<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پشت هیچستان</title>
<link>http://poshtehichestan.blogfa.com/</link>
<description>تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همّت کن ------------  و بگو ماهی ها،حوضشان بی آب است</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 28 May 2009 18:10:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تکرار من و تو </title>
<link>http://poshtehichestan.blogfa.com/post-321.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از پلّه های آن بالاخانه که بالا می آمدم، غم دنیا روی دلم سنگینی می کرد. نمی دانستم از دیدن من در آنجا چه حالی پیدا می کنی. می دانستم از دیدن دوست قدیمی قطعاْ خوشحال می شوی ولی همزمان حس می کردم که از بودنت در آنجا راضی نیستی. دیدن روی ماهت و لبخند بزرگی که به صورتت نشست تمام دودلی هایم را از بین برد. آغوش بازت و گله های پشت سر همت مرا مثل همیشه شرمنده کرد. صندلی را که با محبّت برایم پیدا کردی و با دستمالی لکه های رویش را پاک کردی دلم را بیش از بیش تنگ دوستی ات کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوستی های دانشکده، سه تفنگدار، خنده های شاد و پرصدا. صورت گرد و چشمهای سیاهت. صورت باریک و چشمهای رنگی اش. ساندویچ های پارسیان. ادبیات خبره زاده. داستان های کوتاه تو. سعدآباد. پیاده روی های طولانی. درد و دل های بی انتها. باغ فردوس همیشگی. بازار تجریش. دزدی آلوچه. دلخوشی های کوچک. عاشق شدن های کوتاه و بلند. درس. عشق. کار. محبّت. دوستی. دوستی. دوست. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در دو کلمه کل زندگی ام را برایت می گویم. با یک جمله تاییدم می کنی. چشمانت برق می زند. می گویی بهت افتخار می کنم. می خواهم برایت از چیزهای دیگر هم بگویم ولی صبر می کنم. منتظر تو هستم. دو سالی ست که از زندگی ات بی خبرم. انگار انتظارم را می دانی. شروع می کنی. با هر جمله ات دلم هزارپاره می شود. دوست عزیز من. دوست خوب من. دستم را به سوی قلبم می برم و با چشمانی که هیچ دردی را لو نمی دهد، فشارش می دهم. دوستی ما دوستی دلسوزی و غمگساری و بمیرم های زنانه نیست. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به حرفهایت گوش می دهم. با دقّت، هرازگاهی هم به میان حرفهایت می پرم و ایرادی هم به رفتارت می  گیرم ولی جمله های بعدی دلم را بیشتر خراش می دهد. به تو نگاه می کنم. سعی می کنم دختر شاد و سرحالی را که سالها پیش جذب سرزنده گی ش شدم را از لابه لای این زن جدید بازیابم. هنوز هم لبخند از روی لبهایت پاک نمیشود، هنوز هم وقتی عصبی می شوی دندانهای ریزت را به هم فشار می دهی. هنوز هم قلم و کاغذ از جلویت دور نمی شود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی از فرزندانت گفتی غرور همه ی وجودم را گرفت. وقتی از آن نامرد گفتی تلخی عجیبی تنم را گرفت. وقتی از تلاشهایت برای زندگی بهتر گفتی قلبم برایت مچاله شد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوست خوب من. ای کاش بهت گفته بودم که امروز با شنیدن درد دلهایت فقط دلم نسوخت، جانم هم به آتش کشیده شد امّا دیگر به تو مثل گذشته نگاه نمی کنم. تو آن دخترک مرفه هجده سال پیش نیستی. تو یک زنی، یک شیرزن واقعی، زنی که با داشتن یک همسر روشنفکر دایم الخمر یک تنه فرزندانش را در این دنیای دربه در در آغوش گرفته و با شجاعت بی نظیری هم کار می کند هم مادر خوبی ست. کارکردن تو از صبح علی الطلوع تا ده شب از تو یک انسان بی نظیر ساخته است. رفیق خوب من، خوشحالم که در یک روز بارانی، پایان ملاقات سالانه مان، حسادت زندگی خوب و مرفه دیگری تو را تکانی داد که باید می داد. همان نقطه ی عطفی که باید تو را به سوی بالا و این نقطه ای که الان هستی پرتاب می کرد. بی صبرانه منتظرم که تلاشهایت به ثمر بنشیند. بی صبرانه منتظرم که وابستگی های مالی ت از آن ناانسان جدا شود. بی صبرانه منتظرم که کتابهای قشنگت چاپ بشود. بی صبرانه منتظرم که داستانهای سه تفنگدار و دانشکده کتابی بشود. بی صبرانه منتظرم که کتابت را با افتخار به همه نشان دهم و بگویم تو دوست منی. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از پله ها که پایین می آمدم به سویت نگاهی انداختم. در آن جای تاریک و خفه مشغول نوشتن بودی. گفته بودی که باید تحقیقی را همان روز تحویل بدهی. آن جمله ی آخرت را با خودم زمزمه می کنم و پایین می روم: &quot; برایم مهم نیست که صفحه ای چند می گیرم، من هر کاری را مجبورم انجام دهم.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من برگشتم دوست خوبم. همان که گفتی چقدر خوب است که هستی. من برگشتم دوست خوبم. به تو افتخار می کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;               &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i44.tinypic.com/2h3x64y.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 28 May 2009 18:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=poshtehichestan&amp;postid=321</comments>
