تبليغاتX
پشت هیچستان - روز زن
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همّت کن ------------ و بگو ماهی ها،حوضشان بی آب است
بیداری ات را جادو می زند
سیب باغ ترا پنجه دیوی می رباید
و - قصّه نمی پردازم-
در باغستان من ، شاخه بار‌ور خم می شود
بی نیازی دست ها پاسخ می دهد

هشتم مارس روز جهانی زن است. سازمان ملل امسال را سال زنان و تصمیم گیری نامیده است با این باور که  زنان جوامع عقب مانده با کمک و یاری هم نوعان خود به جایگاه استحقاقی خود برسند و اینکار انجام پذیر نیست تا زمانی که زنان خود خواسته باشند  تغییری در احوال خود بوجود آورند.
در این قسمت کره خاکی که من هستم، مردم عادی و تلویزیون برای روز زن یک دهم مراسم فرش قرمز اسکار و مدل کفش ستارگان سینما هم ارزش قائل نیستند. بنابراین شما اگر با دهکده جهانی و وبلاگ های ایرانی در تماس نباشید ، اصلاْ خبر دار نمیشوید که روز زنی هم وجود دارد. سال گذشته من به محل کارم شیرینی بردم و به خانم ها تعارف کردم و همه تعجب کرده بودند که روز زن از کجا آمده و فکر میکردند حتماْ ساخته و پرداخته ذهن مو سیاه من است امّا امسال من روز زن را در سکوت با شما جشن می گیرم با امید به روزی که تمامی زنان دنیا به یک چشم دیده شوند.
چند روز پیش گزارشی بسیار دیدنی از وضعیت زنان در افغانستان دیدم. گزارشی تهیه شده توسط دو زن آمریکایی . این دو خانم در سفرشان به افغانستان در خانه یکی از اقوام دوست نزدیکشان در امریکا به نام حسینه اقامت گزیدند. خانواده ای لیبرال که به دخترانشان آزادی های محدودی من جمله حقّ نداشتن حجاب  داده بودند. دختر بزرگ این خانواده با وکیلی جوان ازدواج کرده بود و تعریف میکرد که  با شوهرم اوّل ازدواج شرط کردم که من برقع بر سر نگذارم و می توانم به تحصیلم ادامه دهم امّا حالا او مخالفت میکند. با همسر این زن که مصاحبه کردند ( برای من جالب بود که انگلیسی را خوب صحبت میکرد )، اینطور استدلال میکرد که وقتی زن او برقع بر سر نداشته باشد ،مردم کوچه و بازار پشت سر او حرف می زنند و آبروی او به خطر می افتد و همسر او باید این درک را داشته باشد که اعتبار او  از دل به خواه زنش مهمتر است. غیرت مرد افغان مهمترین بخش وجودی اوست و مدرسه هم به تربیت بچه  اش لطمه می زند .به همین خواهر حسینه دچار افسردگی شده بود و می گفت تنها بچه ام مجبور به زندگی هستم و اگر به خانه پدر و مادر برگردم سرنوشت خوبی در انتظارم نیست.پس از آن خانم گزارشگر به درون زندان مزار شریف می رود تا با زنان زندانی مصاحبه کند.تنها کسی که حاضر به مصاحبه شد دختری نوزده ساله به نام شیرین گل بود که تنها جرمش فرار با مرد مورد علاقه اش می باشد. شیرین گل را والدینش به مردی همسن پدر می دهند و از آنجایی که شیرین گل عاشق پسری جوان بوده پس از ازدواج با پسر از خانه همسر فرار میکند امّا در راه کابل پلیس هر دو را دستگیر می کند . پسر آزاد می شود ولی شیرین گل به زندان سپرده می شود. خانم نسرین گروس زنی نازنین و فعال در امور زنان افغانی می گوید که به علت نداشتن پناهگاه تعداد زیادی دختر و زن بی پناه در زندان ها نگهداری می شوند .
گزارشی بسیار آشنا بود اگر دور و بر خودمان را نگاهی کنیم حسینه ها و شیرین گل های بی شماری را می بینیم که سرنوشت بدی در انتظارشان نشسته است. ای کاش جامعه برای حسینه به اندازه آبروی شوهر حسینه ارزش قائل بود و برای دل شیرین گل به اندازه دل پدر و مادرش . ای کاش زنان جامعه ما کمی به خود می آمدند و سعی در بازیافت حقوق از دست رفته و بعبارتی نداشته خود می کردند.
با امید به تغییر و اصلاح امور زنان به استقبال روز زن برویم.

پیوست.۱. آهنگ نازک دل (زن) مریم را پیوست کردم ، گوش کنید و لذّت ببرید.

پیوست.۲. هم اکنون خبر دار شدم یکی از زنان بسیار مورد علاقه ام درگذشته است. دینا ریو (dana reeve) همسر مرحوم کریستوفر ریو (سوپرمن بچه گی هایمان )دیشب در سن ۴۴ سالگی بر اثر سرطان ریه  دارفانی را وداع گفت.  سوپرمن قهرمان ما یا کریس ریو  ۱۲ سال پیش بر اثر حادثه ای در اسب سواری دچار قطع نخاع گردید و تا اکتبر ۲۰۰۴ که درگذشت، برروی صندلی چرخدار می نشست. از آن زمان که تازه سه سال از زندگی مشترکشان میگذشت ،دینا که هم خواننده بود و هم هنرپیشه اکثریت فعالیت هایش را برروی کارهای خیریه و عام المنفعه متمرکز کرد. او از طریق بنیاد کریس ریو ، ملیونها دلار پول برای تحقیقات بر روی بیماران قطع نخاع گردآوری کرد به امید آنکه دیگر بیماری به نام قطع نخاعی وجود نداشته باشد. به شخصه دینا را در یکی از این انجمن ها دیده بودم و عشق و علاقه اش به کارش را آفرین گفته بودم. او یکی از زنان تحسین برانگیز  این جامعه بود. دینا در حالیکه در تمام عمرش لب به سیگار هم نزده بود ،چند ماه پیش به سرطان ریه مبتلا شد و دیشب در گذشت. روحش شاد .
                                                                        

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 8:7 بعد از ظهر  به قلم پروانه  |