<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پشت هیچستان</title>
<link>http://poshtehichestan.blogfa.com/</link>
<description>تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همّت کن ------------  و بگو ماهی ها،حوضشان بی آب است</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 27 Jun 2008 18:57:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دستهای تو</title>
<link>http://poshtehichestan.blogfa.com/post-263.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هوا گرم گرم است، امّا من سرد و یخ زده ام. دستهایت را فشار می دهم. با سختی وارد ساختمان می شوم. اتوماتیک وار تلفن را به طرف مامور دراز می کنم، شماره ام را به طرف دراز می کند. کیفم را روی ریل می گذارم. از زیر چهارچوب عبور می کنم. عینکم از بالای سرم می افتد، به زیر دستگاه می رود و با صدایی دردناک متوقف می شود. یکی دم گوشم می گوید: مواظب باش نشکنه. برش می دارم. مسیرم را خوب بلدم. از پله های برقی اول بعد دوم بعد دست چپ، شماره سی و دو ... سلام می دهم ...زن مسن پشت گیشه لبخندی محزون بر لب دارد ... تند و تند کاغذها را به هم منگنه می کند ...پلک چشم راستم می پرد ...  صدای منگنه برقی با صدای بلندش دلهره ام را بیشتر می کند... بر روی کاغذ جلویش چک مارک می زند.. دلهره ام تبدیل به اشک می شود... اشکهایم بی صدا و تلخ می ریزند... عجب حس گند و خورد کننده ای است.. در ذهنم با تو حرف می زنم .. برایت می گویم که الان در آستانه گریه هستم ... زن گیشه سر بالا نمی کند ... دلم می خواهد با کسی حرف بزنم ... به زن میگویم چه کار سخت و دشواری ست .. با کلامی سردتر می گوید به انتهایش فکر کن و امید داشته باش .. از گفته ام پشیمان می شوم .. باز هم توی دلم برای تو حرف می زنم ... به دنبال باقی مانده پول گیشه را ترک می کند .. حالم بدتر می شود .. ضربان قلبم بالا می رود ... اضطرابم بیشتر می شود ... دستهایت را فشار می دهم .. با دست چپم دستت را گرفته ام .. نگاهی به دستهایمان می کنم و دست راستم را هم روی دستت فشار می دهم ... مردی نزدیک می شود ... به اشک های من نگاهی می کند .. نگاهش را سریع به پایین می دوزد .. دستهایم را می بیند که چطور در هم مچاله شده اند .. دستهای تو را نمی بیند ... تعجب می کند .. به گیشه بعدی می رود .. بانوی گیشه من بر میگردد .. همه چیز کامل است ... خداحافظی می کنم و آرزوی روزی خوش.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پلّه های برقی را تند و تند پایین می آیم. قلبم متوّرم است. دستهایت را باز هم فشار می دهم. سرم پایین است به سرعت به طرف بیرون می دوم. صدای جیغ الارم در گوشم می پیچید. صدای ایست بلندی می شنوم. ناخودآگاه می ایستم. چند نفر با سرعت به طرفم می آیند. یکی با خشونت میگوید کجا ؟ دیگری با صدای نرمی می گوید این راه ورودی است و خروجی آن طرف است. عین برّه ای آرام سرم را پایین می اندازم و راهی را که نشانم داده اند ادامه می دهم. شماره را می دهم. تلفنم را میگیرم. به تنها چیزی که فکر می کنم صحبت کردن با توست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; تنها صدای آرام بخش توست که اضطراب بی وقفه این روزها را آرام می کند. تنها نگاه امید بخش توست که سرانجامی خوش رقم می زند بر این روزهای گند ناامیدی. تنها کلمات مهربان توست که حل می کند  اندوه این تن درد مند را.  تنها تو می توانی مرهمی باشی بر این زخمهای کهنه ی در به دری و بی سامانی من. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صدایت که در گوشی می پیچد، آرامشم بر می گردد. دستهایت را فشار می دهم. حرم گرمای خورشید تنم را در بر می گیرد. عینکم را بر چشم می گذارم. خش برداشته است، خطوطی به یادگار مانده  از این روز کذایی بر شیشه قهوه ای براقش. به ستونهای بلند ساختمان تکیه می دهم. نفسی از ته دل می کشم و صدای مهربخش تو را می بلعم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این ها را نوشتم و روزی برایت می خوانم که بدانی هر لحظه ی این روزها را ثبت کرده ام. می دانم روزی مزه ی زهرمار این لحظه ها از وجودم پاک می شود، می خواهم در روزهای خوب آینده به یادم بماند که چه گوهری در کنارم بود و چطور خم شد و پناه من شد تا من به آرامش رسیدم. می خواهم بدانی که چقدر خدا را شکر می کنم که تو الان پیش منی. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;                             &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://links.pictures.aol.com/pic/b1a0GT77YkOVfx0Q4JZBuFymeNrkOE12UZVh_l.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پیوست.۱. &lt;/STRONG&gt; چند وقتی نیستم ... دارم می رم یک مسافرت طولانی ... هر وقت برگشتم بازم حرف می زنیم. خوش باشید&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Jun 2008 18:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=poshtehichestan&amp;postid=263</comments>
<dc:creator>poshtehichestan</dc:creator>
<guid>http://poshtehichestan.blogfa.com/post-263.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هنوز یک نیمه مونده از شب ما</title>
<link>http://poshtehichestan.blogfa.com/post-260.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;بیا کنارم ساقه ی بهاره،  رو فرش برگ و پولک ستاره، خمار شعرم می شکنه پیش تو&lt;/EM&gt;. دهن کجی صورت برافروخته از لابلای چهارچوب در. ماسیدن مزه ی شیرین آهنگ تو دهن. بلندتر شدن همهمه های ذهنی. حرکت تند و تند دهان صورت برافروخته. دوران سر. دوران سر. بازگشت به حقیقت. مزه ی تلخ کلمات. ضربان تند قلب. هجوم خون سرد به سر. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. بیرون. انفجار. درد. غم. هجوم اشک. مچاله. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نور درخشان. سردی تن. گرمای آفتاب. حرکات کند. پای ناتوان. دل پر درد. انتظار . انتظار. انتظار. انتظار.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صدای دل. نجوای دل. اشکهای بی پایان. دل همدرد. هجوم نگاهها. فرار. ترمز ماشین. نگاه بد. قهوه تلخ. صدای دل. صدای دل. صدای دل. صدای دل. فوران اشک. صدای دل. دل مهربون. دل قوی. دل قسم خورده. دل جان نثار. دل من. دل نازنین. دل صبور. دل همراه. دل همفکر. دل عزیز. کلمه. کلمه. کلمه. سکوت همهمه های ذهنی. آرامش. آرامش. آرامش. صدای دل. دل مهربون. دل قوی. دل قسم خورده. شیرینی قهوه تلخ. سوزش دل. ضربان دل. کلمات دل. فروپاشی غم.  