<dc:creator>poshtehichestan</dc:creator>
<guid>http://poshtehichestan.blogfa.com/post-321.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سکوت </title>
<link>http://poshtehichestan.blogfa.com/post-320.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 28 Apr 2009 18:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=poshtehichestan&amp;postid=320</comments>
<dc:creator>poshtehichestan</dc:creator>
<guid>http://poshtehichestan.blogfa.com/post-320.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سکوت </title>
<link>http://poshtehichestan.blogfa.com/post-319.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Mar 2009 18:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=poshtehichestan&amp;postid=319</comments>
<dc:creator>poshtehichestan</dc:creator>
<guid>http://poshtehichestan.blogfa.com/post-319.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سکوت </title>
<link>http://poshtehichestan.blogfa.com/post-318.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Mar 2009 18:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=poshtehichestan&amp;postid=318</comments>
<dc:creator>poshtehichestan</dc:creator>
<guid>http://poshtehichestan.blogfa.com/post-318.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آخرین رویا</title>
<link>http://poshtehichestan.blogfa.com/post-316.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;ای برف های نامهربان&lt;BR&gt;زین پس دوستتان نخواهم داشت&lt;BR&gt;دیگر دستانم را به تن یخ زده تان نمی سایم&lt;BR&gt;دیگر  شوق دیدار دوباره تان را نخواهم داشت&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;خودم را میان چهاردیواری بی روزنه یی حبس خواهم کرد&lt;BR&gt;مبادا که با دیدنتان&lt;BR&gt;این زخم داغ باز هم خون آلود شود&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;دیگر هرگز هرگز هرگز دوستتان نخواهم داشت&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برف با شدت هر چه تمام تر می بارد و دستی خیس و یخ زده  قلب مرا چنگ می زند و فشار می دهد. پیشانی داغم را به شیشه سرد فشار می دهم. غرق تب و لرز و مسخ شده، ساعات سپری شده از جلوی چشمانم عبور می کنند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امید. شادی. خوشی. نگاه پشت پنجره. کوله ی بسته. لرزش گلو. قدمهای سبکبال. لذّت سفر. سرمای زیاد. دستهای یخ کرده. اوّلین آیراپ. اوّلین تهوّع. اوّلین اشک. دوّمین آیراپ. بهت زدگی مطلق. امید پنج و چهل. تمام شدن. دوّمین تهّوع. سومین تهوّع. ناامیدی. ناامیدی. ناامیدی. صدای خوب. صدای مهربان. صدای آشنا. تلاش. تلاش. تلاش. التماس. خواهش. ناله. التماس. ناامیدی. ناامیدی. پنج عصر. ناامیدی مطلق. ذرّات برف. شتاب برف. شتاب اشکها. سبقت اشکها. صدای خوب. صدای گرفته. ناامیدی. هجوم درد. بهت تمام نشدنی. تمام شد. همه ی رویاهای شیرینت تمام شد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سالهاست که دستهایم را به سویت نگاه داشته ام. سالهاست که چشمانم خیره به چشمانت میخکوب است. سالهاست که قدمهایم همسوی قدمهایت است. امّا در این لحظه ی رخوت و بی تابی اعتراف می کنم که دستانم تا ابد در هوا معلق خواهند ماند. چشمانم تا مدتّها چشمانت را نخواهند دید و قدمهایم دیگر قدمهایت را در برنخواهد گرفت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اندوه این خلا دردناک مرا هر روز بیشتر و بیشتر در خودش می پیچاند و من هر دم از خود خواهم پرسید که چطور این حوادث خرد و ریز با این توالی و نظم مرا اینطور مچاله و دردمند به مرز بی حسی و بهت زده گی رساندند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مثل تمامی شبهای در به دری و حسرت: ای کاش بودی. ای کاش. