تبليغاتX
پشت هیچستان - اول مهر ماه
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همّت کن ------------ و بگو ماهی ها،حوضشان بی آب است

امروز اوّل مهرماه است .اوّلین روز پاییز، روز شکوه ، روز آغاز مدرسه ،  روز یک سال بزرگ شدن ، روز به کلاس بالاتر رفتن ، روز صبح زود بیدار شدن ، روز خمیازه ، روز غرغر ، روز ایراد ، روز بلند شو دیرت می شه ، روز هراس ، روز دلهره، روز لباس نو ، روز کتاب نو ، روز کم خوابی ، روز دوست ، روز دیدارهای مجدد ، روزنسق کشی ناظم ، روز افتخار مدیر ، روز نصیحت   های مسخره و تکراری، روزهوای خنک ، روز یک دنیا حرف ، روز خنده در کلاس ، روز خبر ، روز جوک ، روز زنگ آغاز مدرسه ، روز آشنایی های مجدد ، روز نو ، روز اوّل مدرسه ، روز مهر ، اوّلین روز پاییز

بدون اغراق روز اول مهربرای تمام ایرانی ها یکی از پر خاطره ترین روزهای زندگی است . هر کسی به نوعی و به گونه ای . هیجان انگیز ترین روز دنیا ، هیجانش از چند روز قبل آغاز می شود و شب قبل به هیجان می رسد . شب سی و یکم شهریور، شب دلهره همه چیز باید خوب پیش بره . دلت به تاپ تاپ می افته . کتابها همه نو و تمیز ، همه جلد کرده و نو ، کتاب را از وسط باز می کنی، دماغت را می گذاری اون وسط یک نفس عمیق ، به به . چه بوی خوشی . لباسها ، صد بار بهشون نگاه می کنی مبادا چروک بردارند ، روزهای بعد مهم نیست ،می دانی که دیگر این روپوش به این دقت اتو نخواهد شد ولی امروز نه ! باید امروز تمیز و مرتب باشی .. مقنعه بیچاره را صد بار اتو کردی ، سه بار امتحانش می کنی ، هر کاری میکنی که یک ذره مو از بیرون معلوم باشه نمیشه .. اون طناب لعنتی زیرش را باید سفت ببندی . دلهره دلهره دلهره .. اگه بیدار نشم چی .. تمام تابستان را تا ساعت نه خوابیدی .. حالا میشه ساعت شش بیدار شد .. روز اول مهر روز ساعت شش بیدار شدن  است از روزهای دیگر میشه هفت .. روز اول روز مهمی است صبحانه خورده و با موهایی شانه کرده بیرون می روی مبادا که کسی بخواد موهایت را ببینه که در تابستان چه شکلی شده .. بقیه سال را ولش کن .. مهم نیست اصلا.. شانه نکرده می روی ..با وسواس گل سرت را هم که برای این روز کنار گذاشتی نگاه می کنی .. کفشها .. کفشها باید روز اول مهر نو و تمیز باشند .. مخصوصا جوراب .. ولی مگر جوراب سیاه تمیزی و کثیفی سرش می شه .. با دلهره به رخت خواب می ری .. تو خواب فکر می کنی بچه ها چه شکلی اند .. شنیدی مهرزاد از امریکا برگشته .. دل تو دلت نیست که برات از اونجا تعریف کنه .. شیرین ، مریم ، مهشید و صد تای دیگه .. قراره همه را ببینی ..ازهیجان خوابت نمی بره .. تازه خوابت برده  ولی یکی هی صدات می کنه .. .اه ... باباته .. میگه پاشو مدرسه ات دیر می شه .. می پری پایین .. از هولت دور خودت می چرخی ..نمیدونی چه کنی .. با هیجان می پوشی تند و تند .. مبادا عقب بیفتی .. صبحانه را با عجله می خوری .. برای بار اول و آخر بعد از صبحانه مسواک می زنی .. ساندویچ یک متری مادر را برمی داری که خدای نکرده ا تا ساعت دو از گرستگی نمیری .. هیچ کس نیست بدرقه ات کنه .. مامان خودش مشغول رفتن است و بابا برادرت را برده یک گوشه حاضرش می کنه .. یک خداحافظی توی هوا پرتاب می کنی .. می دوی بیرون .. وای چه بویی .. مست می شی .. روز اول پاییز تنها روزی است که بو می دهد .. روزی که بوی مخصوص به خودش را دارد ... بوی پاکی ... بوی نجابت .. بوی مدرسه .. بوی سرما.. تمام طول راه  بو می کشی .. نفس عمیق .. خنکی هوا تمام هیجانت  را می خواباند .. سرمای صبح اول پاییزی اون باقیمانده پوست دست و صورت بیرون مانده ات را  نوازش می دهد . به ایستگاه اتوبوس می روی .. امروز روز اتوبوس است .. باید ببینی چند تا پسر اضافه شده اند ... البرزی ها .. پسر های قدیمی از دور نگاهت می کنند .. همه در سکوت هوای همه چیز را دارند .. دخترها آمار پسرها را دارند و پسرها هم همینطور .. سوار اتوبوس که می شوی .. پسرها با صدای بلند احوالپرسی می کنند ظاهرا خودشان را خطاب می کنند ولی در باطن تو را صدا میکنند .. اگر کسی گفت دراز چطوری ! می فهمی تو را می گویند ! قند تو دلت آب می شه ! ولی مثل یک خانوم نشستی و به رویت نمی آوری ! یک عده دختر و پسر همسال چند سالی است اینگونه رابطه دارند ، بدون گفتگوی مستقیم ، بدون اینکه حتی اسم هم را بدانند .... به چهار راه کالج می رسی .. همه پیاده می شوند .. همه دنبال هم راه می افتید .. به مدرسه می رسی ..بچه ها را پیدا می کنی .. بازار ماچ و بوسه داغ است . روز مهربانی است .. تنها روزی که همه همدیگر را می بوسند .. خبرها رد و بدل می شوند ..مهرزاد طبق معمول از دوست پسرخوش تیپش می گوید ... زنگ می خورد .. نطق آبکی مدیر همیشه عوضی .. ناظم سخت گیر .. خیر مقدمی که هیچ وقت به دلت نمی چسبد ولی این روز روز مقدسی است . روز شروع  چرخه دیگر زندگی است .. یک سال تلاش و کوشش .. بخوانی و بخوانی و بخوانی .. روز اول مهر .. روز اول پاییز .. خوش بو ترین روز دنیا ...