موج خوب زیر پوست. صدای دل. دل نازنین. دل مهربون. حساب. کتاب. بانک. شماره. عدد. رقم. لرزش دل. لرزش پا. لرزش دست. دل مهربون. دل مهربون. دل مهربون. دَوران سر. دل مهربون. دل مهربون. انرژی. آرامش. حرکت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کلمه. کلمه. کلمه. آرامش. مادر. مهربونی. دل عزیز. دل مهربون. دل پاک. اشک. اشک. اشک مهربونی . اشک خجالت. اشک محّبت. اشک لطف. اشک مرحمت. کلمه. کلمه. کلمه. آرامش. چای. انتظار. همدمی. محبّت. آینده. خوب. روشن. شاد. اشک. اشک. اشک.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعضی مواقع نمی شه حرفت رو ادا کنی و منظورت را خوب برسونی ... این نوشته تقدیم می شه به &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;رنگین کمونی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; که در تمامی روزهای تلخ و گند مثل کوه پشت منه ... &lt;FONT color=#006699&gt;&lt;STRONG&gt;رنگین کمون&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; من از جنس خداست. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;                                         &lt;EM&gt;  اینم رنگین کمون امروز خدا&lt;/EM&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://links.pictures.aol.com/pic/b1a0GT77YkOVfx0Q4JZBuFymePzeISJvAOdx_l.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پیوست.۱.&lt;/STRONG&gt; هیچ اتفاقی بدتر از این ممکن نیست بیفته که تو یک نوشته به این عزیزی بگذاری اینجا، بعد همه بیان روز مادر تبریک بگن و گلهای چپ و راست بگذارند. به جرات می تونم بگم ناراحت شدم. همین&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Jun 2008 14:21:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=poshtehichestan&amp;postid=260</comments>
<dc:creator>poshtehichestan</dc:creator>
<guid>http://poshtehichestan.blogfa.com/post-260.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بچه ها</title>
<link>http://poshtehichestan.blogfa.com/post-259.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یکی از دوستان، آقای علیرضا در کامنت دونی وبلاگری مرحوم نظری درباره مطلب خیانت داده بودند که انگیزه این نوشته شد. ایشون معتقد بودند که مردی با داشتن زنی هاپارتی و غرغرو و احتمالاْ سرد مزاج می تواند هر ازگاهی مثل شناگری در خارج از آب نفس گیری عاطفی داشته باشد و در همان حال به خاطر بچه های خانواده کانون نه چندان گرم خانواده هم از بین نرود و همه خوش و خرّم در کنار هم زندگی کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من اصولاْ با این طرز فکر مشکل دارم. نه طرز فکر ایشون بلکه این نگاهی که ریشه در فرهنگ ما دارد. در فرهنگ ایرانی بچّه ها صاحب هیچ حقّی نیستند. اصولاْ بچّه حیات ندارد. بجّه جنس است. بچّه ها مایملک و دارایی والدین هستند. آنها به دنیا آوردنشان و می توانند هر طور که می خواهند شکلشان دهند و برقصاننشان. من ِ مادر، این بچّه را بی توجه به استعدادش عین عروسک از این کلاس می کشانمش به آن کلاس. سعی می کنم رقابت را در حد نهایت با دخترخاله دسته دیزی ام تمام کنم. اگر او دخترش را در کلاس یوگا ثبت نام کرد، منم دختر پنج ساله طفلی ام را به کلاس یوگای بچّه ها می فرستم و روزی هزار بار پز آن را به در و همسایه می دهم و تازه کلی هم افتخار می کنم به این همه هوش و عقل و تیز بینی ام که بچّه ام را یوگا فرستادم. غافل از اینکه اصلاْ بدانم یوگا یعنی چی؟ یوگا یعنی کنترل تنفّس و کودک پنج ساله من اصلاْ چطور می تواند بر نفسش آگاه باشد. پسر شش ساله ام را هم کلاس پیانو می گذارم هم ویولون و این بچّه سر هر دو کلاس چرت می زند و بی حال است و اصلاْ علاقه ای ندارد، تنها من مهّم هستم و این تشخیص من است که پیشرفت او را از دریچه چشم خودم و رقابتهای فامیلی و دوستانه ببینم و هیچ توجهی به استعدادهای درونی او نداشته باشم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا تصّور کنید با این فرهنگ داغون تربیتی که هیچ کدام ما نمی توانیم منکر آن شویم، درون یک خانواده نامیزان هم رشد کنیم. مادر بی مسوولیت و بی انگیزه و پدر هم ناراضی و همیشه غمگین. در فرهنگ ما، این فرهنگ دوگانه نگر که همیشه شخصیت اجتماعی مان با شخصیت درونی مان کاملاْْ متفاوت است، به ما یاد داده اند که تظاهر به خوشبختی کن و بدبختی ها را تحمل کن. دهانت را ببند، شکوه نکن. یک خانواده مشکل دار ولی همه متظاهر به خوشبختی خیلی بهتر است از یک خانواده شکسته و از هم پاشیده. با هر بدبختی که شده ظاهرت را حفظ کن، حتی درونت غمگین باشد، حتی اگر از مصاحبت همسرت در رنجی، حتی اگر هیچ فصل مشترکی با او نداری، حتی اگر آن لذّتی را که او باید به تو بدهد ندهد. هیچ کدام از این ها دلیل فروپاشی یک زندگی نیست. همین که پولی وارد خانه میشود، نیازهای مادّی ات تامین است و سقفی بالای سرت و غذای گرمی گاه بی گاه سر سفره ات، دهانت را ببند و جسد این کانون به اصطلاح خانوادگی را نگه دار.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در این فرهنگ قراضه با افتخار شش هزار ساله بچّه ها هیچ ارزشی ندارند. بچّه ها اصولاْ نقشی ندارند. کسی نمی خواهد قبول کند که بچّه ها می فهمند. کسی نمی خواهد قبول کند که بچّه های کوچک در همان لحظات بازی کودکانه، گوشش می شنود و نگاه سرسری اش خوب می بیند. ارتباط را می فهمد. عشق را درک می کند. بی تفاوتی پدر را نسبت به مادر و بالعکس را حس می کند. ما بچّه ها را دست کم می گیریم. برای آنها بهایی برابر آنچه که جامعه مدرن برایشان قایل است قایل نیستیم. ضربه هایی را که با دستمان خودمان به روح بچّه ها می زنیم را نا آگاهانه انکار می کنیم. پدر خوبی باشیم میگوییم مادر هر چه باشد مادر است. در صورتیکه این حرف درست نیست. هر مادری مادر خوبی نیست. مادر بودن حرفه است، انگیزه است، کوشش است، تلاش است. حسّی نیست که باشد و بگوییم حالا که هست پس الزاماْ مادر خوبی هستیم. کمی به رفتارهای طرف مقابلمان دقّت کنیم ببینیم مادر طفلمان چه تاثیری بر روی او دارد. اگر مادر هستیم به پدر بچّه ها خوب نگاه کنیم. یک پدر زورگو و کنترل گر، یک پدر خشن  فقط به این دلیل که منبع تولید این بچّه بوده است، پدر خوبی نیست، واجد شرایط نیست، صلاحیت کافی ندارد. نبودنش بهتر از بودنش است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; کمی فراتر از فرهنگ ایرانی و سنّت هایمان فکر کنیم. به محیط رشد بچّه هایمان با دقت نگاه کنیم. نسبت به سلامت روحشان مسوول تر باشیم. در قرن بیست و یکم سهل انگاریست که به فرهنگ اشتباهمان بیاویزیم و روح و روان فرزندانمان را نادیده بگیریم. اگر عشقی میان شما و همسرتان نیست به حال طفلکانتان چاره ای بیاندیشید. محیطی که تنها یک والد به کودکان عشق می ورزد، هزاران برابر بهتر از محیطی ست که نبودن عشق و علاقه بین والدین کودک را آزرده و رنجور بسازد. به بچّه ها بیشتر اهّمیت بدهیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;                                 &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://links.pictures.aol.com/pic/b1a0GT77YkOVfx0Q4JZBuFymeOH0vKJnUJwq_l.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Jun 2008 04:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=poshtehichestan&amp;postid=259</comments>