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آخرینش هم تمام شد. دل آشوبه ام.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پیوست.۱.&lt;/STRONG&gt; کاملآ خوب و خوشم و آماده سال نویی دیگر. این لحظات مقدّس باید نوشته می شدند تا ثبت می شد بر جریده ی زندگی ام. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;BR&gt;             &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i40.tinypic.com/avln9u.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Mar 2009 19:15:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=poshtehichestan&amp;postid=316</comments>
<dc:creator>poshtehichestan</dc:creator>
<guid>http://poshtehichestan.blogfa.com/post-316.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سیزده تایی آخر سال</title>
<link>http://poshtehichestan.blogfa.com/post-317.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;۱. آمدم بلاگفا رو باز کنم، بوی تنت پیچید توی دماغم. تنم رو بو می کنم هیچ بویی نمی آید. سرم را بالا می گیرم باز بویت را حس می کنم. آن قدر نزدیک است که می خواهم دستهایم را دراز کنم و تنت را لمس کنم. من این بوی پیچیده در سرم را دوست دارم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲. این روزها با تجربه های جدیدی دست و پنجه نرم می کنم. تا به حال این حس را نداشتم. حتی روزی که مایملکم ۲ چمدان شد و به اینجا آمدم. از هر تکه ای خاطره ای دارم و یادی. خدا به من قوت بدهد که بتوانم دوری شان را تحّمل کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۳. &quot; واسه اینه که می مردم واسه چشمات، واسه اینه که می میرم واسه نگات&quot; گاهی فکر می کنم گیرنده های حسی آرایه شبیه به منه. هر موقع آهنگ هاش رو گوش کردم همذات پنداری هزاردرصد باهاش داشتم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۴. من هنوزم معتقدم اون یکی یک چیز دیگه بود. توی این یکی احساس غریبگی می کردم. نفهمیدی؟ در و دیوراش برام ناآشنا بود. نکند دیگر هیچ جای دنیا احساس آرامش آنجا را نداشته باشم؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۵. از سخنان گرانبهای اسوه ی مقاومت:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دلا دیوونه شو دیوانگی هم عالمی دارد ... بزن بر طبل بی عاری که آن هم عالمی دارد .. بشین برو رشت که اون هم عالمی دارد ... اینا رو ثبت می کنی که ثبت باشد بر جریده ی عالم دوام ما &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۶. چقدر من مقاومت می کنم که گوشی تلفن رو دست نگیرم. باید عادت کنم. باید عادت کنم. باید عادت کنم. باید عادت کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۷.&lt;STRONG&gt;عاشقانه های تو&lt;BR&gt;مخمل نرمیست&lt;BR&gt;که گاه به گاه &lt;BR&gt;تنم را در آغوش گرم خود می گیرد&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;مخمل عاشقانه ات را&lt;BR&gt;به پوست تنم بیاسای و دمی را در آغوشم سپری کن&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۸. حس می کنم تاریخ انقضای پشت هیچستان سر آمده است. این روابط وبلاگی و دوستی هایش بدجوری اذیتم می کند. یکی شکلت را نقاشی می کند و می گذارد سردر وبلاگش، بقیه هورا می کشند. یکی خصوصی برایت می گذارد و قربانه صدقه ات می رود ولی به دلایلی عمومی نمی گذارد. دیگری بدون هیچ دلیلی یک باره می برد. تو حتی نمی دانی آن پشت ها چه می گذرد. کی در مورد تو چی می گوید در حالی که تو یک گوشه ی دنیا داری ماست خودت را می خوری. عجب جای گندی شده این وبلاگستان.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۹. من اگر بگویم یکشنبه هجدهم اسفند با این که صبحش اشکم در امد و عجیبترین روز کاری ام بود ولی بهترین روز زندگی ام بود شما باور می کنید ؟ من اصلا نگم! شما باور کنید. بسیار بسیار زیبا بود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۱۰. حس می کنم از فردا دیگر تو را داشتن محاله. این لحظه به لحظه ها، پا به پای تو آمدن دیگر ممکن نیست. فاصله همیشه بوده ولی این فاصله دردی دیگر دارد. من وقتی لحظات را همراه تو نباشم دیگر داشتنت معنا دارد؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۱۱. پیتزا و تکیلای آخر مزه نمکین خنده می داد و هیجان سرخ طپش های قلبت، هر چه هم بگوییم تکیلایش خوب نبود و مزه ی قبلی را نمی داد باز هم می دانیم آنچه آن لحظات شیرین رفاقت را می سازد نه پیتزای خوب است و نه تکیلای آگاوه، هر چه هست را می شود در آن نیروی محرکه ی دیدار پیدایش کرد که چگونه همه ی مشکلات را آسان و دل پذیر نشانمان می دهد. ای کاش هرگز انگیزه مان را از دست ندهیم. ای کاش. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۱۲. امشب آخرین شب همزمان بودن است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۱۳. آخرین تک بیر !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;      &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Feb 2009 18:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=poshtehichestan&amp;postid=317</comments>
<dc:creator>poshtehichestan</dc:creator>
<guid>http://poshtehichestan.blogfa.com/post-317.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اعتماد بی دغدغه!!!!</title>
<link>http://poshtehichestan.blogfa.com/post-315.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;یکی از موضوعاتی که این مدّت فکر منو به خودش مشغول کرده است، مسئله ی اعتماد و صداقت همه جانبه مردان و زنان به یکدیگر است.  این قضیه بیشتر از اینکه برایم جنبه شخصی داشته باشد از نقطه نظر تفاوتهای زن و مرد جالب و بحث برانگیز است. اگر بخواهم بیشتر وارد جزییات بشم دقیقاْ مسیله ی مورد نظر من اینه که چرا بعضی از آقایون بخشی از زندگی شون رو از زنها مخفی می کنند؟ امیدوارم استفاده از کلمات بعضی و بخشی شما رو متوجه نسبی بودن این قضیه کرده باشد و بدانید حکمی داده نشده است. بسیاری از اوقات این پنهان کاری ها حتی ریشه محکمی هم ندارد، به این معنا که مرد حتی کار خلافی هم نکرده است که بخواهد با پنهان کاری روی اعمال نادرست خودش سرپوش بگذارد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چندین روزه که کارم منحصر به سوال و جوابهای متعدد از همکاران مرد شده است. &lt;EM&gt;سیلور&lt;/EM&gt;، سی و هشت ساله معتقد است که ما مردها بسیاری از مسایل رو فقط بخاطر حفظ احساسات زنان پنهان می کنیم. شما زنها مسایل ساده رو بزرگ می کنید، از کاه کوه می سازید و زندگی رو به خودتون تلخ می کنید. پس من به عنوان یک مرد وظیفه دارم چیزهایی رو که می تواند ناراحتی ایجاد کند پنهان کنم. از او می پرسم حتی مسایل ساده ؟ می گوید برای شما زنها مسیله ساده وجود ندارد. از کنار هر اتفاق ساده ای به سختی عبور می کنید. شما مغز پیچیده و دردسرسازی دارید، پس بهتر است کمتر بدانید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;لی&lt;/EM&gt;، چهل ساله می گوید زنها زندگی رو خیلی سخت می گیرند. هر چیزی را تا تهش می روند و بالاخره در یک نقطه شر و دعوا راه می اندازند. او می گوید من برای راحتی خودم اغلب اوقات حقیقت رو پنهان می کنم و زمانی که لو می روم به شدت کتمان می کنم. لی دلش می خواهد زنی را ببیند که انقدر جزییات به چشمش نیاید و شکل کلی همه وقایع رو فقط ببیند. معتقد است که محل جدایی و افتراق زن و مرد همین تفاوت در نگاه آنهاست. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;مایکل&lt;/EM&gt;، سی ساله می گوید من سالهاست یاد گرفته ام هیچ اتفّاقی را برای دوست دخترانم تعریف نکنم. اینطور راحت ترم. همه ی آنها از میان حرفهای من چیزی برای محکوم کردن من پیدا خواهند کرد و من از این رفتار بسیار خسته و ناراحت می شوم، پس بهترین کار مخفی کاری و پنهان کردن همه ی امور است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جمله ای که همه آنها متفق القول اعلام کردند این بود که ما برای حفظ و جریحه دار نکردن احساسات خانمها از آنها مخفی می کنیم و در مقابل این نقد که پس شما در نهایت برای اینکه جنگی در نگیرد و اعصاب خودتان آرام باشد و در حقیقت شما احساسات خودتان را محافظت می کنید، سکوت کرده و خندیدند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این خنده و سکوت از هر زهری تلخ تر بود چرا که در پس آن هزار معنا بود. ما زنهایاد گرفته ایم که اکثریت  اوقات مردها مقصرند و بدون هیچگونه نگاه و بررسی در نقش خودمان، آنها رسماْ اشتباه و غلط و نادرست هستند. من به این معتقد هستم که اکثر زنها ذاتاْ پنهان کار نیستند، آنهم شاید  به خاطر ترسی ست که همیشه بر دوش ما گذاشته اند که اگر لو بروی کارت بدتر می شود. پس خودمان همیشه از همان آغاز و ابتدا همه