 

امروز هم به عادت تمامی اول مهرهای گذشته سر ساعت هفت بیرون رفتم و نفسی عمیق کشیدم .. اینجا هم اول مهر بوی خودش را دارد .. یک بوی خاص .. بوی مدرسه .. بوی  دوستی .. بوی عشق ..بوی نوجوانی .. بوی جوانی .. بوی  خوب پاییز..

روز اوّل مهر گرامی باد ...........

یکساعتی در حال عکس پیدا کردن بودم که به حال و هوای اون موقع بیاد . پیدا نشد .این عکس روز اول مدرسه رفتن این دو تاست ( از گوگل پیدا کردم ) .. می گم شما که بخیل نیستید ، فرض کنید اون موقع من هم این شکلی می رفتم مدرسه .. گناهه ؟!

هنوز یاهوی من خراب است یعنی از هیچ کس آفی میلی هیچ چیزی نمی گیرم .. می شه یکی برام راه حل بده .. ممنون..

پیوست.۱. وبلاگ خوانی اجباری به این می گن که اینا بخواهند بیایند خانه ات و تو نخواهی در را باز کنی و بعد مجبور می شی که همه جا را تاریک کنی و بری در یک اتاق سه در سه روبروی یک کامپیوتر بنشینی و هی وبلاگ بخونی ، هی وبلاگ بخونی .. بابا یکی بیاد با هم چت کنیم حداقل .. هیچ کس هم نیست . کلی چیز خوانده ام خسته شدم بابا .. بیایید و در بزنید و بروید .. مردم ! اه !

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 7:2 بعد از ظهر  به قلم پروانه  |