|
|
|
|
|
۱. برای دو تا چیز خیلی سنّم بالا رفته است. یکی میانجی گری میان دعوا و اون یکی اش نوشتن مقاله تحلیل ادبی ... هر کی بتونه بیاد این دعوای مسخره را جوش بده و یک مقاله ادبی برای من بنویسه اجرش با اسب حرضت عباس!!! ۲. امروز حس کردم دارم کسی رو از دست می دهم که برام خیلی مهمه ... حسش خیلی بده ... قابل توصیف نیست... یک چیزی الان توی تنم وسط شکمم داره قل قل می کنه .. می جوشه ... مثل اسیده .. می خوره ... تنم رو می خوره ... من دیگه نمی تونم کسی را از دست بدهم .. به اندازه کافی از دست دادم .. بسمه .. نمی خواهم .. طاقت ندارم .. طاقت ندارم یکی با اهمالش دستی دستی خودش را به کشتن بده .. بعد به من بگه تو ناراحت نباش من مواظبم ... آدم چطور می تونه به یکی بفهمونه که ... لامصب ... مواظب خودت باش ... هنوزم حالم بده. ۳. اون مطلب کتابخوانی خیلی مزخرف بود .. ماندانا که گفت فهمیدم ... این دوری از ایران، سلیقه و شعور فرهنگی منو بدجور به باد فنا داد. امروز هر چی فکر کردم اسم کتابهای گلشیری و بقیه را نتوانستم به یاد بیاورم .. این یعنی الزایمر ادبی ... خدا شفا بده الهی. ۴. دارم قدمهای جدید بر می دارم .... خودم خیلی هیجان زده ام ... اجازه می دم از امروز هم شما هیجان زده شوید. ۵. دکتر هلاکویی در گفتگوی پیشش کارهای مهم را به پنج دسته طبقه بندی کرد: ۱. کار ۲. تحصیلات ۳.رابطه ۴.سلامت ۵.تفریح ۶. ای کاش می شد همه کارها آسان باشه ... مثل قهقهه زدن .. مثل خندیدن به بوسه های اسب کریمخان ... مثل ریسه رفتن های صفر ملونی .... ولی هیچی ساده نیست .. ما ساده به دنیا نیامدیم ... ساده نیستیم ... زندگی هایمان کلاف های پیچ در پیچی هستند که در چند ثانیه به دست گربه ی خرخروی عجله مبدل می شن به نخهایی پاره پاره و در هم برهم .. آنوقت تو به من بگو ... چندین سال طول خواهد کشید که دوباره نخ هایمان را به هم گره بزنیم و کلافمان را دوباره بپیچیم .. می دانی چند بار باید به دیگران توضیح بدهیم که چرا کلافمان انقدر بی ریخت و زشت است ؟!! بیا بیشتر صبور باشیم. ۷. به نظر شما اون خانم که گردن و کله اش می لرزید، روزی چندبار با نگاه های عجیب مردم متوقف می شه ؟ روزی چند بار دلش به درد می اد ؟ من امروز خوب نگاهش کردم .. دستهایش نمی لرزیدند! ۸. من عاشق بچه هایی هستم که در یک خانواده خوب و حمایتگر جرات حرف زدن پیدا میکنند. این جور بچه ها معمولا حرفهایشان تعبیر می شود به " گنده تر از سن خود حرف زدن" و خیلی از خانواده ها تحّمل اینطور حرف زدن بچّه ها را ندارند و مرتّب سرکوبشان می کنند. یکی از این بچه ها بهی است .. از من به شما نصیحت خردسالانه ... برید وبلاگش بخونید این پسرک چه بلاییه .. من عاشق خودش و حرف زدنش و استدلال کردنشم .. تنها بچّه ای است که وقتی ازش می خونم .. حسّ مادری ام غلیان می کنه ... از بس خوشمزه است ماشالله ... البته ایشون به قراری نامزد فریدا هستند .. ولی اگه قراره مامانش به فریدا رضایت بده .. مگه خودم چلاقم !!! عروس فرنگی که بهتر از ایرانیه !! فریدا جرات داره بیاد جلو! ۹. این روزها دلم می خواد برم جزیره سرندی پیتی اینا ... من باشم و سرندی پیتی و اون خانم چی بود... سانسوریه ..( یادم اومد .. خانم لورا) با اون هایی که گریه می کردند سیل راه می افتاد ... آخ چه خوب بود ... اگه قرار باشه کسی را با خودم ببرم .. فقط و فقط الی خواهد بود ... الی آرامش مطلقه لامصب . ۱۰. سنتوری را دیدم ... هم خیلی متاسفم که دیدم .. هم خیلی خوشحالم که دیدم .. متاسفم از اینکه فهمیدم مهرجویی اشتباه هم می تونه بکنه ... خوشحالم از اینکه اگه ندیده بودم خیلی غصه می خوردم .. می فهمم سالها گذشته .. دیگر دغدغه اصلی مردم ما نه طلاق و فلسفه است .. نه طلاق و زنانگی .. نه طلاق و نازایی ... بلکه دیگر ما شدیم طلاق و اعتیاد ... مثل اکثر فیلمهای مهرجویی یک برش از زندگی .. زیبا به تصویر کشیده شده بود ... بازی رادان بی نظیر ... هی گفتید چاووشی چاووشی .. من تمام این آهنگها را شنیده بودم .. نپرسید کجا .. یادم نمیاد ... ولی شنیده بودم ... مخصوصا آهنگ آخرش .. مرا کشت .. صحنه های بی نظیر زیاد داشت .. دیالوگ پدر و پسر ..صحنه هجوم به مراسم دعا ... صحنه خرابه ها ... مرده ی دزدی ... از آن صحنه هاییست که سالها به یادت می مونه امّا علی سنتوری قصّه همسایه است که بعد از یک ماه از یادت می ره .. مثل هامون نیست .. مثل لیلا نیست ... ضعیف بود .. یک قصّه معمولی با پایان معمولی ... تنها نکته جالبش این بود که نشان می داد زنها به سه قسمت تقسیم می شوند .. زن مذهبی و بی رحم .. زن روشنفکر و بی رحم ... زن عامی و بی رحم .. انگار زنان این فیلم زیادی بودند . ۱۱. این همه نوشتم دوّمی یادم بره ... هنوز نرفته .. اسیده داره تو دلم می جوشه و می جوشه و می جوشه ... اه ۱۲. ای ول .. ای ول .. نه به آن موقع که شش هزار و صد و هشت بار پینگ می کردیم بی ثمر بود نه به الان که نپینگیده پینگیدیم .. ای ول .. ای ول ... ۱۳. تک ثیر |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 2:46 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||