چیز را روی دایره می ریزیم. شاید هم اینطور نیست و تعداد زنهای پنهان کار بسیار زیاد است و این تنها نظر من است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;غرض از این همه نوشته این بود که دلم می خواهد علّت پنهان کاری را از زبان مردها بشنوم. راست و درستش را. دلم می خواهد هر آقایی که این ها را می خواند نظرش را بی پرده و با صراحت بگوید. می خواهم باور کنم که شاید از این تقابل افکار صادقانه تاثیری مثبت بگیریم در روابط اجتماعی و عاطفی خودمان و یاد بگیریم که همیشه نباید انگشت اتهام رو به طرف مردها دراز کرد. شاید بتوانیم نقش خودمان رو در لابلای حرفهای صادقانه آقایون پیدا کنیم و یادمون بیاد کجا و کی، چطور و چرا، باعث کدام پنهان کاری بزرگی شده ایم و چطور همه چیز خراب شد بخاطر رفتاری که به کلّ از آن ناآگاه بودیم. شاید بتوانیم در معادلات بعدی زندگی عددها رو صحیح تر جایگزین کنیم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دلم می خواهد همه ی آقایون نظر بدهند. بی اسم، با اسم یا اسم مستعار، مهم نیست فقط با صداقت و صراحت حرف دلتان را بزنید. از هر گونه توهینی به هر جنسی پرهیز کنید چون به شدّت سانسور می شوید. خانمها نظر صادقانه بدهید لطفاْ. نظر کارشناسانه نه از روی حبّ و بغض. اگر نظری بدهید که نشان از مشکلات و ریشه های قدیمی باشد حتما پاک می کنم. دلم می خواهد از این نوشته یاد بگیریم، نه متّهم می کنیم نه بازجویی، بیایید یک بار دوستانه بحثی در خور شعور و درک و فهممان کنیم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ممنونم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;               &lt;IMG hspace=0 src=&quot;http://i44.tinypic.com/nc1l3s.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Feb 2009 00:45:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=poshtehichestan&amp;postid=315</comments>
<dc:creator>poshtehichestan</dc:creator>
<guid>http://poshtehichestan.blogfa.com/post-315.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به تو بهترینم</title>
<link>http://poshtehichestan.blogfa.com/post-314.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;این عشق ماندنی &lt;BR&gt;این شعر بودنی &lt;BR&gt; این لحظه های با تو نشستن &lt;BR&gt; سرودنی ست &lt;BR&gt;این لحظه های ناب &lt;BR&gt; در لحظه های بی خودی و مستی &lt;BR&gt; شعر بلند حافظ تو&lt;BR&gt;شنودنی ست &lt;BR&gt;این سر نه مست باده &lt;BR&gt; این سر که مست مست دو چشم سیاه توست &lt;BR&gt; اینک به خاک پای تو می سایم &lt;BR&gt; کاین سر به خاک پای تو با شوق سودنی ست &lt;BR&gt;تنها تو را ستودم &lt;BR&gt;آنسان ستودمت که بدانند مردمان &lt;BR&gt;محبوب من به سان خدایان ستودنی ست &lt;BR&gt; من پاکباز عاشقم از عاشقان تو &lt;BR&gt;با مرگ آزمای&lt;BR&gt;با مرگ اگر که شیوه تو آزمودنی ست &lt;BR&gt; این تیره روزگار&lt;BR&gt; در پرده غبار دلم را فروگرفت &lt;BR&gt;تنها به خنده &lt;BR&gt;یا به شکر خنده های تو &lt;BR&gt;گرد و غبار از دل تنگم زدودنی ست &lt;BR&gt; در روزگار هر که ندزدید مفت باخت &lt;BR&gt;من نیز می ربایم &lt;BR&gt;اما چه ؟&lt;BR&gt; بوسه بوسه از آن لب ربودنی ست &lt;BR&gt;تنها تویی که بود و نمودت یگانه بود &lt;BR&gt; غیر از تو هر که بود هر آنچه نمود نیست &lt;BR&gt;بگشای در به روی من و عهد عشق بند &lt;BR&gt; کاین عهد بستنی این در گشودنی ست &lt;BR&gt;این شعر خواندنی &lt;BR&gt; این شعر ماندنی &lt;BR&gt; این شور بودنی &lt;BR&gt;این لحظه های پرشور &lt;BR&gt; این لحظه های ناب &lt;BR&gt;این لحظه های با تو نشستن &lt;BR&gt;سرودنی ست &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;                                                     حمید مصدق&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; شانزدهم فوریه ۲۰۰۹. بیست و نهم بهمن ماه ۱۳۸۷.  ۲:۴۹  عصر. نقطه ی عطف ابدی. هفتاد و سه .  حس شکر. اشک شکر. اشک شوق. قدردانی لایزال. قدرت. اراده. قدرت. حافظه ی ابدی. حافظه ی ابدی. حافظه ی ابدی. خدایا شکرت&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i39.tinypic.com/24zbp0n.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Feb 2009 20:39:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=poshtehichestan&amp;postid=314</comments>