<dc:creator>poshtehichestan</dc:creator>
<guid>http://poshtehichestan.blogfa.com/post-259.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کاش اینجا بودی</title>
<link>http://poshtehichestan.blogfa.com/post-258.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۱. &lt;/STRONG&gt;حکایت من و علف هرزه های باغچه حکایت غریبی ست. هیچ کسی نمی تواند درک کند که چقدر من از کندن علفهای به قول اینها هرز و به قول خودم طفلی های معصوم ناراحت می شوم. قراری ست بین من و اینها، از اوّل بهار بهشون قول می دم که نگذارم کسی بهشان دست بزند. نمی گذارم کسی از ریشه درشان بیارد.  قول دادم که فقط خودم، با افتخار و با شکوه از خاک بیرونشان بیاورم. بهشون قول دادم که دستهای سرد و بی احساس هیچ انسانی به آنها نخورد. هر ماه یک بار وقتی قدشان حسابی بلند می شود و حسابی رشد می کنند،از صبح به سروقتشان می روم. برای دسته جمعی شان سخنرانی میکنم. بهشون اطّلاع می دم که امروز وقت بیرون آمدنشون است. دو سه ساعتی وقت خداحافظی با همدیگر را دارند. وقتی به سراغشون می رم، دانه دانه را با احترام از ریشه کاملا سالم بیرون می آرم. گناه دارند طفلکها، به جرم نازیبایی و رشد بی قواره طولی و عرضی مورد غضب همگان هستند. امروز از تک تکشان خداحافظی کردم و ازشون تشّکر کردم که چندی مهمان من بودند. امیدوارم بنونند بفهمند که چرا مجبور به این کار شدم. طفلی ها.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۲.&lt;/STRONG&gt; چند روز پیش پشت چراغ قرمز متوجه دخترکی شدم که در پیاده رو راه می رفت. دخترکی شانزده هفده ساله بی نهایت زیبا.  دامنی کوتاه پوشیده بود، تاپی صورتی و ژاکتی روی آن. معصومیت از لا به لای موهای پشت بسته اش نمایان بود. چنان سر به هوا و خمار و سنگین قدم بر می داشت که از صد فرسخی داد می زد که تازه عاشق شده است. لبخندی پهن و گل و گشاد روی لبهایش نقش بسته بود و هر ازگاهی نفسی عمیق هم می کشید و آسمان را نگاه می کرد. دلم برایش ضعف رفته بود. دلم می خواست از ماشین بیرون بیایم و بغلش کنم. بهش بگم قدر این روزها و این احساسات تند و صورت معصومت را بدان. روزهای جوانی هرگز بر نمی گردند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۳. &lt;/STRONG&gt;این باران فرزند ناخلف ما تکیه کلامی دارد که مایه ننگ جامعه بشریت و مایه خجلت مادری فرزانه چون من است. این اصطلاح زشت را انقدر تکرار کرد که بانوان با شخصیت و کم شخصیت و بی شخصیت وبلاگستان هم دچارش شدند. خانمهای نازنین، باور بفرمایید این تکیه کلام &lt;EM&gt;تو روحت&lt;/EM&gt; خیلی هم قشنگ نیست، شنیدنش یک کم زجر آور است. می دانید که اصلش صلوات نیست بلکه امری دیگر است. توی روحت کاری کردن خاستگاهش به احتمال قریب به یقین نزدیک چاله میدون بوده که ملّت به این امر شریف کنار خیابان هم مبادرت می ورزیدند. به فرزندمان گفتیم قرار شده دیگر تکرار نکند.به نظر من قشنگ نمی اد ولی خود دانید. از من گفتن بود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۴. &lt;/STRONG&gt;همیشه می گن پناه می برم به خدا از شر شیطان بزرگ .. حالا باید گفت به خدا پناه می برم از شر هوای دیوانه این شهر درپیت!  شنبه ساعت سه بعد از ظهر است، روی نیمکت جلوی خانه نشسته ام. هوا داغ است. شر و شر عرق می ریزم. نیم ساعت بعد آسمان تیره می شود. باران باد توفان رعد برق خلاصه بساطی شد. ساعت شش بعدازظهر که آسمان صاف شد با ژاکت بیرون رفتم. دروغ میگم برید از این دخترک هم ولایتی بپرسید. خل شدم از دست این آب و هوای لعنتی. اه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۵.&lt;/STRONG&gt; من هر چی فکر میکنم می بینم من می تونم توی این ده دقیقه، آب جوش بیارم، چایی دم بکنم، پیاز داغ درست بکنم، چهل صفحه ای هم کتاب بخونم، هان، میشه وبلاگ هم خوند، می تونم سر هشت دقیقه بیام ببینم پیشرفتت چقدر بوده، دو دقیقه هم بهت بخندم. آخ که چقدر شنیدن قهقهه هات ارزش داره. من هنوزم می خندم. این روزها فقط می خندم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۶. &lt;/STRONG&gt;چقدر مزّه داره که ایمیل دونی را باز میکنی و می بینی این دخترک کامنتی را که گذاشتی خوانده و آهنگ مورد علاقه ات را برایت فرستاده. یک دنیا ارزش داشت&lt;STRONG&gt; اقلیما&lt;/STRONG&gt; بانو. باور کن قدر این کارت را می دانم. ممنونم &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۷. &lt;/STRONG&gt;از این به بعد بخش داستانهای خانم و آقای دوش اضافه میشود. آقا و خانم دوش همسایه های ایرانی ما هستند و تازه ازدواج کرده اند. بسیار جوان و سرزنده هستند. خانم دوش همیشه سرش پایین است و یک قدم پشت آقای دوش و در حالیکه پیرهن آقای دوش را به چنگ دارد، در حال دویدن است. و من همیشه می ترسم که یک روز پایش به پشت پای آقای دوش گیر کند و با سر به زمین بخورد. از خانه خانم دوش همیشه بوی پیاز داغ تند می آید. آقای دوش مرا که می بیند تعظیم می کند، فکر کنم از روزی که نزدیک بود با ماشین از رویش رد شوم از من ترسیده است. برای خوشبختی آقا و خانم دوش نازنین دعا میکنم ولی داستانهایشان را می نویسم. چند روز پیش از خانه شان صدای کل کشیدن می آمد. یک مرد حرفی می زد و چند زن ریز ریز غش می کردند و کل می کشیدند. من که نفهمیدم چه خبر بود، شما فهمیدید به من هم بگید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۸. &lt;/STRONG&gt;شما به کدامیک معتقدید: مستی و راستی  یا حرف مستی اعتبار ندارد. من می گم مستی و راستی . حرفهای مستی اعتبار دارند چون عقلت زایل شده و فقط دلت فریاد می کشد. حرف مستی حرف دل ه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۹. &lt;/STRONG&gt;این عکس تقدیم به &lt;STRONG&gt;تو&lt;/STRONG&gt; عزیزترین دوست من که مرا در میان آسمان رفیع دلت جا دادی. تقدیم به تو دوست خوبم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;         &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://links.pictures.aol.com/pic/b9805fJpcxIUx*L4ro4N8BUUrl*KOy60wSwQ_l.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Jun 2008 04:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=poshtehichestan&amp;postid=258</comments>
<dc:creator>poshtehichestan</dc:creator>
<guid>http://poshtehichestan.blogfa.com/post-258.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به یادت بوده ام فردا به فردا</title>
