|
|
|
|
|
از اون اتفاق هایی افتاد که نباید می افتاد. عصری سر یک موضوع هنوز نمی دونم مهم یا نا مهم خودم را عصبانی کردم ... با ذهن پریشون رفتم به طرف ورزشگاه....یک راه میان بر پیدا کردم که فاصله ام به نصف می رسد.. باید از یک خیابان اصلی به داخل کوچه ای بپیچم که از ساعت پنج تا هفت عصر گردش به چپ و رفتن داخلش ممنوع است .. طبق معمول جلویم را نگاه کردم .. چپ .. راست .. عقب ... خیلی آرتیستی رفتم داخل کوچه ... به خیال خودم به چه زرنگی تو ... ماشالله ... بترکه چشم حسود ... دویست متری که داخل کوچه شدم یک سری چراغ آبی شروع کرد به چشمک زدن ... تو دلم گفتم بدبخت .. پلیس یکی را گرفته ... از شدت گاز کم کردم که خودم طعمه نشم .. دیدم یک غول بیابانی هشت متری جلوم سبز شد .. با یک چراغ قوه آبی رنگ بهم اشاره می کنه که بیا کنارم بایست .. قبضه روح شدم .. هر چی خون در دست و پایم بود یک هو رفتند تو سرم .. کسانی که اینجا زندگی میکنند می دانند قضیه جریمه شدن چیزی فراتر از جریمه ایران است .. گواهینامه ات از سند سلامتی و ناموست هم ارج و قربش بیشتره ... پارک کردم یک گوشه .. تنها چیزی که تو ذهنم می آمد فحشهای چپ و راستی بود که به خودم و هوشم و مغزم و شعورم و عمرم و روزهای سپری شده عمرم می دادم .. اون غول بیابانی به ماشین نزدیک شده بود و به شیشه می زد .. اصلاْ یادم رفته بود که باید چی کار بکنم .. ماشین تو دنده را خاموش کردم .. راهنما می زدم .. شیشه پاک کن را روشن کردم .. غول بیابانی می زد به شیشه ... یادم رفته بود چطور شیشه را می دهند پایین ... درها را عوضش قفل کردم .. بالاخره موفق شدم ... گفت گواهینامه ... مثل یک شهروند خوب و احمق با صدایی لطیف پرسیدم .. چرااااااااا ؟؟؟ گفت غیرقانونی پیچیدی .. گفتم اه .. نو ... !!! دنبال کیف پولم گشتم .. فکر کردم اورده ام .. نبود .. هر جا گشتم نبود.. بهش گفتم نیست .. کیف پولم نیست .. یادم رفته بود بیارم .. دیگه نفسم بالا نمیامد .. بدون گواهینامه هم رانندگی می کردم .. از یک سوراخی کارت بیمه را پیدا کردم .. بهش دادم .. بهم شک کرده بود ... رفت که چک کند .. دو تا بودند یکی کچل غول بیابونی .. یکی مودار غول بیابونی .. کچله داشت منو می پایید .. زنگ زدم به مربوطه ... براش تعریف کردم ... همینطور یک ریز عر می زدم .. اشک های تلنبار شده یک هفته ای خدا راشکر راهی برای بیرون آمدن پیدا کرده بودند ... کچل بیابونی محو من شده بود که چطور در عرض چهار پنج دقیقه شش لیتر اشک ریختم ... مربوطه از اون طرف می گفت .. اگه بردنت اداره پلیس به من زنگ بزن .. تصور می کردم که الان دستبند بهم می زنند و عین این فیلم ها ته ماشین پلیس پرتم می کنند و می برند .. اشکهایم شدت گرفته بود ... کچل دیگه داشت نگران میشد .. به مودار یک چیزی گفت ... مودار با یک عالمه کاغذ اومد بیرون .. بهم گفت اینجا را امضا کن .. گفت اگر اعتراض داری سوم ژانویه بیا دادگاه ... دیگه هیچی نگفت .. خواستم بگم گواهینامه ندارم چی .. لال شدم ... امضا کردم ... نسخه منو داد ... مودار بهم گفت ... حالا می خواهی بیایی عقب .. بیا .. هواتو دارم .. می خواستم بگم برو به درک !!! سر چراغ قرمز که رسیدم به کاغذ جریمه نگاه کردم .. فکر اون سه امتیازی که کم میشه .. هفت سال رانندگی بی عیب .. هفت امتیاز گرفته بودم حالا سه تاش کم می شه می شه چهار تا مثبت ... اونش جهنم .. جریمه .. دویست دلاری باید جریمه بدم ...جونم را بگیر پولم را نگیر .... مشخصات کاغذ را نگاه کردم ... اسم من کجاست ... این که اسم مربوطه است ... پس من چی ؟؟ به مربوطه که زنگ زدم بدبخت نزدیک بود پس بیافتد ... فهمیدیم که اسم من اصلا در کارت بیمه ای که به مودار بیابونی نشون دادم نبوده و من از بس هول بودم به حرف پی اول لغت پالیسی اشاره کرده ام و گفته ام ببین .. این منم !!! جناب مودار خنگ هم بنا برمشخصات روی کارت بیمه ماشین به مربوطه جریمه داده ... نه من !!!! خیلی دلم می خواهد این جریمه را ربطش بدهم به انتقام الهی ... می خواهم بچسبانمش به اینکه کارت درست نبود ... ولی واقعا همه اتفاقها به هم مربوطند ؟؟ آیا اگر من امروز دهانم را می بستم این اتفاق نمی افتاد ؟؟ نمی دانم ... از ساعت پنج و نیم بعدازظهر تا حالا مبهوت گوشه ای نشسته ام و فکر می کنم !!! باید بگم تف به شانس یا تف به تقاص ؟!!!! پیوست.۱.فردا ظهر هم شد ... خودش نمی ره اداره پلیس بگه من بودم ... شما شاهد باشید .. من اصرار کردم خودش نمی ره ... امضا پروانه مقدس پیوست.۲. مربوطه رفت اداره پلیس ... منشی اداره گفته شانس آورده اید که پلیس منگل کنار مشخصات نوشته زن ... علامت اف گذاشته وگرنه جریمه عوض نمیشد .. گفته باید بروید دادگاه.. فقط قاضی می تونه عوض کنه ... اگر این علامت زن نبود .. تا اون روز هم پلیس اصلا قیافه من یادش می رفت و همه چی به نام این طفلکی ثبت می شد .. اون وقت من می موندم و یک عذاب وجدان !!!!!!!!!!!!! ! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 6:36 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||