تبليغاتX
پشت هیچستان - کجایی ام ؟؟
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همّت کن ------------ و بگو ماهی ها،حوضشان بی آب است
 

 سایه شدم و صدا کردم:
کو مرز پریدن ها، دیدن ها؟ کو اوج "نه من" دره ی " او"؟
و ندا آمد: لب بسته بپو

وقت دکتر داری. به سریعترین مسیر فکر می کنی. بهترین مسیرش از اتوبان اصلی است. اتوبانی که جنوب و شمال شرق امریکا را به هم وصل می کند. این ساعت از روز ترافیکش کم است. وارد اتوبان میشوی. یکی یکی لاین ها را رد میکنی و به لاین ششم می روی. با سرعت بیشتری می شود رفت. پایت را به روی پدال گاز بیشتر فشار می دهی. سرعتت به ۱۳۰ می رسد حداقل سی تا بالاتر از حد معمول . تابلوها را حفظی. می دانی کجا بیشتر می شود. بی اعتنا به تابلوهای سبز تعیین مسیر با سرعت ادامه می دهی. می دانی به خروجی شهر چقدر مانده است. ترافیک بیشتر می شود. لاین را عوض می کنی. سمت چپ به طرف اتوبان شرقی غربی امریکا متصل می شود. ترافیک لاین چپ بیشتر می شود. به منتهی علیه سمت راست می روی. باز هم سرعت بیشتر . باز هم ۱۳۰ و باز هم به او فکر میکنی که ته ذهنت به رانندگی ات شک دارد با این که هیچ وقت هیچی نمیگوید ولی همیشه دو سه تا توصیه ایمنی در آستینش دارد. زمان میگذرد. کیلومتر ها هم می گذرد. این بخش اتوبان را دوست داری. الان گلهای نرگس کنار جاده نمایان می شوند. یک کیلومتری زردی و سبزی بی نهایت زیبا. همان لاین اول می مانی .ترافیک ورودی ها زیاد است ولی لذّت نرگسها چیز دیگریست. بستر زرد که تمام میشود به لاین وسط می روی. باز هم سرعت.

همین الان تابلوی کوچکی کنار جاده نمایان می شود و رویش نوشته است خیابان خرمالو . و تو مثل هر باری که رد می شوی ته دلم  امریکایی های بی سلیقه را بابت اسم گذاری خیابان هایشان ریشخند می کنی. خیابان ماهیتابه. خیابان خاکستر سوخته و صدها خیابان مسخره دیگر. به لاین آخر می روی و باز هم سرعت. به این فکر میکنی که اگر این مسیر را همین شکلی ادامه دهی به کجا می رسی. فکرش قلقلکت می دهد. لبخندی موذیانه بر روی صورتت می نشیند. با بدبختی فراوان خودت را منصرف می کنی. ولی دقایقی مشغولی. ترافیک سنگین شده است. تنها ورودی اتوبان از سمت چپ ، اتوبان شصت و شش به اتوبان ا متصل می شود. هجوم ماشین ها کل نظم اتوبان اصلی را به هم می زند. فقط چراغهای چشمک زن را میبینی و تریلی هایی که سوت کشان با سرعت به طرفت می ایند. زمانش رسیده که به سرعت برق و باد لاینت را عوض کنی . خروجی تو پانصد متر دیگر است. خدا را یاد میکنی. وصیت نامه ات را زیر لب تکرار میکنی به امید اینکه شاید کسی بشنود. جلوی بقیه می پیچی و لاین ها را باز هم به سلامت طی می کنی. به خروجی رسیده ای. می دانی کدام یکی را باید انتخاب کنی . می پیچی.

به دکتر می رسی. کارت را انجام می دهی. سبک و آسوده بیرون می آیی. به طرف خانه برمیگردی. به خریدت فکر میکنی، به یادت می آید که مغازه ای که همیشه از آن خرید میکنی هم همینجا دو خیابان آن طرف تر هست. به طرفش می روی. خریدت را انجام می دهی. راه برگشت را به سرعت در ذهنت مرور میکنی. باند برگشت شلوغ است. مسیر دیگری را تعیین می کنی و پایت را بر روی پدال گاز فشار می دهی .

در این لحظه است که ناگهان نکته ای را در میابی. چقدر تغییر کرده ای. چقدر اینجایی شده ای. چند سال است که اینجا زندگی می کنی؟ از کی راه ها را، علایم را، بهترین مسیرها را انقدر خوب می دانی ؟ از کی اینجا شده خانه ات و این مسیرها شده اند مسیر هر روزه و هر ساعتت؟ از کی کوچه پس کوچه های این گوشه دنیا عین کوچه پس کوچه های شهر موطنت برایت آشنا و واضح است ؟

یادم نمیرود چند روز پیش را که داشتم سعی میکردم اسم خیابان ایرانشهر و آن دیزی سرای معروف را به دوستم بگویم ولی اسم خیابان به یادم نمی امد. تنها چیزی که به یادم میامد حرف ش بود. برای من، منی که تمام کوچه پس کوچه های شهرم تهران را از حفظ بودم مایه سرشکسته گیست که اسم آسانترین و مهربان ترین خیابانش را از یاد ببرم. امّا انگار با تقدیر نمی شود مبارزه کرد.

بعد از هشت سال زندگی در این شهر، اینجا تبدیل شده است به آشناترین کنج دنیا. عجیب است!

 

پیوست.۱. خاتون جان بی زحمت توی بسته تی شرتها ... یکی دو تا از این لن   گ    ها هم بفرست قربون دستت ... اگر دیدی می گن این آقایون هم روی لن    گ ها می ان یک وقت رد نکنی .. بگذار بفرستند. قدمشون رو تخم چشم من. اون خانمه را هم می فرستیم برای قطبی. حلالش باشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 7:30 قبل از ظهر  به قلم پروانه  |