<link>http://poshtehichestan.blogfa.com/post-257.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;۱.&lt;/STRONG&gt; پروفسور رندی پاش &lt;A href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Randy_Pausch&quot; target=_blank&gt;Randy Pausch &lt;/A&gt;را شاید خیلی از شماها بشناسید. استاد دانشگاهی که بعد از خبردار شدن از سرطان مرگبارش نه تنها از پا ننشست بلکه کارش را با جدّیت ادامه داد. معروف ترین برنامه او  &quot;&lt;A href=&quot;http://youtube.com/watch?v=ji5_MqicxSo&quot; target=_blank&gt;آخرین سخنرانی&lt;/A&gt;&quot; نام دارد. بهتون توصیه می کنم حتماْ ببینید. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من هر وقت یک برنامه از ایشون می بینم به شدّت خجالت می کشم.  از این همه قدرت، شجاعت، درک و امید به زندگی. با داشتن سه فرزند ۶،۴،۲ هنوز شور زندگی از تمامی وجودش می بارد. ناامید نیست. با اینکه کبدش به کل از بین رفته است امّا باز هم به انتظار معجزه پزشکی نشسته است. امروز یک جمله از او شنیدم که خواستم با شما هم تقسیم کنم. رندی پاش این استاد ۴۷ ساله رو به مرگ امریکایی می گوید. &quot; &lt;STRONG&gt;پشیمانی های ما از کرده هایمان نیستند بلکه از ناکرده هایمان هستند&quot;.&lt;/STRONG&gt; کمی به خودمان خوب بنگریم، از چه ناکرده مان پشیمان و نادم هستیم ؟؟؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۲.&lt;/STRONG&gt; از دو ساعت پیش که در حال خندیدن گوشی را قطع کردم، هنوز هم دارم می خندم. تا برسی خونه،  من هنوزم دارم می خندم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۳.&lt;/STRONG&gt; مامان جان سرفه می فرمایند .. میگم چی شده .. میگه هیچی .. فلفل خوردم تند بود زبونم سوخت .. زبونم رو زدم به شراع الحنکم .. اونم داره می سوزه !!!! شراع الحنک نمنه ؟؟؟!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۴.&lt;/STRONG&gt; می دانی چه زمانی می فهمی که باید  خودت را تغییر بدهی ؟؟ آن زمان که در میان گفتارت مرتّب تکرار کردی: همه!  همه اینطورند! همه آن طورند! همه الند! و همه بلند! حتماْ یک تجدید نظری در عقیده ات بکن. علمی اش می شود والدت با بالغت آلودگی داره ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۵.&lt;/STRONG&gt; روزهاست که احساس خوش بختی کامل می کنم. ظاهر قضیه اصلاْ زیبا نیست ولی درونم به شدّت آرام است. دوستانی دارم به غایت والامنش و برتر. دوستان وبلاگی را می گویم. تعدادشان از انگشتان دست بیشتر نیست ولی نمی دانید چه رفاقتی دارند از راه دور و نزدیک. مدتّهاست که فهمیده ام من جزو بندگان خاصّ خدا هستم که انسانهای خوبی همیشه بر سر راهم می آیند. از همینجا از تک تک تون که خودتان خوب می دانید تشکّر کنم و بگم نهایت سعی م را می کنم که قابل دوستی دل انگیزتان باشم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۶.&lt;/STRONG&gt; امروز در یک برنامه ای تبلیغ یک پیرایشگر مو بود به نام دیوید بابایی .. فقط موهای هنرپیشه های معروف را درست میکرد .. همراه با کیت هادسن یک لاین جدید محصولات مو راه انداخته اند .. به نام wildaid .. تماما طبیعی ... به شخصه بهش افتخار می کنم ...انشالله همیشه موفق باشه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۷.&lt;/STRONG&gt; حکایت این وبلاگستان و دوست یابی حکایت زندگی در غربت و دوست یابی ات است. وقتی می آیی اینجا برای تنها نبودنت مجبوری به اوّلین آدمهایی که سر راهت سبز می شوند و زبان مشترکی داری اعتماد کنی و دوستی کنی ... در اکثر اوقات بعد از چند وقت می فهمی که چقدر با هم تفاوت دارید.. برای همین است که ما اغلب در غربت در حال ناله کردن از بقیّه ایرانی ها هستیم.. چون در واقع ما نباید دوست باشیم .. تنها آشنا بودن بهتر است .. حالا شده حکایت وبلاگستان ... فکر می کنی دوستی ولی  نیستی .. زبان زبان دوستانه است .. قربان صدقه و اظهار محّبت است ولی واقعی نیست .. چون به کوچکترین تلنگری فرو می ریزد... امّا خوبی وبلاگستان این است که چشم در چشم هم نمی شویم و اگر بدترین توهین ها را به هم بکنیم ... حداقل از نگاه های دوستانه سابق خجالت نمی کشیم ... دهن باز کردن و توهین کردن خیلی آسان تر از دنیای واقعی ست ... ای کاش حداقل سعی کنیم در این موارد خشم و ناراحتی حرفهایمان را قشنگ بزنیم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۸.&lt;/STRONG&gt; تو می تونی صدها مطلب بنویسی من باب دوستی و بریدن و از کنارهم گذشتن و این حرفها ... می تونی هزار تا حرف بزنی .. ولی شب که با خودت تنها می شی و کارهای روزت را مرور می کنی ... اون لحظه است که باید با خودت صادق باشی و حسّت را نسبت به رفتارت بسنجی ... آن وقت است که اگر خالص باشی .. از خودت می پرسی آیا ارزشش را داشت ؟؟ .... امیدوارم داشته باشد ... فقط به خاطر آرامش وجودت می گویم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۹.&lt;/STRONG&gt; صدای ناقوسش بلند می شه ... نگاهت می افته به حروف .. کنار هم میگذاریشون .. می شوند کلمات .. تازه هستند ... خوبند ... لطیفند ... پر از حس ... می بلعیشون ...سرت گیج می ره ... از نو جون می گیری ...بلند می شی ..  ساعت ۱۱:۴۸ دقیقه صبح یازدهم جون ۲۰۰۸ است .. من چه سبزم امروز.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۱۰.&lt;/STRONG&gt; امروز بعد از دروغ نگم چهار پنج ماهی رفتم خرید ( اونم برای گذشتن این ساعت نعلتی!!! بود ها)  از دیدن اون همه میوه و سبزی یک جا ذوق زده شده بودم ... کلّی خرید کردم .. از جعفری و باقالی و هلو تا یک میوه عجیب غریب(star fruit) و برگ درخت لیمو ... آهان ... ماهی هم خریدم ... ماهی شیر لهیده سیاه شده!!!!!...  کلی ادویه هندی بهش زدم با فنل ( بوته رازیانه ) گذاشتم تو فر .. جاتون خالی انقدر بدمزه بود .. بدمزه بود ... خودم باید به زور بخورمش .. بگید فدای سرت بیانداز تو آشغالی می کشمتون .. دوازده دلار پول هشتصد گرم ماهی دادم ... باید همه شو بخورم .. حتی اگه مسموم بشم بمیرم!!!! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۱۱.&lt;/STRONG&gt; امروز دلم برای مامان سوخت بدجور ... نزدیک بود بزنم زیر گریه ... با یک غمی برگشت گفت: الهی خراب بشه این مملکت... یکی در خونه رو نمی زنه ببینه زنده ای .. مرده ای ... چه مرگته .. ایران که بودم الان ... و ... و .... صدباره حالم را پرسیده بودند ... از شدت بغض نمی دونستم چی بگم ... راست میگه .. اینجا به درد سن اون نمی خوره ... مامان من در این سن احتیاج به توجه و رفت و آمد اجتماعی داره .. چیزی که من اینجا کم دارم ... دلم سوخت امروز .. &lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;پیوست.۱۱&lt;/STRONG&gt;. دیشب ساعت یک نصف شب یکی از همسایه ها از ایران زنگ زدن احوالپرسی مامان .. اسم این رو به غیر از وفا و صفا چی می شه گذاشت ؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۱۲.&lt;/STRONG&gt; یکی بیاد دنبال من .. منو ببره یک جای خوب .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۱۳&lt;/STRONG&gt;. تک ............................بیر................. غرااااااااااااااا &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Jun 2008 04:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=poshtehichestan&amp;postid=257</comments>
