|
|
|
|
|
اینجا نشسته ام. خالی و تهی از هر حسی. سراسر درد و اندوهم. ابی می خواند. با قدرت و حدّت، و من زیر رگبار حجیم ضجّه های کلمات ،نفسم را درون سینه حبس میکنم ..... من، خالی از عاطفه و خشم، خالی ازخویشی و غربت، گیج و مبهوت بین بودن و نبودن..... جمع کردنشان سخت است. افکارم را میگویم. شده ام انسانی مات و مبهوت و معّلق! بر سر دو راهی ی گیر کرده ام که نمی دانم انتهایشان کجاست و چیست .... وای ، گریه مون هیچ ، خنده مون هیچ ،باخته و برنده مون هیچ ،تنها آغوش تو مونده، غیر از اون هیچ...... نمی دانم کدام سو را انتخاب کنم. سخت است.به آن سو بروی به چه امیدی! به دیگر سو بروی با چه دلی! دلهره باز هم چنگ می زند، از امروز دلهره مهمان هر روزه ات خواهد بود. آخر من با این طوفان سهمگین به پا شده،چه کنم! ..... تو این روزای بی کسی اگه به دادم نرسی یه روز میای که دیر شده نمونده از من نفسی... اینجا نشسته ام. هنوز خالی و تهی از هر حسی. شده است بدانی راهت را و انتخاب کرده باشی سرنوشتت را و راضی باشی از وجود کنونی ات ولی لحظه ای برسد که تو اندوهگین و وامانده به درونت بنگری و از خود بپرسی حالا دیگر چه می خواهی؟ من رسیده ام. از خود می پرسم، دیگر چه می خواهی ؟.... اگر تو مهلتم بدی مهلت مرگ و نمی خوام با تو به قصه می رسم همراه لحظه ها میام....این قلب خسته و درمانده با سوزشی دردناک به یادم می آورد آن چه را که می خواهم. هر کسی نداند او که می داند. تنها اوست که این همه سال هر باری را که تحمیلش کردم بزرگوارانه به جان خرید و دم نزد تا این لحظه، که دیگر خسته است و کم طاقت! تنها اوست که می داند این سنگین ترین وزنه ایست که تا بحال تحمّلش کرده است. باورش هم نمیشد روزی این چنین درمانده و مستاصل باسوز و درد در این جایگاه ابدی اش بتپد. ...تشنه و مومن به تشنه موندن، غرور اسم دیار ما بود، اون که سپردی به باد حسرت، تمام دار و ندار ما بود.... اینجا نشسته ام. باز خالی و تهی از هر حسی. از کدامین زمان آغاز کرده ام، گرفتن قیچی به دست و افتادن به جان خواسته های دل انگیز و رویا گونه ام! از چه زمان یاد گرفته ام که پشت دیوار شرم با لکنتی ترّحم برانگیز حرفهایم را زیر لب زمزمه وار فرو دهم! چه بر سر من آمده است ! ....کنار ما باش که محزون، به انتظار بهاریم، کنار ما باش که با هم، خورشید و بیرون بیاریم.... نام این همه احتیاط و شرم و شرط و لب گزیدگی را چه می گذارند. منطق! رشد! عقل! سی و هفت سالگی! دوراندیشی! درایت! درک! مصلحت! قید! اخلاق! شرف! نجابت! کدام ؟؟ کدامین نام را بر رویش بگذارم تا مرهمی تسکین دهنده باشد بر این سوزش دل بی گناهم.... تو معصومی مثل تنهایی من، شریک غصه های شبنم و نور، تو تنهایی مثل معصومی من، رفیق قله های پاک و مغرور.... و من همچنان این جا نشسته ام. همچنان خالی و تهی از هر حسی. امّا می دانم فردا روز دیگریست و دل می سپارم به اینکه شاید فردا ارمغانی به همراه داشته باشد. دل می بندم به فردا. دل می بندم به فردایی که شاید این تن خسته را درمانی پیش آرد. هیچ ، تنها و غریبی
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:27 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||