تبليغاتX
پشت هیچستان - سینما
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همّت کن ------------ و بگو ماهی ها،حوضشان بی آب است
جلوی کامپیوتر نشسته ام . تمامی وبلاگ ها را خوانده ام ، تمام و کمال . در وبسایت ها می گردم مطلب دندانگیری پیدا کنم .. به ناگاه آدرس سینماهای تهران را می بینم .. عصر جدید ... وبسایت دارد .. کلیک می کنم .. واردی یک فضای سیاه رنگ می شوم .. دلم هری می ریزه پایین .. احساس میکنم بوی مرغ کنتاکی هم به دماغم می خوره ..باز میشه .. سالن یک ..سالن دو .. سالن سه .. دلم غش می ره .. ضعف می رم .. قربون صدقه تک تک سالن ها می روم .. نوشته رزرو آن لاین ... پرتاب میشم به تونل خاطراتم .. سینما تخت جمشید محبوب من .. نفهمیدم چی شد که اسمش یک دفعه شد عصرجدید .. خیلی ها شاید بدونند که من عشق فیلم هستم .. هر فیلمی که بیاد من باید ببینم .. حالا هر چی می خواهد باشد ... این خصلت را از پدری گرفتم که سرش را میزدی تهش را می زدی در سینما بود و پدر بزرگی که هر پنجشنبه عصر شش تا فرزندش را در خانه می گذاشته تا محبوبه اش ( مادر بزرگ جان ) را به سینما برساند .. پدر همیشه ما را سینما می برد .. بیشتر سینماها میدان مجسمه ( به قول خودش ) بودند. از بلیط فروش دم در تا صاحب سینما او را می شناختند .. از خرید بلیط هم خبری نبود .. در را باز میکرد و مرا داخل می برد .. آن موقع فکر میکردم من پرنسس بالفطره هستم و همه ما را میشناسند .. آخرین فیلمی که بابا مرا برد "پرستوها به لانه باز میگردند " بود . آذر شیوا و مجید محسنی ... یادم میاد من و بابا آخرش یک بغضی کرده بودیم که نگو ... البته بغض من کمی بعد به گریه ای شدید تبدیل شد ، زمانی که پست فطرتی خارج از سینما انگشت کثیفش را به من زد ... تا خانه گریه کردم و بعد به بابا گفتم دیگر من اونجا نمیام... بعد از آن سینما ها محدود شد به بلوار و تخت جمشید .. دومی هنوز هم مجانی بود ... بهترین فیلم هایی را که دیدم آنجا بود .. آخرین فیلمی که با بابا دیدم و بعد از آن او خودش را از سینما رفتن بازنشسته کرد " نار و نی " بود ... بابا از اوّل تا آخرش خواب بود و در آخر که اومد بیرون یک فحشی به سازنده داد و اعلام کرد که دیگر نباید سینما رفت .. فیلم خوب دیگر ساخته نخواهد شد ... اون موقع ها رزرو بلیطی وجود نداشت یک فیلم که میامد باید کلی در صف می ایستادیم .. حسن زندگی در مرکز شهر نزدیکی به همه جا است .. همیشه کسی که توی صف جا می گرفت من بودم .. طولانی ترین صفی که ایستادم فیلم نازنین" مادر " بود .. آن محدوده را خیلی دوست دارم .. ما بهش میگفتیم سر چهار راه ... خدا رحمتش کند یک آقا رمضون بود که تابستان ها یخ می فروخت و زمستان ها لبو ...دلم براش خیلی تنگ شده .. بار ها خوابش را دیده ام .. ماست بندی در گوشه دیگر است ..  روبروی آن بقالی بیوک بود .. یک مرد قد بلند و بد اخلاق که همه ازش می ترسیدند .. ساندویچی های متعددی هم بودند "چشمک " یک دفعه معروف شد .. اون سیراب شیردون فروشی پایین ... ساندویچی شانس ... داروخانه ... میوه فروشی ... کنتاکی ...

این خاطرات من داره هر روز دور و دور تر میشه .. بچه گی من داره هی عقب تر می ره ... من بچه گی ام را می خواهم .. من کوچه های کودکی ام را می خواهم ...من می خواهم برگردم به روزهای سادگی و معصومیت .. برگردم به یک سطل ماست خریدن و شوق کودکانه ... برگردم به دوران بی خیالی .. برگردم به دورانی که پدر مرا به سینما می برد ... دلم تنگ است .. دلم تنگ محّله کودکی هایم است ..تهران محبوب من دیگر بر نمی گردد.. دیگر بر نمیگردد.. می دانم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 9:0 بعد از ظهر  به قلم پروانه  |