<dc:creator>poshtehichestan</dc:creator>
<guid>http://poshtehichestan.blogfa.com/post-257.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غروب</title>
<link>http://poshtehichestan.blogfa.com/post-256.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;     &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://links.pictures.aol.com/pic/b1a0GT77YkOVfx0Q4JZBuFymeGlVXzAb1zBV_l.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;     &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                          &lt;STRONG&gt; الان حرفی برای زدن ندارم .. تا طلوعی دیگر ... بدرود&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پیوست غروبانه :&lt;/STRONG&gt;  بابا ....دارم می رم نیرو ذخیره کنم .. برگردم.... بیشتر سخنرانی کنم ... چنان گفتید خودمم باورم شد یک مرگم شده .. به خدا هیچیم نیست ... نذری داشتم روزه وبلاگی گرفتم ... زود برمیگردم .. منتظر غرغر هایم باشید. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پیوست عکسانه :&lt;/STRONG&gt; دستور رسید عکس را عوض کنم ... اجابت شد ... این عکس شاهکار دست های مبارک یک دوست است . حظ کنید .. یالله .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پیوست کامنتانه&lt;/STRONG&gt; :  اجازه دارید در کامنت دونی آهنگ بگذارید و حرکات موزون از خودتان در بیارید  ... رقص سالسا و والس حلال است ... جوکهای خنده دار مستحب است و. مسخره بازی واجب است ...  سعی کنید از آهنگهای مجاز بیشتر استفاده کنید .. حجاب خود را رعایت کنید .. هر گونه رقص دو نفره بی ناموسانه غیر قانونی است .. عاقل باشید برید پشت پرده وگرنه میان در اینجا را می بندند .. شاد باشید تا بنده برگردم. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Jun 2008 14:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=poshtehichestan&amp;postid=256</comments>
<dc:creator>poshtehichestan</dc:creator>
<guid>http://poshtehichestan.blogfa.com/post-256.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اینجا منم دلتنگ دیدنت </title>
<link>http://poshtehichestan.blogfa.com/post-255.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ساعت دو و پنجاه و پنج دقیقه است. نشسته ای جلوی همین مانیتور و داری یک ریز سخنرانی می کنی .. منتظر جوابی ... نمی آید ... صبر می کنی ... صدای آرام نفسهای مادرت را در خواب می شنوی ...  ناگهان صدای بلندی سکوت را می شکند ...  آژیر بلندی مثل یک سوت رسا ... همین یک ساعت پیش تلویزیون مرتّب اعلام طوفان و گردبادی را برای منطقه ای دور در شرق اعلام کرده بود... قرار نبود به اینجا برسد.. حتماْ تغییر جهت داده است ... از جایت می پری ... صداهای دیگر هم همراه این صدا هست ...  زوزه ی باد ...باد .. به دور خانه می پیچد و ترسی موهوم تمام دلت را پر می کند ... صدای برخورد بلند درخت به شیشه تو را از جای می پراند ... با فریادی مادر را بلند می کنی ... سه چهار کلمه ای تایپ می کنی .. کامپیوتر را خاموش می کنی .. سل فون و کیف پولت تنها چیزیست که به آن فکر می کنی .. حالا چرا دوربین را هم همراه آنها بر می داری برایت مفهوم نیست .. باد تندتر می پیچد و زوزه می کشد ... صدای شکستن چیزی می آید ... مادر با غرولند فراوان از پله ها پایین می آید ... گوشه ای امن از زیرزمین می نشانی اش ... سردش است ... می گوید ترسو هستی .. سعی می کنی نشنیده بگیری ... قطرات باران مثل شلاق به پنجره ها می کوبند ... رعد و برق یک لحظه قطع نمی شود ... صدای باد خشمگین تر می شود ... حالا مادر حسابی ترسیده است ... تجربه جدیدی است ... به تنها چیزی که فکر میکنی عزیزانت است .. اگر نتوانی ببینیشان چی .. اگر آخرین لحظه عمرت باشد چی .. هزاران ای کاش ذهنت را پر میکند .. صدای برخورد محکم چیزی به پنجره ترست را بیشتر می کند ... فقط دعا می کنی که کسی آسیبی نبیند ... برای همه کسانی که در ماشین و راهها گیر کرده اند دعا می خوانی .. بیست دقیقه ای می گذرد ... سرعت باد کم کم کم  می شود ... باران بی وقفه می بارد .. بالا می آیی ... نفسی عمیق از سر خوشحالی فرو می دهی ... به حیاط نگاه می کنی .. تنها درخت توت سفید وسط حیاط ولو شده است ... غیر از شاخه های درخت و تکه پاره های چوب چیز دیگری نیست .... خدا را شکر می کنی که در مسیر هیچ گردبادی قرار نگرفته ای ... باقی مانده هیجانت را با تعریف ماجرا تقسیم می کنی ... حس بهتری داری ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ساعت چهار بعد از ظهر ... بعد از یک طوفان کوتاه مدت دیگر اخبار را نگاه می کنی ... خسارت در حد کنده شدن سقف خانه ها و سقوط درخت ها بوده است ... می گوید یک کشته .. دلت هری می ریزد پایین ... یک زن .. سرنشین یک ماشین ... بر اثر طوفان درختی کهن سال سقوط کرده و بر روی ماشین می افتاد .. مرد راننده به طور معجزه آسایی زنده می ماند ... آتش نشانان فقط به ماشین نگاه می کردند و در این فکر که باقیمانده زن را چطور از ماشین بیرون بکشند ... به زن فکر میکنی ... ساعتی قبلش به چه چیزهایی فکر می کرده ؟؟ به کسی که دوستش دارد ؟؟ به فرزندانش ؟؟ به مادرش ؟؟ به پدرش ؟؟ به کارش ؟؟ به چی ؟؟ به اینکه شب چه چیزی باید بخورد ؟؟ به دعوای با خواهرش ؟؟ به قبض پرداخته نشده ؟؟ به یک کینه قدیمی ؟؟  به چی ؟؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ساعت ها گذشته و تو اینجا نشسته ای ... و به این فکر میکنی که اتفّاقات چطور بدون دعوت و ناگهانی خودشان را وارد زندگی ات میکنند .. در یک لحظه شادی و در اوج خوشبختی .. لحظه بعد به این فکر میکنی که اینطوری مردن را دوست نداری ... کسی باور می کند که در یک طوفان ساده درختی بیافتد روی ماشین و زنی زیر آن له شود ؟؟  روزانه هزاران هزار اتفاق چنینی می افتد و ما باز هم مغرور و سرسختانه به زندگی چسبیده ایم. هیچ کداممان از لحظه بعدی مان اطلاعی نداریم ولی باز هم برای روزهای آینده مان نقشه می کشیم. خوب است که به مردن و لحظه بعدی فکر نکنیم .. من مشتاقانه به برنده یا بازنده شدن در مسابقه تخته نردم فکر می کنم و دلم غنج می رود ..  با علاقه جزییات جشن ازدواج تنها برادرم را ترسیم می کنم ...  