<dc:creator>poshtehichestan</dc:creator>
<guid>http://poshtehichestan.blogfa.com/post-314.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عاشق مشوید اگر توانید!!!!</title>
<link>http://poshtehichestan.blogfa.com/post-312.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;چشمان بی قرارم&lt;BR&gt; همسوی نی نی چشمانت می چرخند&lt;BR&gt;دستان نا آرامم&lt;BR&gt;به خیال دستهایت آویخته اند&lt;BR&gt;رویای زیبای آرزوهای مرا&lt;BR&gt;بر من ببخش&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;بضاعت کم خورجین عشق مرا &lt;BR&gt;بی دلیل و بهانه &lt;BR&gt;بر من ببخش&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;BR&gt;ساعت هفت و نیم شب است. نشسته ام اینجا و فیلم &quot;رمیو و ژولیت&quot; را که نمی دانم اصلاْ چرا مرض داشتم گرفتمش، را می بینم. ژولیت در یک مهمانی رقص رمیو را می بیند و قلبش هری می ریزد. قلب من هم تند تند می زند. همین الان هم همدیگر را بوسیدند. مبارک باشد.  آدم عاقل که به این زودی وا نمی دهد!!! از بس خری د دیگر، چه کارتان کنم!  ولی بین خودمان بماند چه بوسه ی معصومانه ای بود. همان اوّلین بوسه ی دزدکی نوجوانی  همه گی مان. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چقدر خانه شان سرد و لخت است. صدای قدم های ژولیت جان روی سنگ های سیاه راهرو انعکاسی بلند و یخ زده دارد. مادرش امر می کند که با تی بلد  عموزاده باید ازدواج کند. راستی اینها چرا مردانشان شلوارهایشان دو رنگ است. یک پاچه زرد، آن یکی نارنجی!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این رمیو ی دیوانه بدجور عاشق شده است. از لای بوته ها دارد به ژولیت که روی بالکن یکوری شده است و به او فکر می کند، نگاه می کند. ژولیت کلمه ای می گوید و رمیو آهی می کشد و می گوید:&quot; آه، او صحبت هم می کند&quot;. خل و چل عقب افتاده!!!! چه لبخند گل و گشادی هم به لب دارد!! یاد آن آهنگ شهرام ناظری می افتم &quot; &lt;EM&gt;عشق اندوه و حسرت است و خواری، عشق اندوه و حسرت است و خواری، عاشق مشوید اگر توانید&quot;&lt;/EM&gt; خداییش ! جان من! بدون تعصب و حرفهای کلیشه ای فرهنگ عاشق پرور ایرانی، موافق نیستید ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عشق جز اندوه و حسرت و خواری چه چیز دیگری برای طرفین  عشق با خود می آورد؟!!!!! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اندوه ندارد؟ چقدر باید غصه دوری یار را بخورید؟  روزی چند بار از حرفهای بی منظور، با منظور، کم منظور یا چند منظوره اش اندوهگین می شوید؟ شبی چند هزار بار با خودتان تکرار می کنید که ای کاش یار اینجا بود تا خودم را فدایش کنم، زیر تریلی بروم تا مبادا خاری به کف پایش برود. زیر تریلی رفتن و مردن اندوه ندارد؟!! همه ش یک گوشه نشسته اید به این فکر می کنید اگر عاقبت به هم نرسیم چه؟؟ این فکرها اندوه نمی آورد ؟!! به من چه اصلاْ! من که آمار هر کس رو داشتم، در حال غصّه خوردن بود!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حسرت چی؟  روزی چند بار حسرت در کنار او بودنش را می خورید؟  عشقولانه به یار می گویید ای کاش نزد هم بودیم تا جانم را فدایت می کردم. اینجاست که جواب یار دو حالت دارد یا موافق است که می گوید الهی بمیرم که پیشت نیستم که در آن صورت هر دو از حسرت دوری آب می شوید یا می گوید شرمنده که نیستم و بگذار برای بعد که یک هو حس می کنی ضربان قلبت کمتر و کمتر شده و بعد یک دفعه می بینی یخ کردی و نفست هم بند رفته و دیگه هیچی!!! آب قند و شربت و ماساژ قلبی!!!! بمیرم برای  حسرت کشیدنتون!!! اگه این خل بازیها حسرت نیست، پس به قول ملوک خانم همسایه مون &quot; چی چینه&quot; ؟!!!  لجباز نباشید! هست!!! حسرت هست!!!!! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا می رویم سراغ خواری!!!! کدوم هایتان تا حالا چند هزار بار کله تان را مثل ذلیل ها کج کرده اید و در حالیکه درونتان از خشم فریاد می کشیده با لبخندی فشرده و چشمانی عاشق کش زورگویی های یار را تایید کرده اید؟ چند هزار بار جلوی فک و فامیل و هر کس و ناکسی خم شدید و مجیز گفتید بلکه یک کارش را جلو ببرید؟ بیایید! شاهد از آسمان رسید! همین الان دوست رمیو را به خاطر رمیو انداختند تو استخر آب!! ایناها!!!! الان هم اون پسره خواستگار ژولیت - تی بلد - با شمشیر به رمیو حمله کرد!!! نهههههه!!! الان دارند همدیگر رو  می زنند!!!!! ووووووووووی!!!! بمیرمممممممم!!!! چقدر مشت خورد به دلش!!!!!! به جد بزرگوار رمیو، خواری داره عاشق شدن!