشتر . پارک فرح
و بلوار را بسیار دوست دارم ، همیشه احساس می کردم جای پای استاد ماکان و
معشوقه اش را در گردشهای شبانه میدان اسب دوانی و نهر کرج می بینم .انقلاب و راسته
کتاب فروشی هایش هنوز هم در خواب هایم مستمر می آیند و می روند
مبادا غربت جزییاتش را از یادم ببرند. شرق تهران و فلکه های یک و دو اش
هایش برایم حکم خانه پدری را دارند . زعفرانیه را دوست دارم ، بارها گفته
ام در آنجا عاشق شدم و دانشگاه رفتم . پل تجریش را می پرستم بخاطر بوی خوشش ، بخاطر
آن بازار سحرانگیز که تو را به صد سال پیش می برد ، بخاطر آن پیرمرد ادویه فروش که
عمدا رویش را آنور می کرد تا تو یک آلو بدزدی و با لذّت دزدی به دهانت بگذاری و او
با لبخندی بدرقه ات کنند. اگر بازار را تا انتها بروید وارد کوچه پس کوچه هایی می
شوید که نظیرش را فقط در شهرهای قدیمی می بیند .صدای مخملی آب روان
کامرانیه را هیچ آب روانی ندارد. کوچه پس کوچه های مقصود بیک را برای پرسه زدن
بی انتها دوست دارم . خیابان کوهستان را بی اندازه دوست دارم . وقتی آن بالا ها می
ری احساس بزرگی می کنی . ظهیرالدوله را بی نهایت دوست دارم . ساعت ها بر سر مزار
ایرج میرزا ، رهی معیری ، فروغ و ملک الشعرا بیتوته می کنم . پیوست. ۱. جرّقه این مطلب را پونه عزیز زده است . پیوست.۲. الان که فکر می کنم می بینم عجب جاهایی را از جا انداختم .. بعضی ها را اضافه کردم و بقیه را اینجا می آورم. درکه ، دربند ، ولنجک ( آخ چه روزهایی بود ) خیابان امیر آباد حدافاصل انقلاب تا خوابگاه ، تمامی طول خیابان پهلوی از سرپل تا راه آهن .. تمامش زیبا و افسانه ای است ، درختهای بلند و سر به فلک کشیده و جوی روانش دل آدم را می برد. خیابان شاه ، چهار راه استامبول ، کافه نادری ، پیراشکی خسروی ، خیابان ویلا ، قنادی آراز ( شما را به خدا یکی جای من بره یک قهوه بخوره ) وای دیگه دارم کلافه می شوم ، یکی دو تا که نیست ، اصلاْ همه تهران تمام خیابان های اصلی و فرعی و نیمه فرعی و ربع فرعی .. والسلام.
![]() |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 8:5 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||