با لذّت برنامه های بعدی زندگی ام را می ریزم .. امّا واقعه امروز تلنگری بود بر حس ماندگاری ام .. از این به بعد می خواهم جوری زندگی کنم که حس کنم لحظه بعدی وجود ندارد. نمی خواهم در لحظات بیچارگی و بدبخت به یاد حسرت و ای کاش هایم بیافتم . می خواهم در هر لحظه که مردم، انتظار دیگری از زندگی نداشته باشم. سعی ام این است که در جاده آرزوها و خواسته هایم قدم بزنم. نمی خواهم بار دیگر آن لحظات تلخ حسرت را تجربه کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من جور دیگری زندگی خواهم کرد. شما هم بهش فکر کنید. شاید شما هم خواستید مدل زندگی تان را عوض کنید. فکر کنید. راه دوری نمی رود. لطفی ست بزرگ به وجود نازنینتان. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پیوست.۱.&lt;/STRONG&gt; درخت توت سفید شیرین کاملا شکست. خوشحالم که حداقل به اندازه یک مشت محصول شیرینش را خوردم. اینم عکسش خدا رحمتتون کنه &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://links.pictures.aol.com/pic/59e0XcWzkoluUOuduFPPe2Pkj8GrEBZ3vH*K_l.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Jun 2008 04:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=poshtehichestan&amp;postid=255</comments>
<dc:creator>poshtehichestan</dc:creator>
<guid>http://poshtehichestan.blogfa.com/post-255.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امروز روز دیگری بود</title>
<link>http://poshtehichestan.blogfa.com/post-254.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;زندگی خالی نیست&lt;BR&gt;مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست&lt;BR&gt;آری &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;تا شقایق هست، زندگی باید کرد&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: &apos;Times New Roman&apos;; mso-bidi-language: AR-SA; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;♠.&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt; امروز از ته دلم فریاد کشیدم. امروز با بلندترین صدایی که از گلویم بیرون می آمد شکایت کردم. از خودم، از تو، از ما، از همه . من هیچ وقت سر تو داد نکشیده بودم. مجبورم کردی. تو همیشه بی منطق هستی، همیشه ناراضی هستی، همیشه از دیگران طلبکاری ولی هیچ گاه من مخاطب اصلی دغدغه ها و شکایت هایت نبودم ولی امروز تو مرا مخاطب تمام هوارهایت قرار دادی. هر چه خواستی گفتی. از لابه لای کلماتت خشم فراوانت نمایان بود. شاید اگر نمی شناختمت گوشی را به گوشه ای پرتاب می کردم و می گفتم برو گمشو. می دانم نگرانی ات از کجاست، می دانم چرا نگرانی، می دانم، همه چیز را می دانم. فقط خوشحالم آخر این دادها و هوارها حرف دلم را بهت زدم. بهت گفتم که می دانم که علّت همه این غرغر ها هیچی نیست الا یک دوستی خوب و ارزشی که تو برای من و دوستی مان قایل هستی. سکوت تو پشت تلفن بهترین سکوت زندگی ام بود. همیشه آرام باش، لطفاْ.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: &apos;Times New Roman&apos;; mso-bidi-language: AR-SA; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;♣.&lt;/SPAN&gt; &lt;/STRONG&gt;امروز عصر فهمیدم خطا کرده ام. هیچ احساسی بدتر از این نیست که بدانی راهت را اشتباه می روی. تا بحال فکر می کردم درست و صحیح است ولی الان همچین حسی ندارم. نمی دانم چرا با کوچکترین اعتراضی اعتماد به نفسم را از دست می دهم. نمی دانم چرا برای حرف بقیه انقدر ارزش قایل می شوم. نمی دانم چرا از ادامه راهم پشیمان شدم. چرا الان؟ چرا زمانی که همه جوره برنامه ریخته ام باید اینطور دلزده و دلسرد شوم. سخت است. تصمیمی بزرگ گرفتن و به آن ایمان داشتن و مستقیم حرکت کردن و عدم توجه به حواشی و سنگ انداختن اطرافیان سخت است. من الان در میان تمامی این سختی ها دست و پا می زنم. احساس اشتباه تمامی وجودم را گرفته است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: &apos;Times New Roman&apos;; mso-bidi-language: AR-SA; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;♥.&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt; امشب یک دل سیر گریه کردم برایت. امشب برای بچّه زخمی درونت دلم شکست. امشب از خدای خود ساخته ام بیزارم. اشکهایم می لغزند و پایین می آیند و من اندوهگین و درد کشیده به تو فکر میکنم که الان چطور در غصه هایت مچاله شده ای و زخم دلت را  آرام آرام می لیسی. من هم یک گوشه ای در خودم مچاله می شوم. فکرم را پرواز می دهم به خاطراتت، به یاد می آورم اندوه فرو خورده ات را به هنگام تکرار این غده بدخیم یاد آوری ها. بازتکرارش هم زجرم می دهد. به یاد آوردن آن همه خواهش و التماس کودکی نازک قلبم را به درد می آورد. دستهایم را پرواز می دهم، به دور تن رنجورت حلقه می کنم. از راه دور نوازشی می کنم آن چشمهای شاهد تلخی ات را. ای کاش اشکهایم مرهمی می شد بر این کهنه درد روح پاکت. ای کاش می شد تن خسته ات را پناهی می دادم بر این روایت غصّه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امشب یک دل سیر برایت گریه می کنم . امشب من به جای تو اشک می ریزم. امشب من تو می شوم. امشب من با تو یکی می شوم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: &apos;Times New Roman&apos;; mso-bidi-language: AR-SA; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;♦.&lt;/SPAN&gt; &lt;/STRONG&gt; امروز سخت ترین روز زندگی ام بود. پوست انداختم. همین&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;       &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://links.pictures.aol.com/pic/a290Ryala4XSb0NQ-5kbRcUB59FV2g0vzt27_l.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;       &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Jun 2008 15:18:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=poshtehichestan&amp;postid=254</comments>
<dc:creator>poshtehichestan</dc:creator>
<guid>http://poshtehichestan.blogfa.com/post-254.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> گل بهارم </title>