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چقدر من باید حرف بزنم تا شما ها قبول کنید، عشق اندوه و حسرت است و خواری، عاشق مشوید اگر توانید؟؟!!!!  الانم رمیو شمشیر رو کرد تو قلب تی بلد، اون بدبخت هم مرد!!! ننه ت بمیره تی بلد که الان بچّه نداره !!!  الهی بابات بمیره رمیو که پسرت سر عشق تی بلد رو کشت!!! انقدر هم این رمیو خره که الان گوشه زیرزمین نشسته داره عررررر می زنه ولی تا دایه ژولیت رو می بینه داره از حال این دختره  می پرسه!!! باباش هم گرفت به حال مرگ زدش!!! می گم عاشق مشوید اگر توانید!!! باور که نمی کنید!!! آخر فیلم هم همه شون می میرند تا خیالتون راحت بشه!!! همین رو می خواستید؟!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خلاصه از ما گفتن بود! از ما که گذشت!!! ما خر بودیم، بزرگتر ها هی گفتند، نصیحت کردند، ضجه زدند، ناله کردند که بابا عشق بده، اخه، تفه، جیزه، عاشق نشوید، سرانجامش به خدا خوب نیست، خیر نیست، شرّ است، به گوش جرم گرفته ی ما نرفت که نرفت!!!! حالا من به عنوان پیر وبلاگستان در اوّلین روزهای سی و هشت سالگیمان که ای کاش زیرتریلی بیست و نه چرخ می رفتیم ولی این روزهای آخر سی سالگی مان را نمی دیدیم - آخر نمی دانید که چه دردی دارد که به چهل نزدیک شوی!!! - به شما نصیحت می کنیم، خواستاریم، استدعا داریم، تقاضا می کنیم: عاشق مشوید اگر توانید!!!!!!!!!!!! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اگر نتوانستید هم که دیگر هچ!!! اگر شدید هم باز هچ!!! چشمتان بینا، دنده تان هم سفت و محکم، بکشید!!! ما هم نیش نازنینمان را باز می کنیم و بهتان لبخند گشاد می زنیم و می گوییم حقّتان است!!! حالا شدی مثل من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تک  بیر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پیوست۱.&lt;/STRONG&gt;  آقایان وبلاگستانی محترم اگر از فردا خانم های وبلاگستانی خیلی خیلی محترم دیگر محّلتان نگذاشتند اصلاً تقصیر من نیست ها! جان شما من به کل بی تقصیرم!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پیوست.۲.&lt;/STRONG&gt; خانم های وبلاگستانی محترم اگر از فردا آقایان وبلاگستانی خیلی خیلی محترم دیگر محّلتان نگذاشتند اصلاْ تقصیر من نیست ها! جان شما من به کل بی تقصیرم!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پیوست.۳.&lt;/STRONG&gt; این دو تا خیلی بی تربیت هستند ها!!!! نمی گم وسطش چی شد!!! برید خودتون ببینید!!! تازه شم، این ژولیت در به در شده فقط سیزده سالش بوده!!!!!! اصلاْ دیگر نمی بینیم، مگر مرض داریم انقدر حرص می خوریم؟!!!! عوضش  می رویم سخنرانی رییس جمهور اوباما رو می بینیم!!! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پیوست.۴.&lt;/STRONG&gt; طاقت نیاوردیم !! مرض و درده دیگه!!! همه ش رو دیدیم، عرررررررر هم زدیم، الان هم داریم فین فین می کنیم. ژولیت الکی مرد!  رمیو راستکی زهر خورد مرد!  بعد ژولیت راستکی خنجر زد به خود مرد!!! همه مردند!  خلاص! منم فردا می رم تونی جون موهام رو کوتاه کنه!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt; پیوست.۵.&lt;/STRONG&gt; به جدم حکم صادر نکردم. طنزه جون شما. رطب خورده منع رطب کی کند!!!!!! می خواستیم یک کم دور هم بخندیم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Feb 2009 17:00:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=poshtehichestan&amp;postid=312</comments>
<dc:creator>poshtehichestan</dc:creator>
<guid>http://poshtehichestan.blogfa.com/post-312.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مبارک مبارک که می گن اینه !!!</title>
<link>http://poshtehichestan.blogfa.com/post-310.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود&lt;BR&gt;نخیر، خیلی هم بود&lt;BR&gt;یک خانم و آقای خیلی خیلی مهربون بودند &lt;BR&gt;که  دلشون یک دختر می خواست&lt;BR&gt;یک روز صبح زود&lt;BR&gt;نه، دروغ چرا&lt;BR&gt;یک بعدازظهر آفتابی &lt;BR&gt;خدا یک بچه خوشگل نانازی سه کیلویی &lt;BR&gt;تو بقچه ی یک &quot;منقار دراز بچه بفرست&quot; چپاند&lt;BR&gt;اون هم بچه رو برد گذاشت دم در خونشون&lt;BR&gt;دختر خوشگل نانازی ماه قربونش برم چه ملوسه&lt;BR&gt;الان اینجا نشسته&lt;BR&gt;پیازش الان می سوزه&lt;BR&gt;ولی &lt;BR&gt;همه تون با هم بگید&lt;BR&gt;تولدّت مبارک دختر جون خوشگل ناز ماه به به چه ماشالله بزرگ شدی &lt;BR&gt;من نیششششششششششششششششش&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;شعر وزین بالایی رو سرودم که ببینید چه طبع شاعرانه ای دارم و چه روح لطیفی و چه درون و بیرون خوشرنگی!!!!! تولّدم مبارک باشه ایشالله!!!!!!!!!!!