|
|
|
|
|
زندگی تر شدن پی در پی زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی "اکنون" است رخت ها را بکنیم آب در یک قدمی است تغییر ... کلمه ایست به ظاهر ساده و آسان ولی به وقت انجامش پیچیده است و سخت. روزهای دشواری را می گذرانم ... از مرحله دانش جست زده ام به شناخت و می خواهم به راهکار برسم. سخت است .. هر که می گوید آسان است، بسی اشتباه می کند. کودک طبیعی ام را کمی رها کرده ام. کسی نمی دانست که من درونم را به کودکی سرکش و لجباز اجاره داده بودم. کودک طبیعی ام را دوست دارم. انقدر شیرین و مظلوم است که گاهی دلم برایش ضعف می کند. به شدّت احساساتی است. گریه را دوست دارد. از خندیدن هم لذّت می برد. ماکارونی مامانش را دوست ندارد. دوست دارد رقاص شود. از ارتفاع نمی ترسد. لبه بالکن می ایستد. ترس را نمی شناسد. کودکم به سرعت برق و باد، بزرگ شد. بی آنکه بفهمم والد با همه فشارش کودک را با بایدها و نبایدها، با ترس و اضطراب آشنایش کرد. حیف! کودکی ام زود تمام شد. همان روزی که مجبور شدم ده ساله ای شجاع باشم و تنها از مدرسه برگردم، همان روز بچگی ام به قیمت "ترس" تمام شد. حالا کم کم کودکم را باز می یابم. هر سه را می شناسم. امّا تغییر سخت است. خیلی سخت تر از آنکه تصوّرش را می کردم. فکر می کردم همین که دلایل را می دانم کافیست. ولی نیست. باید رویشان خیلی خیلی کار کنم. کودکی مهمترین بخش تامل و تاخر است. شاید تعداد کمی این ضرورت را بدانند. من در نقطه ای در کودکی ام تصمیم گرفتم، پروانه کنونی باشم. آنچه اندیشیده ام، اکنونم را تشکیل می دهند. من ماحصل تقابل ذهن و محیط اطرافم هستم. باید بشکافم. باید کودکی ام را از تو در توی زمان بیرون کشم، پوسته اش را باز کنم و درونش را بجویم. کار سختی است ولی انجامش می دهم. سی و شش سالگی ام بهترین سال زندگی ام بود. بهترین نشانه ها توسط بهترین انسانها به سویم آمدند. خودشان مرا پیدا کردند و برگزیده ام کردند. به این شانس می بالم. می توانستم تا ابد روش زندگی ام را تغییر ندهم و تا انتها غر بزنم و از شرایط بد گله کنم. می توانستم زندگی را تلخ تر از همیشه فرو دهم و فقط نق بزنم امّا حالا می دانم روش سالهای گذشته دیگر به دردم نخواهند خورد. من عوض شده ام. عجیب عوض شده ام. خودم را بهتر می شناسم. دیگران را بهتر می بینم. باورم نمیشود که با یک نگاه می شود مشکلات را خوب شناسایی کرد. اینها را نوشتم تا ثبت شود و عهدی باشد با خودم که یادم باشد من از تغییر نوشتم، بقیّه راه با تو ... راهی را که در آن قدم گذاشتی باید تا آخرش بروی ... هر سه به تو کمک خواهیم کرد تا تو در این راه موفق شوی. برو که خوب می روی ... برو ای نازنین. پیوست.۱. من هم مثل خیلی ها از تعریف و تمجید خوشم می آید ولی این بار بیشتر دوست دارم شما تجربه های خودتان را با من تقسیم کنید. حتی کوچکترین هایشان را ... ممنونم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 8:29 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||