<link>http://poshtehichestan.blogfa.com/post-250.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۱.&lt;/STRONG&gt; میگن بعضی حرفها رو نباید زد، به قول این خارجکی ها جینکسش می کنی ... شده حکایت ما .. از وقتی که نوشته قبلی را نوشتم .. دوران تحریم شروع شده .. نترسید دنباله اون قضیه نیست .. حکایت خوشحالی و خبرهای خوبه ... لطفاْ برای دوستم دعا کنید که این روزها به انرژی و دعای خیر همه احتیاج داره. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۲.&lt;/STRONG&gt; &lt;EM&gt;&quot;چقدر من از برنامه های ماهواره ای ایران بدم می اد.&quot;&lt;/EM&gt;  امام پروانه دامنت اضافاة &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۳.&lt;/STRONG&gt; امروز توی جیم نشسته بودم و داشتم با وزنه ها کلنجار می رفتم که ناگهان آهنگ &lt;EM&gt;حریق سبز&lt;/EM&gt; ابی شروع شد. منم که ذلیل این آهنگ .. وقتی می شنومش دیگه هیچی  .. نفسم به کل بند میاد و می رم تو رویا ... خلاصه ... نگو صداش بلنده منم  با این صدای نکره شروع کردم به خواندن!!!! &lt;STRONG&gt;  &lt;/STRONG&gt; بلا به دور .. بلا به دور ... بعد از سه چهار تا شلنگ تخته و دستهایی که تو هوا می تکوندم ... ( همین الان هم دارم گوشش می دم .. آخ جون )  چشمهامو که باز کردم .. دیدم قریب سه چهار جفت چشم با کینه دارن نگاه می کنند و سر تکون می دن .. منم شرمزده از این گوش آزاری بی رحمانه سرم را انداختم پایین ... بماند که انقدر حس خودم خوب بود که اصلاْ فاتحه هم نخوندم برای این همه رنجی که بدبختها کشیدند ... یک دفعه نگاه سنگینی را حس کردم .. بغلم را نگاه کردم دیدم یک بابای کره ای .. حدود هفتاد هشتاد ساله زهوار در رفته با دو تا چشمی که اصالتاْ کم تنگ بوده حالا بر اثر پیری تنگ تر هم شده بود زل زده به من ... منم بی توجه بلند شدم و رفتم پی بقیه کارم .. بعد از اون هر جا که نگاه کردم دیدم این هاف هافو کنار منه .. می رفتم رو اون یکی دستگاه .. می اومد بالا سرم .. دیگه داشتم عصبانی میشدم عین سگ ... رفتم برای پیاده روی دیدم اومد نشست پشت من .. حالا من تو آینه می بینمش .. انقدر نگاه کرد که ده دقیقه نشد اومدم پایین .. رفتم دست و صورتم را بشورم که از شّر این ورزش کذایی راحت بشم  که دیدم اومد جلو .. گفتم آخ جون .. بالاخره صاحب یک دوست پسر چشم تنگ هم شدم .. که یک هو گفت .. شما خیلی صدای قشنگی دارید ... سعی کنید باز هم بخونید ... قیافه منو تصور کنید که یک دفعه عین بز دهنم باز شد به حالت انفجار ترکیدم از خنده ... بدبخت یک نگاهی از سر تاسف و ترّحم به من کرد و گفت بای ... دروغ نگم من ده دقیقه ای اونجا می خندیدم ... فکر کنم بیچاره سمعکش را نگذاشته بود که صدای من به نظرش قشنگ بود ... آخ دلم .. هنوزم دارم می خندم ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۴.&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;گل بهارم .. در انتظارم&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;... حریق سبزی ... بیا کنارم ... صدای گرمت حیرت قناری ... بیا کنارم سرو ناز بی تاب ... &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۵. &lt;/STRONG&gt;می خواستم بگم این روزها دارم مشق گذشت و صبوری می کنم، بی نهایت لذّت بخش است ... من هیچ وقت نه آدم صبوری بودم نه با گذشت ... خوشحالم که وقتش الان است .. از نتیجه اش خوشحالم .. اینکه تحّولاتت را  کی و با چه کسی تقسیم می کنی خیلی مهمّه ... کلاْ خوشحالم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۶. &lt;/STRONG&gt;خدا شفا بده آدمهای مالیخولیایی رو ... بعضی ها رو دیدید که فکر میکنند همه باهاشون دشمن هستند و همه حسودن و همه دارن می ترکن ... کاشکی می شد رو در روی این آدمها ایستاد و گفت .. باور کنید بقیه انقدر مشغولند و گرفتار که کسی به کسی دیگه حتی فکر هم نمی کنه ... یک کم ریلکس باشید از زندگی تون لذّت ببرید ... دنبال شرّ و جلب توجه نباشید لطفاْ ... به خدا خنده داره این کارها.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۷. &lt;/STRONG&gt;من نگرانت بودم .. دلواپس روزی بودم که وقت دکتر داشتی .. قرار شد خبری از خودت بدی ... ندادی ... سه روز گذشت .. چهار روز هم گذشت .. باز هم خبری ازت نشد ... متاسفم ... برای بی تفاوتی و بی توجهی ات متاسفم .. کاش مدل دیگری بلد بودی رفتار کنی ... تمام شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۸.&lt;/STRONG&gt; دلم سینما رفتن می خواد... سینمای اینجا را هم دلم نمی خواد ..دلم سینمای عصرجدید را می خواد ..دلم توی صف ایستادن طولانی را می خواد ... دلم انتظار توی سالن سینما را می خواد ... دلم اوّلین نفر بودن در بالا رفتن از پله های سالن یک را می خواد ... دلم خواندن شماره های پشت صندلی ها را می خواد .. دلم می خواد یکی سر جام نشسته باشه و من برم بلیطم را نشونش بدم خیطش کنم ... دلم هیجان دیدن یک فیلم خوب را می خواد ... دلم چشم چرونی های قدیم توی تاریکی را می خواد ... دلم بلند شدن سریع بعد از پایان فیلم را می خواد ... دلم شانزده هفده سال پیش را می خواد ... یکی بره برش گردونه ....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۹. &lt;/STRONG&gt;یادتونه که قدیما یارو یک مغازه باز میکرد بعد فروشش زیاد می شد شعبه دوم باز می کرد .. بعد شعبه سوم و چهارم و پنجم ... ؟؟؟  حالا شده حکایت من .. شعبه دوم پشت هیچستان افتتاح شد .. ولی اصلا رونق نداره .. هیچ کس حاضر به تغییر لینک نیست و من آی دلم براتون تنگ می شه ... لعنت به پیلتر .. بی زحمت مرتّب چک کنید اگر من از فیلی در اومدم خبر بدید برگردم سر جام .. اینجا غریبه است برام ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۱۰. &lt;/STRONG&gt;راضی کردن مامانها همیشه آسون نیست ... امسال با پارسال فرق داره ... پارسال محیط براش تازه بود .. امسال جاهای دیگه می خواد از من !!!!  قراره یک ماهی بفرستمش خدمت فک و فامیلهای  دیگرمون ... خودمم برم پی کارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۱۱.&lt;/STRONG&gt;  فقط همین مونده بود که دکترهای ایرانی بیان تو تلویزیون تبلیغ کلاسهای آموزش هیپنوتیزم بکنند و یک آدم خل و چل مجری هم بیاد بگه خیلی خوبه حتما ثبت نام کنید بعد برید روی فک و فامیل و دوست اجرا کنید ببینید دردشون چیه !!!!!!! خدا رحم کنه آخر و عاقبت علم روان درمانی را !!! و خدا رحم کنه آخر و عاقبت  ما ایرانی ها را !!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۱۲.&lt;/STRONG&gt; فرستادم ... نوش جانت .. حلالت ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۱۳. &lt;/STRONG&gt;تک .... بیر !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;               &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 May 2008 04:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=poshtehichestan&amp;postid=250</comments>
<dc:creator>poshtehichestan</dc:creator>
<guid>http://poshtehichestan.blogfa.com/post-250.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نامه ای به دوست</title>