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اینجانب پروانه خانوم گل گلاب بلبل ماه ناز ، ملقّب به پروانه هیچستان در یک یکشنبه سرد برفی در حدود سی و اندی سال پیش ـ که اصلاْ اندی اش به شما مربوط نیست ـ ساعت پنج و نیم بعدازظهر از مادری به زلالی چشمه به دنیا آمدم. آمدنم به شدّت نارمانتیک بود. مادر هر سال به همراه تبریک توّلد داستان خورانده شدن یک لیوان روغن کرچک با آب پرتقالش را تعریف می کند تا مبادا من یادم برود که چه ماجرایی به همراه داشته ام! بسیار هول بوده ام و دو ساعت بعد از رسیدن به بیمارستان بیرون پریده ام. مادر از این یک تکّه با افتخار یاد می کند که بسیار خوشزا بوده است و اصلاْ نقش مرا در عجله برای آشنایی با دوستان و فک و فامیل نادیده می گیرد. تمام خانواده با علاقه و اشتیاق منتظر دیدار من بوده اند و پشت در اتاق رژه می رفتند.&lt;BR&gt;از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان که وقتی من نزول اجلال می کنم هدنرس بیمارستان که از بد شانسی من از فامیل های دسته دیزی طایقه شونصد هزار پایی ما بوده اند به نزد مادربزرگ خانم با شکوه و با اجلال می روند و اعلام می کنند که حامل خبری هستند. سرکار خانم هدنرس از مادربزرگ طلب بخشش و مغفرت می کنند و می گویند خبر بدی دارم، این یکی هم دختر شد!!!!! مادربزرگ جان، نمی دانم نفسشون بند میره، قلبشون می ایسته، خلاصه هر چی بوده بعد از چهار تا حساب سرانگشتی که این ورپریده شد نوه ی ششم و دختر ششم و الهی این عروسهای دخترزای من سرزا بروند و پسرهای دردانه من صاحب پسر بشوند و چرا من اصلاْ شانس نوه پسر ندارم که نام فامیل ببرالسلطنه رو تا ابد زنده نگه دارد، یک دفعه قد تا قد ـ با اون قد رشید و رعنا که من عاشقشون بودم ـ بر روی اون مرمرهای بیمارستان سرنگون می شوند. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اطلاع دقیقی از خوشحالی بقیّه اعضای خانواده در دسترس نیست فقط مطمینم بقیّه شون هم همین اندازه شاد بودند و هفت شبانه روز پایکوبی می کردند! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سی و هفت سالگی ام تمام شد. در این سال، بهترین روزهای زندگی ام را گذراندم، بهترین آدم زندگی ام را پیدا کردم، بهترین تصمیم عمرم را گرفتم، قشنگترین روزهای زندگی م را ساختم و از بدترین روزهایم گذر کردم. از تک تک روزهایش سپاسگزارم و خوشحالم که باز هم فرصتی دارم برای تجربه های بعدی. خودم را به دست طبیعت می سپارم که چه برایم ارمغان می آورد در این سال جدید و نوی زندگی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سی و هشت سالگی ام را آغاز می کنم با دعای تندرستی و شادی و خوشبختی همه عزیزانم، دوستانم و همه ساکنین کره ی خاکی. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سی و هشت سالگی ام را آغاز می کنم در زندگی واقعی ام میان عزیزان همراه و دلسوزم و در این زندگی مجازی میان شما دوستان بسیار بسیار خوب و عزیزم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به سی و هشت سالگی من خوش آمدید. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پیوست.۱.&lt;/STRONG&gt;  بزنید و برقصید و بنوشید و ببلعید. نجسی جات فراوان است. غیرنجسی هم داریم. تکیلا خورهاش بفرمایند سر اون یکی میز. از خودتون پذیرایی کنید. رقاص هاش بفرمایند روی میز ... قربون شما&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;                 &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i40.tinypic.com/1zdojrn.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   من خدمت همه شما در پشت هیچستان شعبه دوم هستم ... اینجا رو تقریبا می شه گفت اصلا سر نمی زنم .. فقط آپدیت می کنم ... قربون شما &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Feb 2009 03:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=poshtehichestan&amp;postid=310</comments>
<dc:creator>poshtehichestan</dc:creator>
<guid>http://poshtehichestan.blogfa.com/post-310.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
