تبليغاتX
پشت هیچستان - من تو را گم کرده ام!!
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همّت کن ------------ و بگو ماهی ها،حوضشان بی آب است

 

۱. من واقعاْ از این همه بی فرهنگی وبلاگم خسته شده ام ... جدیداْ مردم از سرچ کلماتی چون " قلمان" "اوستا کریم نوکرتیم" "جوجو خوشگله" "بوی جوراب" و "داستان مهمانی خواهر طلاق مامان!!!" و از همه دردناکتر عکس هندی و عکس دختر ناز ایرانی به اینجا می رسند... یادمه سالهای خیلی دور یکی از همکارهای مامان شوهری داشت که ماشالله خیلی باغش آباد بود و به نقل از زنش شرکتش محل تجمع بانوان عدیده و پدیده بود. یک روزی از روزها خانم میروند و یک تابلو می دهند درست کنند و صبح علی الطلوع در شرکت آقاشون می زنند. صبح که آقا میره شرکت می بینه تابلوی شرکت عوض شده و به جاش نوشته: شرکت خانم بیاری احمد ف و شرکا !!!!! حالا این شده حکایت وبلاگ ما .. فکر کنم دیگه وقتشه اسمش را عوض کنم به محتویاتش بیاد !!!!

۲.انقدر لجم می گیره از آدمهایی که همه کارهاشون مرتب و منظم است، همه برنامه هایشان را دقیقاْ ریخته اند و می دونند کی و کجا چه کار می کنند ولی وقتی با اعتراض تو برای امکان تغییر برنامه روبرو می شوند . تو را متهم می کنند که دلیلی برای اعتراض نداری و این برنامه های من همه بدترین حالت ممکن را نشان می دهند و قطعاْ  آنطور که من می گویم نمی شود و هیچکدام از این نقشه های من صد در صد نیستند..  بدترین جای داستان اینه که بعد از چند روز تمام آن برنامه ریزی مو به مو اجرا می شه و این بار تو در عمل انجام شده قرار گرفته ای . تنها کاری که برات می مونه  اینه که به طرف بگی که  .. من از اول از نقشه تو خبر داشتم ... دمت گرم که منو خر کردی تا نقشه هایت مو به مو انجام بشوند ... ممنون .

۳. اون داستان شغل جدید به پایان رسید. دختره سر اولین قرارش رفت .. حالا بماند که شنبه و یکشنبه مرا صبح تا شب اشغال کرد .. مجبورم کرد تمام رستوران های خوب شهر را ببرمش و نشانش بدم تا یکی را انتخاب کنه .. ولی بدترین جای قضیه این بود که یکشنبه عصر که با پسره قرار داشت ، زنگ زد که من حالم بده و قلبم درد می کنه .. و من سه چهار ساعتی مانده بودم چه کنم .. نه می تونستم برم دنبالش نه می خواستم (بدجوری مشغول عیش و نوش خودم بودم )... فقط هی زنگ می زد و راه چاره می خواست .. تا شب فقط حرص خوردم .. وقتی هم تلفنش را  جواب داد، از احوالش که پرسیدم، خیلی بد جواب داد، یک جوری که یعنی بیخود کردی زنگ زدی! آخر شب که زنگ زد بگه داره می ره خانه .. بهش گفتم خیلی بی ادبی کرده و من ازش ناراحتم .. فکر کنم از شغل شریف .... ی اخراج شدم .. بهتر .. از این کارهای پنهانی دور از چشم مادرش خوشم نمیاد !!!

۴. وقتهایی که خیلی دلتنگ و کلافه میشم ، نظمم را از دست می دهم . الان هم دلتنگم، هم کلافه ام  و هم بی نظمم . به شدّت از این وضع ناراضی ام. 