<link>http://poshtehichestan.blogfa.com/post-249.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوست خوب و عزیزم، نازنینم، چندمین باریست که نامه ای می نویسم برای کسی که آن چه را به او خطاب میکنم، خودش نمی خواند. شاید زمانی شهامتش را پیدا کردم و به تو نشانش دادم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;می دانی که چقدر برایم عزیزی. می دانی که دوستت دارم بی قید و شرط و می دانی که دروغ نمیگویم. با این پیش زمینه ها کلمات را به کنار هم بغلطان و جلو برو. امروز با هم صحبت کردیم. من طبق معمول اظهار نگرانی کردم از بی اطلاعی احوال نازنینت. دفعه اوّل نیست. به قول خودت بازهم گیس کشی کرده ایم بر سر این موضوع تکراری. وقتی می شنوی من نگران می شوم بدخلقی می کنی. ناراحت می شوی. از نگران کردن من احساس خوشی نداری. بارها خواسته ای که با کوچکترین بی اطلاعی نگران نشوم. خونسرد باشم و بی اهمیّت باشم. گفته ای که در همه حال من باید خونسرد باشم و بی تفاوت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمی دانم می دانی که من این اخلاق گند و مزخرف را به قول مامان به ارث برده ام؟! آن هم از کی؟ خاله پدرم!!! برای ارث بردن دست روی آدم جالبی می گذارند. می گویند گنددماغ و از خودراضی بوده است. به اضافه صفت دلواپسی. همیشه خدا نگران بوده است. زنی ثروتمند ولی بدون بچّه.  داستانش را که می دانی. میگویند اگر کسی قرار بوده به خانه اش برود و کمی دیر می کرده همه اهل خانه را مجبور می کرده که سر کوچه بایستند و خودش هم آنقدر ناآرامی و بی تابی می کرده که همه اهل خانه از دم پرش فراری می شدند. همه خواهران و برادرانش را مجبور کرده بوده که خانه های نزدیک به او بخرند تا او همیشه از حیات و سلامتی شان اطلاع داشته باشد و از دلواپسی بیش از حد در بیاید. حالا ببین مرا به چه کسی نسبت می دهند!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمی دانم می دانی که من در پرونده ام شاهکار زیاد دارم. از شبی که به دنبال عروس و داماد دیر کرده نصف شهر را گشتیم یا قشون کشی خیابانی بابت دیر کرد برادرم. بهت گفته ام که همان شب همه را ساعت دو نصفه شب از خواب بیدار کردم که بلند شوید پسرها نیامده اند و ولوله ای انداختم به جان همه که شاید تصادف کرده اند و الان گوشه ای مشغول جان دادن هستند؟ بهت گفته ام که بعد از پیدا شدنشان بیچاره ها کلی تنبیه شدند و من هنوزم احساس می کنم تقصیر من بوده؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خب! حالا این از پرونده من که اصلاْ هم به آن افتخار نمی کنم!  فقط برایت گفتم چون می دانم جنبه شنیدنش را داری. قصد توجیهش را نداشتم و ندارم، حرف دیگری دارم و آن این است که تو چطور برای کمک به اصلاح  این خلق تنگ و ننگ من این راه عجیب و غریب را انتخاب کردی. امروز که گفتی فکر می کنی باید برنامه ای ترتیب بدهی و از خودت خبری ندهی تا من عادت به بی خبری کنم، دلم به درد آمد. احساس کردم عجب مجازات بدی را برای کسی که جرمش تنها نگرانی و دلواپسی است، انتخاب کردی. می دانم تو اسمش را مجازات نمیگذاری و از نظرت اصلاح است ولی برای منی که قرار است این روش روی او امتحان شود همان مجازات است. با اینکه خودم این راه را نمی پسندم ولی به تو حق می دهم. این شاید تنها راهیست به ذهنت رسیده، شاید هم بعد از خواهشهای طولانی و تکرار نگرانی های من دیگر راهی به نظرت باقی نمانده است. امّا من هنوزم رنجیده ام. نه از گفته تو بلکه از این روش. فکر میکنم این انتخاب تو یک معظل فرهنگی ست. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ما بارها برای تربیت دیگران دست به محروم کردن آنها از خودمان زده ایم. در فرهنگ ایرانی این اتفاق بارها افتاده است. برای اینکه بجّه مان شیرینی زیاد نخورد به او میگوییم اگر خوردی دیگر با من حرف نزن! پسر نوجوانمان را بین انتخاب یک تی شرت و آغوش گرم خودمان سرگردان می کنیم! به دختر جوانمان دیکته می کنیم که بین ما و شریک آینده زندگی اش یکی را باید انتخاب کند. ما چرا برای حل کردن مشکلاتمان همیشه باید راه تحریم و گرفتن را انتخاب کنیم ؟؟ آیا می دانید که محروم کردن طفلی، کودکی یا نوجوانی از وجود عزیزانش چه ضربه ی سهمگینی ست بر پیکر شکننده او ؟ حالا چه فرقی دارد که این کودک مبّدل شود به زنی در دهه پایانی سی ؟؟ باز هم محروم کردن دیگری اثری دردناک دارد بر روح و روان آدمی. چرا باید ما مجازاتی به این دردناکی برای عزیزانمان انتخاب کنیم؟  راه دیگری در فرهنگ غنی ایرانی نبوده است ؟ این نیاکان با فرهنگ و با تمدّن و سوپیشینه ده هزار ساله همین راه ها را فقط بلد بودند ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تو می دانی که تمام این نگرانی ها و اضطراب من فقط هنگامی بالا می گیرد که ترس از دست دادن عزیزی درون من بالا می آید؟؟ تو می دانی که زمانی کودک من در برهه ای از زمان به همین تهدید ها و ارعاب ها تمامی اعتماد به نفسش را از دست داده و هر اتفّاق ساده ای او را به آن زمان و آن نقطه برمی گرداند ؟؟ تو که می دانی ترس از دست دادن درون من نهادینه شده و هر بار بروز این دلهره را شاهد بوده ای. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اینها را برایت نوشتم تا بدانی که چقدر از روشت دلم گرفته است. امّا به جای خودخوری و خود آزاری تصمیم گرفتم بنویسم. می دانم که شفاهی برایت همه این ها را می گویم. امّا خواستم بنویسم تا با نوشتنش باز هم به خودم یاد آوری کنم که باید با این ترس از دست دادن  مقابله کنم. خواستم بنویسم تا سندی باشد بر عهدی که با خودم بستم که من با این نگرانی های زاید و بی ثمر خودم مبارزه می کنم. لزومی ندارد که تو خود عزیزت را از من بگیری برای اصلاح من.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;لطفاْ باش... همیشه و همه جا ... باش... باش دوست خوب و نازنینم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt; پیوست ۱.&lt;/STRONG&gt; یادتون باشه که هیچ کسی را نقد نمی کنیم، هرکدام از ما بارها این روش را در مورد دیگران اعمال کردیم.. پس انتقاد شخصی را بگذارید درمورد خودتان.  صحبت صحبت یک رفتار پذیرفته فرهنگی است. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;پیوست۲.&lt;/STRONG&gt;  دلم برایت خیلی تنگ شده ... این روزها مرتّب به عکست خیره می شم ... قلبم تیر می کشه ... الان که می نویسم اشکم هم در اومده ... دلم برات خیلی تنگه ... آرزوی الانم اینه که می اومدم پیشت ... پدر خوبم .. پدر عزیزم ... این روزها معلّقم بین بودن و نبودن ... این روزها دلم می خواهد پیش تو بیایم ... بدجور ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;                       &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://links.pictures.aol.com/pic/9aa0*XaxLN0Ve6d4NAYEH9L38AJRXSCqptiS_l.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 May 2008 14:22:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=poshtehichestan&amp;postid=249</comments>
<dc:creator>poshtehichestan</dc:creator>
<guid>http://poshtehichestan.blogfa.com/post-249.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