۵. من بعضی وقتها کارهای عجیب غریب و غیر عادی می کنم. اولآ که به شدت دست و پا چلفتی بازی در میارم و دوماْ اینکه کارهای منگل بازی(با عرض معذرت از منگل های عزیز) زیاد دارم . مثلاْ امکان نداره من از دیس یا قابلمه پلو بکشم ولی برنج را روی میز نریزم .. بی برو برگرد  کفگیر را جوری هدایت میکنم تا وسط راه بریزه !!! به کم و زیادش هم کاری نداره .. یکی دیگه اش، مثلا اینکه چند روز پیش خواستم کف آشپزخانه را بشورم .. از آنجایی که خراب بشه امریکا با خانه هاش .. می دونید که کف نه اشپزخانه نه توالت راه آب نداره .. یعنی باید دولا بشی با دستمال یا تی بشوری .. نشستم فکر کردم گفتم با چی بشورم .. به مغز دانشمندم رسید یک کاشی شور حمام خوب دارم بیام با اون بشورم .. بدون توجه به این که کف آشپزخانه کفپوش است ... از ته آشپزخانه اسپری را دست گرفتم .. فیس ...فیس .. فیس .. همه جا ریختم ..و عقب عقب رفتم بیرون و گذاشتم خوب خیس بخوره ..بعد از نیم ساعت که وارد آشپزخانه شدم با اولین قدم سر خوردم ..تا وسط آشپزخانه رفتم .. عین کارتون دست و پاهام تو هوا می چرخیدند .. هر کاری  کردم نتونستم تعادلم را حفظ کنم.. دنگ .. خوردم زمین ... نخندید ... زمین لیز شده بود و سر ..  چهار دست و پا هم نتونستم بلند شم .. مجبور شدم  سینه خیز از آشپزخانه بلغزم و برم بیرون .. نخندید ... ولی کف آشپزخانه با بدبختی پاک شد .. سه چهار بار دیگر هم خوردم زمین .. تمام دست و پایم هم کبود شد ..  اون همه کف و لیزی را دو سه ساعتی طول کشید تمیز کردم ..هر چی بهش آب می زدم بیشتر کف می کرد و بیشتر باید با پارچه تمیز می کردم ... خیلی روز بدی بود ... یک گند دیگه هم دیشب زدم .. اومدم خیر سرم برای خودم ماسک عسل درست کنم .. عسل را با ناز و ادا مالیدم به صورتم بعد دیدم زیر چشمم نداره .. گفتم حیفه بگذار زیر چشمم هم عسلی بشه شاید براش خوب باشه .. چشمتون روز بد نبینه .. چنان عسل مالیدم به دور چشمم که همه مژه هایم هم عسلی شد ..به هم چسبیده بودند و دیگه از هم باز نمی شدند ... منم، ژن یزدی، دلم نمی امد بلند شم برم پاک کنم .. خب حیف بود این همه عسل .. همانطور  با چشم بسته نشستم بلکه دل خونم و چشم کورم حداقل با دیدن پوست هلویم  آرامتر بشن ... بعد از نیم ساعت هم انقدر خوردم به دیوار تا رسیدم به دستشویی .. چشمام هنوزم می سوزه ... من خیلی گند می زنم ..  قرصی ، آمپولی، مسکنی .. دوایی سراغ ندارید ؟؟؟!!!

۶.  زندگی رنگ است :

 عکاس باشی : خودمان !!!!!!!!!!!!!!!!!  تکبیر

پیوست.۱. شما واقعاْ فکر کردید اینها تنها کلماتی است که با آن به اینجا می رسند ... اگر یکی اش را بگم هوش از سرتان می پره ... گاهی اوقات ساعتها به ترکیب لغات نگاه می کنم بلکه معنایش را پیدا کنم ... وبلاگ من بزرگترین مرکز لغات و صور قبیحه فارسی زبان است .. فکر کردید!  البته الان به یمن تیلای نازنینم کامنت دونی ام هم آباد شد .. باغت آباد انگوری !!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 2:55 قبل از ظهر  به قلم پروانه  |